تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دیگه مثل قبل نیستم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ثریا
آخرین ارسال:ثریا
پاسخ ها 9

دیگه مثل قبل نیستم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    دیگه خجالت می کشم تاپیک بزنم واز شما کمک بخوام.ببخشید منو
    دوستان من دارم افسرده میشم.چند وقته فقط دارم خودم رو با دیگران مقایسه میکنم و غصه میخورم
    من رشته دانشگاهم رو دوست نداشتم.الان نمیدونم باید همون رو ادامه بدم یا برم رشته ای که دوست دارم.اصلا واقعیتش نمیدونم چه رشته ای دوست دارم.استعدادهام رو هم نمی شناسم
    چند وقته دارم به این فکر میکنم چقدر از زندگی عقبم.دیر شده.من دیگه نمیتونم آدمی بشم که همیشه آرزو داشتم.دیگه نمیتونم درس بخونم وپیشرفت کنم
    حتی خواستگارام هم زمین تا آسمون با چیزی که در نظر دارم فرق میکنن.
    نمیدونم چرا خواستگارای دیگه ام هم اکثرشون تحصیل کرده نیستن.نمیدونم چرا هر چی مظلوم و فقیره از من خوشش میاد!!!!!!!!!!اصلا فرهنگشون با من خیلی فرق میکنه. نمیدونم اینا چطور منو انتخاب میکنن

    دیگه خسته ام.خیلی خسته ام...
    ثریایی که تو تصورات من بود این نیست.من این آدم رو دوست ندارم.خانواده ام رو دوست ندارم چون نتونستن بهم کمک کنن یه آدم مفیدی بشم
    من از زندگی که صبحت رو فقط شب کنی بدم میاد.الان همین طورم
    دلم میخواست مثل بقیه فعالیت هنری و اجتماعی و.... داشته باشم.ولی نمیشه.شهر ما کوچیکه.
    این زندگی رو نمیخوام.دلم میخواد از اینجا دور بشم.ولی چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    راضی نیستم.نه از زندگیم نه از خودم نه از خانواده ام....
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز وقت شما بخیر

    چرا ناراحتین ، چرا خجالت میکشین از این که کمک بخواین؟؟؟
    انسان موجود اجتماعی هست ، برای برآورده کردن نیاز هاش به دیگران نیاز داره ، حالا هر چی میخواد باشه.
    نگران نباش ما در کنار شما هستیم.

    دوست عزیز چند ساله هستی؟
    رشته ی دانشگاهیت چیه؟؟؟
    فکر میکنی به چه رشته ای علاقه داری؟ چرا؟
    میتونی ثریایی که توی ذهن داشتی که بهش برسی رو برای ما تصور کنی؟؟
    [align=CENTER][size=medium][size=large]«عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنی[/size][size=large]د»[/size]
    [/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sina' pid='15199' dateline='1374075193'
    چرا ناراحتین ، چرا خجالت میکشین از این که کمک بخواین؟؟؟
    انسان موجود اجتماعی هست ، برای برآورده کردن نیاز هاش به دیگران نیاز داره ، حالا هر چی میخواد باشه.
    نگران نباش ما در کنار شما هستیم.



     
    اینقدر این حرفتون به من روحیه داد که باورتون نمیشه
    ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام ثریای خوبم
    همه ی ما وقتی به سن تصمیم گیری رسیدیم خیلی ایده آلها تو ذهنمون بوده،فکر میکردیم زندگی همونجوری که تصورشو داریم میشه ولی کم کم که بزرگ شدیم دیدیم چقدر واقعیتا متفاوته از ذهنیت ما!!
    بعضی انتظارا از خونواده ها و فکر کردن بهشون فقط اذیتمون میکنه...معلومه ایده آلهایی که تو ذهن پدرمادرای هرکدوم از ماها هست و آرزوهاشون و خواسته هاشون با ما از زمین تا آسمون فرق میکنه...این وقتی قشنگ میشه که پدر و مادرمون رو با همه تفاوت هاشون بپذیریم و قبول کنیم بعضی چیزا عوض شدنی نیست و فقط ذهن ماست که داره زشت جلوه شون میده پس میشه قشنگتر دید...
    این همه خواسته ولی بدون هیچ حرکتی فقط ذهنتو خسته میکنه
    هدفتو دقیق مشخص کن البته با همه واقعیتهای موجود و قراردادها! بعدم تصمیم بگیر حرکت کنی...حداقل واسه یکی دوتاشون قدم جلو بذار بقیه شون به مرور حل میشه.
    فعالیتتو بیشتر کن،برنامه ریزی داشته باش تا به موفقیت هایی که انتظارشون رو داری برسی اونوقت میبینی هم روحیت بهتر شده،هم توقع دیگران از تو عوض شده و در نهایتم هرکسی که بقول خودت با خواسته های تو هیچ تناسبی نداره پاپیش نمیذاره واسه خواستگاری.
    خودتو همین جوری که هستی بپذیر و یادت باشه که به نوبه خودت منحصر به فردی
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام وقت شما بخیر

    دوست عزیز منم خیلی دوست داشتم الان 15 ساله بودم تا میتونستم سال اول دبیرستان باشم.
    اما اینجا یه مشکلی هست ، این که ما زمانی میفهمیم اشتباه کردیم که تجربه ی لازم رو داشته باشیم.
    برادر خودم سی سالش هست ، باورتون نمیشه تازه رفته دانشگاه ، رشته ی کامپیوتر ، ترم اول تازه کاردانی نه کارشناسی، اما صبح تا شب درس میخونه ، اصلا غذا هم نمیخوره فقط درس میخونه ، میدونین چرا؟؟؟ چون الان دیگه تجربه داره و میدونه چی به دردش میخوره. همیشه راجب درس که با من حرف میزنه ، آدم حیرت میکنه ، امروز به من میگه سینا کارشناسی قبول دانشگاه تهران ، خندم گرفت با تعجب گفتم چی؟؟؟ گفت دارم از الان عادتت میدم که وقتی شنیدی تعجب نکنی.

    من یه دوستی دارم ، این آدم متخصص مغز و اعصاب هست ، یه بیماری هایی رو خوب میکنه که مغز آدم سوت میکشه ، باورتون میشه اگر بگم از تهران براش مریض میومد شهرستان؟؟؟
    یه موقع من باهاش حرف میزدم که دکتر چرا پزشکی رو انتخاب کردی؟
    داستان زندگیش خیلی جالبه.
    گفت من رشتم توی دبیرستان ریاضی بود ، کنکور دادم ، مهندسی برق دانشگاه تهران قبول شدم ، دیدم اگر برم دانشگاه باید بیکار بشم ، انصراف دادم ، چون انتخاب رشته کرده بودم و دانشگاه نرفته بودم دو سال از کنکور محرومم کردن ، با این حال بازم نرفتم دانشگاه ، سال بعدش انقلاب فرهنگی شد باز نشد بریم دانشگاه ، سال بعدش کنکور دادم پزشکی قبول نمیشدم ، سال بعد رفتم دانشگاه ؛ حساب کنید 5 سال عقب افتاده یعنی زمانی رو که شما وقت گذاشتین و لیسانس شیمی محض کرفتین.
    میگفت بالاخره رفتم داشگاه

    ادامش جالب تره

    قبول شدم پزشکی دانشگاه قزوین ، ترم اول که توی مسافر خونه درس میخوندم چرا؟ چون دانشگاه داشت برای ما خوابگاه می ساخت ، که تا سه ماه بعد آماده نمیشد ، هیچ کس هم خونه ای برای سه ماه به ما اجاره نمیداد ، ترم دوم رفتیم خوابگاه یه اتاق 12 یا18 متری رو دادن به 6نفر دانشجو. این داستان ادامه داشت تا دوسال.
    توی این دو سال من فقط درس میخوندم که مشروط نشم آبروم بره.

    تا اینجا شد 6 سال

    بعد از اون رفتیم خونه اجاره کردیم و خلاصه درس خوندیم.
    بچه های علوم پزشکی میدونن چقدر سخته ، بعد از اون تخصص قبول شد ، مغز و اعصاب ، دانشگاه تهران.

    شما از این آدم عقب تری توی زندگیت؟؟
    از برادر من عقب تری؟؟ چقدر زمان مگر از دست دادی؟
    از همین الانم که حرکت کنی بازم دیر نیست ، اما قبل از اون باید انگیزه و علاقه و هدفت رو سخت مشخص کنی. تا عمرت رو بازم از دست ندی.
    زمانت رو نگذرون مگر با مطالعه ، برو مطالعه کن توی همین سایت جواب بچه ها رو بده ، چه ایرادی داره؟؟

    مخلص کلام »» خواستن توانستن است ؛ ماهی رو هم هر وقت از آب بگیری تازه است
    [align=CENTER][size=medium][size=large]«عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنی[/size][size=large]د»[/size]
    [/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'mahsa-m' pid='15212' dateline='1374084593'
    سلام ثریای خوبم
    همه ی ما وقتی به سن تصمیم گیری رسیدیم خیلی ایده آلها تو ذهنمون بوده،فکر میکردیم زندگی همونجوری که تصورشو داریم میشه ولی کم کم که بزرگ شدیم دیدیم چقدر واقعیتا متفاوته از ذهنیت ما!!
    بعضی انتظارا از خونواده ها و فکر کردن بهشون فقط اذیتمون میکنه...معلومه ایده آلهایی که تو ذهن پدرمادرای هرکدوم از ماها هست و آرزوهاشون و خواسته هاشون با ما از زمین تا آسمون فرق میکنه...این وقتی قشنگ میشه که پدر و مادرمون رو با همه تفاوت هاشون بپذیریم و قبول کنیم بعضی چیزا عوض شدنی نیست و فقط ذهن ماست که داره زشت جلوه شون میده پس میشه قشنگتر دید...
    این همه خواسته ولی بدون هیچ حرکتی فقط ذهنتو خسته میکنه
    هدفتو دقیق مشخص کن البته با همه واقعیتهای موجود و قراردادها! بعدم تصمیم بگیر حرکت کنی...حداقل واسه یکی دوتاشون قدم جلو بذار بقیه شون به مرور حل میشه.
    فعالیتتو بیشتر کن،برنامه ریزی داشته باش تا به موفقیت هایی که انتظارشون رو داری برسی اونوقت میبینی هم روحیت بهتر شده،هم توقع دیگران از تو عوض شده و در نهایتم هرکسی که بقول خودت با خواسته های تو هیچ تناسبی نداره پاپیش نمیذاره واسه خواستگاری.
    خودتو همین جوری که هستی بپذیر و یادت باشه که به نوبه خودت منحصر به فردی

     
    سلام مهسای عزیز
    ولی من از ایده آلم خیلی دورم! و همینه که منو برای شروع ناامید میکنه
    بله فکر کردن به چیزایی که نمیتونیم تغییر بدیم غیر از ناراحت کردن ما نتیجه ای نخواهد داشت،ولی نمیتونم فکر هم نکنم

    میخوام برنامه ریزی داشته باشم ولی نمیدونم چرا نمیشه!!!!!!!!!!!
    مرسی عزیزم از راهنماییات
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sina' pid='15213' dateline='1374086197'
    سلام وقت شما بخیر

    دوست عزیز منم خیلی دوست داشتم الان 15 ساله بودم تا میتونستم سال اول دبیرستان باشم.
    اما اینجا یه مشکلی هست ، این که ما زمانی میفهمیم اشتباه کردیم که تجربه ی لازم رو داشته باشیم.
    برادر خودم سی سالش هست ، باورتون نمیشه تازه رفته دانشگاه ، رشته ی کامپیوتر ، ترم اول تازه کاردانی نه کارشناسی، اما صبح تا شب درس میخونه ، اصلا غذا هم نمیخوره فقط درس میخونه ، میدونین چرا؟؟؟ چون الان دیگه تجربه داره و میدونه چی به دردش میخوره. همیشه راجب درس که با من حرف میزنه ، آدم حیرت میکنه ، امروز به من میگه سینا کارشناسی قبول دانشگاه تهران ، خندم گرفت با تعجب گفتم چی؟؟؟ گفت دارم از الان عادتت میدم که وقتی شنیدی تعجب نکنی.

    من یه دوستی دارم ، این آدم متخصص مغز و اعصاب هست ، یه بیماری هایی رو خوب میکنه که مغز آدم سوت میکشه ، باورتون میشه اگر بگم از تهران براش مریض میومد شهرستان؟؟؟
    یه موقع من باهاش حرف میزدم که دکتر چرا پزشکی رو انتخاب کردی؟
    داستان زندگیش خیلی جالبه.
    گفت من رشتم توی دبیرستان ریاضی بود ، کنکور دادم ، مهندسی برق دانشگاه تهران قبول شدم ، دیدم اگر برم دانشگاه باید بیکار بشم ، انصراف دادم ، چون انتخاب رشته کرده بودم و دانشگاه نرفته بودم دو سال از کنکور محرومم کردن ، با این حال بازم نرفتم دانشگاه ، سال بعدش انقلاب فرهنگی شد باز نشد بریم دانشگاه ، سال بعدش کنکور دادم پزشکی قبول نمیشدم ، سال بعد رفتم دانشگاه ؛ حساب کنید 5 سال عقب افتاده
    میگفت بالاخره رفتم داشگاه

    ادامش جالب تره

    قبول شدم پزشکی دانشگاه قزوین ، ترم اول که توی مسافر خونه درس میخوندم چرا؟ چون دانشگاه داشت برای ما خوابگاه می ساخت ، که تا سه ماه بعد آماده نمیشد ، هیچ کس هم خونه ای برای سه ماه به ما اجاره نمیداد ، ترم دوم رفتیم خوابگاه یه اتاق 12 یا18 متری رو دادن به 6نفر دانشجو. این داستان ادامه داشت تا دوسال.
    توی این دو سال من فقط درس میخوندم که مشروط نشم آبروم بره.

    تا اینجا شد 6 سال

    بعد از اون رفتیم خونه اجاره کردیم و خلاصه درس خوندیم.
    بچه های علوم پزشکی میدونن چقدر سخته ، بعد از اون تخصص قبول شد ، مغز و اعصاب ، دانشگاه تهران.

    شما از این آدم عقب تری توی زندگیت؟؟
    از برادر من عقب تری؟؟ چقدر زمان مگر از دست دادی؟
    از همین الانم که حرکت کنی بازم دیر نیست ، اما قبل از اون باید انگیزه و علاقه و هدفت رو سخت مشخص کنی. تا عمرت رو بازم از دست ندی.
    زمانت رو نگذرون مگر با مطالعه ، برو مطالعه کن توی همین سایت جواب بچه ها رو بده ، چه ایرادی داره؟؟

    مخلص کلام »» خواستن توانستن است ؛ ماهی رو هم هر وقت از آب بگیری تازه است

     
    شما خودتون پسرید. دوستون هم پسر بوده.شرایطتون با من فرق میکنه
    شما فشار اطرافیان برای ازدواج رو ندارید
    شما نگران ازدواجتون نیستید
    من بخوام تو یه دانشگاه خوب درس بخونم،یعنی باید برای دو سه سال از شهرم دور بشم.و خیلی از موقعیت های ازدواج!! (هر چند نامناسب!) رو از دست بدم. این یعنی ناراحتی خانواده.اعتراض غریبه و آشنا...
    بهم میگن چقدر درس میخونی! ازدواج کن! آخرش ازدواجه.میخوای بری سرکار الانم میتونی بری.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ثریای عزیزم اگه قرار باشه به این دلیل که دیگه خیلی دیره دست به کار نشیم همین فرصت باقی مانده رو هم از دست میدیم پس بهتره همین حالا شروع کنی...خواسته هاتو بنویس اولویت بندی کن و میزان احتمال عملی شدنشون رو منطقی مشخص کن...اگه بخوای منم واسه برنامه ریزی کمکت میکنم... تو از ایده آلات دور نیستی ذهنت داره دورت میکنه....حرف سینای عزیز هم درسته.. اینکه پسر یا دختر باشی اصلا مهم نیست این ماییم که با این قراردادها خودمون رو محدود میکنیم و در واقع گول میزنیم...
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    n.h آواتار ها
    سلام ثریا جون منم با مهسا جان و آقاسینا کاملآ موافقم.حرفایی که اطرافیان و دیگران میزنن دلیل بر ضعف ما نیست دلیل بر کوچک بودن روزنه ی دیدشون به زندگی و ازدواج و درس خوندنه.
    زندگی به ازدواج کردن ختم نمیشه نه برای مرد نه زن .بعضی از مردم حتی به عشق خدمت به مردم از ازدواج و تشکیل خانوادم میگذرن.پس همه چیز به خودت بستگی داره.
    تو با پیشرفتت میتونی نظر دیگران و نسبت به خودت عوض کنی.
    به درست ادامه بده سعی کن با هدف بخونی اگه میخوای بهش علاقه داشته باشی سعی کن مطلبی در مورد رشته ات بخونی و سوابق افراد موفقی که هم رشته ای تو بودن بخونی تا دیدت نسبت بهش بهتر بشه.یا اگه نشد رشته اتو تغییر بده اما آگاهانه.
    به کسایی فکر کن که توی روستا زندگی میکردن و الان استادا ،مهندسا،پزشکاو..... ی قهارین.
    یعنی اونا از تو که توی شهرستانی وضعشون بهتر بوده؟!
    خودتو دست کم نگیر .از همین الان شروع کن.با خودت روراست باش ببین چی میخوای ،هدفت چیه،میخوای به چی برسی،خودتو باور کن.
    بخواه تا بتونی.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام دوستان
    ممنونم از نظرات خوبتون
    دارم سعی میکنم شروع کنم. یعنی دارم سعی میکنم به حرفاتون عمل کنم
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'mahsa-m' pid='17020' dateline='1375174511'
    ...خواسته هاتو بنویس اولویت بندی کن و میزان احتمال عملی شدنشون رو منطقی مشخص کن...اگه بخوای منم واسه برنامه ریزی کمکت میکنم... تو از ایده آلات دور نیستی ذهنت داره دورت میکنه....

     
    مرسی مهساا جان
    آره کمک میخوام!
    میخوام دو تا کلاس رو تا چند روز دیگه شروع کنم
    درس هم بخونم،اگه خدا کمک کنه.

    بازم ازتون ممنونم.
    ولی فعلا یه موضوعی ذهنم رو مشغول کرده، متاسفانه...
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •