تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




رفتار مادرشوهر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:rahayi
آخرین ارسال:roz va shab
پاسخ ها 22

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

رفتار مادرشوهر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام .میخوام  از اول قضیه رو براتون تعریف کنم تا ببینید مشکل از کجاست ؟ تا بتونید منوراهنمایی کنید
    من دختری 27 ساله هستم . همسرم هم 28 ساله. من و همسرم هم رشته و هم دانشگاهی بودیم و حدود 3 سال پیش ما با هم عقد کردیم و سال گذشته ما با هم ازدواج کردیم. 3سال پیش قبل از اینکه خبری از خواستگاری باشه ،خانواده ی همسرم تصمیم داشتن که دخترداییش روبراش بگیرن که با مخالفتهای همسرم ،خانواده اش به خواستگاری من اومدن. و اومده بودن که کلی عیب و ایراد بزارن و برگردن ولی زمانی که من وارد اتاق شدم نظر مادرشوهرم عوض شد و قراره بله برون و عقدرو گذاشتن. دوران عقدکم و بیش خوبی رو داشتیم ولی از شب عروسی به این ور رفتار مادرشوهرم با من عوض شد. بع از اینکه از ماه عسل برگشتیم هر چی از دهنش در اومد به من و خانوادمو فامیلم گفت. همسرم با این قضیه برخور کرد ولی 2 ماه اول زندگیمون رو برام تلخ کرد. هر روز و شب من شده بود گریه. همسرم هم تک پسره، مادر شوهرم هر دقیقه زنگ میزد خونمون یا به گوشی همسرم آمارمونو بگیره که ما کجاییم. وقت وبی وقت هم یا اونا خونه ما بودن یا ما باید میرفتیم خونشون. صبح کله سحر زنگ میزد به گوشی همسرم ببینه بیدار شده بره سرکار یا نه؟ ادائما ساعت رفت وآمد و کلاسهاشو چک میکرد و میکنه. وقتی به همسرم شکایت میکنم که این چه طرز برخورده؟ چرا باور نمیکنن که تو مستقل شدی؟ میگه مامانم نگرانمه و چون خیلی دوستم داره این کارارو میکنه. میگم یعنی دیگران بچه هاشونو دوست ندارن؟ بازم حرف خودشو میزنه. هر روز کمه کم روزی 4،5 بار با همحرف میزنن. از تموم کارامون خبر دارن. از ریزه خریدامون، رفت و آمدهامون ....
    اگه یه روز بهش زنگ بزنه نتونه جواب بده سریع زنگ میزنه به من که پسرم کجاست؟ حتی اوایل ازدواجمون رفته بودم خونه ی پدرم، مادرم مریض بود و مادرشوهرم هم باخبر بود. دیدم داره زنگ زده خونه بابام. بدون اینکه حال مادرمو بپرسه گفت کجایی؟ گفتم خونه بابام. گفت چرا زنگ نزدی به من بگ داری میری خون بابات؟؟؟؟ من با تعجب گفتم فکر نمیکنم لزومی داشته باشه من به شما اطلاع بدم. گفت نه تو باید به من میگفتی بعد میرفتی. از این به بعد هم فراموش نکن .بعد پرسید پسرم کجاست ؟ از صبح هر چی بهش زنگ میزنم جواب نمیده؟ گفتم کلاس رفته گفت چرا به من نگفته رفته کلاس گفتم آخه لزومی نداشته بگه خوب . مادرم با اون حالش پا شد تا با مادر شوهرم صحبت کنه ولی مادرشوهرم بدون خداحافظی قطع کرد. بعداز ظهرش که من رفتم خونه و همسرم اومد بهش قضیه رو گفتم گفت طفلی مامانم خیلی نگران شده بود گفتم به خاطر نگرانیش بود که بدو خداحافظی قطع کرد؟ گفت تو اشتباه میکنی مادرمن از این کارا نمیکنه گفتم پس من دارم دروغ میگم؟ از ماه عسل که برگشتیم رسیدیم تهران اغراق نکرده باشم هر 10 دقیقه یه بار زنگ میزد به گوشی همسرم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    بعد از عروسیمون مادر شوهرم به من زنگ زد گیرداده بود باید شب عروسیتونو برای من تعریف کنی؟ همه فامیل به من زنگ میزنن میگن این اون شب چی کار کردن؟ داشتم دیونه میشدم با عصبانیت جواب دادم من واسه مادر خودم توضیح نمیدم خواهشا احترام خودتونو نگه دارین. گفت مگه با توی به من نگی . به شوهرم گفتم مادرت شورشودر اورده جلوشو بگیر چیزی نگفت. مادرشوهرم بعد از یک سالو نیم عقد بعد عروسی به من گفت من تورونمیشناسم از این به بعده که تورومیشناسم گفتم شما از من بی احترامی دیدی؟ گفت نه گفتم پس این چه حرفیه به من میزنید گفت نبینم بری چوقولی منو پیش پسرم بکنی من از اینجا به بعد تورو میشناسم. باورتون نمیشه دیوونم کرده.وقتیمیریم خونشون فرضا اگه شوهرم روی مبل نشسته باشه با اون هیکلش میره میشینه رو پاهای شوهرم دستاشو دوره گردنش حلقه میکنه صورتشو میبره نزدیک و با صدای آروم باهاش صحبت میکنه. یا اگه خودش رو مبل باشه به زورم که شده شوهرمو رو پاهاش میشونه. یا اگه شوهرم روزمین دراز کشیده باشه اونم میره کنارش دراز میکشه میره تو بغلش و دستای شوهرمو دور خودش حلقهمیکنه. باورتون نمیشه منو تا مرز جنون کشونده.بعضی وقتا صبح کله سحر ساعت 7 صبح میبینی یکی درمیزنه . کیه ؟ مادرشوهرمه؟؟؟؟؟/  وقتی به شوهرم میگم میگه تو داری بهونه میگیری. برو خودتو اصلاح کن. مادر من منو خیلی دوست داره
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    اگه کادویی به مناسبت یه روزی خریداری بشه فقط از پسرش تشکر میکنه حتی همسرم بارها گفته این هدیه از طرف خانم و با سلیقه ی اون تهیه شده ولی بازم اثر نداره. وقتی میاد خونمون میگه اومدم خونه فرضا احمد هیچ وقت جمع نمیبنده. وقتی حامله شدم  همش مگفت بچه ی احمد بچه ی احمد هیچ وقت رو زبونش نیومد بگه بچتون. از بس زنگ میزنه خونمون توقع داره منم هر روز بهش زنگ بزنم یه روز گلگی کرد گفت تو زنگ نمیزنی؟ گفتم شما جایی واسه زنگ زدن ما نذاشتی. وقتی هر روز شما چندبار زنگ میزنی من دیگه زنگ بزنم چی بگم؟ حتی چند بار از حرفاش فهمیدم که میترسه که عروسش پسرشو ازش بگیره. منم از این آدماش نیستم ولی نمیفهمه بدتر با این کاراش داره رابطمونو خراب میکنه و من اصلا دوست ندارم باهاشون رفت و آمد داشته باشم.بدتر از همه خواهرشوهر بزرگمه که یک سال هم از من کوچکتره. فتوکپی مادرشوهرمه. شوهرم هودش علنن میگه که خواهرم کاراش درست نیست ولی زیر بار رفتار مادرش نمیره و من هر بار متهم میشم. شما بگید من با این رفتار مادرشوهرم باید چطور برخورد کنم؟؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست عزیز

    قبل هرچیز باید اینو بگم که بیشتر مادرا وقتی پسرشون ازدواج میکنه رو رفتار عروس شون حساس هستن و فوق العاده نگران پسرشون!
    خیلی جبهه نگیرید مخصوصا اگه جز این مورد هیچ مشکل دیگه ای با همسرتون ندارید..

    احترام به والدین و بزرگترها همیشه تاکید شده و شما حتما این رو مدنظر داشته باشید...

    تا به حال بدون ناراحتی و با آرامش با همسرتون درمورد این مسئله صحبت کردید؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    مادر شوهرم دیروز زنگ زد خونمون بعد سلا و و احوالپرسی گفت گوشی رو بده به پسرم بعد شروع کرد کلی با شوهرم صحبت کردن . من به همسرم گفتم این چه طرز رفتاره؟ مادرت چرا اینطوررفتار میکنه؟ مثلا میخواد بگه من با تو کاری ندارم . شوهرمم شروع کرد ازمادرش طرفداری کردن. همسرم اصلا دست بزن نداره ولی سر این قضیه با مشت زد تو صورتم میدونید چی خیلی منو ناراحت کرد من باردارم و همسرم با من این رفتارو کرد . حتی الان که دارم مینویسم با من حرف نمیزنه و به خودش حق میده حتی به من گفت یه  کاری نکن وقتی بچه بدنیا اومد ازت بگیرمش . خرجتم ماهی یه سکه ست. شما نمیدونیدمادرش به چه طرز ماهرانه ای جلوی شوهرم مظلوم نمایی میکنه که من با این همه که به همسرم محبت میکنم و حتی به خانوادش بی احترامی نکردم ، سر مادرش با من این رفتارو میکنه. واقعا مستاصل شدم.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    بله صحبت کردم ولی فایده نداشته من آدم بده ماجرا بودم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    دوست گرامی
    مشکلتون با مادر همسرتون یکم پیچیده هست از محسن عزیزی کمک بگیرید و یا حتما همراه همسرتون به مشاوره مراجعه کنید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    با همسرم در مورد  رفتار مادرش صحبت کردم گفت مادرم همیشه حرف خودشو میزنه  هر چی هم بهش بگیم خودشوعوض نمیکنه. و گفت حتی من رفتار خواهرهامو نسب به تو دیدم و اونارو شناختم.
    حالا موضوع جدیدی که پیشومده اینکه دیروز مادر شوهرم زنگ زده خونمون گفت شما که ما رو دعوت نمیکنید واسه افطاری ما خودمون بدون دعوت شما هم میایم. این در حالیکه من 7 ماهه باردارم و کارهای منزل رو کمی به سختی انجام میدم و شبا زود میخوابم و اصلا نمیتونم مهمونداری بکنم. مادر شوهرمن از اون دست آدماییکه فرضا بهشون بگید من امروز حالم خوب . نیست ایشالا باشه واسه یهوقت دیگه میگه ما با تو کاری نداریم ما میایم . حالا هر جور فکر میکنم میبینم اینا واسه افطار بیان سحرم میمونن. اصلا مراعات حال منو نمیکنه . قبلا به همسرم گفته بودم اگه مادرت توقع داره که افطاری  دعوتشون کنیم خودمون بگیم بهتره. گفت نه مادر من شرایط تورو درک میکنه از تو توقع نداره با این حالت پاشی ازشون پذیرایی کنی. بعد زنگ مادرشوهرم به همسرم گفتم تو که گفته بودی مادرت توقع نداره پس چی شد؟ گفت تو خودتو ناراحت نکن تو که نمیتونی زیاد سرپا باشی خودم میام کمکت میکنم. این در حالیکه زمانیکه من تو عید ویار سختی داشتم  و دائما در حال بالا اوردن بودمو هر بویی منو اذیت میکرد و اصلا حوصله خودمم نداشتم 2 روز پا شدن اومدن خونه ما گفت خونه پسرمه. نشسته بودن تا من براشون پخت و پز کنم. که همسرم هم از این برخوردشون خیلی عصبانی شده بود و هر دفه که مادرشوهرم میگفت داره میاد خونمون شوهرم میگفت  من حالم خوب نیست ولی باز با این حال میومد . تورو خدا بگید من چی کار کنم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خوش آمدید

    با توجه به توصیفات شما، در اینکه رفتار مادرشوهرتون از حالت طبیعی خارجه، تردیدی وجود نداره. آنچه میتونه به ما در این رابطه کمک کنه که مساله رو بتونیم بهتر درک و تفسیر کنیم، در وهله نخست بررسی علل احتمالی این رفتارهاست. اولین علت احتمالی اینه که همسر شما تک پسر هست و در برخی خانواده ها دیده میشه که نوع تربیت تک پسرها مقداری از بقیه متفاوت هست. مثلا برخی والدین آنها رو بسیار نازپرورده و عزیزکرده و دردانه تربیت می کنند که این امر منجر به مشکلاتی برای این فرزندان میشه. علت دوم احتمالی اینه که مادرشوهرتون روی برخی رفتارهای شما حساس شده اند و ازدواج تک پسرشون رو مساوی با از دست دادن او پنداشته و نهایت سعی خود رو در جهت کنترل حضور خود و کسب اطمینان از اینکه پسرشون هنوز هم همون پسر قدیمی است به کار گرفته اند. علت احتمالی سومی هم میتونه در کار باشه. نمیدونم پدشوهرتون در قید حیات هستند یا خیر، اما در برخی خانواده ها زمانی که پدرشوهر فوت میکنه، مادر انتظارات خود از شوهر رو تا حدودی به پسر جا به جا میکنه

    در این بین شاید آنچه بیش از موارد بالا شما رو اذیت میکنه، نحوه تعامل همسرتون با شما و مادرشوهر و عدم توان ایشون در مدیریت درست این روابط هست. احتمالا از سوی شما انتظار میره که ایشون رفتار پخته تری داشته باشند.

    با همه این احوال، و با وجودی که میدونم تحمل کردن چنین شرایطی دشوار هست، اما برای حل مساله یا دست کم بهبود اوضاع، باید تمام توان و تلاش رو به کار بست و بهترین راهکارها رو عملی کرد. حتی اگر این ویژگیها قابل تغییر نباشند، باید راههایی رو یافت که یا تعدیلشون کرد(تا جای ممکن) و یا با شناخت و درک درست مساله، دست کم خود رو از افکار مخرب بیشتر برحذر داشت.

    برای اجرای راهکارها، احتمالا متحمل سختیهایی هم خواهید شد و برخی از اونها رو نمی پسندید، اما برای بهبود اوضاع، گاهی انسان باید کارهایی رو انجام بده که خوشایندش نیست. برخی چیزها خوبند، ولی خوشایند نیستند!

    خب، بفرمایید که شیوه تعامل شما با مادرشوهرتون در حال حاضر چگونه هست؟ واکنش شما در زمانی که مادرشوهرتون با همسرتون صحبتهای طولانی دارند، چیه؟ تا به حال درباره این مساله، چقدر توانستید با همسرتون از طریق منطقی صحبت کنید(بدون اینکه مادرشوهر رو متهم کنید)؟ میتونید نمونه ای از این صحبتها رو قرار بدید؟ آیا مواقعی پیش اومده که همسرتون از شما دفاع کنه در برابر خانواده اش؟ چه مواقعی؟

    به همسرتون گفتید که رفتار تو برای من مهمتر هست. خودت چقدر حاضری رفتارت و رابطه ات رو مدیریت کنی؟

    ظاهرا امشب مهمانی هست. درسته؟

    حالا افطار رو بدید. بعدش برگردید و برامون از مهمونی بگید.

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    با سلام و ممنون از پاسختون
    پدر شوهرم در قید حیات هستند و علی رغم اینکه ایشون هم بارها به مادر شوهرم میگن که اینقدر زنگ نزن پرت بچه نیست مادرشوهرم گوشش بدهکار نیست. امشب هم نمیان چون ما گفتیم امشب و مادرشوهرم گفت ما برای 5 شنبه و جمعه میخوایم بیایم. من واقعا داشتم تعجب میکردم که از من توقع آماده کردن سحر و افطار فرداش رو هم دارن. من خیلی دوست دارم که خونمون مهمون بیاد و حتی افطاری بدیم ولی مشکل اینجاست با شرایطی که من دارم این کار در این لحظه برای من سخته. و چون قرار بود که آخر هفته ما به خونه ی پدرم بریم همسرم گفتن و مادرشوهرم هم گفت پس تو هفته ی دیگه ما میایم. و من این رو هم به شما بگم مادرشوهرم خیلی دوست داره رفت و آمد بیش از حد باشه و در واقع دوست داره خاله بازی راه بندازه به قول خودش . زمانی که ما تازه عروس و داماد بودیم  چون خونه هامن نزدیک هم بود اصلا نمیزاشتن که ما شب بریم خونمون بخوابیم و من راحت نبودم و این حرکت منو عصبی میکرد ولی به روی خودم نمیوردم . نه اینکه ما اصرار نمیکردیم که بریم خونمون. شاید باورتوننشه کفشای شوهرمو قایم میکردن یا میگرفتنش که نتونه بره ....
    فرضا واسه شبی که روز پدر یا مادر بود میرفتیم با اصرار فراون میتونستیم بریم خونمون. اگه شبی برای شام میرفتیم اونا فرداشب خونه ما بودن و شب خونمون میخوابیدن. جالب اینجاست بدون اینکه ما بهشون تعارف کنیم مادرشوهرم میرفت سرکمد و تشک مینداخت واسه همشون و میخوابیدن. و همسرم فقط میتونست و میتونه از من معذرت خواهی کنه. بارها شده بهش میگم تو چرا با خانوادت رودربایستی داری؟ مشکل همسرم همینه شده من حال خرابی دارم تو تختم نمیتونم بلند شم مادرشوهرم میگه ما داریم میایم اونجا ،نمیتونه بگه فرضا فرداشب بیاین امشب فرضا کاری داریمیا خسته ایم میخوایم زود بخوابیم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •