بهتر از عطر یاس

پدر امیر حسین سالها پیش شاخه یاسی توی باغچه ی حیاط خونه، کنار درخت توت کاشته بود. یاس کوچک، کم کم بزرگ شد و از دیوار حیاط بالا رفت تا جاییکه همه دیوار حیاط زیر گلهای یاس مخفی شد. 

عطر یاس همه جا رو پر کرده بود هر کسی به اون خونه می رفت از عطر یاس و صفای درخت توت لذت می برد و از اونها تعریف می کرد .
کم کم تعریف های مردم از عطر یاس باعث شد گل یاس خودشو بگیره و یه کم مغرور بشه.

واسه همین یه روز رو به درخت توت کرد و گفت: فکر نمی کنم هیچ بویی بهتر از بوی من شنیده باشی .عطر یاس بهترین عطر دنیاست .درخت توت می خواست چیزی بگه که یه دفعه نگاهش به امیر حسین افتاد حرفشو خورد و چیزی نگفت.

امیر حسین اون شب دلش می خواست سجادشو توی حیاط بندازه و توی حیاط نماز بخونه . سجادشو انداخت زیر لب آهسته برای خودش اذان گفت و بعد به نماز ایستاد : بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدلله...

گل یاس با تعجب می دید که حیاط خونه داره نورانی و روشن می شه .مثل اینکه از دور تا دور امیر حسین نور به سمت آسمون پاشیده می شد.کم کم عطر عجیبی توی فضا پیچید. عطری که هیچ کس تا به حال بویی مثل اون نشنیده بود. 

بوی عطر، آنقدر زیاد شد که دیگه بوی گل یاس استشمام نمی شد. یاس و درخت توت به امیرحسین و سجادش خیره شده بودند مثل اینکه اونها غیر از امیر حسین یه موجود دیگه ای هم می دیدند .اونا نماز امیرحسین رو می دیدند.

نماز امیر حسین شبیه یه فرشته بلوری به سمت آسمون پر می کشید. عطر بی نظیری که بوش می اومد از نماز امیر حسین توی فضا پخش می شد.

نماز که تموم شد هنوز تا مدتی بوی عطرش توی فضا شنیده می شد. اما طولی نکشیدکه عطر نماز در آغوش باد از خونه اونها رفت .

درخت توت که قبلا هم نماز خوندن بعضی از اهل خونه رو دیده بود متوجه ماجرا شد و رو کرد به گل یاس و گفت: عطر نماز،خوشبوترین عطریه که تا حالا استشمام کردم .

گل یاس که هنوز مست بوی نماز بود، سرشو پایین انداخت آهسته گفت: منظوری نداشتم .