تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نظرسنجی: من واقعا افسردم؟



تنهایی و مشکل با مادرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:amir ekrami
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

تنهایی و مشکل با مادرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان..نمیدونم از کجا شروع کنم...بدبختیام تو زندگی زیاده تا چند ماه اینده 18 سالم میشه...تو درسام ضعیف عمل کردم...اصلا به مدرسم اهمیت نمیدادم...اصلا نمیدونم چرا هر روز صبح زود باید از خواب پا شم برم مدرسه ساعت 2 برگردم خسته و کوفته...خوانوادم اصلا بهم اهمیتی نمیدادن...وقتی میگفتم نمیتونم درس بخونم بابام میگفت تلاش کن...با مامان هم اصلا نمیتونم حرف بزنم...متاسفانه سن بابام نزدیک 54 و مامانمم 47 48...اصلا فکرمون،منطقمون مثل هم نیست..از بچگیم یادم نمیاد که اصلا مادرم یه بار باهام با عاطفه حرف بزنه یا یه بوس کنه منو...بلاخره منم ادمم دل دارم دیگه..چون از جوونیش اعصابش بهم ریخته نمیدونم چرا..اصلا مث مادرای دیگه نیست که مثلا بشینه با محبت باهام حرف بزنه...اخه پسرا گنجینه اصرارشون مادرشونه اما واسه من برعکسه...نه چیزی میتونم به بابام بگم نه مامان...بعضی حرفارو به دوستام میگم بعضیارم میریزم تو خودم...خلاصه نتونستم خوب درس بخونم و ترم اول 7 تا تجدید اوردم اما با سگ دو زدنام ترم دوم شدن 3 تا...بابا هم همش میزنه تو سرم تجدیدامو....اینا اصلا مورد بحث من نیست چون میدونم اینا برمیگرده به خودم و باید ریشه یابی کنم اینارو تا بتونم اینارو حل کنم اما مشکل اصلی من تنهاییمه...زندگی من خلاصه میشه به یه اتاق 12 متری...اینترنت....کامپیوتر.اص لا حال چیزای دیگرو ندارم با اینکه ادم خیلی اجتماعی هستم و زود با دیگران جور میشم اما خب ... این اوایل واقعا افسرده و دپرس شده بودم...موبایلم زنگ میزد جواب نمیدادم...گوشیم مدام خاموش بود...تا ساعت 1 میخوابیدم...مدام به خود کشی فکر میکردم...حتی یه بار تا مرزش رفتم و نقششو تو ذهنم ریختم که وقتی خونه خالی شد خودمو خلاص کنم...یکی از دوستام پیشنهاد داد برم پیش یه روانپزشک اما از روانپزشک ترس دارم...میترسم برم و نتونم مشکلامو بگم...به سرم زد یه حیوون خانگی نگه دارم تا شاید اون بتونه از فکر خودکشی بیرون بیام...به هر حیوونی فکر کردم دلم راضی نشد مگر سگ...فکر میکنم با این بتونم دوباره خودمو به زندگی امیدوار کنم....بدجور از زندگی بریدم....گوشی اخرین مدل اچ تی سی داشتم بردم فروختم....چندصد هزار تومن دادم تبلت خریدم الان داره گوشه اتاق خاک میخوره...مادرم ادم دیکتاتوریه...کل خاندانشون اینجوریه...بهش گفتم میخوام اجازه بدی من این کارو بکنم اما باز اون حرفای همیشگی و کلی نفرین....الهی خیر نبینی از زندگیت...تو میدونی من مریضم..تو میبینی من دارم میمیرم چرا اینارو به من بگی...من توی این خونه نماز میخونم نمیتونم حیوون نجس بیارم خونم(با اینکه من خودمم نماز میخونم روزه میگیرم)....و کلی نفرین..هرجوری که دلتون بخواد از پیدا نکردن نون شب واسه خوردن تا مرگ و اینا...هربار این حرفاشو میشنوم و اینجوری با من حرف میزنه بیشتر به خودکشی فکر میکنم...به اینکه یجوری خودمو راحت کنم تا مادرم راحت بشه...داغمو ببینه...نمیدونم چجوری با این افکارم کنار بیام....یا با اخلاق مادرم چجوری کنار بیام...واسه پدرم دلم میسوزه...دوست ندارم حتی نوک سوزن ازم ناراحت بشه وگرنه تا الان خودمو خلاص میکردم.بچه ها خواهش میکنم کمکم کنید دیگه طاقتم تموم شده...اصلا نمیتونم با مادرم کنار بیام الانم باهم قهریم...بچه ها نمیدونین که چه نفرینایی که میکنه...از ته دلش همچین نفرینم میکنه که انگار از جوب پیدام کرده...مدام کارش اینه که غذایی که پخته و لباسی رو که واسم شسته رو بکوبه تو سرم..ببخشید اگه طولانی و خسته کننده شد
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز

    این شرایط شما در اکثر جوانها پیدا میشه ، اما بعضی ها مراجعه میکنن و جواب میگیرن ، ولی بعضی با انجام اعمالی که فکر میکنن اونها رو از این شرایط بیرون میاره ادامه میدن ، در صورتی که به دلیل نداشتن تجربه به بن بست میخورن و شرایط رو از اینی که هست به شدت بدتر میکنن.

    میدونی ، الان داری از یک سری مشکلاتی پیش ما شکایت میکنی ، که با بعضی رفتار هات داری بهشون دامن میزنی ، اما خودت خبر نداری ؛ یعنی شرایط رو رفته رفته برای خودت سخت تر میکنی.

    مثلا »» زمانی که خودت رو توی اتاق حبس میکنی و با اینترنت کار میکنی ، دقیقا داری به افسردگیت کمک میکنی ، روانشناس هایی آمریکایی معتقد هستند که در خانه نشستن و ساعت ها جلوی مانیتور و تلویزیون بودن ، خودش یکی از دلایل شایع افسردگی هست.

    متاسفانه بعضی از جوونهای مثل شما به ارتباط با یک نفر در جنس مخالف فکر میکنن تا اون ها رو از این تنهایی خارج کنه و به نیاز های عاطفیشون ( که الان شما با توجه به سنتون این خطر تهدیدتون میکنه) پاسخ بدن. اما غافل از این که آسیب هایی که در آینده برای خودشون درست میکنن ، از جمله بدبین شدن به خانم ها و عدم انتخاب صحیح برای ازدواج ، تصمیم گیری از روی احساسات و . . . شرایط رو بد جوری به هم میریزه که گاها من دیدم آروز میکردن ای کاش هیچ وقت این کار رو نمیکردن.

    پس مراقب این خطر باشید که به اسم شناخت برای ازدواج و . . . اسیرش نشی که دراومدن از توش مکافاته ، میگی نه توی همین انجمن برو بخشی دوستی های قبل از ازدواج و بخون

    خوب شما برای این که از این شرایط خارج بشی باید اول از همه ، به زندگیت یه شکل بدی ، یعنی یک هدف برای خودت مشخص کنی !!!
    در حقیقت باید بدونی اگر درس میخونی برای چی هست؟؟؟ اگر کار میکنی برای چی هست؟؟؟ ... نباید همینطوری یک کاری بکنی که کرده باشی ، برای هر کاری که میکنی توی زندگیت باید دفاع داشته باشی.

    1 »» پس کار های بی هدف ممنوع.

    در مرحله ی دوم باید با دوستانت بیشتر از این گرم بگیری و حتما ورزش کنی!!!
    ورزش به ترشح هرمون آدرنالین در بدنت کمک میکنه و میتونی شاد تر زندگی کنی.

    2 »» ورزش

    مرحله ی 3 »» خوابیدن تا ظهر ممنوع ، این عمل به نا امیدی و بیهوده زمانت رو گذروندن کمک میکنه.
    سعی کن صبح حد اکثر 8 از خواب بیدار بشی ، ورزش کنی و صبحانه بخوری و بعد یک فعالیت مفید انجام بدی ، برای این که راحت تر بیدار بشی شبها زود بخواب.

    4 »» شبها بیدار موندن ممنوع
    هرمون های ضد استرس مغز شبها هنگام خواب در بدن ترشح میشه و زمانی که بیدار هستی این اتفاق نمی افته پس شبها حد اکثر ساعت یازده خواب باش. این کمکت میکنه فردا صبخ هم زود تر بیدار بشی.

    سعی کن کار های خودت رو خودت انجام بدی ، لباس های خودت رو خودت بشوری ، این به استقلالت کمک میکنه و استقلالت به خانواده القا میکنه که داری کم کم مرد میشی.

    این رفتار ها زندگیت رو هدف مند میکنه ، کمکت میکنه برای برنامه هایی که توی زندگی داری زمان فعالیت داشته باشی. انتخاب هدف کن ، براش در ذهنت علت داشته باش و از همین فردا شروع کن ؛ اونوقت میفهمی که زندگی نه تنها افسردگی آور نیست ، بلکه فوق العاده لذت بخش هست.
    از سرکوفت های خانواده هم نجات پیدا خواهی کرد.

    به همین سادگی . . .
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    دوست عزیزم ممنون که حرفامو خوندی...الان که ماه رمضانه و صبحانه و اینا تعطیله...دوستم یه مغازه داره که سر صبح اون میره مغازه وایمیسه عصر هم من میرم مغازه تا اذان و افطار(توی مستقل بودن من هیچکس شک نداره حتی خوانوادم خودشون با زبون خودشون گفتن که تو دیگه داری واسه خودت مستقل میشی)....بعد از افطار هم دیگه اصلا انگیزه ای واسه موندن پیش خوانوادم ندارم...پدرم که بعد از افطار خونه نیست...با مادرمم ابمون تو یه جوب نمیره که بشینیم باهم حرف بزنیم یا اصلا واسه 1 ساعت باهم یکجا بشینیم...مطمینا یه چیزی من میگم اونم عصبی میشه و بازم دعوا و قهر....بازم بعد افطار میرم سر کامپیوتر...تنها امیدم به زندگی کامپیوترمه...اگه اینم ازم بگیرن دق میکنم....اصلا واسه زندگی هدف یا امیدی ندارم که بخاطرش سعی کنم امیدوار باشم...با دوستی با جنس مخالفم هم اصلا خوشم نمیاد دیگه...یه زمانی خیلی له له میزدم اما الان دیگه اصلا اعتنایی بهشون ندارم....تنهایی رو به هر چیزی ترجیح میدم....با پدرم نمیتونم زیاد حرف بزنم چون کلا توی 24 ساعت روز شاید ما فقط 3 یا 4 ساعت پیش همیم...البته میشه روزایی هم که ساعات بیشتری رو باهم باشیم اما اصلا نمیتونم باهاش حرف بزنم...چون اختلاف سنیمون بیش از حده...درباره هر موضوعی که شروع کنیم با هم به حرف زدن اخرش به یه چیز ختم میشه """پسرم من نمیدونم هرکاری میخوای بکن،من صلاح ترو میگم اما تو خودت نمیخوای صلاحتو قبول کنی...بعضی وقتا هم عصبانی میشه و ازم دلخور میشه....درباره شستن لباس و اینا که فرمودین....مادر بنده وسواس دارن در حد خیلی شدید....حتی نمیزاره یه جفت جورابو هم خودم بشورم....میگه تو نمیتونی...یه بارم سر این موضوع دعوامون شد....ببخشید این حرفو میزنم یه بار رفتم حموم لباسامو شستم خواستم از حموم درشون بیارم بیرون داد زد سرم که اونارو بزار تو حموم که تو نمیتونی اونارو بشوری....همیجارو به کثافت میکشی...منم ناچار گذاشتم تو حموم...گفتم حداقل بزار شرتمو ببرم بندازم پشت بوم باز داد زد سرم که همه جارو به نجش کشیدی....منم اعصبانی شدم اخه قرار بود بعد از من بابام بره حموم....از خجالت پیش بابام اب شدم...اون شرت منو شست اورد بیرون.....میگم مادر من من فردا پس فردا باید برم سربازی با من این کارارو نکن من باید بتونم گلیم خودمو از اب بکشم بیرون...در جواب میگه هروقت خواستی بری سربازی یاد میگیری.....اصلا با مادرم هیچجوری نمیتونم کنار بیام....خودم میدونم خیلی خیلی زیاد میشینم پای کامپیوتر و اینترنت...واسه همین خواستم یه سگ کوچولو بیارم نگهش دارم بلکه مثیبتای زندگیم کم رنگ بشه.....بهم گفت باشه بیار اما اگه تجدید نیاری....منم متاسفانه تجدید اوردم(با اینکه سر امتحانای ترم دومم خیلی تلاش کردم هر روز کم کمش 8 9 ساعت درس میخوندم اما چون ترم اول خیلی خیلی کم کار کرده بودم نشد)بعد اوردن کارنامه گفتم مامان شما میخواستی من تلاشمو بکنم که کردم...بیشتر از اونچیزی که میتونستم تلاش کردم....خواهش میکنم اجازه بده بیارم....شروع کرد به داد زدن که من با یه سگ تو یه خونه زندگی نمیکنم...منم گفتم مادر من خوب اگه تجدید نمووردم و سگ میخریدم اونوقت چیکار میکردی....برگشته به من میگه من داشتم مسخرت میکردم چون میدونستم تو تجدید میاری اخه خداوکیلی این حرف حرف یه مادر 47 48 سالس اخه؟
    اصلا نمیتونم باهاش کنار بیام..نمیدونم باید چیکار کنم....دیگه بریدم...به معنای واقعی بریدم
    [size=medium]:1010:یه هدفون،یه موبایل پر از موزیک،یه اتاق ساکت          خیلی شیک و مجلسی:1010:[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ببین اختلاف ها وجود دارن ، نه تنها شما ، بلکه اکثر افراد در سن و سال شما با این مسائل دست و پنجه نرم میکنن.

    تا الان هر کاری کردی برای این که با مادرت خوب باشی ، به نتیجه نرسیده ، میدونی چرا؟؟ چون شما دقیقا داری به موازات مادر حرکت میکنی ، زمانی می----د به هم برسید که یکی تون از موضع هاش کناره گیری کنه. شما اگر متوجه بشی که مادرت ازت چه انتظار هایی داره و اونها رو عملی کنی ، طوری که بهانه ای دستش ندی ، اونوقت میتونی با خانوادت ارتباط بر قرار کنی.
    علت این که احساس میکنی ، حرف های شما رو خانوادت نمیفهمه ، این هست که اونها با محوریت تجربه صحبت میکنن ولی شما با محوریت هیجان و اشتیاق.
    حالا موفقیت در کدوم هست؟؟ موفقیت در هر دوی اینهاست زمانی میتونی بهترین کار توی زندگیت رو انجام داده باشی که هم با تجربه و هم اشتیاق حرکت کنی.
    پس باید به پدر و مادرت حق بدی که نظرشون با شما متفاوت باشه.

    پس یه مدتی رو زمان بزار برای این که نیاز های پدر و مادرت رو نسبت به رفتار خودت بشناسی ، و بتونی یه ارتباط باهاشون برقرار بکنی ، زمان ارتباطی که دارین مهم نیست ، مهم اینه که دلخوری ایجاد نشه.
    فعلا در همین حد کفایت میکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام امیرجان

    خوش آمدی

    با خواندن متنهایی که نوشتی، سعی کردم خودم رو جای خودت بگذارم و درک کنم؛ و واقعا احساس کردم که اگر در شرایط تو بودم، شرایط خیلی سخت بود. واقعا هر انسانی نیاز داره و دوست داره که با اعضای خانواده اش و به خصوص با مادرش راحت باشه، حرفهای دلش رو بتونه به او بزنه، در مواقع تنهایی به او پناه ببره؛ به خصوص اگه پسر باشه. میدونم چقدر سخته وقتی دوست داری کاری رو خودت انجام بدی و انتظار داشته باشی که مادرت تشویقت کنه، اما به جای تشویق، بهت سرکوفت هم بزنه. تصورش هم برای من سخته...

    با وجود شرایط سختی که بیان کردی، مایلم باهات مقداری درباره علتهای احتمالی رفتار مادرت و همچنین راههایی که امیدوارانه میتونه به بهبود این شرایط کمک کنه، صحبت کنم. موافقی؟

    اول اینکه همانطور که گفتی، خانواده مادرت هم ظاهرا رفتاری مشابه دارند. یعنی اینکه مادرت در خانواده ای بزرگ شدند که با چنین برخوردهایی تعامل صورت میگرفته. خب خواسته یا ناخواسته ایشون هم این تعاملات رو دیدند و یادگرفته اند، نه اینکه خوششون بیاد از این نحوه تعامل، ولی باید شرایط خاصشون رو هم در نظر گرفت. آدمها با هم متفاوتند. یکی وقتی والدینتش بهش سخت میگیرند، خودش هم در آینده به فرزندان خودش سخت می گیره؛ دیگری ممکنه برعکس رفتار کنه و به فرزندانش آسون بگیره، چون خودش اون شرایط سخت رو دیده و دلش نمیخواد فرزندانش هم همون تعامل رو ببینند. در هر صورت، مطمئنا یکی از دلایل این نحوه تعامل، به گذشته و نوع رابطه مادرت با والدین خودشون برمیگرده. پس این نکته رو در نظر داشته باش

    دوم، گفتی مادرت وسواس دارند. کسانی که وسواس دارند، معمولا هم خودشون و هم بعضا اطرافیانشون اذیت میشن. مثلا نسبت به تری و پاکی و نجاست اگر وسواس داشته باشن، نسبت به هر رطوبتی واکنش نشون میدن، ممکنه روزی چندبار لباسهاشونو عوض کنند، شاید اجازه ندن اطرافیانشون باهاشون کوچکترین تماسی برقرار کنند، حتی بوس کردن، که مبادا تری بهشون سرایت کنه. اما این یک مشکل هست که باید برطرف بشه. اگر مادرت حاضر باشن برای حل این مشکل اقدام کنند، میتونم یه روانشناس خانم خوب در این رابطه بهشون معرفی کنم یا به خودت معرفی کنم که بهشون بگی. اما چیزی که میخواستم بگم فقط این نبود؛ میخواستم بگم وسواس روی اعصاب خیلی اثرگذاره. روی تعامل اثرگذاره. تصورش رو بکن که تو ذهنت این فکر داره میگذره که مثلا اگه لباس تری رو از حمام بیرون بیاری و چکه ای از آبش به قالی یا جای دیگه بپاشه، اونوقت باید کل خونه رو بشوری و یه خونه ت---- اساسی راه بندازی. تفکر وسواسی یک همچین چیزیه و واقعا آزاردهنده هست. نمیدونم منظورمو خوب رسوندم یا نه؟ منظورم این نیست که حق با مادرته یا ایشون باید چنین رفتاری رو داشته باشن، نه؛ منظورم اینه که بتونی نگاه مادرت رو ببینی. شاید اگه من و تو هم چنین مشکلی داشتیم و دست خودمون نبود، برخوردمون تند بود. حتی بوس کردن که گفتی؛ واقعا برخی افراد وسواسی با بوس کردن اذیت میشن و میرن یه دوش میگیرن. پس، میخوام بگم همه اش به خاطر بی عاطفگی نیست امیرجان؛ برخی اش هم به خاطر افکار وسواسیه. با اینحال، میدونم چقدر برات سخته و امیدوارم بتونی با راهکارهایی که ارائه میشه، مساله ات رو بهبود ببخشی

    خب، این مقدمه وسواس رو در نظر داشته باش. واقعا سخته از ایشون انتظار داشته باشی که یه سگ رو تو منزل بپذیرند. یگ که همینجوریشم نجسه. حتی اگه منم اسمش رو بیارم، پرتم میکنن بیرون؛ ولی مگه حیوون کمه؟ خود من تو خونه قبلا هم ماهی داشتم، هم قناری، هم مرغ عشق، هم فنج و هم خیلی پرنده های دیگه. همین الانش هم تو حیاطمون مرغ و خروس و جوجه و بلدرچین داریم. کلی هم فاز میده. خب این حیوونها هم پاکن و هم دردسرشونم کمتره. مثلا فنج یا قناری رو خیلی راحت میتونی نگهداری کنی توی اتاق خودت. حتی میتونی کاسکو بگیری که کلاسشم بیشتره! میخوای درباره خرید این حیوونهای خونگی با مادرت صحبتی بکن، و البته نظرشون رو محترم بدار. مطمئن باش اگه مادر خودم به من بگن اینها رو نگه ندار، دیگه نگهشون نمیدارم. همانطور که چندسال این کار رو کردیم و امسال دوباره با موافقتشون خریدیم. واقعا برخی حیوونها مایه دردسر میشن برای مادرها

    خب، اینها همه یا بیشترشون درباره شناخت بهتر مادرت بود. یعنی سعی کردم تا حدودی کاری کنم که بتونی مسائل رو از منظر دید مادرت هم ببینی تا کمتر اذیت بشی. حالا دلم میخواد چندتا سوالم رو پاسخ بدی:

    آیا تک فرزند هستی؟

    میتونی چندتا خاطره خوش از بودن در کنار پدر و مادرت رو برام تعریف کنی؟

    میتونی بهم بگی که مادرت از چی خوششون میاد و از چی بدشون میاد؟ دلشون میخواد تو چجوری باشی؟ چطوری باهاشون صحبت و تعامل داشته باشی؟

    وقتی از مادرت درخواستی داری، چطوری باهاشون صحبت می کنی؟ مادرت چطوری باهات صحبت می کنند؟ در شبانه روز چقدر با هم حرف میزنید؟ تا به حال انتظاراتشون رو بهت گفتند؟

    مادرت از چه رفتارهایی بدشون میاد؟

    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام محسن عزیز

    واقعا ممنونم که حرفامو خوندی..بابت راهنمایی های خیلی عالیت هم خیلی متشکرم...درباره ی حرفت درباره حیوانات خانگی باید بگم من قبلا سنجاب و قناری و فنچ و جوجه و اینا داشتم....اخرین حیوون خانگیم یه همستر کوچولو بود که اسمش اژدر بود...خیلی دوسش داشتیم...سر اوردن اژدر ماجرا های زیادی سر راهمون اومد..چون خیلی شبیه به موشه مادرم میگفت موشه و کثیفه و نجسه و نمیزاشت که یکی بخرم اما منم خیلی سر این موضوع پافشاری میکردم...اخرشم یه روز رفتم یکی خریدم و اوردم....مادرم یه داد و حواری راه انداخت که نگو...داد میزد که خونه منو به نجاست کشیدی موش اوردی خونمون...بعد از گذشت یه مدت خیلی کوتاه(مثلا یک هفته)دیدم مامان گرفته داره بوسش میکنه...گفتم مامان این موشه اینو چرا بوسش میکنی؟این نجسه....برگشت گفت این اژدر خودمه...اصلا هم نجس نیست....اما این موضوع برمیگرده به 2 سال قبل و اژدر 2سال بعد عمرشو داد یه شماهممون خیلی ناراحت بودیم...اون تنها همدم من بود...گاهی مینشستم باهاش حرف میزدم....حرفای دلمو بهش میگفتم....با مردن اون دیگه من خیلی بدتر افسرده شدم....وقتی جای خالی اکواریومشو میدیدم گریم میگرفت....شبا میشستم فقط به جای خالیش نگا میکردم....چند روز که گذشت و دیدم که من دارم خیلی بدتر افسرده میشم تصمیم گرفتم یه حیوون خونگی دیگه ای بیارم پیش خودم....از گربه و اینا اصلا خوشم نمیاد...دوسشون دارم ها خیلیو دوسشون دارم اما به عنوان که حیوون که توی خونه نگهش دارم اصلا دوست ندارم....به هر چیزی فکر کردم که چی میتونم بیارم که کم دردسر باشه....تو نت داشتم میگشتم که یهو به یه مطلبی برخوردم که نوشته بود اگه سگی تو خونه به عنوان یه حیوان خانگی نگهداری بشه چه تاثیراتی رو میتونه در رفتار اعضای خوانواده داشته باشه...خیلی چیزای خوبی نوشته بود...باعث کاهش شدت افسردگی،کاهش فشار خون و خیلی چیزای دیگه...منم که عاشق سگ گفتم هم واسه من خوب میشه هم واسه مامان خوب میشه که شاید یکم اعصابشو تسلی ببخشه....تو خونه مطرحش کردم و مادرم گفت باشه مشکلی نیست اما به یه شرط که تجدید نیاری....منم با تمام توانم داشتم درسمو میخوندم که تجدید نیارم...از ساعت 11 صبح میرفتم کتابخونه و درس میخوندم تا 9 شب فقط واسه نهار و دستشویی میومدم بیرون...اما الارغم انتظارم 3 تا تجدید اوردم و مامان گفت تجدید داری و نمیزارم بخری.....منم توی این مدت امتحانا مثلا از صبح ساعت 11 12 تا شب 9 درس میخوندم و تاشب ساعت 12 به فکر سگ بودم و بخاطرش نتو میگشتم تا یه چیزایی دربارش یاد بگیرم...بدجور وابسته خیالش شده بودم....از بچگیم عاشق سگ بودم....توی اون مدت همش به عشق اون میرفتم و درس میخوندم....وقتی از درس خسته میشدم فکر اون باعث میشد خستگیم از یادم بره....خلاصه مامان نذاشت و خیلی دپرس و ناراحت بیخیالش شدم...اما دیدم نه نمیشه اصلا بیخیالش شد....فکر میکنم شاید با وجود یه همچین چیزی زندگیم زیر و رو بشه....علاقم به زندگی بیشتر بشه.....فکرای مضخرف درباره از بین بردن خودم از ذهنم پاک بشه اما خوب تنها حرف مادرم اینه""""من از حیوون ها بدم میاد"""" و """"ادم و حیوون توی یه خونه نمیشه""""....خلاصه بگذریم از اینا...دوباره اینارم ریختم تو خودم....

    حالا برسیم به سوالای شما محسن جان
    1.تک فرزند نیستم و یه خواهر بزرگتر از خودمم دارم که ازدواج کرده و یه بچه 3 ساله داره
    2.زیاد حضور ذهن ندارم...اما یه بار که رفتیم کلیبر و یادمه که با خوانواده داییم و باجناق داییم رفتیم که خوش گذشت...بد نبود
    3.والا راستش خودمم نفهمیدم مادرم از چی خوشش میاد از چی بدش میاد....فقط تنها چیزی که عصبیش میکنه اینه که بهش بگی تو که چیزیت نیست،ماشالاه از منم سر حال تری....اخه مادرم پاهاش و کمرش درد میکنه...وقتی کسی بهش میگه خداروشکر سلامتی از قبلنات خیلی بهتری خیلی عصبانی میشه...(من از طرز تفکرش اینجوری برداشت کردم که باید بهش بگی اره تو اصلا حالت خوب نیست...اصلا تو خیلی خیلی خیلی مریضی...اینجوری خیلی خوشحال تر میشه انگار...البته این برداشت منه ها )راستش من رشتم علوم تجربی هستش و به مساعل پزشکی خیلی علاقه دارم اما از اونجایی که به روانشناسی هم علاقه زیادی دارم هرجا مطلبی درباره روانشناسی پیدا میکنم اونو میخونم.یه مطلب خیلی جالبی درباره تلقین خوندم که میتونه خیلی از مشکلارو حل کنه....مثلا هرکی به خودش تلقین کنه که من ادم ضعیفیم،حتی اگه قوی ترین ادم روی کره زمینم بشه اون تلقین ها روش بدترین تاثیرارو میزاره....یه بار نشستم این حرفارو به مادرم گفتم...گفتم مامان شما چیزیت نیست شما فقط یکم کمردرد ساده دارین که با یکم ورزش حل میشه....شما زیاد به خودت تلقین میکنی که مثلا مریضی و اینا و اینا روت 100٪ تاثیر منفی میزاره....برگشت با عصبانیت بهم گفت تو نمیفهمی درد چیه...تو نمیفهمی من مریضم...ایشالله خودت مریض میشی میفهمی درد چیه...
    راستش تعریف از خودم نباشه ادم سر به زیریم....چشمم هرزه نیست که دمبال ناموس مردم باشه....ادم رفیق بازی نیستم و جمعا 4 تا دوست نزدیک دارم....فقط تنها چیزی که اونا از من میخوان اینه که فقط تو کارنامه بنویسه معدل کل 20.....کاری ندارن چجوری درس بخونم با کی درس بخونمکجا درس بخونم فقط میگن 24 ساعت سرت تو کتاب باشه و بخون تا 20 بیاری .فقط میگن موقع حرف زدنت زود عصبانی میشی.....اینو خودم قبول دارم...افسردگی بدجور گوشه گیر و عصبیم کرده...
    وقتی ازش درخواستی دارم حدالمکان سعی میکنم موقعی باهاش حرف بزنم که اعصابش ارومه...کاری دستش نباشه...از چیزی ناراحت نباشه...اونوقت اگه کاری نداشته باشه ازش دعوت میکنم بشینه پیشم و باهم حرف بزنیم.
    چطوری باهام صحبت میکنه؟راستش تا جایی که یادم میاد بغیر از این مسیله سگ زیاد موضوع های زندگیمو باهاش درمیون نذاشتم که بخوایم باهم حرف بزنیم...اما در کل اروم حرف میزنه اما اگه اون موضوع ناراحتش کنه کم کم تن صداشو بالا میبره و بعد از چند دقیقه شروع میکنه با پرخاشگری حرف زدن.....مثلا یه نمونه بزنم واستون که بتونین خیلی بهتر درک کنین...مثلا وقتی میخوام با دلیل و منطق ازش بپرسم چرا به من اجازه نگهدارس یه سگ رو نمیده...اولش میگه من از حیوون بدم میاد....ا همه حیوونا بدم میاد اما بعد از گذشت یک مدت کوتاه شروع میکنه به ناله کردن و اینکه چرا با این حرفات میخوای منو اذیتم میکنی(با تن صدای بالا و پرخاشگرانه)و بقیشم که فکر میکنم میتونین خودتون حدس بزنین.
    والا در شبانه روز خیلی خیلی کم،در این حد که مثلا مامان امروز خواهرم زنگ زده بود چی میگفت؟مثلا گفت ارشام(پسر خواهرم)مریضه بردتش دکتر...یا مثلا مامان واسه افطار چی درست کردی؟کوکو سیب زمینی
    تنها انتظارشون از من اینه که توی کارنامم بنویسن 20....میگن هرکاری میخوای بکنی بکن....اصلا برم تو پارکینگ درس بخون اما 20 بیار....
    از اینکه برخلاف میلش کسی عمل بکنه....مثلا ما توی خونه اجازه نداریم بدون اینکه دستمونو بشوریم دست به یخچال،گاز،کلمن،کابینت و اینا بزنیم...یا مثلا نمیتونیم لیوانی رو توش اب خوردیمو گذاشتیمش روی فرش ببریم بزاریم روی کابینت....در صورتی که این کارا از من سر بزنه خیلی عصبانی میشه
    [size=medium]:1010:یه هدفون،یه موبایل پر از موزیک،یه اتاق ساکت          خیلی شیک و مجلسی:1010:[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    محسن جان واقعا معذرت میخوام اینبار حرفای این دل لامصب من خیلی زیاد شد...اگه حوصلتو سر میبرم شرمنده
    [size=medium]:1010:یه هدفون،یه موبایل پر از موزیک،یه اتاق ساکت          خیلی شیک و مجلسی:1010:[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام امیرجان

    خواهش میکنم.

    اول اینکه بابت فوت اژدر متاسفم. خودمم جوجه هام میمردن خیلی ناراحت میشدم و گاهی گریه میکردم و حالتون درک میکنم. ولی چندسالیه که به این نتیجه رسیدم آدم باید هرچیزی رو به اندازه ارزشش دوست بداره. جوجه رو به اندازه جوجه، دوست رو به اندازه دوست، پدر و مادر رو به اندازه پدر و مادر، و خدا رو به عظمت خدا. دوست داشتن خوبه، ولی حدش باید به اندازه قدرش باشه

    درباره مقاله ای که درباره سگ خوندی هم نظر من به عنوان یه روانشناس این نیست که آدم افسردگیش رو با آوردن سگ درمان کنه. خب، وقتی اون سگ بمیره، اونوقت افسردگی به شدت بازگشت میکنه، چون فرد خودشو به اون وابسته کرده و راه درمان درست و پایدار که معطوف به خودش باشه رو نرفته. انسان خیلی ارزشش بالاتر از این حرفهاست که برای حل مشکلش به یه حیوون رو بیاره. در کل داشتن حیوون خونگی رو پیشنهاد میکنم، چون واسه روحیه خوبه؛ ولی واسه درمان افسردگی پیشنهاد نمی کنم! آدم باید اینقدر مهارتهای ارتباطیش رو بتونه تقویت کنه که بتونه حرفهاش رو به انسانهای دیگه بزنه. اینکه مامانت با اژدر رفیق شدن هم نشون میده که ذاتا بدشون نمیاد، ولی به خاطر برخی حساسیتها مخالفت میکنن. به نظرم حالا که صحبت آوردن سگ رو کردی و مخالفت کردن، میتونی صحبت حیوون دیگه ای رو بکنی باهاشون و احتمال هم داره که قبول کنن. امتحان کن

    خب، گفتی که یه خواهر بزرگتر داری. رابطه مادرت و خواهرت چطوریه؟ پیش از ازدواج و پس از ازدواج؟

    خب، به نظرم اگه بازم فکرکنی، میتونی خاطرات خوش دیگه ای رو به یاد بیاری. حتما زمانهایی بوده که با پدر و مادر و خواهر بهت خوش گذشته. پس، میشه امیدوار بود که بازم این اتفاق بیفته. مگه نه؟ حتی اگه اختلاف سنی داشته باشین با هم. داداش منم تقریبا هم سنته. اتفاقا سن پدر و مادرمم نزدیک سن والدین خودته. واسه همین مطمئنم که اختلاف سنی رو میشه با یه سری مهارتها به گونه ای مدیریت کرد که فاصله عاطفی بین والدین و فرزند نیفته یا کمتر و کمتر بشه. ان شا الله درباره اش حرف میزنیم. عجله نکن

    درباره اینکه گفتی مادرت بدشون میاد که بهشون بگی چیزیتون نیست، یاد یکی از اقواممون افتادم. همه دکترها میگن شما هیچیتون نیست، ولی ایشون اصرار داره که چیزیش هست! میدونی دردشون چیه؟ دلشون میخواد بهشون توجه بیشتری بشه. بهشون توجه کن، اونوقت تدریجا نتیجه رو میبینی. خب اگه همه اش توی اتاق 12 متری و پای نت باشی، نت میشه هووی مادرت. ولی اگه بنشینی کم کم با مادرت حرف بزنی و خودت سرصحبت رو باز کنی و با اشتیاق باهاشون صحبت کنی، مطمئن باش دیر یا زود رفتار مادرت هم عوض میشه

    خب، گفتی که ازت انتظار دارن درس بخونی. سعی کن تا جایی که میشه این انتظارشون رو برآورده کنی. وقتی انتظارشون رو برآورده میکنی، اونوقت ناخودآگاه اونها هم در جهت برآورده کردن انتظاراتت گام برمیدارن. درک متقابل شرط چنین تعاملیه. باید بتونی انتظاراتت رو با زبان درست بهشون بگی و از اونها هم بخوای که انتظاراتشون رو بهت بگن

    درباره مشکل آخر که گفتی مادرت رو عصبی میکنه، باید بگم که این به همون مساله وسواس برمیگرده. اگه خودت رو یه لحظه جای مادرت بگذاری و بتونی تصور کنی که مادرت چه افکاری میاد سراغشون، اونوقت میتونی خودتو قانع کنی که اون کار رو دست کم جلوی مادرت انجام ندی تا ناراحت بشن. مطمئن باش اگه باهاشون در رابطه با وسواس کنار بیای، توی روحیه مادرت خیلی اثرگذاره. امتحانش مجانیه

    خب، گفتی که گاهی هنگام صحبت کردن عصبانی میشی. عصبانی شدن، باعث میشه تعامل و ارتباط به خوبی شکل نگیره. خب با عصبانی شدن تو، ممکنه مادرت هم عصبانی بشن و تو هم عصبی تر بشی و این چرخه معیوب ادامه پیدا کنه و کم کم شما به این نتیجه برسین که اصلا حرف همدیگه رو متوجه نمیشین. پس کاری که باید کرد اینه که مهارت کنترل خشم رو آموخت. اینم در جای خودش باید صحبت بشه. مهارت صحبت کردن هم باید فراگرفته بشه

    امیر عزیز؛

    حالا میتونی انتظاراتی که از مادر و پدرت داری رو بیان کنی؟ همینجا بنویسشون

    اگه بخوای یه گام به سمت مادرت برداری، به عنوان اولین گام، چی رو انتخاب می کنی؟

    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام محسن جان..بابت توجهتون ممنون...واقعا توی این مدت خیلی کم شمارو ادمی با یه قلب بزرگ شناختم...
    داشتن یه حیوون توی خونه خیلی خوبه اما امان از روزی که از دستش بدی...واقعا انگار برات اخر دنیاس...دوست داری بمیری...یادمه زمان بچگیمم که از این جوجه رنگیا داشتم هر وقت میمرد اینقدر با خواهرم میشستیم گریه میکردیم که نگو....
    حرف شما که فرمودین افسردگیتو با یه حیوون نمیتونی درمان کنی خیلی موافقم اما به اینم اعتقاد راسخ دارم که بودن یه حیوون خونگی برای کل اعضای خوانواده خیلی خوب و مفیده...وقتی ما تو خونه اژدر رو داشتیم رفتارای مامان خیلی فرق کرده بود...مهربونتر بود....دردای بدنشو کمتر به زبون میوورد....زیاد از درداش ناله نمیکرد...زیاد بهشون توجهی نداشت....راستش چون بیشتر حیوونارو داشتم یا مثلا گاهی پیششون بودم مثلا یا دوستام داشتن یا اقواممون اما به هیچکدون اونقدر که باید ازششون خوشم نمیوومد...نمیگم از حیوونا بدم میاد ها،نه..اصلا.....حتی به بار توی دستشووی یه سوسک دیدم،هرچقدر زور زدم که به وجدانم غالب بشم تا بتونم لهش کنم نشد که نشد...اصلا دلم نیومد لهش کنم....مجبوری اب رو گرفتم روش و رفت تو چاه اما ایم عمل دقیقا برخلاف میلم بود...حیوانات رو خیلی خیلی دوست دارم....یعنی به این موتقدم که حیوانات بیشتر از بعضی ادما درکشون بالاس و تو شرایط سختی ادمو درک میکنن....اما چه کنم که اصلا نمیدونم چرا نمیتونم مبحث این سگ رو از سرم بیرون بیارم....احساسم نسبت به سگ اینجوریه که دقیقا یه انسانه اما تو یه شکل دیگه...

    والا قبل از ازدواج رابطه مادرم با خواهرم خوب بود...اما سر درس مشکل داشتن با هم....خواهرم توی درسای عملیاتی مثل ریاضی و فیزیک و اینا اصلا خوب نبود اما توی درسای حفظیاتی واقعا محشر بود واسه همینم توی دبیرستان رشتش علوم انسانی بود اما چون خواستگار داشت و اونام خیلی اسرار داشتن دیگه دانشگاه نرفت....یادمه با اینکه بچه بودم اما همیشه سر درس و مدرسه خواهرم هم بابام هم مادرم باهاش اصلا کنار نمیومدن....الانم بعد از ازدواج رابطش هم با خودش هم با همسرش خیلی خوبه....نه با پرخاشگری باهاش حرف میزنه نه بهش عصبانی میشه...

    یکی از خاطرات خوش دیگه ای که دارم رفتنمون به مشهد بود(رفتن به کلیبر بدون خانواده خواهرم بود چون از قبل اینکه ما بهشون بگیم اونا با خانواده شوهریش رفته بودن جای دیگه اما رفتنمون مشهد با خواهرم بود و برمیگرده به زمانی که خواهرم مدرسه میرفت و ازدواج نکرده بود منم سنم خیلی کم بود....دقیق یادم نمیاد اما شاید 8 9 سالم بود)رفتنمون به مشهد 4 تایی بود....من بابا مادرم خواهرم.....خیلی بهمون خوش گذشت...خیلی عالی بود...

    میدونم دوست داره بهش توجه بشه....والا تا اونجایی که میتونم و در توانم هست سعی میکنم به خواسته هاش عمل کنم....مثلا اگه یه وقت بگه مثلا این لیوان چه قشنگه تمام سعیمو میکنم که اون لیوانو براش بخرم....مثلا  یکی از دوستام جگر پزی داره،مادر منم جگر و اینارو خیلی دوست داره بهش سپردم واسه منم بزاره کنار .....جای شما خالی امشبم تولدش بود....هیچکس یادش نبود...نه بابا نه خواهرم...فقط من یادم بود و بقیه هم من خبر دادم....چند روز پیش سر سفره وقت افطار از دهنش شنیدم به یه چیزی علاقه داره....منم امشب واسه کادو تولدش اونو بهش دادم....خیلی خوش حال شده بود....شاید بیشتر از من از پدرم انتظار داره.....پدرم بیشتر روز خونه نیس بخاطر کارش....وقتیم میاد خستس....مامان چون پاش درد میکنه نمیتونه پیاده بره بیرون یا اصلا بره پیاده روی واسه همینم خیلی علاقه داره با ماشین ببریم و بگردونیمش....من هنوز گواهی نامه نگرفتم اما 3 سالی میشه که رانندگی میکنم...بیشتر وقتا ماشین بابا دست منه....مثلا شبا بعد افطار من میدونم که مامان دوست داره بره بیرون با ماشین....به بابا میگم امشب جایی نرو تا باهم بریم بیرون...خداوکیلی اونم قبول میکنه اما چون خستس و رانندگی هم خسته کنندس نیم ساعت میریم بیرون و بابا خسته میشه میگه بریم خونه....اما خوب چون منم میدونم اگه بریم خونه مامان ناراحت میشه پشت فرمون من میشینم و تا وقتی که خودش دیگه خسته بشه میگردونمش...(ولی اینجا هم یه پا ورقی بیام که دست فرمون من حرف نداره جوری که بین همه دوستام که گواهی دارن دست فرمون منو میگن اما چون گواهی نامه ندارم وقتی میشینم پشت فرمون مامان میره رو عصابمون که یا ابولفضل الان تصادف میکنی و کلی میره رو اعصابم و ناراحتم میکنه اما به این حرفاش اصلا اعتنایی نمیکنم چون میدونم از سر دلسوزی و مهر و محبتش میگه که خدایی نکرده یه وقت مشکلی پیش نیاد)

    والا محسن جان سر درسم یه مشکل خیلی بزرگ دارم....وقتی شروع میکنم به درس خوندن زود حواسم پرت میشه....یا مثلاخیلی زود خسته میشم....هر نیم ساعت یه ساعت استراحت میکنم:دی...اصلا نمیدونم چجوری با این مشکلم کنار بیام....یا مثلا وقتی یه وطلبی رو یاد بگیرم خیلی زود از ذهنم پاک میشه....واسه اینام باید یه نقشه اساسی بکشم....پدرم از اینجور درس خوندن من خیلی ناراحته....هر وقت حرفش پیش میاد میگه سر درست من خیلی غصه میخورم....تصمیم گرفتم از امسال مهر خیلی خیلی جدی بشینم سر درسم تا پدرمو بیشتر از این ناراحت نکنم....به قران قسم هر وقت میبینم بابام یا مامان از دستم ناراحتن ارزو میکنم بمیرم اما غصه اونارو نبینم....واسه اونم جدا باید یه طرحی بریزم که محکم محکم بچسبم به درسم....از درس خوندن خیلی خوشم میاد....دوست دارم با تمام تلاشم درسمو بخونم اما اون مشکلاتی که گفتم برام پیش میاد و باز همه چیز خراب میشه....

    والا سر این موضوع وسواس مامان من خودمم خیلی حساسم...کارایی رو که دوست نداررو اصلا انجام نمیدم...راستش اصلا دوست ندارم ازم ناراحت بشه یا ازم برنجه....مثلا اگه بگه روزی 15 بار هم دستاتو بشور همون 15 بار رو هم دستامه میشورم....یا مثلا اگه بگه قبل از باز کزدن یخچال دستتو بشو هر دفعه میشورم....

    این عصبانی شدنمم میدونم خیلی بده....راستش تو خون ما زود عصبی شدن هست....مثلا عموم خیلی خیلی زود عصبانی میشه....اما خوب نمیدونم چرا من اینقدر اعصابم ضعیفه و زود عصبانی میشم....سر این زود عصبانی شدنمم یه بار با رفیقم گلاویز شدیم....نگو داره با من شوخی میکنه منم اعصابم ریخت بهم و ....      راستش نمیدونم چطور باید اعصابمو کنترل کنم....گاهی اون انرژی منفی که تو بدنمه رو میتونم حس کنم که کل وجودمو انرژی منفی گرفته.... اما خداروشکر ادم شوخیم و خیلی از دوستامم مثل خودم شوخم و خیلی زود این انرژی منفی رو به انرژی مثبت تبدیل میکنم اما گاهیم تو خونه وقتی مامان شروع میکنه به دعوا و نفرین و اینا خدا نکنه من انرژی منفی داشته باشم دیگه.....واسه هر حرفش منم یه چیزی میگم....میدونم خیلی برام واجبه که به این احساساتم مدریت داشته باشم اما قبول کن خیلی سخته....


    راستش بزرگترین انتظارم اینه که منو درکم کنن....مثلا وقتی ناراحتم علتشو جویا بشن.....حتی وقتی خوشحالم بازم علتشو جویا بشن تا بدونن چی منو خوشحالم میکنه....بیشتر از معقوله درس به خودم،روانم،احساساتم توجه کنن....وقت بیشتریرو به من اختصاص بدن تا باهام درباره کارای روزانه که چه تو مدرسه چه تو خیابون و پیش دوستام کردن حرف بزنیم.....و مهمتر از همه این که خودشونو جای من بزارن....اخساسات یه پسر 18 ساله رو بدونن.....انتظارات بیجا نداشته باشن....مثلا پدرم که 57 سالشه انتظار داره من که 3 برابر ازش کوچکترم تجربیاتشو بدون تجربه کردن بپذیرم...مثلا اینجوری بگم که وااضح باشه....من قبلا به گوشی موبایل و اینا خیلی علاقه داشتم...24 روزو داشتم درباره گوشیای تو بازار اطلاعات جم میکردم....بعد از یه مدت خواستم که گوشی بخرم....فروردین پارسال یه گوشی خریدم 600 هزار تومن....خوب منم یه جوونم...دوست دارم از این چیزا داشته باشم....پدرم قبل از اینکه من گوشی رو بخرم به من گفت پسرم گوشی یه وسیله ارتباطیه وکافیه فقط یه دکمه سبز و یه دکمه قرمز داشته باشه و فقط صدارو رد و بدل کنه....خب شما خودتو بزار جایه من میتونی اینو قبولش کنی؟...منم قبولش نکردم و رفتم خریدم....بهد از 3 ماه بکل از ماجرای گوشی و موبایل و اینا زده شدم و تصمیم گرفتم بفروشمش و یه گوشی ساده بخرم....(اینجا اینم بگم که بابام هزار تومن هم سر موبایلم بهم پول نداد و از پول خودم خریدم)خلاصه سر فروختن گوشی کلی ضرر کردم و گوشی که خریده بودم 600 تومن رو فروختم 350 تومن....اما خب برام تجربه شد که دیگه به اینجور چیزای زینتی توجهی نکنم....پدرمم کلی غر زد که سر پولت درد میکرد که بردی 250 هزار تومن پول بی زبون رو ریختی تو جوب؟اما من کلی خوشحال بودم چون به عین بهم ثابت شده بود که اینجور چیزا ارزش پول دادنو ندارن....دوست دارم درکنم کنن و بنا به سنم باهام حرف بزنن....راستش بابام وقتی میخواد با من حرف بزنه منو میکنه یه ادم 35 ساله و ازم انتظار داره اندازه یه ادم 35 ساله از تجربیاتش استفاده کنم اما خداییش این ممکنه؟


    به عنوان اولین گام دوست دارم شروع کنم باهاش بیشتر حرف بزنم....راجب گذشتم....راجب ایندم.....راستش من توی گذشته یه دختر خانمی رو خیلی دوست داشتم و بنا به دلایلی گذاشت منو و رفت...اون موقع خیلی دوست داشتم با مادرم رابطمون به قدری خوب بود که میشستم باهاش حرف میزدم....الانم دوست دارم راجب ایندم بشینیم باهم حرف بزنیم.....مثلا من بدونم اون ازم چه انتظاراتی توی اینده ازش دارم....من از اون توی اینده ازش چه انتظارایی دارم....و راجب مسایل دیگه....و دوست دارم باهم درباره اینده دور هم باهاش حرف بزنم....مثلا ازدواج....یا انتخاب شغلم
    [size=medium]:1010:یه هدفون،یه موبایل پر از موزیک،یه اتاق ساکت          خیلی شیک و مجلسی:1010:[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام امیرجان

    نظر لطفته. به نظرم نسبت به سنت واقعا درک بالایی داری

    آره منم با حضور حیوون خانگی مخالفت نمیکنم، منتها به این شروط: اول اینکه حیوونی باشه که حضورش مورد توافق همه اعضای خانواده باشه و خوبیش بیش از دردسر و فشارش باشه؛ دوم اینکه اینقدر بهش وابستگی نداشته باشی که اگه روزی مرد، خیلی اذیت بشی. دوستش بدار، ولی به اندازه خودش؛ و سوم اینکه برای حل مشکلات خودت با دیگران، به سراغ همون انسانها بری و باهاشون ارتباط برقرار کنی و نه به سراغ حیوون خونگی. با این شرایط، خیلی هم دوست داشتنین و برای خانواده هم میتونه مفید باشه

    خب، ممنون بابت توضیحی که درباره رابطه خواهرت با مادر و پدر دادی. این نشون میده که حساسیت والدینت به درس، ربطی به فرزند نداره و این حساسیت در پدر و مادرت کلا وجود داره و دلشون میخواد از پیشرفت بچه هاشون خوشحال بشن. پس این جساسیت رو میشه با دید مثبت، بهتر تحمل کرد.

    چه خوب که با فکرکدن تونستی خاطره خوش دیگری رو هم به یاد بیاری. اگه نظر منو بخوای، میتونید باز هم این خاطرات خوش رو تکرار کنید. با هماهنگی خواهرت و دامادتون، میتونین به پدر و مادر پیشنهاد بدین به یاد اون سفر قدیمی که خوش گذشت، یه مسافرت جدید بعد ماه مبارک ترتیب بدین  مثلا برین مشهد و شمال و ... بگردین. مطمئن باش خوش میگذره و اون خاطرات قدیمی هم دوباره زنده میشه

    چقدر برام جالب بود وقتی بند مربوط به توجه به مادرت رو خواندم. ماشاالله یه پا واسه خودت روانشناس هم هستی وقتی یک زن پیش از سالگرد ازدواج یا روز تولد یا روز زن و اینجور موارد، بیان میکنه که از فلان چیز خوشم میاد، معمولا معناش اینه که برای این مناسبت برام اینو بخرین خوشحال میشم. آفرین به تو که اینقدر خوب در این باره عمل میکنی. آره مادرها از پدرها بیشتر توقع دارند. چون پدر، همسر و شریک زندگیشونه. یه شاخه گل از دست پدر گرفتن، براشون خیلی عزیزه. پس، میتونی گاهی که چنین مراسمی مثل سالگرد تولد پیش میاد، چند روز قبلش به پدرت بگی که حواسشون باشه به این روز و حتی میتونین با هم برین واسه مادرت هدیه بگیرین و پدر به مادر هدیه بدن. این خیلی خوشحال کنندست برای مادر. با استعدادی که تو رانندگی داری، ان شا الله همین تابستون اگه بری دنبال گواهینامه گرفتن، میتونی بگیری و خیال پدر و مادرتم راحت کنی.

    در رابطه با مشکل تمرکز و شیوه درس خواندن درست، چند تا مقاله خیلی خوب از وبلاگم واست میگذارم. اگر به راهکارهاش عمل کنی، میتونی خیلی بهتر و موثرتر درس بخونی و هم عملکردت رو بهبود ببخشی و هم اعتماد به نفس دوباره بگیری

    مقالات لینک زیر، به خصوص بخش تمرکز و شیوه مطالعه صحیح رو بخون:

    http://mohsenazizi.blogfa.com/post-310.aspx

    آفرین که به حرفهای مادرت گوش میدی و نسبت یه حساسیتشون حساسی. اگر مایل بودند، میتونی کم کم بهشون پیشنهاد مشاوره رو هم بدی. البته نه به زبانی که ناراحت بشن؛ بلکه جوری مطرح کن که کاملا حس کنند ناراحتیت برای خودشونه و نه خودت

    برای کنترل عصبانیت هم واست چند تا مقاله میگذارم. به راهکارهاشون عمل کن، مطمئن باش تاثیرمیگذاره. اگر بازم لازم بود، خودم بیشتر کمک میکنم.

    http://www.mohsenazizi.blogfa.com/post-3270.aspx

    http://mohsenazizi.blogfa.com/post-3310.aspx

    http://mohsenazizi.blogfa.com/post-2313.aspx

    http://mohsenazizi.blogfa.com/post-1211.aspx



    ممنون که انتظاراتت رو نوشتی. به نظر من خیلی هم معقول و منطقی هستند و مطمئنم اگه پدر و مادرتم اینا رو بشنون، می پذیرند. حالا یه تکلیف سختت بهت میدم. میتونی انتظاراتت رو در قالب یه نامه برای پدر و مادرت بنویسی؟ هنوز ازت نمیخوام که نامه رو بهشون بدی، فقط میخوام یه نامه قشنگ براشون بنویسی و اینجا هم قرارش بدی

    گام اولت رو هم خوب انتخاب کردی. برای شروع آماده هستی؟ یه «بسم الله الرحمن الرحیم» بگو و این گام مهم و بلند رو بردار. یادت باشه، میخوای تغییر کنی و هر تغییری سختیهای خودش رو داره. باید انتظاراتت رو مطابق با واقعیت تنظیم کنی. دقت کن که داری یه شیوه تازه رو امتحان میکنی. پس، گام اول رو استوار رو بردار و واقعبینانه انتظار واکنش داشته باش

    منتظر میمونم این گام رو برداری و اقدامت رو شروع کنی. بعدش بهم گزارش بدی که چه ها کردی و چی شد.



    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •