تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کاش میتونستم حرف بزنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سبز
آخرین ارسال:سبز
پاسخ ها 29

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاش میتونستم حرف بزنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سبز آواتار ها
    سلام من دارم خفه میشم نمیتونم با هیچکس حرف بزنم همیشه سنگ صبور دیگران بودم .با اینکه شوهرم واطرافیانم خیلی با من خوبن ولی هیچ وقت با هیچ کدوم درد دل نکردم همیشه با کتاب هایی که میخوندم سعی میکردم مشکلات روحیمو کم کنم وخیلی وقتها موثربود ولی چند وقته کنترل همه چیز رو ازدست دادم ازصبح تاشب حتی یک کلمه هم باشوهرم حرف نمیزنم بی هیچ دلیلی ساعتها گریه میکنم. این حال روحیم برام خیلی غریبه ست این فکر که هیچی نیستم هیچی پیش روم نیست وهمه عمرمو طلف کردم خیلی آزارم میده.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزيز.خب اينجا و با ما درد ودل كن.شايد عدم اطمينان باعث شده كه دلت نخواد با كسي حرف بزني .شايدم چون فكر ميكني كه همه به فكر مشكلات خودشونن و دلشون به حال تو نميسوزه كه بخوان حرفاتو گوش كنن.از طرفي دنياي زن و مرد با هم فرق داره.وقتي مياي حرف بزني مي بيني يكدفعه به جاي درد ودل سؤ تفاهم ميشه و به خودت مي گي همون حرف نمي زدم بهتر بود. دليل تو چيه؟درسته كه ميگن ادما مثل هم نيستن اما طرز زندگي و مشكلات همشون تقريبا يكي هست.منم مثل تو با كسي عادت ندارم درد و دل كنم و با كتاب هاي روانشناسي خودم راه حل پيدا ميكنم.يه پيشنهاد برات دارم.به چه كار هنري علاقه داري.البته شايدم استعداد داري و هنوز خودت نمي دوني.مثلا شعر بگو.نقاشي كن.داستان ننويس.چون شخصيت سازي بعدا ذهنت رو اذيت مي كنه.شايد كاري كه مي كني از نظرت احمقانه باشه و بگي اخرش كه چي اما حداقل حسني كه داره اينه كه افكار پريشانت رو از سرت بيرون مي كني.منم مثل تو از اين كه عمرم به بطالت داره هدر ميشه غمگينم.مي بيني.تو تنها نيستي.منم هيچ اينده اي واسه خودم نمي بينم.حتي از مردن هم مي ترسي.چون الان مسئوليت يه زندگي رو دوشته.پس حالا كه مجبوري زندگي كني و اگه دستت بازه از زندگي لذت ببر.صبح زود برو بيرون قدم بزن.تا حالا شده به جاي گل برگ هارو بو بكشي؟تا حالا به جاي ادم هاي نابينا چشماتو بستي و به صداي جيك جيك اعصاب خورد كن گنجشك ها گوش دادي؟يكم شيطنت كن.نگو كه ديگه بچه نيستي.
    ببخشيد زيادي حرف زدم.خودمم دلم گرفته بود
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سبز آواتار ها
    سلام دوست عزیز از توجه شما ممنونم .همون طور که گفتید هروقت خواستم حرف بزنم توذوقم خورده. 19سالم بود ازدواج کردم خواستم مثل آدم بزرگها رفتارکنم باشوهرم قرار گذاشتیم زندگیمون مال خودمون باشه به کسی اجازه دخالت ندیم یک سال بعد کاملااتفاقی متوجه شدیم که هیچ وقت نمیتونیم بچه دارشیم .چندین سال هرکس میپرسیدمیگفتم زندگی خودمه خودمون تصمیم میگیریم بااین کار دور خودم دیواری کشیدم که روزبه روزضخیمتر شدو الان داره خفه ام میکنه .تواین سالهاکارهایی مشابه توصیه های شما برام مثل قطره های آبی بود که فقط ازتشنگی نمیرم ولی الان دیگه بی اثرشدن.فکری که این سالها آرومم میکرد این بود که مااگه بچه نداریم ولی همدیگه روداریم ونیازی به هیچکس نداریم ولی امروز فکر میکنم این تنهاطناب اتصال من به آینده پاره شده.درواقع زندگیه کلامیه من وشوهرم تمام شده..
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    دوستش داری؟همسرت رو میگم.اگه تو بی مهری کنی اونم مجبور میشه برای زنده موندن بیرون از محیط خانواده دنبال محبت بگرده.تو اینجوری می خوای؟
    به بچه های بی سرپرست فکر کردین؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سبز آواتار ها
    این نوشته رو حذف کردم دیدنش اذیتم میکرد
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    فهمیده.اما یک مرد عادت نداره ناراحتیش رو بروز بده و سعی می کنه با چهره ای عادی نشون بده که بی تفاوت هستش و مشکلات کمرش رو خم نمی کنه.اما بدونید از شما بیشتر ناراحت شده.همچنین نخواسته با یاداوری ذهن شما رو دوباره اشفته کنه.
    خوش به حال اون بچه.رفته بهشت و دیگه مثل ما عذاب نمیکشه.
    خوش به سعادت شما.تا به حال به این فکر کردید که خداوند می خواسته قبل پس گرفتن اون بچه ،کسی پیدا بشه و بهش محبت کنه تا طعم عشق رو اون بچه بفهمه.به نظر من شما هیچ گناهی مرتکب نشده اید و پاداش این عمل رو خداوند به شما خواهد داد.فرض کنید همه بچه دار می شدند.در این صورت ایا کسی پیدا میشد که سرپرستی این بچه ها رو به عهده بگیره؟
    خوب فکر کنید.همه موضوعاتی که به نظرتان اذیت کننده است را ریشه یابی کنید.هیچ کس جز خودتون نمی دونه اصل موضوع از کجا شروع شده.بعد همه رو به طور واضح و با مثال اینجا بنویسید تا دوستان و مشاورین سریع تر کمکتون کنن.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سبز آواتار ها
    سلام دیروزبرام مثل یه سربالای خیلی تند بود بعدازیه فصل گریه برخلاف همیشه خیلی آروم شدم الان حس میکنم تو یه سرازیری البته باشیب ملایمم.اینکه یه نفر حرفمو شنید برام کمک بزرگی بود.من هیچ وقت به خاطر این موضوع ازخداگلایه نکردم موقعیت هایی رو خدابرام پیش آورد که باداشتن بچه هیچ وقت نمیتونستم بهشون برسم.ببین الان که آرومم میتونم منطقی فکر کنم ولی وقتی حالم بدمیشه بااینکه میشناسمش میدونم نباید توخودم راهش بدم ولی زورم بهش نمیرسه میره تومغزم همه ی خوبی ها برام بی ارزش میشه مشکلاتی که در واقع یه بهانه وبی اهمیتن برام میشن کوه عذاب .قبلا تا این فکراسراغم میومد خودمو باکارهایی که دوست داشتم سرگرم میکردم ولی حالانمیتونم .فکر میکنم خیلی زورش زیاد شده ومن تنهایی ازپسش برنمیام
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خوش آمدید

    خب من اون ارسالی که پاک کردید رو ندیدم؛ البته با پاسخ خانم andromeda میشد کلیتش رو حدس زد. ولی میخوام بگم مشکل شما هرچی هست، بی ربط با این مساله تون نیست. چیزی که ازش فرار می کنید، شاید اینه که نیاز به بررسی داره.

    در رابطه با اون بچه، خودتون و شوهرتون رو مقصر میدونید؟ میتونید یه بار دیگه اونو بنویسید؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سبز آواتار ها
    [size=3]سلام از توجه شما ممنونم.موضوع مربوط به بچه ای ست که من دو سال حامی مالیش بودم واز لحاظ عاطفی خیلی به هم وابسته  بودیم مرگ ناگهانیش شک بزرگی بود برام کسی رو مقصر نمیدونم فقط چون کسی از وجوداون بچه در زندگی من خبر نداشت در مرگش هیچ کس بامن همدردی نکردوهمه ی توقع من از شوهرم بود که باسکوتش  تحمل این اتفاق رو برام سخت تر کرد.من همیشه انتظارداشتم شوهرم توروزای سخت همراهم باشه شایدسطح توقعم بالابوده ولی هربار که عکس العملی خلاف انتظارم ازش دیدم شکستم خردشدم تابه این نتیجه رسیدم که اگر میخوام نشکنم باید هیچ انتظاری ازش نداشته باشم این فکر باعث شد دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشیم حتی دلیلی برای جواب دادن به حرفهاش هم ندارم.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب، به نظر میرسه که یک جور طرحواره ذهنی درباره شوهرتون در شما شکل گرفته و اونم اینه که نباید از همسرتون انتظاری داشته باشید. نحوه فعال شدنش هم میتونه درخواستهایی باشه که شما از او دارید و او پاسخ نمیده. البته شاید در دوران کودکی هم تجربه مشابهی رو در این باره داشته اید که منجر به تسهیل این امر شده

    من فکر میکنم شما ابتدا به یک جور برون ریزی هیجانی در رابطه با عزیزی که از دست دادید و همینطور انتظاراتی که از همسرتون داشتید، نیاز دارید. الان هم احتمالا در شرایطی نیستید که مستقیما این کار رو انجام بدید، اما میتونید از طریق نوشتن یک نامه که در اون هم احساساتتون نسبت به مرگ اون بچه و هم توقعاتتون از همسرتون رو در اون مطرح می کنید، به این هدف نائل بشید. اگر فکر می کنید احساساتتون شدیده، بهتره این کار رو در کنار یک روانشناس یا مشاور(به شکل حضوری) انجام بدید. اما اگر خیلی شدید نیست، میتونید خودتونم این کار رو انجام بدید. اگر همسرتون هم تمایل داشته باشند که این مساله حل بشه و بتونن اینجا تشریف بیارن، خیلی کمک کننده هست. خب، شما میتونید نامه ای که گفتم رو بنویسید؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •