تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




رفتار مادرشوهر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:rahayi
آخرین ارسال:roz va shab
پاسخ ها 22

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

رفتار مادرشوهر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    بارها شده مادرشوهرم به من بگه که آره فامیل به من میگن عروست پسرت رو ازت میگیره و من میگم نه عروسم اینطوری نیست و به من میگن حالا اولشه وایستا تا ببینی. و من در جواب میگم شما چرا به این حرفها گوش میدی آدم باید وجدان داشته باشه این حرفها زدنش هم خوب نیست  شما به این حرفها فکر نکن. من با مادر شوهرم رفتار خوبی دارم و دوست ندارم از خودم برنجونمش احترامش رو همیشه تو بدترین شرایط نگه داشتم حتی خودش به من گفته که تا به حال از تو بی احترامی ندیدیم. ولی توقع خیلی بالایی داره میگه 5 روز هفته خونه ما باشید و هر روز بهم زنگ بزن. من رفت و آمد رو دوست دارم ولی از وابستگی بیزارم. مادرشوهرم دوست داره ما وابسته بهشون باشیم و از تمم کارای ما خبر داشته باشه . من رفتار متعادل و خوبی دارم سعی نکردم ناراحتی هامو به روشون بیارم. ولی بعضی وقتا احساس میکنم اشتباه کردم باید بعضی چیزارو میگفتم تا توقعشون اینقدر بالاتر نره. در مورد صحبتهای طولانی همسرمبامادر شوهرم  اوایل چیزی نمیگفتم ولی چند سری به همسرم گفتم که چرا تو حرفات نقشه ای که برای آینده ی خودمون و بچه هامون کشیدیم یا فرضا رفتیم خرید انجام دادیم با تمام جزئیات و فلان قیمت شده خریدمون. یا رفتیم بیرون ،فلان جا این اتفاق افتاده یا میشینی تمام اتفاقای سرکارتو تعریف میکنی یا .... براشون تعریف میکنی؟؟؟ زنگ بزن حالشونو بپرس از حالت خبربده ، چرا زندگیتو مو به مو هر روز تعریف میکنی؟ اوایل میگفت ما به هم خیلی محبت میکنیم و خیلی برامون مهمه که بدونیم اعضای خانواده اون روز چه کار کردن. و در آخر کلی بحث و دعوا پیش میومدو به من میگفت شما اینطوری نیستید به من چه؟  و میگفت تو زیاد حساسی و به حرف زدن من و مامانم کاری نداشته باش. منم میگفتم این رفتارت منو آزار میده که هر روز آمار زندگیمونو به مادرت میدی  و من نمیتونم اینو تحمل کنم. خیلی جالب بود من ازش میپریدم از سر کار چه خبر؟ خبری نداشت ولی برای مادرش کلی خبر داشت. سراین موضوع خیلی بحث داریم. همسرم به من میگه تو به محبت مادر من چه کار داری؟ و من هم میگم این محبت سازنده نیست ، مخربه. پیش اومدهاز من طرفداری کنه و مادرشوهرم بهش گفته تو خودتو قاطی این مسائل نکن و بعد از هر طرفداری رفتار مادرشوهرم با من بدتر میشه چون فکر میکنه من به همسرم گفتم که بره  ازمن طرفداری کنه
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    • نوع فایل: docx ffff.docx (11.3 کیلو بایت, 0 نمايش)
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    اول:

    همسرتون رو به هیچ وجه درگیر تعارض انتخاب بین خودتون و مادرش نکنید. این تعارض برای مردها واقعا سنگین و دردآوره. اگر از همسر انتظار داشته باشید که به خاطر شرایط شما، جلوی خانواده اش بایسته و بگه در شرایط حاضر خونه ما نیاین، همسرتون درگیر تعارض میشه و این براش سخته. اما راه بهتری وجود داره: با همسرتون و خانواده همسرتون همراهی کنید و همانطور که اونها راحت و گرم و حتی بی دعوت میان، شما هم وقتی اومدن منزلتون، برخی کارها رو راحت به دستشون بدید! مثلا ظرف شستن و کمک در طبخ غذا. از این نهراسید که فردا پشت سرتون چی میگن، شما هم مثل خودشون راحت باشید! زمانی که خود شما دعوت می کنید قضیه کاملا متفاوت میشه؛ اونوقت درست و حسابی مهمان نوازی کنید. اما وقتی خودشون بی دعوت میان، شما هم میتونید راحتتر برخورد کنید.

    دوم:

    همسری که با خانواده اش مهربان و صمیمی هست، پتانسیل مهربان بودن با همسر و فرزندان رو هم داره. یعنی به لحاظ شخصیتی فردی گرم محسوب میشه. پس، میشه با فهمیدن رگ خوابش، صمیمیتش رو به سمت خود هم سوق داد. چطوری؟ نشون بدید که دوستش دارید و باهاش صمیمی تر بشید. نشون بدید که خانواده اش رو هم دوست دارید. صبح پیش از اینکه مادرشوهر زنگ بزنه، شما تماس بگیرید و احوال پرسی کنید؛ وقتی مادرشوهر زنگ میزنه و با پسرش خیلی حرف میزنه، به همسرتون بگید چقدر با مادر حرف میزنی، بذار یه کم هم من صحبت کنم باهاشون؛ اصلا و ابدا پیش همسر، از بدیهای مادرش نگید؛ یه تغییر موضع اساسی بدید و رابطه رو با همسر و خانواده اش صمیمی کنید، حتی اگه براتون خیلی سخت باشه. این کار میتونه کمک کنه تا تدریجا همسرتون به شما هم توجه بیشتری نشون بده؛ اما اگر شما رو در یک طرف ببینه و مادرش رو در طرف دیگه، اونوقت پرداختن به یک طرف ممکنه مساوی بشه با نپرداختن به طرف دیگه

    سوم:

    اخم کردن و ترشرویی و دعوا و بگومگو و حالات منفعلانه رو کنار بگذارید؛ به جای اینکارها همسرتون رو جذب کنید. ببینید به چی علاقه داره، همون رو براش تدارک ببینید. بگذارید وقتی میاد تو خونه احساس آرامش رو تجربه کنه. اگه طوری بشه که با اومدنش به منزل احساس آرامش نکنه و بهش خوش نگذره، خب آرامش رو در جای دیگه جستجو میکنه.

    چهارم:

    انتظاراتتون رو مطابق با واقعیت تنظیم کنید و نه مطابق با آرمان. با یه بررسی ببینید که واقعیات موجود در زندگی چه هستند؟ واقعیات موجود در زندگی شما چه هستند؟ شوهرتون چگونه فردی است؟ خانواده همسرتون چگونه هستند؟ وقتی واقعیت رو ببینید و بپذیرید، احساس آرامش شما بیشتر میشه. اما اگر مدام آنچه میخواهید باشه(در حالی که درواقع وجود نداره) رو متصور بشید و مدام از مقایسه کردن خودتون و زندگیتون با دیگران استفاده می کنید، اونوقت هم پذیرش واقعیت و هم سازگارشدن با اون دشوار میشه. هنر اینه که بهترین راه سازگار شدن با واقعیت رو که تضمین کننده آرامش درونی ما باشه پیدا کنیم.

    پنجم:

    با صبوری و بدون عجله، کوچکترین تغییرات مثبت رو هم ببینید. توقع نداشته باشید یک شبه، یک هفته ای، یا یک ماهه مساله تون حل بشه. روش جذب همسر رو چندماه به کار ببندید. خوبیهای همسرتون رو یادآوری کنید. روی بدیهاش متمرکز نشید. روزانه بنشینید و ببینید همسرتون چه خوبیهایی داره و شکرگزار این خوبیها باشید. همسرتون رو همراهی کنید. کشف کنید که چه کارهایی از جانب شما اونو بیشتر جذب خودش میکنه. جذبش کنید، به سمتش برید، با او آرامش رو تجربه کنید، نشون بدید که خوشحالید که همسر او هستید، تا او هم بیشتر جذب شما بشه.

    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    ممنون از راهنماییتون
    من تصمیم گرفتم یه مدت همینطور که شما گفتید پیش برم تا ببینم چی پیش میاد
    ممنون از سایت خوبتون
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    با سلام
     4شنبه شب با مادرشوهرم صحبت کردم وگفتم که برای فردا شبش افطاری بیان خونمون.درست یک ساعت بعد پدرشوهرم زنگ زد و گفت که مادرشوهرم خانواده ی دایی همسرم رو هم دعوت کردن.همسرم هم ناراحت شد و گفت که زن من در شرایطی نیست که بخواد مهمونداری کنه و دست تنهاست . پدرشوهرم هم گفته بود که به هر حال مادرت دعوت کرده و این در حالیکه مادرشوهرم  خودش خانواده ی برادرش رو  اصلا دعوت نکرده بود. بماند که مادرشوهرم مهمونی رو از حالت خودمونیش دراورد زمانی هم که اومدن مثل یه مهمون نشستن اصلا به روی مبارکشون نیوردن که من باردارم و از صبح سر پا بودم. واسه سحرشون قورمه سبزی درست کرده بودم گفت ما دیشب قورمه سبزی خوردیم ن تشکری نه دستت درد نکنه ای  تا افطاری رو خوردن و هنوز سفره باز بود با خواهرشوهرم رفتن بیرون . قبل افطار به مادرشوهرم گفتم شما زحمت برنج درست کردنو بکشید گفت الان زوده وقتی هم که رفت بیرون ساعت 11 برگشت. تبرنجرو هم زن دایی همسرم درست کرد تازه مارو هم با خانوادهی برادرش تنها گذاشت که زن دایی همسرم از این موضوع خیلی ناراحت شده بود. اون شب دریغ از یک کمک ساده. آخر شب فقط بهم گفت خیلی خسته شدی زحمت کشیدی. شاید باورتون نشه هر کاری بهشون میگفتم که انجام بدن شونه خالی میکردن. در صورتی که من با هاشون طور دیگه رفتار میکنم. به قدری شکم درد داشتم که زن دایی همسرم اجازه نمیداد که من کنارشون بشینم و میگفت باید بری دراز بکشی مادرشوهرم حتی به روی خودش نمیورد که من حالم خوب نیست و اصلا نمیگفت حالت خوبه یا نه؟
    چند شب بعد دوباره اومدن خونمون و مادرشوهرم یه ظرف حلیم اورده بود. تا از در اومد تو گفت چون پسرم خیلی حلیم دوست داره براش حلیم اوردم در صورتی که همسرم اصلا احلیم دوست نداره و نمیخوره. همسرم تا این حرف رو شنید گفت اتفاقا خانمم ویار حلیم داره و هر روز براش حلیم میگیرم .
    بعد مادرش شروع کرد به تعریف موضوعی که تلویزیون دیه بود و فقط روی صحبتش همسرم و پدرشوهرم بود و زمانی که قضیه رو تعریف میکرد با اینکه من تمام توجهم به مادرشوهرم بود اصلا به من نگاه نمیکرد تا به من بفهمونه من دارم واسه پسرم تعریف میکنم. که اتفاقا همسرم  داشت با پدرشوهرم صحبت میکرد و اصلا متوجه نبود که مادرش داره صحبت میکنه. مادرشوهرم که دید پسرش هواسش نیست دیگه ادامه نداد و من گفتم خوب ادامه میدادید من که گوش میکردم که گفت بزار بعدا تعریف میکنم.
    من نمیدونم مادرشوهرم چه نیتی داره ولی میتونست حداقل بگه براتون حلیم اوردم که تو هم حامله ای بچشی  یا یه حرف دیگه نه اینکه بگه چون پسرم حلیم دوست داره براش حلیم اوردم.
    قبلا دور هم که بودیم من همش حرف مینداختم تا ابا هم یه موضوعی داشته باشیم که حرف بزنیم به مرور متوجه شدم تا من حرف نندازم اونا حرفی واسه زدن ندارن. منم دیگه چیی نمیگم و احساس میکنم اینطور بهتره . و دقیقا به این نتیجه رسیدم که تا زمانی که من حرفی نندازم مطلبی نگم اونا م حرفی با من ندارن .
    حالا باور بفرمایید همین مادرشوهرم اگه دختر خودش 7ماه باردار باشه طور دیگه ای رفتار میکنه  در صورتیکه از من توقعات آنچنانی داره.
    خیلی از دستش ناراحتم و فکر نمیکنم توجه من به مادرشوهرم رفتارشو درست کنه چون تا به حال من کوچکترین بی احترامی بهش نکردم و اون داره با من اینطور رفتار میکنه.
    خواهشا منو راهنمایی کنید
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    عزیزم هر چی بیشتر به شوهرت محبت کنی بیشتر به سمتت جذب میشه و کم کم بیشتر حق را به تو میده و به مرور شاید جلوی بعضی رفتارهای مادرش را هم بگیره. تا اونجایی که میتونی وقتهایی که تنهایین به شوهرت محبت کن.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خب چند تا پیشرفت مشاهده میشه:

    اول اینکه رفتارهای مادرشوهرتون نشون میده که ایشون خلع سلاح شدن. یعنی با محبتهای شما، ایشون در موضعی قرار گرفتند که براشون سخته و دلشون میخواد با بی توجهی به شما یا با توجه به همسرتون، از این حالت خارج بشن

    دوم اینکه محبتهای شما، تدریجا داره دید همسرتون رو تغییر میده و موضع ایشون رو به سمت شما میکشونه. مثلا دفاع از شما در برابر دعوت نابجا، و همینطور گفتن این جمله که همسرم حلیم دوست داره...

    اما، قرار این بود که این رویه مدتی ادامه داشته باشه(حداقل شش ماه). انتظار اینکه یک شبه معجزه بشه نداشتیم، اما تا همینجاشم از نظر من امیدوارکننده بوده.

    نحوه تعامل شما با مادرشوهر هم خوب بود، اما میتونست حتی از اینم مقداری بهتر بشه. مثلا وقتی ایشون داشتند با بی توجهی به شما، به همسر شما و خودشون نگاه می کردند، شما میتونستید با نگاه به همسرتون، بهشون بگید"مادرت دارن باهات صحبت میکنند". اینجوری خلع سلاح کامل میشد. یعنی شما با این حرف نشون میدادید که نه تنها به مادرشوهر بی توجه نیستید، بلکه به بی توجهی ایشون هم بی توجهید! و یک مزیت دیگرش هم متوجه کردن همسرتون بود و احتمالا دفاع همسرتون از شما(در ذهن خودش)

    در رابطه با شونه خالی کردنشون هم نگران نباشید. تدریجا درست میشه. البته فرامشو نکنید، زمانی که خودشون خودشون رو دعوت کردند، این رویه رو داشته باشید و نه وقتی که خودتون دعوتشون کردید.

    یک راهکار دیگر هم که میتونست خیلی موثر باشه، گرم کردن زیاد شما با زن دایی همسرتون، پس از بازگشت مادرشوهر و خواهرشوهر بود. این نیکی شما به زندایی همسرتون بابت کمک کردن ایشون، میتونست باز هم خلع سلاح رو تشدید کنه.

    بدون اینکه جلوی مادرشوهر جبهه گیری کنید، به همسرتون محبت کنید.

    صبور باشید، حتی اگر نتیجه ای که مایلید به دست بیاد هم عاید نشه، باز خودتون احساس آرامش خواهید داشت.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    دوست عزیز
    من بهتون پیشنهاد می کنم که اینقدر راجع به مادر شوهرتون پیش همسرتون حرف نزنید.هر آدمی به خانوادش علاقه داره.این حرفا فقط باعث میشه شوهرتون ازتون دور بشه...چرا سعی نمیکنیدکمی تودارتر باشید و موقع صحبت کردن با مادرشوهرتون کمتر عصبانیتتون رو نشون بدین؟مادرشوهرتون به پسرش علاقه خاصی داره و شما نباید سعی کنین اونو از بین ببرین چون اینطوری فقط رابطه خودتونو خراب میکنین..تنها موردی که من فکر میکنم باید راجع بهش با شوهرتون صحبت کنین اینه که بهش یاد بدین که شما یک زندگی مستقل دارین و نباید مسائل خصوصیتونو با کسی در میون بذارید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    ممنون از پاسختون دوستان
    آقای عزیزی اوایل زندگیمون به همین منوال بود که اصلا دعوتشون نمیکردیم تا خونمون بیان خودشون میومدن در واقع از 7 روز هفته 6 شب رو کنار هم بودیم و این ازنظر اونها خیلیخوب بود ولی من به انجام  برنامه هایی که برای خودم ریخته بودم نمیرسیدم  . من پارسال کنکورارشد شرکت کرده بودم ولی اصلا وقت نکردم کتابی رو تموم کنم . جالب اینجاست که یکی از همون شبهایی که خونمون بودن و نزدیک کنکورم بود مادرشوهرم به من گفت به دخترای من نگاه نکن که دارن درسشونو میخونن ، اونا مجردن و کاراشونو من انجام میدم تو باید به فکر بچه اوردن و بزرگ کردن بچه باشی تو خودتو با دخترای من مقایسه نکن. شما جای من، چه حسی بهتون دست میده؟ آخه برنامه های من برای زندگیم به مادرشوهرم چه ربطی داره ؟؟ با این اوصاف من امسال سراسری مجاز شدم ولی چون رتبه ام به تهران نمیخورد انتخاب رشته نکردم. واقعا انصاف نبود میدونستن من دارم برای کنکور درس میخونم ولی هر شب خونمون بودن.
    و هروقت هم که خودشون میومدن باز مثل مهمون میشستن و تقریبا همه کارهارو خودم انجام میدادم. بهشون هم که میگفتم اعتنایی نمیکردن. مثلا میگفتم هر چی میخوای خودتون از یخچال بردارید ، راحت باشید. حتی زمانی که ویار بارداری داشتم و از بد ویاری بهم سرم میزدن باز هم میومدن و پدرشوهرم میگفت پاشو خودتو جمع کن . مادر بچه های من وقتی باردار بود مهمون راه میانداخت اونوقت تو دراز کشیدی؟ که حتی همسرم میگفت از چهره اش معلومه فشارش خیلی پایینه  و حالش اصا خوب نیست ولی پدر شوهرم میگفت نه هیچیش نیست حالش خوبه و نشسته بود تا من با اون حالم ناهار درست کنم.
    و 2 روز بعد مادرشوهرم گفت ما برای بازدید عید میایم خونتون که من به همسرم گفتم خانوادت کمی مراعات حال منو بکنن من اصلا تحمل هیچ بویی رو ندارم که همسرم گفت فقط یه بازدید عید و سریع میرن. بماند که شب موندن و خونه ی ما خوابیدن و من حال خیلی ناخوشی داشتم و  همسرم دائما از من معذرت خواهی میکرد و من میگفتم مشکلی نداره خودتو ناراحت نکن .فرداش مادر شوهرم و پدرشوهرم قرار بود برن ختم. همسرم به پدر شوهرمگفت که خانمم نمیتونه آشپزی کنه و به غذا و بو ویار داره و خواهرم که میمونه خونه آشپزی کنه. نزدیکای ظهر بود به خواهرشوهرم که همسن خودمه گفتم ناهارو شما درست کن گفت باشه. تمام وسایل ناهارو آماده کردم ولی دیدم خودشو زده به خواب و دراز کشیده. و چند لحظه صبر کردم و به خواهرشوهرم دوباره گفتم و گفت باشه . خلاصه آخرش هم نیومد درست کنه. همسرم وقتی اومد خونه دید خواهرشوهرم تو هیچ کاری به من کمک نکرده خیلی عصبانی شد حتی تو تمییز کردن خونه ظرفها و ....
    بعداز ظهرش هم که مادرشوهرم اومدن انتظار سرویس دهی از من  رو داشتن و من به قدری حالم بد بو د که همسرم من رو برد به اتاقمون و در رو بست و گفت تو بخواب نمیخواد بیرون بیای.  صدای مادرشوهرمو شنیدم که میگفت ما که خونه کاری نداریم امشب رو هم میمونیم اینجا و فردا رو هماینجا میمونیم.بعد از چند ساعت خوابیدن پا شدم دیدم کلی ظرف  جمع شده زحمت شستنش رو هم به خودشون نداده بودن . منم یه چایی واسه خودم ریختم اومدم نشستم و کسی خونمون نبود جز من و مادر شوهرمو و خواهرشوهرم. مادرشوهرم چند بار با صدای بلند گفت بابا گفته به من خبر بدید میاید خونه یا نه ؟ منم بهش گفتم خبرشو بهت میدم. منتظر بود من تعارف بزنم  و من خودمو به نشنیدن زدم. میدونید چرا؟ چون  رفتاراشون عادی نیست  دائما به همسرم میگه خانمت مثل دخترم میمونه ولی اصلا اینطور نیست  هر وقت میان خونه ما انگار من مسئول پذیرایی و شستن و پختن هستم. به خودشون حتی زحمت نمیدن پاشن و کمک کنن. جدا از این قضیه من حال ناخوشی داشتم و دوست داشتم فقط دراز بکشم و استراحت کنم ولی اونا درک نمیکردن . چون من تعارف نزدم اونا هم رفتن. و 2 شب بعد که ما خونه دایی همسرم دعوت شده بودیم  مادرشوهرم گفت ویار معنایی نداره و من که اصلا ویار نداشتم و کلی مهمون راه میانداختم، زن دایی همسرم هم گفت عروست که ویار داره چه گناهی داره که شما ویار نداشتی و رو کرد به من و گفت کسی که ویار نداشته هیچ وقت نمیتونه کسی رو که ویار داشته باشه رو درک بکنه.
    از اون به بعد یکم بهتر شدن ولی خیلی امادر شوهرم اذیتم کرد.
    یه نمونه دیگه : مارو شام دعوت کردن خونشون گفت باید بیاید نیاید نمیشه و از قبل هم میدونستن من به مرغ ویار دارم ، تا وارد ساختمون شدیم من حالم بد شد و گفتم مگه مرغ گذاشتین؟ گفتن نه مرغ نیست. بیا تو.
    رفتم دیدم غذا مرغهحالم کلی بد شده بود . وقت ناهار به من گفتن تو بیا برنج با ماست بخورمنم گفتم نمیخورم. به خودشون زحمت نداده بودن مرغ نزارن یا حداقل یه چیز کوچیک کنار غذاشون واسه من درست کنن.
    حتی خونه فامیلاشون هم که میرفتیم از قبل همسرم سفارش میکرد میگفت بهشون بگو خانمم نمیتونه مرغ بخوره مادرشوهرم نمیگفت و ما میرفتیم میدیدیم غذا مرغه و من شب گشنه میموندم و فامیلاشون به مادرشوهرم میگفتن چرا به ما نگفتین .طوری شد که خود پدرشوهرم به صدا در اومد و به مادر شوهرم گفت چرا نمیگی مرغ درست نکنن. این دختر تو این شبا هیچی نتونسته بخوره.  از این نمونه ها خیلی زیاده بخوام بگم. من تحملم خیلی زیاده ولی احساس میکنم مادرشوهرم واقعا قصد اذیت کردن منو داره.
    باز با این حال خدا شاهده که من خیلی برخوردم باهاش خوب بوده حتی بارها شده که همسرم این موضوع رو به زبون اورده.ولی خودتون میدونید آستانه تحمل  هر کسی تا یه جاییه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    خانم رهایی انقدر خودتونو اذیت نکنید.این چیزا واسه خیلیا هست.مادر شوهر منم مثل مادر شوهر شماست.با این تفاوت که ما یه شهر دیگه زندگی می کنیم.
    کم کم سعی کردم نسبت به رفتاراش بی تفاوت بشم.
    می فهمم که چه زجری می کشی.درکت می کنم اما یه کم به بچت که باهات زندگی می کنه و تمام استرساتو متوجه می شه فکر کن
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    بله حق باشماست اتفاقا دیشب  و پری شب خونشون بودیم همه چی خوب بود  البته ناگفته نمونه من خودم هم برای اینکه روابط حسنه بینمون برقرار بشه کم تلاش نکردم فعلا که رفتارش تا حدودی عوض شده و من خودم از این بابت خوشحالم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •