تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ازدواج با وجود مخالفت خانواده یا فرار؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:bad boy
آخرین ارسال:samanehe
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

ازدواج با وجود مخالفت خانواده یا فرار؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام خدمت همه شما عزیزان.

    سایتتونو اتفاقی دیدم و مقداری از مطالب رو خوندم که بسیار آموزنده و مفید بود.
    منم میخوام مشکلمو براتون بنویسم که ایشا... بتونین کمکم بکنین.

    پسری هستم 27 ساله.شغل آزاد دارم و درآمدم از خیلیا بهتره و راضیم به رضای خدا.ماشین دارم،مغازه دارم،چرب زبون هم هستم.

    قبل از هر چیز بگم که من پسر مذهبی نیستم و هیچوقت براساس کارهای دینی جلو نمیرم و بیشتر سعی میکنم به دلم و عقل خودم گوش کنم ولی خب اعتقاد به خدا رو دارم.


    توی یکی از شهرای کوچیک زندگی میکنم و دلیل گفتن این حرفمم اینه که خودتون بهتر میدونین که توی شهرای کوچیک حرفا زود پخش میشه. 
    حدود 1 سالی میشه که با ی دختر 21ساله دوست شدم.قبلش چندبار دیده بودمش و ازش خوشم اومده بود.دختر یکی از آشناهای دورمون بود.وضعیت مالیشون متوسطه. از طریق یکی از دخترای فامیل باهاش دوست شدم.

    از اونجایی که خوش هیکل و خوشکل بود خیلیا دنبالش بودن ولی قسمت من شد.
    میخواستم هر طور شده باهاش رابطه جنسی برقرار کنم.نیتم فقط دوستی با دختره بود ولی بهش قول ازدواج داده بودم. میخواستم بعد اینکه کارمو کردم ولش کنم.بعضی وقتا به بهونه گول زدنش براش کادو میخریدم ولی هیچوقت قبول نکرد.میگفت من تو رو بخاطر خودت میخوام نه کادو.

    از اونجایی که کاری کرده بودم که بهم اعتماد کنه و خیلی دوستم داشت یکی دو بار به بهونه حرف زدن و خوشگذروندن کشیدمش خونه خالی و علارغم میلش باهاش رابطه برقرار کردم. میگفت خیلی دوستم داره و عاشقمه ولی من حس آنچنانی بهش نداشتم.
    دفعه آخر که اینکارو باهاش کردم  موقع رفتنش بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت و رابطمون دیگه تمومه و فقط واسه سکس میخواستمت. هر چی التماسم کرد گفتم نه برو گمشو.
    نگام کرد،بغلم کرد و گریه کرد.

    هر چند وقت ی بار میدیدمش.مستقیم نیگام میکرد.کم کم احساس کردم دلتنگش شدم.با دخترای دیگه دوست شدم که اونو یادم بره ولی نشد.هیشکی اخلاق اونو نداشت.هیشکی مثل اون بهم اهمیت نمیداد.
    خواستم امتحانش کنم و با ی شماره دیگه بهش پیام دادم که میخوام باهات دوست بشم ولی ردم کرد.
    شنیدم خواستگار داشته ولی ازدواج نکرده.

    بهش زنگ زدم.خیلی خوشحال شد.گفت برمیگردی پیشم.گفتم نه فقط خواستم ببینم حالت چطوره.بغضش ترکید و قطع کرد.
    فهمیدم که واقعا خیلی دوستم داره.هر چیزی میگفتم گوش میداد.بازم باهاش دوست شدم.چندبار خواستم بازم باهاش رابطه جنسی برقرار کنم ولی دلم راضی نشد. احساس میکنم واقعا دوسش دارم.احساس میکنم درکم میکنه و میتونم باهاش خوشبخت بشم.
    یک سال  از رابطمون گذشته  ولی هنوز انگار همون روزای اوله.دقیقه به دقیقه میخواد بدونه کجا هستم، حالم چطوره،با کی هستم.

    مشکل اصلی من از اینجا شروع میشه که ی روز بهش گفتم میخوام همه چیز رو از زندگیت بدونم و اونم همه چی رو ریخت بیرون.

    گفت که خواستگاری داشته که خیلی محدودش کرده بود و به همین خاطر ازش جدا شد. گفتم مشکلی نیست.  ولی وقتی گفت یک بار باهاش رابطه جنسی داشته دنیا رو سرم خراب شد.خیلی با خودم کلنجار رفتم.  ولی الان کاملا با این مساله کنار اومدم و تا حالا هیچ طعنه و حرفی در اینباره به دختره نزدم.

    خودمم توی گذشته ام همچین رابطه هایی داشتم. الان دیگه تصممو گرفتم که برزای زندگیم انتخابش کنم.

    فقط چندتا مشکل:

    خونواده من راضی به این وصلت نیستن.
    دلیلش هم اینه که پدر و مادر من ی کم سن و سالشون بالاست و میگن خونواده دختره خوبن ولی خواهر دختره حرف پشت سرشه که با خیلی دوست بوده و از این حرفا.
    وقتی گفتن مخالف هستیم منم چیزی نگفتم  چون فکر فرار با دختره به سرم زده.مطمینم چون دوستم داره  قبول میکنه باهام بیاد.


    خونواده دختره هم منو میشناسن و از اونجا که پسر کاری و زرنگی هستم و آشنای دور هم هستیم  در مورد من حرفی ندارن(اینم بگم که خونواده دختره تا وقتیکه ولش کردم از رابطمون خبر داشتن.حتی پدرش.فک میکردن باهاش ازدواج میکنم. ولی الان پدرش از رابطمون بی خبره و بقیه خونوادش خبر دارن)


    دخترهه میگه مامانم و خواهرم میگن این پسره بازم سرکارت میذاره و ولت میکنه  ولی من چون بهت اعتماد دارم  حرفشونو گوش نمیدم.


    حالا از مشاورین محترم تقاضا دارم   بدون در نظر گرفتن مسایل دینی   و  با در نظر گرفتن مسایل انسانی   جواب منو بدن و راهنماییم کنن که چیکار کنم.
    درسته که من احساسی با این مسئله برخورد میکنم ولی وجدانمم از اینکه اسممو پشت سر دختر مردم انداختم ناراحته.عقلمم میگه وقتی کسی اینقد برام ارزش قائل میشه بهتره از دستش ندم چون خودم ضرر میکنم.

    نمیخوام دنیای کسی رو که من دنیاش هستم رو خراب کنم.
    بگین چجوری مامان و بابام رو راضی کنم؟
    اگه راضی نشن دست دختره رو میگیرم و از شهرمون میرم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز
    خوش اومدید به همیاری

    قبل هرچیز بیشتر به آینده و ازدواج تون فکر کنید...
    شما نسبت به روحیات خودتون شناخت کامل دارید؟ یعنی واقعا گذشته اون دخترخانم رو میتونید حل کنید برا خودتون؟
    ازدواج از سر انسانیت و شاید بشه بگم دلسوزی کار جالبی نیست!
    هدفتون رو برا خودتون مشخص کنید و حتما بیشتر به خودتون و رفتارتون فکر کنید و سعی کنید پخته تر از یه جوون 20 ساله قضاوت کنید...
    ملاک های همسر آیندتون رو مجدد چک کنید،اون دختر خانم چقد نزدیکه به معیاراتون ؟ از اون دختر خانم هم پرسیدید شما به معیاراش نزدیکید یا نه؟ شاید فقط یه احساس کاذب باشه که بخاطر رابطه صمیمی بوده که داشتید!
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    با سلام دوست گرامی
    ببینید فقط دوست داشتن ملاک ازدواج نیست اینطور که از نوشتهاتون فهمیدم بیشتر از روی احساس تصمیم به ازدواج گرفتین تا از روی عقل حتما ملاک های ازدواجتون در نظر بگیرید و دربارشون با خانم حرف بزنید. کارتون در مورد دختر خانم درست نبوده تا زمان ازدواجتون اصلا باهم رابطه نداشته باشید و روی ملاکهاتون و ارزشهاتون باهم صحبت کنید. در مورد اینکه گفتید قبلا ایشون رابطه داشته و شما دنیا سرتون خراب شده ... نسبت به دختر خانم شکاک هستین؟
    و اما برای اینکه خانواده راضی بشند ابتدا باید خودتان پیش قدم بشوید و با ملایمت و احترام به انها خانوادتون توجیح کنید و اگر راضی نشدن یکی از دوستان یا اشنایان که مورد قبول خانوادتان هستند پیش قدم شوند و با خانوداه صحبت کنند.
    دوست گرامی با فرار و یا کشمکش با خانواده شما هرگز به ارامش نمی رسید امیدتان به خداوند باشد و سعی تان را بکنید
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'buddy' pid='15401' dateline='1374235342'
    سلام دوست عزیز
    خوش اومدید به همیاری

    قبل هرچیز بیشتر به آینده و ازدواج تون فکر کنید...
    شما نسبت به روحیات خودتون شناخت کامل دارید؟ یعنی واقعا گذشته اون دخترخانم رو میتونید حل کنید برا خودتون؟
    ازدواج از سر انسانیت و شاید بشه بگم دلسوزی کار جالبی نیست!
    هدفتون رو برا خودتون مشخص کنید و حتما بیشتر به خودتون و رفتارتون فکر کنید و سعی کنید پخته تر از یه جوون 20 ساله قضاوت کنید...
    ملاک های همسر آیندتون رو مجدد چک کنید،اون دختر خانم چقد نزدیکه به معیاراتون ؟ از اون دختر خانم هم پرسیدید شما به معیاراش نزدیکید یا نه؟ شاید فقط یه احساس کاذب باشه که بخاطر رابطه صمیمی بوده که داشتید!
     
    دوست عزیز خیلی فکر کردم.هیشکی از شادی و خوشحالی فرار نمیکنه.من با این دختر خانوم شادم.خوشحالتر میشم اگه بتونم با بودن کنارش بتونم بیشتر خوشحالش کنم.
    با گذشته اش کاملا کنار اومدم.حتی پیش خودش ی کلمه هم نگفتم که نکنه ناراحت بشه.اصلا به گذشته اش فک نمیکنم چون گذشته خودم افتضاح تره.
    آدمی نیستم الکی بهش گیر بدم. مثلا همین دیروز بهش زنگ زدم گوشیش اشغال بود.هیچوقت بهش نگفتم گوشیت چرا اشغاله یا با کی حرف میزدی.  دلیلش هم اینه که خودش بهم راستشو میگه. (خنده دارش هم اینجاس که) دلیلش هم اینه که میدونم وقتی اشغاله، همزمان داره به خودم زنگ میزنه.
    اخلاق هایی داره که من خوشم میاد.مثلا اگه باهاش دعوا کنم یا ناراحتش کنم بیشتر از ده دقیقه بیشتر باهام قهر نیست.وقتایی بوده که تقصیر من بوده ولی اون معذرت خواسته(آب شدم رفتم زیرزمین).
    نماز و روزه اش رو هم قروبنش برم سر جاشه.این منم که از دین و ایمون هیچی سرم نمیشه.
    و خیلی چیزای دیگه داره که نگووووو...

    معیارهای زندگی برای من خوش بودن کنار کسیه که دوسش دارم.
    وقتی کسی رو دوست داشته باشی یعنی حتما معیارهای موردنظر شما رو داره که نظرتونو جلب کرده و خوشتون اومده.




    دوست عزیز s.esmailzadeh
    من آدم شکاکی نیستم.به این خانوم هم ایمان دارم.
    اگه مطلب رو درست خونده باشین نوشته که اونوقتی که این حرف رو زد اونجوری شدم.اونحرف هم مربوط به گذشته بود نه الان.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    عزیزان لطفا راهنمایی بکنین چجوری مامان و بابامو راضی کنم.
    اونا میگن دختره چون قبلا دوست پسر داشته و حرف پشت سر خودش و خواهرشه، پس نباید انتخابش کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    با سلام دوست گرامی من به شما گفتم که چگونه خانواده رو راضی کنید ولی اینبار با جزییات بیشتر به شما میگویم
     اول اینکه کار با دعوا جنگ فرار حل نمیشود بیشتر ارامش شما و خانوادتان برهم میخوره هر چند وقت یکبار بحث پیش بکشید و با منطق و با احترام کامل سعی کنید جلب نظر کنید و اینکه سعی کنید یکی از اعضا خانواده که مورد اعتماد پدر و مادرتون هست واسطه اینکار بشود.
    دوست گرامی مخالفت خانواده حتما جدی بگیرید هیچکس جز خانواده خیر صلاح شما را نمیخواهد . و اگر میگویند حرف پشت این خانم زیاد هست شما میتوانید بگویید من از روی احساس انتخابش نکردم میشناسمش و میدانم که زن زندگی من میتواند باشد اگر مخالفتها ادامه نداشت به همراه خانواده به یک روانشناس رجوع کنید
    باتشکر
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ببخشید که بازم سرتونو درد میارم.آخه کسی رو ندارم که راحت حرفامو بهش بگم و درکم کنه.بخاطر همین مزاحم شما میشم دوستان.

    فرض کنیم بابا و مامان به هیچوجه من راضی نشدن.اونوقت چیکار کنم به نظرتون؟
    دست دختره رو بگیرم و فرار کنم و از شهرمون برم یا شما راه حل بهتری دارین؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    من جای اون دختر بودم بهت نگاهم نمیکردم رک توروش بهش گفتی برای لذتت میخواستیش باز بهت دل بسته ...به نظر من دل بستنش خیلی سطحیو کاذب وشایدم دلایل دیگه داره هر چیه کورکورانست ...چون یه دختر اگه فقط احساسش براش تصمیم نگیره انقدر عزت نفس داره که این کارو نکنه ...بعد شماهم فقط به شادی وخوشحالی در کنارش فکر نکن انقدر زندگی مشکلات داره که این شادیا اگه رومنطق نباشه گذراو سطحیه .. فقط با احساسات تصمیم نگیرید عقل ومنطق هم شریک تصمیمتون کنید .ارزو میکنم بهترین تصمیمو بگیرید
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'samanehe' pid='15530' dateline='1374327235'
    من جای اون دختر بودم بهت نگاهم نمیکردم رک توروش بهش گفتی برای لذتت میخواستیش باز بهت دل بسته ...به نظر من دل بستنش خیلی سطحیو کاذب وشایدم دلایل دیگه داره هر چیه کورکورانست ...چون یه دختر اگه فقط احساسش براش تصمیم نگیره انقدر عزت نفس داره که این کارو نکنه ...بعد شماهم فقط به شادی وخوشحالی در کنارش فکر نکن انقدر زندگی مشکلات داره که این شادیا اگه رومنطق نباشه گذراو سطحیه .. فقط با احساسات تصمیم نگیرید عقل ومنطق هم شریک تصمیمتون کنید .ارزو میکنم بهترین تصمیمو بگیرید

     
    ممنونم که شما هم رک حرفتونو گفتین.اینجوری بهتر میتونم تصمیم بگیرم. یعنی به نظر شما این خانوم دیگه مثل قبل نمیتونه بهم دل ببنده؟یعنی دلبستن دوباره اش به دلایل دیگه اس و دوستم نداره؟یعنی ولش کنم؟
    ولی این اخلاق و رفتاری که الان باهام داره خلاف اینو ثابت میکنه.خودمم واقعا حس میکنم که دوستم داره.خودمم عاشقشم.
    قبول دارم که خیلی بهش بد کردم ولی میخوام جبران کنم.
    عقل و منطق من میگه وقتی کسی دوستم داره منم باید دوستش داشته باشم.
    عقل و منطق من میگه وقتی کسی اینقد برام ارزش قایل میشه میتونه توی زندگی خوشحالم کنه و باهاش شاد باشم.
    منم تموم سعیمو میکنم که خوشحالش کنم.

    نمیدونم،واقعا نمیدونم چیکار کنم. تو شهرمون روانشناس هم نیست برم پیشش.واسه همینه مزاحم شماها میشم.

    لطفا بیشتر راهنماییم بکنید.
    بازم ممنون از همه شما دوستان.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام به نظر من شما ميتونيد خانوادتون رو راضي كنيد جريان شما كمي با من فرق داره و اون هم اينه كه شما درامد خوبي دارين ولي ما نه يعني وضع پدر من خيلي عاليه ولي پسري كه دوستش دارم  نه و با وجود مدرك كار هم نتونسته پيدا كنه ، أميدوارم به چيزيكه ميخواين برسين
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •