تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




پس از یک سال و سه ماه عقدکردگی برای ادامه مرددم لطفا یکی کمک بده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:anari
آخرین ارسال:ghalbe laleh
پاسخ ها 5

پس از یک سال و سه ماه عقدکردگی برای ادامه مرددم لطفا یکی کمک بده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    باسلام
    من پسر 25ساله از استان مرکزی(دانشجوی ارشددانشگاه اراک ومعلم) هستم که تقریبا یکسال پیش با دختر خاله ی 20سالم از کرج(دانشجوی تربیت معلم یکی یدونه با یک برادر 12ساله) عقد کردم،در این مدت مشکلاتی برام پیش اومد که خیلی وقتا فقط به جدایی فکر می کردم ،اما بعد از یه مدتی دوباره شرایط بهتر می شد و فکر می کردم که می تونم تو ازدواجم موفق باشم (این مشکلات شامل انتظاراتی بود که دو خانواده از هم داشتن و برآورده نمی شد)
    الان هم با وجود مشکلات مالی که من دارم(من با هزار قرض و بدهی شهرستان(صد کیلومتری اراک) خونه ساختم و خانمم میگه باید اراک  خونه داشته باشی که کل هفته رو کنار هم باشیم من هم با فروش خونه ی شهرستان که به شدت با مخالفت خونوادم همراهه نمی تونم خونه ای در اراک بخرم و پول اجاره یا رهن را هم ندارم چون از  700 تومن حقوقم 500 تومن قسط می شه و...
    پدر مادر خانمم می گن اجازه نمی دن دخترشون که تا به حال همیشه خودشون همه جا بردند و آوردنش  بخواد تنها تو راه اراک- شهرستان باشه و حتما باید اراک خونه بگیرم خانمم هم می گه پاشو شهرستان نمی ذاره(با وجود اینکه من قبل از خواستگاری بهش گفته بودم محل زندگی من شهرستانه نه اراک نه کرج )و می گن  ما باید عقد کرده بمونیم تا من بتونم اراک خونه بگیرم.
    از طرفی خانمم خیلی به خانوادش وابستست قبل از عقد شرط کرده که هر دو هفته یکبار از اراک ببرمش کرج خونه پدر مادرش ولی من توی این یه سال از این رفت و آمد واقعا خسته شدم هر دو هفته یکبار یا ماهی یه بار می رفتم کرج،از زندگی کردن توی کرج (نزدیک خونه ی پدر مادر همسرم) متنفرم و احساس دلتنگی می کنم چون نه از کرج خوشم میاد( چون از همه اقوام دور و نزدیکم دورم) (با وجود اینکه من چهار سال تهران دانشجو و یک یا دو ماه مستمر خوابگاه می موندم،کرج کنار همسرم هم احساس دلتنگی می کنم و بعد از سه چهار روز حسابی بی حوصله  می شم)و نه از پدر مادر خانمم خوشم میاد (چون اونا و حتی خانمم خیلی رک صحبت می کنن حرف بدی بهم نزدن فقط خیلی با صراحت شروع به نصیحت کردن می کنن که منفعت دخترشون تو نصیحتاشون کاملا مشخصه"معلمی شغل نیستو آخرش نهایتا یه خونه و ماشینه و باید به فکر شغل دوم باشم ...").
    دو هفته پیش وقتی برای عروسی خواهرم آمده بودند شهرستان، دو روزبعد از عروسی قبل از اینکه بخوان برن کرج خونه ی مادر بزرگم بودیم که  من در اوج فشار اقتصادی و روانی بهش گفتم ازدواج من و اون از اولش هم بدون فکر بوده و اشتباه و دختری مثل اون که به قول خودش تو پنبه بزرگ شده نباید به راه دور و این همه سختی بله میگفت که این همه مشکل پیش بیاد و من نه می تونم براش سرویس طلا بخرم نه  خونه ی اراک، اونم سرم داد زد گفت من چیکار کنم و گریه کرد من هم بدون خداحافظی و با عصبانیت اومدم خونه خودمون،این دو هفته به تلفنام جواب نداده و خیلی هم دوست نداشتم که جواب بده
    من برای این به خواستگاریش رفتم که نه بشنوم و دیگه بهش فکر نکنم وقتی بهم بله گفت دیگه نمی تونستم بهش فکر نکنم تنها چیزی که در اون برای من جاذبه داره میل جنسی که بهش دارم ، بدون در نظر گرفتن این میل هیچ محبتی نمی تونم در حقش داشته باشم،و اگرم کاری بکنم از سر حس مسئولیته و محبت خیلی توش کمرنگه،وقتی تنها هستیم اگه با هم معاشقه نداشته باشیم و گفتن دوست دارم های نه خیلی از ته دل حرف زیادی برا گفتن نداریم(من با خواهرام خیلی شوخم ولی با اون کمتر میل به اینکار دارم)،در گیر شدن خانواده هامون سر چیزای خیلی کوچیک باعث از بین رفتن محبت بین من و همسرم  و پدر مادرامون شده طوریکه پدر مادر من از همسرم و خانوادش بدشون میاد و بلعکس
    الانم از ادامه ی راه کاملا مرددم نمی دونم آیا محبت بعدا قراره بینمون ایجاد بشه یا ...اصلا نمی دونم زن و شوهر قبل از ازدواج چقدر همدیگرو دوست داشته باشن کفایت می کنه،ممکنه خانمم بعد از یه مدتی بگه اراکم زندگی نمی کنه و اون موقع من حتی اگر بتونم کرج خونه بگیرم تحمل خونواده زنمو ندارم ،
    انقدر که از طرف پدر مادرم (و البته مادر بزرگم و داییم) شنیدم که این وصلت بهتر بود سر نگیره ، آرزو می کنم کاش همه ی این اتفاقا و عقد کردنم یه خواب بد بود که ازش بیدار می شدم و تموم می شد.
    لطفا راهنماییم کنید،چیکار کنم بهتره ....
    باتشکر از لطفتون
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز من نه مشاورم نه چیز دیگه تو زندگی خودمم کلی مشکل دارم و کوچیکتر از اونییم که بخوام راه حلی جلو پای کسی بذارم فقط از حرفاتون این برداشتو کردم که شما فقط به فکر خودتون و راحتی خودتون هستین دختترا هرچقدر هم مستقل بار بیان باز هم نمیشه  وابستگی عاطفیشونو نادیده گرفت این که میگین 2هفته 1 بار باید ببرم خونوادشو ببینه رفته رفته کمتر میشه اگه سرش به زندگی خودتون گرم بشه حتی اگه تو یه شهرم باشین وقت نمیکنه واسه دیدن خونواده اش بره چه برسه شهر دیگه و درضمن شما میگین از خونواده ی همسرتون خوشتون نمیاد هیچ وقت با خودتون فکر کردین اونم شاید این مشکل رو با خانواده ی شما داشته باشه؟ شما پسرین و میتونین راحتتر از یه دختر با مشکلا کنار بییاین. براتون آرزوی خوشبختی میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    erelong آواتار ها
    سلام برادر گرامی.اینکه قبلا همسرتون رو دوس داشتید و الان بخاطر دخالتهای خانواده و بعضی از رفتارهای خودش فکر میکنید محبتتون کم شده،نشان دهنده ی اینه که در واقع دوسش دارین.به نظر میاد شما حتی تکلیفتون رو با خودتون مشخص نکردین،چه برسه با خانمتون و خانوادش.اول اینکه تصمیم غیر احساسی و منطقی تون رو بگیرید که  چه مدلی در ابتدا با همسر و بعد خانواده هاتون حرف بزنید.قراری که قبل ازدواج گذاشتین و قبول کردن رو خیلی جدی اما با تدبیر ، محبت و انسانیت به همسرتون بگید. تا ایشون و خانواده شون شما رو فرد تزلزل آمیزی تصور نکنن ، و بارفتارهای  غیر مدیریتی و عاجزانه شما روبرو نشن که این اصلا خوب نیست.در مورد اینکه شما و خانمتون چی از زندگیتون میخواین بشینین یه گوشه حرفتون رو بزنید،حتی به خانواده و اطرافیان خودتون با احترام اجازه دخالت ندین،و اینجوری به همسرتون بفهمونید که خوشتون نمیاد که کسی تو زندگیتون دخالت کنه.حتی خانواده ی اون.چون اینجور که از این رابطه ی فامیلی بر میاد بیشتر شما دوتا با خرد خانواده هاتون روبرو هستین  تا عقل و تدبیر خودتون.برادرم با صلابت همراه با محبت با همسرت رفتار کن و اینقدر ذلیل خودت رو نشون نده.مطمءنم موفق میشی.
     
    خدایا!
    نمیگویم دستهایم را بگیر.
    دستهایم را یک عمر گرفتی..
    رهایم نکن!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز به همياري خوش آمدين:

    چه چيزهايي در ايشون ديديد كه بهش علاقه مند شدين؟ نكات مثبت زندگي مشتركتون چيا هستند؟ چي شد كه به طلاق فكر كردين ؟ تا حالا براي رفع مشكلتون پيش مشاور رفتين؟ چقدر خانواده هر دو در مشكل بوجود آمده نقش دارن؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام ببخشید ولی واقعا با 200 تومن نمیشه زندگی کرد خیلی سخته
    خانواده دخترم نگران هستن
    دوست آن نیست که بخنداند دوست آنست که بگریاند....
    من اکثر معلم ها که زندگی تقریبا خوبی داشتن رو دیدم دو شغل دارند و با 1 شغل زندگیشون نمیگذره
    شما نه به خانواده خودت اجازه بده دخالت کنن و همچنین به خانومت بگو به خانوادش بگه دخالت نکنن
    و خانومت باید بفهمه که دیگه اجازه دخالت خانواده خودتم نمیدی و در ضمن با احترام با خانواده ها رفتار کن نمیگم با بی احترامی بهشون اجازه دخالت نده ...
    من نظرم اینه که شما و خانومت هر دو برید پیش مشاور باهم حرف بزنید
    و اصلا لازم نیست استرس های زندگی که وارد شده بهتون رو سر خانومت خالی کنی
    من موندم چهطور شده که حتی دایی شما میدونن و اجازه پیدا کردن بگن از اول این وصلت اشتباه بود شما دارید به جای درد ودل کردن با خانومت با خواهرات و مادرت دردودل میکنی
    البته خانومتم باید شما رو درک کنه ولی اینو بدون همه اول زندگی این مشکلات دارن و باید صبر کرد
    و با جدایی هم چیزی عوض نمیشه فقط مسیولیتو از خودت بر میداری...
    موفق باشی
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •