تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دارم دیوونه میشم، کمکم کنید! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:no.self.confidence
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 26

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

دارم دیوونه میشم، کمکم کنید!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام، امیدوارم همتون خوب باشید.
    من مشکل زیاد دارم، نمیدونم از کدومشون بگم، از اینجا که تا سال دوم دبیرستان درسم خوب بود و همه انتظار داشتن تو ی رشته خوب و تو دانشگاه خوب قبول بشمو بعد از اون ضعیف شد و باعث شد دانشگاه بد و رشته نه چندان خوب (حداقل از نظر خودم) قبول بشم، از این که اعتماد به نفسم داغونه، از این که همش فکر میکنم تو هیچ کاری استعداد ندارم، از این که کم حرف و خجالتی هستم، از این که از چهره خودم خوشم نمیاد (البته این امر همیشگی نیست،بعضی وقتا بدم میاد،بعضی وقتا راضیم) و از این که ....
    خب حالا بخوام دلایل این مشکلات رو بگم (البته از نظر خودم به خاطر این چیزاست،مطمئن نیستم) باید از این جا شروع کنم که تا سال دوم دبیرستان مدرسه غیرانتفاعی بودم، درسم خوب بود، ولی اونجا ی مشکلی وجود داشت، اکثر بچه های اونجا از قشر مرفه و متوسط رو به بالای جامعه بودن و من از قشر متوسط، این تفاوت ها باعث شده بود من حالم از اون جا بهم بخوره، و علی رغم میل و اصرار پدرم دیگه اونجا نرفتم و سال سوم رو ی مدرسه دولتی ثبت نام کردم. اونجا روحیم عوض شده بود، شاد بودم چون از اکثر بچه ها توان مالیم بالاتر بود یا باهاشون حداقل یکسان بود. ولی درس خوندن رو تقریبا گذاشتم کنار، خصوصا تو پیش دانشگاهی (رشتم ریاضی فیزیک بود)، منی که تا سال دوم معدلم زیر 19 نیومده بود، پیش دانشگاهی ی کلمه هم درس نخوندم و فقط به زور با معدل 12 قبول شدم! بعدش کنکور بو و من واسه کنکور فقط دو روز درس خوندم و نتیجش شد ناراضی بودن از دانشگاهمو و رشتم (مدیریت بازرگانی خوندم). بعدش دیگه ی حس نارضایتی از من تو خانواده به وجود اومد، خصوصا پدر زحمت کشم که چون خودش بنا به دلایلی نتونسته بود زیاد درس بخونه آرزوش بود من بهترین جا قبول بشم،واقعا دستشو میبوسم، خیلی واسم زحمت کشیده، خصوصا واسه درسم از هیچی دریغ نکرده! این ناراضی بودن اونها باعث شد منم بیشتر از رشتم بدم بیاد و از اول تحصیل همش فکر میکردم من کار پیدا نخواهم کرد و این حس رو الان هم که فارغ التحصیل شدم هنوز دارم (این اتفاق چند روز پیش افتاد).(اینم بگم که یکی دیگه از دلایلی که از رشتم بدم اینه که حس میکنم چرا بچه هایی که تو اون مدرسه غیرانتفاعی هم سطح من یا خیلی ضعیفتر بودن از نظر من جاهای بهتری قبول شدن)
    الان هم میترسم برم دنبال کار، چون فکر میکنم هیچی تو چنته ندارم و هیچ جا قبولم نمیکنند و ضایع خواهم شد، در صورتی که از خیلی از هم رشته هام جلوتر هستم، زبانم خیلی خوبه، تا حدی میتونم خوب صحبت کنم و متون رو معنی کنم، خلاصه کارمو راه میندازم از این نظر، چندتا از نرم افزارهای مربوط به رشتم رو بلدم مثل word و power point و  microsoft visio رو در حد خوب و excel و spss و acces رو در حد کم!
    خب این از این، مشکلات دیگه ام اینه که تو خونه حس سربار بودن دارم چون بیکارم و به خاطر از خودم متنفرم، وقتی پدرم رو میبینم که از سر کار میاد خسته و کوفته، میخوام با سر برم تو دیوار، یا این که مادرم وسواس شدید به تمیزی داره و سر این موضوع همش باهاش درگیری داریم تو خونه!
    و یکی دیگه از مشکلات اصلی من، شاید ی جورایی سرمنشا عدم اعتمام به نفس من، قیافم باشه، نه این که قیافم بد باشه،بلکه معمولی رو به خوبه، ولی مشکلم اینه که قیافم چند سالی بیشتر از سن واقعیم نشون میده، این منو خیلی آزار داده، خیلی، خیلی جاها به خاطرش احساس حقارت کردم، طوری که بعضی وقتا مثلا میگم چرا من باید قدم اینقدر بلند باشه که همه میگن تو دیوانه ای اینجوری میگی،هیکلت عالیه (من قدم 189 سانته و وزنمم الان که روزه میگیرم و چند کیلویی کم کردم شده 87)،این در صورتیه که به خاطر چهرم سنم بیستر نشون میده نه هیکلم، به خاطر همین خیلی جاها از جمع و خصوصا صحبت کردن تو ی جمع فراری بودم! مثلا تو خیلی از جمع ها یکی برگشته بهم گفته تو قیافت بیشتر میزنه،شاید اون شخص قصدی نداشته از این حرفش ولی نمیدونه چه تاثیر بدی روم داشته!
    و در آخر باید بگم که دیگه هیچ کاری رو نمیتونم زود انجام بدم، مثلا پیشتر وقتی قبض میومد سریع پرداخت میکردم ولی الان خیلی وقتا میمونه تاریخش میگذره، با وجود این که پرداختش فقط ی دقیقه کار داره،یا به کارای الکترونیکی و مثلا لحیم کاری علاقه داشتم ولی الان ی هفته است که ی آداپتور قطعی داره تازه دیشب وسایل آوردم که درستش کنم ولی فکر کنم باز ی یک هفته ای هم بمونه گوشه اتاقیا مثلا ی هفته است میخوام اینجا پست بدم تازه امروز این اتفاق افتاد!یا دیگه این که اصلا کتاب نمیتونم بخونم چه درسی چه غیر درسی، در صورتی که خیلی اهل مطالعه بودم!
     و این که اوایل مثلا وقتی ی بار به ی لغت انگلیسی نگاه میکردم سریع هم املاشو یاد میگرفتم هم معنیش رو ولی الان خیلی سخت یاد میگیرم، من استعدادم تو انگلیسی خیلی خوبه -البته الان به خاطر این مشکلات حس زبان خوندنم ندارم- مثلا من به یاد ندارم از اول راهنمایی تا سال آخر دانشگاه واسه ی امتحان زبان بیشتر از نیم ساعت درس خونده باشم ولی همیشه نمراتم بالای 17 بوده، نه اینکه بگم زبانم فوله و همه چیزو بلدم ولی اینو میگم که سر امتحان انگار که دارم زبان مادریم رو امتحان میدم و جوابا بهم چشمک میزنن! از اول دانشگاه من حسرت میخوردم چرا نرفتم ادبیات انگلیسی یا برق بخونم، خواستم تغییر رشته بدم ولی بازم مثل بقیه کارام حس انجامشو نداشتم!
    اینم یادم رفت بگم که من تعریفهای هیچ کس رو نسبت به خودم باور نمیکنم!
    بعضی وقتا میگم اگه سر سوزن به وجود خدا و آخرتش شک داشتم همین الان خودمو راحت میکردم...
    راستی اگه لازمه اینارم بدونید باید بگم که من 23 سالمه و تکلیف سربازیم هم تقریبا مشخصه، دارم معافیت میگیرم!
    ببخشید متنم طولانی شد و سرتونو درد آوردم، ولی واقعا نیاز داشتم اینارو ی جا بگم. اینا فقط درد و دل بودن و فکر نمیکنم کسی بتونه کمکم کنه مگر به جز...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز
    چند ساله هستید؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sina' pid='16074' dateline='1374573021'
    سلام دوست عزیز
    چند ساله هستید؟
    گفتم که 23 سالمه!

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    من تعجب کردم با توجه به رسیدگی که مدرسه غیرانتفاعی داشت شما یه دفعه معدلتون در مدرسه عادی اینقدر پایین بیاد
    معلومه که بازیگوش شدید


    درمورد فارغ التحصیلی و عدم علاقه به رشته خب وقتی آدم فارغ التحصیل میشه فکر کار میفته حالا اگه رشتش هم مورد علاقش نباشه و یا اینکه براش کار نباشه کمی افسرده میشه

    شما مسایلتون برمیگرده به اینکه انتظاری که از خودتون داشتید رو عملی نکرید
    بنا بردلایلی که دست به دست هم دادن و این مسئله پیش اومده
    به نظر من با توجه به مهارت هایی که دارید میتونید درسایت های کاریابی عضو بشید و منتظر خبرهای خوش باشید وقتی کار پیدا کردید میتونید بدون خجالت از پدرومادرتون هم خوشحال باشید و هم اینکه به ادامه تحصیل و رفتن پی علایق  و استعداداتون برید

    ناامید نباشید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ممنون از این که راهنمایی کردید.من تو پست اول گفتم که وقتی مدرسه ام رو عوض کردم دیگه درس نمیخوندم و بیشتر تو فکر دور زدن و نرفتن سر  کلاسها بودم.
    در مورد کار هم گفتم که من ی ترسی از رفتن دنبال کار دارم، به این ترس چجوری باید غلبه کنم؟
    و نگفتید واسه مشکلات دیگه ام خصوصا کم حرفی و اجتماع گریزی چیکار کنم؟
    باید بگم من خودم هم فکر میکنم ریشه اکثر مشکلاتم بیکاری و نداشتن ی منبع درآمده! با وجود این که فقط چند روز که از فارغ التحصیلیم میگذره!
    راستی من بر خلاف این که میگید ناامید نباشم، ناامیدی کل وجودم رو گرفته...
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    برای چی ترس دارید؟
    شما این همه قابلیت دارید همه ی دانشجوها یا فارغ التحصیلین توانایی هایی رو که شما کسب کردید ندارن
    بعدشم وقتی که بی حوصله باشین به خودتون اعتماد نداشته باشید دنبال این باشید که فقط دلیلی یا بهانه ای برای نشدن داشته باشید هیچ وقت نمیشه 
    بهتره گذشته رو فراموش کنید خیلی از وقتتون سرمایتون امیدتون بخاطر شیطنت یا به قول خودتون دورزدن ازبین رفته تصمیمی که خیلی از موفقیت دورتون کرده
    حالا باید سعی کنید نه ترسی داشته باشید نه بهانه ای بهتره به خودتون امید بدید حتی اگرم نشد این تلاش رو از دست ندید
    باید خودتونو ببه خودتون ثابت کنید
    مطمئن باشید قدم اولو بردارید مابقی قدم ها خود به خود برداشته میشه
    فقط باید اراده داشته باشید
    و سخنانم آرمانی نیست
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    حرفایی که شما میزنید همه درست هستن، ولی من مشکلم دقیقا همین قدم اوله، میترسم برم سمتش!
    میدونید چیه،من احساس پوچی و بی انگیزگی میکنم!
    به خاطر همین بی انگیزگیم بعضیا بهم پیشنهاد میکنن باید با یکی از جنس مخالف باشم و چون اهل دوستی با جنش مخالف نیستم(تو دانشگاه علی رغم اینکه میونه خوبی با دخترا نداشتم تو کارها و پروژه های گروهی به خاطر سر به زیر بودن وساکت و متین بودنم پیش اومده که دخترا به طور غیر مستقیم بهم پیشنهاد دوستی بدن ولی من به خاطر اعتقاداتم و این که نخواستم رو ارزشهام پا بذارم قبول نکردم)میگن برو نامزد کن بعد که کار پیدا کردی ازدواج کن! البته بذارید اعتراف کنم که الان بعضی وقتا احساس پشیمونی میکنم چرا با کسی دوست نشدم یا میگم برم منم با یکی رفیق بشم!چون دیدم کسایی که با یکی از جنس مخالف دوست هستن انگار یک انرژی مضاعفی دارن و با انگیزه تر هستن!
    من هم سربازیم تقریبا تکلیفش مشخصه هم  پدرم یک واحد از خونه ای که توش هستیم رو واسه زندگی بهم میده و همیشه پیش خودم میگم به محض پیدا کردن کار ازدواج خواهم کرد، چون واقعا احساس تنهایی و بی انگیزگی شدید میکنم! به نظرتون این طرز تفکر درسته؟ این کار میتونه کمکم کنه؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    داداش گلم به نظرم ازدواج میتونه به زندگیت معنا و هدف بده و تو رو وارد مرحله جدیدی از زندگی کنه که دیگه انقد بی انگیزه نباشی اما اینو بدون اول باید دنبال یه شغل باشی  بعد فکر ازدواج !نامزد من به خاطر نداشتن شغل خانوادم ردش کردن و اون همش امید واهی میداد که دنبال کاره و بازوی کارشم داره اما همش حرف بود و عملی خانوادم ازش ندیدن! اینو گفتم که بدونی اگه شغل نداشته باشی خیلی چیزا رو هم نمیتونی داشته باشی پس اول هدفتو مشخص کن و ترسو بذار کنار  وبدون تو هم مثل همه انسان ها یک جسم و یک روح داری خدا بین بندهاش هیچ فرقی قائل نشده همه کسایی که موفقن فقط اراده کردن و تلاش کردن برای بدست اوردن زندگی بهتر انقد نگو اعتماد بنفس ندارم به خودت تلقین نکن باباجان واسه یه بارم که شده دلتو بزن به دریا و برو بسمت همون چیزایی که فک میکنی از عهدشون برنمیای!!که مطمئنم با توکل به خدا و پشتکار از پس همشون برمیای چون تو اشرف مخلوقاتی
    [size=large]دلم آرامش دریایی میخواهد !
    که در پس تلاطم موجهایش
    صدای عشق نوازشگر لحظه هایم باشد.....
    [/size]
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    در ضمن فکر دوست شدن با جنس مخالفو بذار کنار چون ضررایی که به خودت و طرف مقابلت میزنه خیلی بیشتر از سوداشه به خدا توکل کن و  قدمای مهم زندگیتو بردار به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست
    [size=large]دلم آرامش دریایی میخواهد !
    که در پس تلاطم موجهایش
    صدای عشق نوازشگر لحظه هایم باشد.....
    [/size]
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    موج آبی آواتار ها
    چرا از قدم اول میترسی میتونی توضیح بدی آیا خاطره ی بدی داری وقتی می خوای بری دنبال کار چه حسی داری بیشتر توضیح بده
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •