تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




درمانده ام زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:leilaros
آخرین ارسال:leilaros
پاسخ ها 6

درمانده ام

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    خانم خانه داری 30 ساله (کارشناس مدیریت بازرگانی)هستم که مدت 4 سال است ازدواج کرده ام و یک دختر 2 ساله دارم.همسرم 40 ساله(کاردانی نقشه کشی ساختمان) ودر شرکتی مشغول به کار است.اصلی ترین مشکل من مادر شوهرم  است که باهم در یک خانه زندگی میکنیم.خانه ای تک خوابه 70 متری با مهمانهای شهرستانی چند روزه همسر(سرزده و گا ه و بیگاه) که مشکل بعدیست.متاسفانه مادر شوهرم انسان نرمالی نیست و وابستگی بسیار شدیدی به همسرم دارد.رفتارهای عجیبی از خود نشان میدهد.مثلا وقتی ما نیستیم وسایل خانه (هر چیزی از مواد یخچال و وسایل کار همسرم و وسایل خانه و هر چیزی که ممکن است به هیچ دردش نخورد)به طرز عجیبی گم میشود.اوایل ازدواجم حتی اتفاقات خیلی عجیبی میافتاد که الان جای بیانش نیست.خلاصه کنم بسیار بسیار بددهن کم حوصله بدبین و از نظر بهداشتی بسیار ضعیف و بهانه گیر است واکثر مواقع از روز در حال شکایت از من و به اصطلاح غر زدن است همین باعث شده حتی وقتی در خانه نیست صدایش در گوشم باشد.ناگفته نماند مشکلاتی هم با همسرم دارم که البته قابل اغماض است.مشکلات مربوط به مادر شوهرم باعث شد از همسرم دور شوم و زیاد در پی حل مسائلم با او نباشم.دلیل جدا نشدنمان هم یکی مسئله اقتصادی است(منزل دو واحد)و منزل کاملا جدا هم که مادر شوهرم به هیچ عنوان حاضر به جدایی نیست وتهدید به گدایی و آبروریزی و اینها میکند.هم اینکه چون شهرستان هستیم تنها گذاشتن مادر شوهرم عرفا کار ناپسندی است.خود من هم تمایلی به این کار نداشتم و از این کار احساس گناه میکنم.ولی الان میبینم ادامه زندگیم واقعا مشکل است.به خاطر دخترم نمیتوانم به طلاق فکر کنم از طرفی همسرم را دوست دارم هر چند با گذشت زمان علاقه ام کمتر شده است. از طرفی خانواده خودم از طلاق به شدت گریزانند.همسرم میگوید صبر و تحمل داشته یاشم تا بتواند خانه ای دو واحدی اجاره کند.ولی با شرایط مالی ما  این کار خیلی زیاد طول میکشد. به شدت نسبت به وجود مادر شوهرم دچار حساسیت شده ام.وجودش حتی بدون هیچ رفتار و حرکتی باعث عذاب و ناراحتی من میشود.شب و روزم با بغض و گریه میگذرد. با روشهای مختلف و توسل به خدا و ائمه سعی کرده ام این حساسیتم را کم کنم چون واقعا در عذابم ولی همه این روشها تنها مدت کوتاهی دوام دارد.نمیتوانم خودم را از فکر مادر شوهرم رها کنم.انگار این زن تمام وجود مرا تسخیر کرده است حتی وقتی نیست فکرش با من است و مثل خوره وجودم را میخورد.از نظر روحی آسیب دیده ام و نمیتوانم باهمسرم رفتاری با عشق و محبت داشته باشم البته ظاهرا خیلی سعی میکنم.به خاطر طولانی شدن مطلب عذر خواهی میکنم .مشتاقانه منتظر پاسخ شما هستم.   
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزم واقعا از خدا میخوام بهت صبر بده ، تعجب کردم که جرا هیچکس جوابتو نده ، این فقط نظر منه عزیزم یعنی اگه من جای تو بودم ، به شوهرم خیلی نزدیک میشدم و مخصوصا جلوی شوهرم به مادر شوهرم خیلی احترام میذاشتم ، طوری که اگه مادرشوهرم جلوی شوهرم به من بی احترامی کنه ، شوهرم از من دفاع کنه ، هنوز جوونی عزیزم ، اینو بدون یا باید طلاق بگیری که به نظرم حیفه به خاطر مادرشوهر که شخص مهمی نیست زندگیت به هم بخوره ، تا آخر عمرتون که نیست منظورم اینه که بالاخره روزی این دنیا رو ترک میکنه ، پس نذار زندگیتو به هم بزنه ، مادرشوهر کیه بابا ؟؟!!! شوهر و بچتو بچسب و بهشون شدید محبت کن و سعی کن شوهر و بچتو شدید به خودت وابسته کنی ، اتفاق های روزمره رو با مهربونی و حوصله برای شوهرت تعریف کن و از اون بخواه بهت محبت کنه و از نیازهات براش بگو ... بازم بهتره به صورت حضوری پیش یکی از مشاورین شهرتون بری و مشکلت رو بگی ، اگه هم میخوای مشاوره حضوری رایگان داشته باشی برو پیش مشاوران کلانتری ها ، اونجا رایگانه ... کاری به جز دعا از دستم برنمیاد امیدوارم همه مشکلاتت حل بشه 
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    مریم خانوم مرسی که جواب دادی واقعا خوشحالم کردی.هرروز میام سر میزنم ولی متاسفانه هیچ جوابی ندارم. عزیزم به دخترم که نمیتونم محبت نکنم ولی مادرشوهرم انقدر اعصابمو خورد میکنه که جایی واسه محبت به شوهرم نمیمونه.متاسفانه تو شهر ما مشاوری که واقعا کمکت کنه نیست.چن بار رفتم ولی فقط به زمان و پولش توجه میکنن نه به مشکل.بازم ممنونم ازت.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
     سلام.
    دوست عزیز انسانها وقتی پیر میشوند به دوران بچگی خود برمیگردند و همان رفتار آن دوران را دارند و همین نشانه های که شما گفتین دارند (بسیار بسیار بددهن کم حوصله بدبین و از نظر بهداشتی بسیار ضعیف و بهانه گیر است واکثر مواقع از روز در حال شکایت از من و به اصطلاح غر زدن است).
    شما  همان طور که دوستمان گفتند باید روابط خود را با شوهرتان و دختران را بهتر کنید و مهر و محبت بیشتری را به آنها بدهید و با شوهرتان همراه باشید ،صبر و حوصله داشتن یکی ازخصوصیتهای است که در زندگی بسیار کاربرد دارد . زندگی همیشه یکجور و یکسان نیست و با پستی و بلندیهای زیادی روبرو هست .
     
    سعی کنید با احترام گذاشتن و کمی رسیدگی کردن به مادر شوهرتان ایشان را در دست خود بگیرید و مطمئن باشید این محبت و رفتارهای شما که مهربانانه هست پاداشش حتما در آینده دریافت خواهید کرد، هر چه شما نسبت به ایشان با دید و فکر منفی بیشتری فکر کنید مطئنا بیشتر ایشان را عذاب آور میدانید و حساسیت شما بیشتر خواهد شد. از دیگر فرزندان ایشان هم کمک بگیرد و ایشان را به مهمانی خانه آنها بفرستید .
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    متاسفانه نسل یه سری بزرگترهای دایناسور هنوز تو جامعه ی ما هست
    من مطمئنم اگه شوهرت داشت کوتاهی نمیکرد
    مسلم بدون ایشون هم از این مشکلی که مادرشون درست میکنه در رنجه
    انشالله که خدا از لحاظ اقتصادی فرجی در زندگی شما ایجاد کنه

    من جای تو بودم سعی میکردم هر جوری که شده یه مسافرت کوچولو میرفتم.
    تا حال و هوای خانواده کمی عوض شه

    شاد باشی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام.مشاور همیار عزیز به خاطر راهنماییتون واقعا سپاسگزارم.انقدر منو با رفتار  و حرفاش اذیت کرده که نمیتونم بهش محبت کنم.اصلا دست خودم نیست به خدا.در ضمن در رابطه با اینکه پیش بقیه بچه هاش باشه حتی یک شب هم حاضر نیست جایی به جز خونه ما بخوابه., و هم اینکه اونها حاضر به این کار نیستن.دخترش که گاهی یه هفته میاد اینجا میمونه مدام سر مسایل مختلف باهم دعوا میکنن.و بهانه شون هم اینه که وظیفه نگهداری از مادر با پسر هست نه دختر.یک پسرش حتی مجرد هست ولی چون باهم کنار نمیان نمیره پیش اون بمونه.بچه های خودش نمیتونن تحملش کنن ببین من چقدر بدبختم که باید تحملش کنم وگرنه زندگیم از هم میپاشه.همه مشکلات راه حل داره الا مشکل من.

    الهه عزیز اتفاقا ما زیاد مسافرت میریم ولی قبلش سر نبردن مادر شوهرم یه دعوای حسابی میکنیم بعد میریم.ولی فایده ای نداره تا برمیگردیم دوباره همه مسایل شروع میشه.به هر حال ممنونم از راهنماییهاتون.
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •