گرفته بود دلت خواستی سفر بروی
سفر به دورترین شهر بی خبر بروی

بگو پرنده عاشق، بگو چه می شد اگر؟
از این قفس بپری، لانه دگر بروی!

رها شوی چو نسیم سحر به کوه و کمر
شبیه باد غمین، دور و دورتر بروی

رها شوی، بروی، مثل جوی روان
به هر کجا که دلت خواست در به در بروی

چنان که از تو بسبزد به هر کجا رودی
چو رودکی شوی و همچو شعر تر بروی

سپس به جنگل گریان به اشک هر باران
شبیه ابر روان با مه سحر بروی

جهان چه داشت به جز خاطرات برگ خزان!
خوشا به حال تو از این جهان اگر بروی....


رستم عجمی.