تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کاش میتونستم حرف بزنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سبز
آخرین ارسال:سبز
پاسخ ها 29

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاش میتونستم حرف بزنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    سبز آواتار ها
    سلام فکرنمیکنم بتونم درمورد مرگ اون بچه دوباره بنویسم چون دفعه قبل که نوشتم خیلی گریه کردم وحالم بدشددیگه تحمل ندارم.شاید بعدا.
    درمورد توقعاتم میدونم خواسته هام نا معقوله آخه من ازبچگی زیادی مورد توجه بودم چون زیاد مریض میشدم  کافی بود یک ربع قهر کنم یاشام نخورم هرچی میخواستم فراهم میشد.رابطم با پدرم خیلی خاص بودفقط کافی بود یه کم تو خودم باشم شاید حرفی نمیزد ولی هرکاری میکرد که حالم عوض بشه الان هم میفهمه من ناراحتم ولی چون بارها گفتم نمیخوام کسی توزندگیم دخالت کنه غصه میخوره وچیزی نمیگه. فکرمیکنم زیادی حساسم وانتظار دارم شوهرم مثل بابام بدون اینکه من حرف بزنم درکم کنه .وقتی من تنهایی بامشکلات زندگی کنار میام انتظار زیادیه نخوام درمورد مشکلمون بابرادرش حرف نزنه؟اگر بخوایم چیزی بخریم یاکاری بکنیم باهمه ی عالم وآدم مشورت میکنه درحالی که موضوع فقط مربوط به ماست!وقتی با نهایت ذوق وشوق ازاتفاقات پیش اومده سر کارم حرف میزنم ودرجواب یه ایرادازیه چیزی میگیره این معنیش غیرازاینه که دیگه حرف نزنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    همانطور که اشاره کردید، شرایط خاص دوران کودکی و زندگی شما منجر به شکل گیری این انتظار شده که دیگران باید بتونن کاری کنند که خواسته های شما فراهم بشه. خوداگاهی شما نسبت به این موضوع میتونه خیلی کمک کننده باشه، به شرطی که هدف تغییر دید و حل مساله باشه. نه اینکه هدف شما حل مشکل نیست، بلکه گاهی تغییر برای ما پیامدهایی داره که ما نمی خواهیم اون پیامدها رو بپذیریم. هر تغییری مستلزم تغییرات دیگری هم هست و شاید اون تغییرات مانع میشن که تغییر اصلی رخ بده. مثلا فرض کنید در شرکتی بخوان یک تکنولوژی جدید(تغییر) رو وارد کنند که میزان بازدهی شرکت رو چندبرابر افزایش بده. خب، به نظر شما آیا در برابر این تکنولوژی جدید، مقاومتی صورت نمیگیره؟ چرا اتفاقا خیلی مقاومتها ممکنه صورت بپذیره؛ چرا؟ چون تغییر صرفا منجر به افزایش بهره وری نمیشه، بلکه این تغییر نیازمند تغییر کل سیستم شرکت هست. کارکنان باید روند کاری روزانه شونو عوض کنند. تعاملات متفاوت میشه، شاید حتی برخی پستها عوض بشه و ... . اینهاست که جلوی یک تغییر مثبت رو میگیره. کارکنانی که سالها به شیوه ای خاص زندگی کرده اند، براشون سخته تغییری رو بپذیرند.

    ما انسانها هم سخت میشه بپذیریم که تغییری در ما لازمه، شاید چون دلمون میخوام روند زندگیمون دست نخورده باقی بمونه. شاید روش فعلی ما برامون منافعی در پی داره و ما دلمون نیمخواد از دستشون بدیم.

    با این تفاسیر، گرچه همسر شما هم باید آموزشهای لازم رو ببینند، اما این آموزش برای شما هم لازم به نظر میرسه.

    یکی از این موارد آموزشی، دانستن این نکته بسیار مهم هست که مردها علم غیب ندارند. یک زن زمانی که ناراحته، انتظار داره که همسرش از او سوال کنه و با صحبت بهش آرامش بده و دلیل ناراحتیش رو جویا بشه. اما مردها زمان ناراحتی، بیشتر سکوت رو ترجیح میدن. بنابراین در بسیاری موارد، انتظار زنها مبنی بر صحبت مردشون با اونها تامین نمیشه و این رو هم مردها باید به خوبی فرابگیرند و هم زنها. باید حرف بزنید تا درک بشید. شاید مردهای خاصی مثل پدرتون شرایط شما رو درک می کردند، ولی واقعا این انتظار رو نمیشه از همه مردها داشت.

    مشکلات وقتی روی هم جمع میشن، اونوقت پیدا کردن علت مشکلتر میشه. خب، جریاناتی پیش میاد که باعث میشه مثلا همسر شما در افتتاحیه نقاشی شما شرکت نکنه. شاید اگر اوضاع طبیعی بود، اینگونه نمیشد.

    بنابراین باید از یک جا این چرخه معیوب رابطه رو شکست. اینجا نیاز به فداکاری داریم. اینجا یکی باید پیشدستی کنه و این شروعه که خیلی مهمه. نه شروعی که نتیجه اش معلوم باشه و تداوم نداشته باشه، بلکه شروعی که هدفش تغییر و اصلاح اوضاع هست.

    خب، گفتید که خیلی کم با همسرتون صحبت می کنید. همسرتون هم همینطوره؟ وقتی میاد خونه، شما چه استقبالی ازش می کنید؟

    رابطه زناشویی و جنسی شما به چه میزان هست؟

    آخرین باری که باهاش صحبت کردید، کی بود و درباره چی؟ یادتون میاد؟

    آخرین باری که همسرتون با شما شروع به صحبت کرد، چطور؟

    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    سبز آواتار ها
    سلام
    همان طور که قبلا گفتم میدونم مشکل اصلی رفتار منه .ولی واقعا نمیدونم  چه جوری ونمیتونم  عوضش کنم  من همیشه یه آدم آروم ساکت وکم حرفی بودم خیلی سخت باافراد جدید ارتباط برقرار میکنم برخلاف من شوهرم بی اندازه اجتماعی ودر ارتباط برقرار کردن با دیگران خیلی موفقهll.مشکل من اینه که منطقم روازدست دادم .همه ی مثالهایی که گفتم میدونم فقط بهانه ست به خداهیچکس بهتر از اون نمیتونه منودرک کنه .ولی چی شده به این روز افتادیم نمیدونم.
    درمورد سوال اولتون  ایشون باوجود رفتار من همیشه سعی میکنه موضوعی برای حرف زدن پیداکنه حتی اگه جوابی از من نشنوه .وقتی میاد خونه اگه خوب باشم فقط یه جواب سلام واگه بدباشم خیره میشم به تلویزیون وحتی رومو برنمیگردونم البته قبلا این رفتارم کاملا متفاوت بود.
    آخرین باری که من صحبت کردم دیروز بود گفتم لامپ اشپزخونه سوخته باید عوض شه جوابی که شنیدم (باشه بعدا)بود.
    ایشون زیاد صحبت میکنن :راجع به اتفاقات سر کار.افطاری چی بخوریم؟بابام اینو گفت دوستم اونوگفت و.... جوابی که من میدم معمولا  یه بهانه برای دعوا   یاسکوته.
    البته نمی تونم بگم این اوضاع هیچ تاثیری دررفتارش نداشته قبلا یه کمی وسواس فکری داشت که الان خیلی بیشترشده .شک کردنهای  بی مورد نسبت به آدما.که این رفتارهاش خیلی آزاردهنده ست ومطمعنم این دیگه بهانه نیست.
    (یه اعتراف)بااینکه تنهایی وسکوت به من آرامش میده ولی از تنهاشدن میترسم ازاینکه بخوام هم صحبتی رو از کسی گدایی کنم وحشت دارم میترسم ازآینده
    [/size][/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به نظرم اعتراف مناسبی بود. من فکر میکنم میشه از همین اعتراف، استفاده کرد. چطوری؟

    با ترستون مواجه بشید. میتونید از همسرتون بخواهید که وقتی میاد خونه، با شما صحبت نکنه؟!

    وقتی همسرتون با شما صحبت میکنه و شما هم میدونید که این صحبت کردنش از روی توجهشه، و همچنین میدونید که اگر پاسخش رو ندید، او باز هم صحبتش رو میکنه(یعنی توجه میکنه)، رفتار شما تقویت میشه. ازش بخواهید وقتی میاد خونه، باهاتون حرف نزنه، تا زمانی که شما شروع به صحبت نکردید! بگذارید دلتون تنگ بشه برای شروع صحبت از طرف همسرتون. بگذارید کمی از دستش ناراحت بشید، اونوقت شاید بخواهید تغییری ایجاد کنید. میتونید این درخواست رو از همسرتون بکنید؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    سبز آواتار ها
    سلام
    این کاروامتحان کردیم یه مدت خیلی زیاد باهم دعوامون میشد گفتیم حرف زدنمون شده فقط ایراد گرفتن ازهم پس یه مدت حرف نزنیم یک هفته  باهم یک کلمه هم حرف نزدیم  بعدازاون 4روزتنهایی رفتم سفر ولی فقط یکی دوروز اوضاع بهترشد.ولی نتیجه ای که گرفتیم این بود که کمتر حرف زدنمون باعث کمتر دعواکردن میشه.
    وقتی دعوامون میشه یا ازچیزی ناراحت میشم  یه صدایی تومغزم دادمیزنه فریاد میکشه حتی یه چیزی روپرت میکنم ومیشکنم ولی وقتی به خودم میام میبینم هیچ کدوم ازاین کارارو نکردم حتی نگفتم چراناراحتم فقط دوباره قهرکردم ویه گوشه نشستم واسید اضافه تقدیم زخم معده ام کردم.اگه میتونستم یاد بگیرم حرفمو بزنم شاید خیلی از مشکلات حل میشد.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سبز آواتار ها
    من یک تصمیم بزرگ گرفتم
    امروز رفته بودم بانک کارمند بانک یه مرد هیکلی وقد بلند بود نوبت به من که رسید خواست رسیده منو ماشین نویسی کنه که دستگاه کار نکرد بعد از دوبارتکرار کلی عصبانی شد وگفت:کاش ماه رمضون زودتر تموم بشه  هرچی میکشیم از این روزه گرفتنه.
    باخودم گفتم مرد به این گنده گی تحملش فقط 10تا روزه است باز خوبه من بعداز ده سال صدام در اومد.
                
    خدایاشکرت که به من بجای ده روز ده سال تحمل دادی
    ازامروز دیگه هیچ شکایتی نمیکنم فقط موضوعی رومینویسم که بخاطر اون از خودم راضی وازخدا متشکرم.
    لطفا اگر کسی تاپیک منو خوند  یک نمونه مثل این درمورد خودتون بنویسید بیاین بجای این همه ناله وشکایت یه کم نکات مثبت زندگیمونو برای هم بنویسیم
    پاسخ با نقل و قول

  7. کاش میتونستم حرف بزنم  سپاس شده توسط niloofarabi

  8. ارسال:17#
    سلام.قرار بود ديگه فقط خواننده باشم تا در اين تاپيك نويسنده.
    شوخي كردم.نمي دوني چقدر خوشحالم كه تونستي از يك جهت ديگه به زندگيت نگاه كني.كه البته خداوند در اين ماه مبارك دستت رو گرفته.تو هم يه قراري با خودت و خودش بگذار تا هميشه حواست به اين لحظه باشه و فراموشش نكني.
    بيدار باش و غفلت نكن تا چند سال ديگه حسرت اين روز ها رو نخوري.
    زندگي قبل از اينكه به خوش رنگي گلبرگ برسه در ساقه و برگ هاي سبز جاري بوده.من بوي برگ ها رو با هيچ چيزي عوض نمي كنم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:18#
    محسن عزیزی آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'سبز' pid='15546' dateline='1374333415'
    من یک تصمیم بزرگ گرفتم
     امروز رفته بودم بانک کارمند بانک یه مرد هیکلی وقد بلند بود نوبت به من که رسید خواست رسیده منو ماشین نویسی کنه که دستگاه کار نکرد بعد از دوبارتکرار کلی عصبانی شد وگفت:کاش ماه رمضون زودتر تموم بشه  هرچی میکشیم از این روزه گرفتنه.
    باخودم گفتم مرد به این گنده گی تحملش فقط 10تا روزه است باز خوبه من بعداز ده سال صدام در اومد.
                
    خدایاشکرت که به من بجای ده روز ده سال تحمل دادی
    ازامروز دیگه هیچ شکایتی نمیکنم فقط موضوعی رومینویسم که بخاطر اون از خودم راضی وازخدا متشکرم.
    لطفا اگر کسی تاپیک منو خوند  یک نمونه مثل این درمورد خودتون بنویسید بیاین بجای این همه ناله وشکایت یه کم نکات مثبت زندگیمونو برای هم بنویسیم


     
     
    سلام

    خوشحالم که دیدتون مثبت تر شده و این واقعا میتونه کمک کننده باشه

    در هر صورت اگر موافق باشید، نحوه صحبت کردنتون با همسر رو هم تمرین کنیم.

    بدین منظور هم لازمه ابتدا اجزای یک نظام ارتباطی رو خوب شناخت. یک نظام ارتباطی شامل:

    فرستنده، پیام، گیرنده، محیط، کانال ارتباطی و بازخورد هست.

    برای اینکه ارتباط بتونه به شکل موثری برقرار بشه و پیام لازم، در محیط مناسب و در زمان مقتضی، به شکلی صحیح و با بیانی شیوا مطرح بشه و دریافت کننده هم پیام رو به درستی و بادقت و بدون کمترین اشتباه و سوء برداشتی دریافت کته، باید نکات مهمی رو رعایت کرد.

    برای اینکه با الگوی ارتباطی شما بتونیم بهتر آشنا بشیم، ممنون میشم یکی دو مورد از گفتگوهاتون رو با همسرتون در اینجا نقل کنید. دقت کنید که اجزای نظام ارتباطی رو در این گفتگوها قرار بدید. مثلا محیط و زمان شروع صحبت، اینکه منظور و هدف از صحبت چی بوده، پیام چگونه منتقل شده و چگونه دریافت شده و نتیجه چی شده...

    پس از این کار، میتونیم بهتر نحوه برقراری ارتباط شما و همسرتون رو بررسی کنیم.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:19#
    سبز آواتار ها
    سلام
    ازاینکه میخواید باز هم کمکم کنید بی اندازه ممنونم.چندروزه رابطمون خیلی بهتر شده حتی امروز درمورد اهداءجنین باهم حرف زدیم .(بدون شک نتیجه توصیه شمابود) یک لحظه تصورکردم روزی رو که شوهرم دیگه نخواد بامن حرف بزنه
    بااینکه باهم قهربودیم من سره حرف رو باز کردم وقهر وتموم کردم
    (فقط امیدوارم این تغییر روحیه ی من دوره ای نباشه میدونید منظورم چیه؟یه دوره ی خیلی شاد بعدازیه دوره ی خیلی غمگین وتکرار این حالت)
     برای نمونه آخرین گفتگویی که بازم باعث قهرکردنم شد  مینویسم
    صبح که شوهرم میخواست ازخونه بره بیرون گفتم درد معده ی من دوباره برگشته یادت باشه برگشتنی برام یه وقت ازدکتر بگیری.اینقدر که میگم  غذاتو درست وحسابی بخور تامجبور نشی این همه دکتر بری!باشه وقت میگیرم.
    ظهر که برگشت خونه:سلام وقت گرفتی؟وااااای یادم رفت عصری حتمامیگیرم یاداوری کن.
    شب که برگشت خونه معلوم بود بازم یادش رفته واسه همین اصلانپرسیدم.طبق معمول یه عالمه از این واون وآسمون وزمین حرف زده تامتوجه شد من دوباره جوابشو نمیدم ای وااای  یادم رفت فردادیگه حتما یادم میمونه حالا معدت خیلی  درد میکنه؟مگه برات مهمه ؟اکه درد من برات مهم بود به این راحتی  یادت نمیرفت چطور کارای دیکه یادت نمی ره؟اینا رو باخودم گفتم .وبازم قهر همراه با سکوت.روز بعد چند بار گفت برم وقت بگیرم؟گفتم نه
    درسته که نمیتونم راحت حرفمو بزنم ولی خداراشکر که میتونم بنویسمش
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:20#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    امان از این حواسپرتی مردها و امان از این ناراحتی زنها بعد از اون. مردها واقعا برای چنین کارهایی نیازمند یادآوری هستند. بدیش اینه که زنها تا مردشون یادش میره، سریع فکر میکنن برای مردشون مهم نیست؛ دلیل هم دارن براش: چون خودشون تو این موارد خیلی بیشتر دقت میکنن و انتظار دارن همسرشونم همینطوری باشه

    همینکه همسرتون روز بعدش چندبار گفته برم وقت بگیرم(نازکشی)، درواقع یعنی ببخشید میدونم اشتباه کردم...

    خب همین گفتگو رو براتون به یه شکل دیگه تنظیم میکنم:

    شما: معده ام باز درد گرفته. کاش به حرفهات گوش داده بودم و درست غذامو خورده بودم تا تو رو هم به دردسر نمینداختم. حالا به نظرت چیکار کنم؟

    همسر: اشکالی نداره عزیزم! برات وقت میگیرم.

    یا:

    شما: معده ام باز درد گرفته. کاش به حرفهات گوش داده بودم و درست غذامو خورده بودم تا تو رو هم به دردسر نمینداختم. حالا به نظرت چیکار کنم؟

    همسر: خب باشه یادم بنداز برات وقت میگیرم!

    شما: باشه یادآوری میکنم؛ ممنون که به فکرمی

    همسر: من به فکرت نباشم کی باشه![hr]
    همسر: وای یادم رفت وقت بگیرم.

    شما: اشکالی نداره، میدونم حتما درگیری کاریت زیاد بوده فراموشت شده. ایشالا فردا. حالا امشب قرص میخورم.

    همسر: اگه خیلی درد داری، الان بریم درمانگاه؟!

    پاسخ با نقل و قول

  12. کاش میتونستم حرف بزنم  سپاس شده توسط niloofarabi

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •