با سلام و خسته نباشید
من 25 سالمه و 2 ساله ک ازدواج کردم.یک سال نامزدی و عقدو...و یک ساله هم رفتم خونه خودم.اختلاف سنیم با همسرم 5 ساله.جفتمونم تحصیلاتمون لیسانسه.
مادر شوهرم صحبت کردنش  آزار دهندس.خیلی حرفاشو رک میزنه بدون در نظر گرفتن اینکه مخاطبش کی باشه و شاید همین طرز حرف زدنش تو مراسم های اولیه خواستگاری و عقد و ...باعث ایجاد بحث و ناراحتی و دلخوری بین خانواده ها شد .
البته مادر من هم جوابش رو میداد چون بعضی حرفاش خ ناجور بود.مثلا بعد نامزدی به مادرم گفت اگه پسرم خودش زنش رو پیدا میکرد بهتر بود(چون ازدواج ما سنتی بود) درحالی ک هیچ بدی از من ندیده بود. یا اینکه میگفت خواهرم از عروسم خوشش نیومده.خیلی هم آدمهای دهن بینی هستن. بنظرم حتی اگه همچین حرفهایی هم بوده بجا نیست ک تو برخوردهای اولیه دو خانواده همچین حرفهایی زده بشه وخیلی حرف های دیگه.
بیشتر دوران عقدم به بحث و جدل بین خانواده ها گذشت.همش بحث تیکه کنایه ... حتی من ب فکر طلاق هم افتادم  ک مگه مجبورم با همچین خانواده ای زندگی کنم؟
قبول دارم دوران عقدم کمی طول کشید(8ماه). اما من تو این 8 ماه بمدت 1ترم تو شهر دیگه مشغول تحصیل بودم و از همه چی دور بودم. روز قبل از عروسیمون هم یه بحث و دعوای دیگه....
بعد از ازدواجمون آبها از آسیاب افتاد اما دو خانواده باهم سرسنگینن. بعد از اون جریانا، رابطه ها مثل قبل برنگشت.هرکار میکنم ک با خانواده شوهرم صمیمی بشم نمیشه.من خودم دختر آرومی هستم و اهل زبون ریختن و بلاگری و سیاستمداری هم نیستم.اما احترام خانواده شوهرمو دارم و کاری ب کارشون ندارم .گاهی بهشون محبت میکنم اما انگار نمیبینن .احساس میکنم زیاد ازم راضی نیستن و مادر شوهرم همش عروسای خواهرشو ب رخ میکشه ک اونا ال اونا بل...
انگار اون بحث و دعواهای قبل از ازدواج یه چیزی ته دل همه گذاشته.میخوام با خانواده شوهرم ارتباط بهتری برقرار کنم ک منو بخوان اما نمیشه. نکه رابطمون بد باشه اما یه رابطه خ عادی و معمولی داریم.هرچی خودشون میگن و هر شوخی میکنن اشکال نداره اما ی شوخی بکنی ک خوششون نیاد تحویل نمیگیرن .میترسم ی شوخی یا اظهار نظری کنم یا حرفی بزنم ک ناراحت بشن یا برخوردی کنن ک من ناراحت بشم.
اینم بگم من خودم دختری هستم ک سریع جوش نمیخورم و یخم دیر آب میشه.نمی دونم مشکل از منه یا از اونا؟؟؟و اینکه چاره چیه و من باید چکار کنم؟؟؟
از یه طرف دیگه مادر شوهرم همه کاره بچه هاشه. مثلا خواهر شوهرم ک 12 ساله ازدواج کرده و 34 سالشه تو زندگیش هرکار بخواد بکنه باید از مادر شوهرم کمک بخواد و هیچ کاری رو خودش با نظر خودش انجام نمیده.شوهرم اوایل همینطور بود اما الان خ بهتر شده ولی درکل خیلی ب مادر وابسته هستن و مادر باید از همه کارهاشون خبر داشته باشه .حتی خرید های عروسیمون رو هم بجز سرویس طلا و لباس عروس همه رو خودشون انتخاب کردن و نظر من هیچی.
درحالی ک من دختر مستقلی هستم (فرزند اول هم هستم و مسولیت پذیر).4سال تو یه شهر دیگه تحصیل میکردم و همه کارهامو خودم انجام میدادم تو اون مدت حتی رابطه اجتماعیم هم خوب بود اما الان اینجور نیستم دیگه.
شوهرم یه برادر و دو خواهر داره.خیلی پسر خوب و ماهیه.خیلی دوستم داره منم خ دوستش دارم.رابطه منو همسرم خوبه اما خب ذاتا ب مادر وابسته هستن دیگه...  دوست ندارم و نیازی هم نمیبینم مادر شوهرم از خیلی چیزای زندگیم باخبر باشه.نمیدونم چجوری این رو ب شوهرم بفهمونم؟؟؟چون این عقیده رو دارن ک خوب مشکلی نیست غریبه ک نیست مادره و دلسوز و ازین حرفا...
در این دو مورد اگه راهنمایی کنید ممنون میشم