تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کمرم داره میشکنه!تحمل این باروندارم. زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tamanna139269
آخرین ارسال:طباطبایی
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کمرم داره میشکنه!تحمل این باروندارم.

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من تک دختروفرزند او ل خانواده هستم یه داداش داشتم که دوسال ازمن کوچیکتربودازاونجا که پسرحرف اول رومیزنه همه ذهن خانواده درگیراون بود ومن پیش خانواده پدریم بزرگ شدم.تا7 سالگی ک رفتیم یه شهردیگه عیداونسال داداشم افتاد تورودخونه وغرق شد وازبخت بد فقط من کنارش بودم تارفتم خبربدم اب اونو برد و من تاچندسال باید براهمه توضیح میدادم ک چی شد وچطورافتاد بعداون من شدم قاتل برادر و هرکس میرسید بمن میگفت برادرتوتوکشتی حتی خانوادم وحتی مادروپدرم بهم میگفتن کاش جای اون تو مرده بودی زمان گذشت و مادرم دوتا پسراورد بازم اونا شدن سوگلی ومن تنها اونقدرتنها ک روز وشب با عکس برادرم حرف میزدم ک بیا منوباخودت ببر.من هیچ محبتی ندیدم.اولینبار باپسرک حرف زدم سال اول دبیرستان بود ولی هیچ محبتی بینمون نبود قرار هم نداشتیم پدرم ازم فهمید هیچی نگفت فقط 3 سال باهام حرف نزد مادرم توخونه زندانیم کرد کتکم زد وبهم غذا نداد بلاخره دانشگاه قبول شدم همیشه ازعاشق شدن میترسیدم میگفتم برام مهم نیست باکی ازدواج کنم بخاطرهمین براینکه وابسته نشم همزمان براخوشگذرونی باچندنفردوس بودم اما یکبارگیربدادمی افتادم و رابطه روتجربه کردم. تااینکه توبانک اون بهم شماره داد منم گرفتم اون زمان تنها بودم اولین قرار رو گذاشتیم بیشترازهرکسی توزندگیم بهم محبت کرد فقط بدیش این بود ک شبا تا نصف شب بیرون بود دوستاش ناجوربودن وحتی با دوستاش ودوستدختراشون سفرمیرفت وکارهم نمیکرد.من خیلی روش کارکردم خیلی محبتش کردم تا شدادمی که سرشب میرفت خونه ورابطشوبادوستاش قطع کرد 3ماه گذشت وابسته شدم وفهمیدم که زن داره خواستم برم اما اونقدرالتماس کرد که موندم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    بهم گفت که زنش ازهمون روز اول ازهمه چیزخبرداشته.برام غذاکه میورد گفت که زنش میپخته.خونه روبرامون خالی میکرده.ودارن جدامیشن.زنش بهم اس داد که ازشوهرش متنفره وکاری باهامون نداره.روزهاگذشت ووابسته ترشدیم میرفتم خونش چندروزمیموندم زنش مشکلی نداشت خونه رو خالی میکرد خونه که نه لجن زار.منم اول ازهمه کل خونه رو تمیزمیکردم.بامادرش اشنام کرد ومادرش از زندگیش بیشترگفت روز ب روز جوونتروشادابترمیشد.تااینک � من زن شدم تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم زنش مخالفت کرد دلیلش این بود ک چرا بخواین سرماه پول بدیدکه ازخرجم کم بشه بیاید تو یه اتاق خودمون زندگی کنید عوضش اون برام کلفتی کنه اخه همیشه بهش میگفت که باید برام کلفت بگیری.
    زنش مشکل روحی و جنسی داشت واون 3 سال بازنش باجبارسکس میکرد وتحصیلات حوزوی هم داشت.
    خلاصه ما قبول نکردیم و رفتیم خونه ووسایل گرفتیم وزندگی کردیم مث رویا بود خیلی خوش بودیم.دوباربازنش رفتیم بیرون ولی زنش همش بمن تیکه میپروند.منم کاری جزگریه نمیکردم.
    اونقدروابسته شدیم ک تصمیم به ازدواج گرفتیم.اولش زنش قبول کرد بعدمخالف بودمیگفت نمیخوادسرش هوو بیاد اون دوستش نداشت براش مهم نبود ک شوهرش باکیه فقط میخاست دیگران نگن که سرش هوو اومده و خرجیش نصف بشه.یکباراومد خونمون بعدش دعواکرد که چرا اون وسایل تزیینی داره من ندارم!
    ما از اولش باهم صیغه خوندیم وبعدک زن شدم عقددایم خوندیم.
    مغازه گرفت براش تزیینش کردم تمیزش کردم زنش فقط مسخرش میکرد.زنش رفت جلوهمه ازمن بدگفت.گفت مشکل نداره وشوهرش هیزه رفته دخترخراب گرفته
    بهمه گفت من زنم وچون باحجاب بود وتحصیلات حوزوی داشت هرچی میگفت باورمیکردن.
    اونم جلوزنشونمیتونست بگیره چون همه طرف زنش بودن.اون یه پرونده تودادگاه داشت قرار بود بره زندان اما بخاطرمن ب طرف پول داد که زندان نره زنش سرهمین موضوع دعواراه انداخت.
    زنش تهدید کرد که اگه جدانشیم ابرومونو میبره.زنش هیچوقت دوستش نداشت هیچوقت غذانمیپخت وقتی اونتصمیم گرفت ماهونه بهش پول بده شروع به پختن کرد که ازخرجش کم نشه!
    شبا که حرف میزدیم زنش بهم فحش میدادروزاسراغشواصلانمیگرف ت ولی تامیفهمید پیش منه شروع میکرد به قربون صدقه رفتن.اگه مطمعن بود که بامن بیرونه کلا اس فحش بمن میفرستاد.شباپیشش نمیخابید مگرشبایی که من خونه بودم و فقط شبا میتونستم حرف بزنم میخابید که نتونم حرف بزنم.
    خلاصه گذشت تااینکه یکروز گفت بایدجدابشیم بخاطرابرومون.کلی گریه والتماس کردم فایده نداشت .جداشدم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    روزاموبه سختی میگذرونم اونم روز به روز سردترشد.اولاش بهش زنگ میزدم اما بعدش زنگ هم نزدم تااینکه خانمش یک روز اس داد که من و شسوهرت داشتیم وحال کردیم و چشمات کوربشن.من خیلی زجرکشیدم.بهش زنگ زدم وگفتم منکه رفتم چرا زنت اینکارومیکنه گفت سکس نداشتیم دروغ گفته اما نمیتونم بهش حرفی بزنم چون باز ابرو ریزی میکنه.تا یه شب کابوس بدی دیدم وبهش زنگ زدم وکلی مهربون بود.اما ازفرداش خاموش کردم.تا دیشب که اومد نصفه شب خونمون از دیوار.گفت که دلتنگه.باز احساساتم برگشته چیکارکنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    چقدر صبوری عزیزم
    من مشاور نیستم فقط یه دوستم ولی مشکلاتت خیلی سخته نمیدونم چی بگم
    فقط مراقب خودت باش مراقب احساست
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    من خسته شدم از رابطه ای ک اخرش معلوم نیست.ازاین احساس.ازینکه میدونم دوسم داره میدونم زنش نمیخادش و من قربونی دیونگی زنش بشم خسته شدم.دلم میخاد بمیرم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام وقت شما بخیر

    دوست عزیز یه نگاه اگر به کل زندگیت بندازی ، چه از بعد تحصیلی و چه از بعد ابراز محبت و رابطه ، میبینی که دقیقا داری دور خودت میگردی ، و هر چی پیش میری باز هم سر نقطه ی اول هستی.

    من شرایط روحی و عاطفی شما رو درک میکنم ، بچگی رفتار پدر و مادر و . . . اما برای موفقیت ، نباید با خودت لج کنی ؛ زمانی که از جانب پدر و مادر به هر نحو مورد باز خواست قرار میگیری و احساس میکنی که هیچ محبتی ندیدی ، نباید توی بیراهه دنبال محبت بگردی ، اگر اینطوری بشه همیشه روبه تنزلی به جای پیشرفت.
    اگر میخوای پیشرفت کنی ، اول باید برای خودت عزت نفس قائل بشی که خودت رو طعمه ی کمبود محبت زندگی دیگران نکنی ، اون آقا به دلیل اختلاف و مشکل توی خونوادش دنبال شما اومده ، و شما درمان دردش شدی ، اما این مسائل باعث شده که زندگی خودت خراب بشه ، و این عملکرد از ابتدا اشتباه بوده و ادامه دادنش چیزی جز تخریب زندگی شما نخواهد بود.
    در مرحله ی دوم باید برای خودت یه نقطه ی صفر مشخص کنی و از اون به بعد دنبال ساختن زندگی و تحصیلت باشی. مراقب باش که از خودت بیشتر از حد توانت انتظار نداشته باشی.
    اگر این دوتا نکته رو انجام بدی مثل پی ریزی که برای یه ساخت یه ساختمان انجام میشه ، میتونی به آیندت امیدوار باشی در غیر این صورت روی یخ میدویی.

    پس اول بشین خوب فکر کن تا بتونی یه تصمیم درست بگیری. بعد از این که با تصمیم گیری برای خودت هدف مشخص کنی میشه با مشاوره  بهت کمک کرد تا به نقطه ی اوج برسی.
    پس تمام موفقیت های روی مرکز ثقلی هستن که ما بهشون میگیم هدف ، که اگر وجود نداشته باشه هیچ تکیه گاهی هم نیست.

    پس بشین تفکر کن و برای خودت یه هدف مشخص کن.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    اون میگه جدابشیم بخاطر ابرومون چون زنش تهدید کرده اگه جدانشیم به خانوادم میگه ک من زن شدم وابرومون میره.ولی بادلمون چکارکنیم؟زنش میگه بایدمنو ول کنه تا خودشوخوب کنه.درصورتی ک خوب شدن اون ربطی به بودن ونبودن من نداره.درسته که ماازدواجمون ثبتی نیست وپنهانیه اما من زنشم نمیخام باکس دیگه ازدواج کنم.توروخدا بگید چکنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام ممنون که ازپشت بهم خنجرزدین.من اومدم کمک بخوام.کلی التماسش کردم که قبول کنه بیادحرف بزنه.شرط گذاشت من نیام سایت بخونم.منم نیمدم.من باهاش رابطموقطع کردم ولی اون میخواست راجبه من باکمک شما یه تصمیم درست بگیره.اون میدونست من میام توهمدردی و اینجا یچیزایی مینویسم ولی نمیدونست چی.که بلطف شمادوستان نوشته هامو خوند.کلی برچسب خوردم.که هدفم این بوده که میخام زنشوطلاق بده.من توهمدردی نوشتم نمیتونم تحمل کنم محبتشوب زنش چون بیجوابه.ازنظرمن اون به کسی محبت میکنه که خیابونیش کرده به عشقش تهمت میزنه توهین میکنه ازنظرخودش داره وظیفشو انجام میده.من رابطموقطع کردم خودش دلتنگ شداومد توحیاطمون.اما دیگه گفت نمیاد نه توسایت نه دیدن من.ممنون بخاطرلطف بزرگتون.کاش میفهمیدین حرفام واقعی بودن زندگیمون حقیقی بود نه توهم نه خیالپردازی....
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام دوستم
    منم تا حدودی تجربه ی گذشته ی تو و حرفای خانوادتو تجربه کردم البته ی کم متفاوت
    ولی در مورد مشکل فعلیت تنها چیزی که ذهنمو مشغول کرده اسم تایپیک اون اقاست
    من حرفاشو خوندم و به یه نتیجه رسیدم که فقط به فکر ارامش خودشه اصلا مسئولیت پذیر نیست تا وقتی مشکلی نبود با تو بود چون ارامشو بهش نشون دادی ولی الان با تو بودنش ممکنه ارامششو بهم بزنه پس موند سر دو راهی ا
    گه با زنش به ارامش برسه از تو گذشتن براش کاری نداره
    من نمیتونم راهی بهت نشون بدم چون بلد نیستم ولی از خدا میخوام که تنهات نذاره و راهتو روشن کنه
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    اره میدونم خودش هم میگه برام ارامش خودم مهمتره.وکاری میکنم که توش بیشترارامش باشه.همیشه دعوای ماهم سرهمین موضوع بود.مهم نبودحق کسی ضایع بشه.مهم ارامش اون در اون لحظه بود.
    بعضی روزا توخونش که بود من شبش زنگ میزدم جواب نمیداد هرقدرمیزدم جواب نمیداد وخاموش میکرد.مهم نبود من کارش دارم یانه.فقط چون اگه جواب میداد زنش دعوا میکردجواب نمیداد!
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •