- رفته بودیم مشهد. امام رضا (ع) حالش خوبِ خوب بود مثل همیشه.باز ما بودیم که غم داشتیم و همه را یکجا بردیم ریختیم در دل امام. باز ما بودیم که قلبهایمان یا شاید قسمتی از قلبهایمان، خاکستری شده بود و منتظر بودیم برویم تا امام رنگی بر آن بزند. باز ما بودیم که دیوارهای تنگ دنیا را بهانه می کردیم برای اشتباهاتمان و می خواستیم امام واسطه شود برای چشم پوشی اهل آسمان. و این امام بود که کرور کرور آراممان می کرد و دست عزیزش را بر شانه هامان می زد که: بروید دخترکانم، خوب باشید تا آنجا که می توانید، باقی اش با من. و امام بود که «بگو چه کنم» های ما را جواب می داد و ما می شنیدیم و نمی شنیدیم.- رفتیم ایوان مقصوره. ایوانی در حرم امام رضا(ع) که وقتی کسی از حرم حرف می زند یا وقتی خودم هوای آن صحن و سرا به سرم می خورد، بلافاصله آنجا می آید در نظرم. ایوانی است منقّش به طرح و نقش های اسلیمی اصیل که آدم دلش می خواهد فقط بنشیند و دیوارها و سقف و سه کنجی ها و رواقک هایش را نگاه کند. اگر اشتباه نکنم این ایوان در ضلع غربی صحن گوهرشاد قرار گرفته و روبرویش نمایی بی نظیر از گنبد طلاست. هوس می کنی ساعت ها جلوی گنبد بایستی، حتی حرف هم نزنی، دردِدل هم نکنی، چیزی هم نخواهی و فقط چشم بدوزی به قشنگی اش. اصلاً صفایش در همین است که نگاه کنی و نگاه کنی و برسی به کم نظیرترین تجربه ی لذیذ زندگی.- امام رضایم، کنج حرمت را گوشه ی امن قلبهایمان کردی. دست مریزاد.ولی... ولی آمدم قرارم دهی، بی قرارم کردی.امام رضایم، می گویند وقتی زائرت می خواهد وداعت کند، دستت را بر سرش می کشی و راضی اش می کنی که برود. راضی ام کردی، باز اما نارضا شدم، بی رضا شدم!امام رضایم، دلهایمان گرفته، تنگ شده، کوچک شده، داریم بزرگ می شویم و کوچک می مانیم. معصومیت هایمان از دست رفته و می رود، کاری کن! تو کاری کن ...

به قلم: خلوتگه اُنس