حاصل مهربانی



رضا با ناراحتی از اتاقش بیرون آمد و گفت: «مامان! کی کتاب مرا پاره کرده؟»

مامان گفت: «کدام کتاب؟» رضا گفت: «همان کتاب داستانی که عمو برایم آورده بود.» 

مامان کمی فکر کرد و بعد گفت: «وای ... صبح دیدم زهره دارد از اتاق تو بیرون میآید. 

حتماً او پاره کرده است.» رضا به طرف گهوارهی زهره رفت. مامان گفت: «کجا میروی؟»

- میخواهم بروم بیدارش کنم و دعوایش کنم.

مامان لبش را گاز گرفت و گفت: «رضا! این چه حرفی است. تو دیگر بزرگ شدهای. زهره کوچک است. تازه او خواب است. اگر بیدارش کنی گناه کردهای.

رضا گفت: «خوب صبر میکنم تا بیدار شود. آن وقت دعوایش میکنم.»

مامان گفت: «رضا! زشت است. از این حرفها نزن. کتابت را بیاور تا من ورقهایش را بچسبانم. تو باید مهربان باشی. باید رحم داشته باشی. مگر نشنیدی مامان بزرگ دیشب چی میگفت؟


رضا کمی فکر کرد و گفت: «یادم نیست. چی میگفت؟»
میگفت: پیامبر ما فرمودهاند: «

در زمین رحم کنید و مهربان باشید تا آن که در آسمان است به شما رحم کند

حالا برو کتابت را بیاور تا آن را بچسبانم. رضا به اتاقش رفت و گفت: خودم میچسبانم. خیلی پاره نشده.