تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عدم توانایی یا ترس در تصمیم گیری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:naghmeh1363
آخرین ارسال:naghmeh1363
پاسخ ها 7

عدم توانایی یا ترس در تصمیم گیری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام وتشکر از سایت خوبتون.من 7ساله که باهمسرم که همکلاسم بود وکاملأازدواجمان رسمی بود ازدواج کردمومشکلم هم همسرم است وبلاهایی که سرم آورده.راستی اینو بگم که از قبل از ازدواج رابطه اش با خانواده اش خوب نبود ومدام منزل گریز بود وگرایش بسیار زیادی به دوستان ومعاشرت باآنهاداشته.اوایل زندگی شروع کرد به دست درازی وچند بار نادید گرفتم بلکه درست شه اما هی شدت پیدا کرد تااینکه دادگاه رفتموشکایت کردم اخلاق و روحیاتشم در کل مغرور و تندخوئه.بعداز مدتی ابراز پشیمونی کرد وباپادرمیونی بزرگترا دوباره گذشت وادامه زندگی به امید بهبودی،اما چیزی که من بی خبر بودم اعتیاد همسرم بود و دیر به منزل آمدن ودروغ و بهانه گیری و من کاملأبی اطلاع والان میفهمم که خانواده اش مطلع بودند و از من پنهان میکردند.من در شهر همسرم ودرمنزل پدرشوهرم مدت1سال و نیم زندگی کردم،کم کم رفتار خانواده اش هم با من چپه شد ومن همیشه در عجب این شکراب شدن بودم که بعدها همسرم گفت من دروغهایی از تو به آنهامیگفتم تا خرابت کنم.بعداز آن تغییرمکان دادیم ومستأجر شدیم تا این موقع شغل همسرم کارمند بود بعدازمدتی باپیشنهاد خودم دفتر بیمه زد وشغل قبلش را رهاکرد؛من هم بچه دار شدم که الان پسرم4سال دارد،واختلاف قبل با خانواده همسرم آنها به دیدن فرزندم نیامدند و همسرم هم با آنهاقطع رابطه کرد وما فقط با چند دوست همسرم رفت وآمد داشتیم.تا اینکه دیرآمدن یا نیامدن همسرم به منزل شروع شد ومیگفت شب را دفترکارش میخوابد،اماباپیگیری فهمیدم در یک خانه دانشجویی است وشبها را هم آنجابوده،هی که جلوتر رفتم بیشتر فهمیدم همسرم بسیار دروغگو است وبعدازآن به گفته های ناموسی و ارتباط همسرم با...پی بردم اما چیزی عینأ به من ثابت نشد،زندگی ام جهنم شد وبه منزل پدرم آمدم و از او قهر کردم بعداز یکسال دوباره پشیمان آمدو خواست شکایت مهریه و نفقه را پس بگیرمومنم برای ادامه زندگی دوباره، ازاوحق سکونت گرفتم ودر شهرخانوادهام ودر منزل پدرم مستقر شدیم وبرای کمک به زندگی درشهرنمایندگی بیمه راگرفتم والان میگوید من نمیتوانم به آنجابیایم ومدام اوقاتم را تلخ داردوبهانه میگیردو بعداز دعوامنزل را ترک کرده و به شهرخودشان میرود. اعتماد بین ما ازبین رفته من هراس بی مسولیتی اورادارم واصلأآبروداری نمیکند پیش هر کس هنگام عصبانیت دادوفریاد میکند وموافق رفت وآمد با فامیل نیست از ادامه زندگی با او هراس دارم وازطرفی ترس از طلاق دارم حتی از دید من صلاحیت بچه را هم ندارد کما اینکه فرزندم تا الان پدری کنارخودش احساس نکرده،طرزتفکرات خاصی دارد خوبی های بقیه را نمی بیند اما همیشه طلبکار است وکاستی ها رامی بیند.دیگرخسته شدم پیش روانپزشک هم رفتیم که آنجاهم نیمه جلسه با قهربلند شدو جلسه راتمام کرد.آخرین امیدم مشاوره بوداما انگار نمیخواهد زندگی رابسازد من هم خسته شدم تا الان ارمغان زندگی با او برایم ترس،سرافکندگی،عدم آرامش و در به دری و تنهایی بوده.دیگر تمایلی به ادامه زندگی بااوراندارم اما از طلاق و بی سرپرست بودن ومشکلات فرزندم ترس دارم.خانواده ام حامی ام هستند و کمک میکنند.شما بگویید چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    تلاش شما برای نگه داشتن زندگی قابل تقدیره
    آیا تابه حال از شوهرتون دلیل این کاراش رو پرسیدین؟یعنی به صورت شفاف ومنطقی باهم درمورد بوجود آمدن این مشکلات صحبت کردین؟
    شما تو زندگی چیزی براش کم نگذاشتین؟
    چرا همسر شما قصد اینو داشته تا شما رو پیش خانوادش خراب کنه؟
     بعد از اینکه بعد از یک سال دوباره ایشون رو پذیرفتین آیا اون تلاش زیادی کرد برا برقراری رابطه مجدد یا نه فوری از جانب شما پذیرفته شد؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    باسلام وتشکر از توجه تون.شوهرم برای انجام کارهایی که انجام داده هیچ وقت دلیل خاصی رو مطرح نکرده اما شناختی که خودم در این مدت ازش پیداکردم فهمیدم که خودش همیشه تو زندگی گم بوده ونمیدونه یا نمی خواد بدونه که انسان باید هدفمند زندگی کنه دست خودش نیست یه روز حالش خوبه وچشم چشم میکنه یه روز حالش خیلی بده که نمیشه باهاش یک کلمه حرف زد آدم دمدمی مزاجیه و میانه رو نیست.درمورد مشکلات خیلی حرف زدیم میگم یه بار حالش خوبه قبول میکنه یه بار بده که اصلأنمیشه باهاش حرف زد.کم گذاشتن تا چی باشه از طرز رفتار با خانواده اش بگیر تا ملاحظه وضعیت مالی وحتی رفتاری چیزی کم نگذاشتم اما تنها چیزی که اذیتش کرده باشه شاید وحتمأاعتراضات من به کارهایش وبعدمطلع شدن خانواده باشد.چندین بار با خانواده خودش بابت حل مشکل هم که تماس گرفتم گفتند اصلأپسرمانیست هرکار میخواهید بکنید.من اول مقصرآنها را میدانستم اما الان می فهمم که آنها هم از کارهایش خسته شدند و ولش کردن.منو خراب میکرده چون اعتیاد داشته ومن بی خبر بودم و با هم اختلاف داشتیم وبرای جلب توجه آنها و وانمود کردن بی گناهی خودش این کارو می کرده و این مطلب هم گفته خودش بوده.تلاشش این بود که حق سکونت داد همین وگرنه بعداز یک سال باز خودم اورا حضوری خواستم تا دلیل کارهایش را بپرسم که همه شنیده ها ودیده ها را رد کرد ومن هم اصل را بر حرفهای خودش گذاشتم وقبول کردم اما گاهی بدگمانی ها اذیتم می کنند وبسیار دل پاک وچشم پاک بودم اما این مسئله تاحدودی منوتحت تأثیر قرار داد.بعد از یکسال مهلت خواست تا جمع و جور کند و کلأنقل مکان کند دفتر اینجا را برای کار روبه راه کردم اما او چسبیده به دفتر شهرستان والان هم صریحأمی گوید قصد آمدن ندارد.من هم به هیچ عنوان دوباره به شهرستان برنمیگردم.نمی دانم چه دارد بر سرم می آیدخودمم گیجم.آیا مغزش پوکیده از مصرف،آیا پای کس دیگری در میان است،آیا از غرور دارد همه ماراقربانی میکند؟نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! !!!!!!!!خودش میگه چون حق سکونت دادم فکر میکنم زوره دوست ندارم بیام میگه اونجا دوست ورفیق ندارم نمیام.حالا منم با بچم با هزار فکر برای زندگی که داغونم کرده.بعضی وقتا باخودم میگم کاشکی انقدمنطقی و واقع بین نبودم کاش یکم بی کله و بی خیال و خوش گذرون بودم>ککککککککککککککککاااا اااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااشششششش ششششششششششششش
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    اینجور که مشخصه شما قصد درست کردن مجدد زندگی رو دارید که خراب شده
    خب اعتراض کردن به کار اینجور آدما که مشکل اعتیاد دارن طبیعیه که اونا رو تحریک میکنه و میخوان از خودشون به نوعی دفاع کنن
     در قدم اول بهتره که اعتیاد شوهرتون رو درمان کنید
    تمام این حاشیه ها ودردسرها ناشی از اعتیاده
    یه جوریایی راضیش کنید (شما یه هرکس که بتونه)تا خودشو درمان کنه
    قدم دوم اینه که اینجور آدما -به قول خودت دمدمی مزاج-رو نباید زیاد سربه سر گذاشت
    زمانی که حالش خوبه ومیشه باهاش حرف زد روش کارکن ومتقاعدش کن که زندگیش رو درست کنه متقاعدش کن که بره سراغ ترک
    ولی زمانی که حالش بده وهی گیرمیده شاید ناشی مصرف مواد باشه حرفی نزن که تحریک بشه
    درسته که زندگی با اینجور فردی خیلی سخته ولی با پشتکار وصبر میشه اصلاحش کرد پس ارادتو عزم کن برا حل مشکل

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    خیلی ممنونم از راهنمایی تون.مدت یک سال هست که به کلاسهای NA رفته و به قول خودش حتی سیگار هم نکشیده.اما مشکل من اخلاقهایی که داره و دیگه خسته شدم از تحملشون ودرستم نمیشن.مثلأ عصبانی که میشه چند شب میره و خونه نمیاد،یا جلوی هیچ کس آبروداری نمی کنه و سروصداشو همه باید بشنون،یا اینکه اصلأ صبر و تلاشهای منو نمی بینه تازه توقعشم بیشتر میکنه و از من هم طلبکاره،یا افکار منفی که داره در تمام موارد  ودر کل کارش واسه من دردسر درست کردنه؟آیا ادامه زندگی با این فرد به صلاحه چون تصمیم به جدایی دارم.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خب وقتی که مثلا عصبانی میشه :شما به رفتار  خود قبل از عصبانی شدن اون نگاه کنید چی باعث شد عصبانی بشه؟به نوعی عوامل زمینه ساز این عصبانیت رو پیداکنید
    آیا همیشه به یک موضوع عصبانی میشه یا فرقی نمیکنه
    وقتی که چند روز خونه نمیاد چه عکس العملی انجام میدین-درحین عصبانیت اون چه رفتاری انجام میدین
    شاید به نوعی شما اونو تقویت میکنین به وسیله رفتار واکنش نشون دادن  وباعث میشه دوام داشته باشه
    حالا ما باید اون  منبع تقویت رو حذف کنیم
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    در کل انسان شناخته شده ای نیست از لحاظ روحیات. والان که از اعتیاد ترک شدش خبر دارشدم و خودش میگه من  رو خستگی و گرسنگی عصبانی میکنه خیلی حواسمو جمع می کنم و شرایط رو واسش مساعد نگه می دارم.اماچیزی که هست شوهرم زمانی که با پدر ومادرش هم بوده همینطور تندخو وبدخو بوده وبسیارمنزل گریز بوده تا جایی که الان 4ساله باهم قطع رابطه ان ومنم که بابت کمک گرفتن موقع مشکل تماس گرفتم گفتند اصلأ پسر ما نیست و به ما ربطی نداره اونجا من از این حرفشون یکه خوردم و تقصیرو گردن پدر و مادرش گذاشتم اما الان میفهمم که از بس این بشر بی کله ومغرور و اصلاح ناشدنیه اونا خسته شدن و ولش کردن از همون اول هم که عروسشون شدم همه فامیلشون انتظار داشتن من یک شبه ازش یک آدم خوب بسازم.حالا خودم به مشکلات و طرز برخورد و بیان ودرک شوهرم از موضوع که نگاه می کنم شکه می شم و احساس میکنم نمی شناسمش یا یک غول میشه برام و ازش می ترسم.به جایی رسوندتم که باید تصمیم به جدایی بگیرم اما واقعأ این چیزی نبود که من دنبالش بودم.از گذشت و صداقت من داره سواستفاده می کنه جریاناتی رو که خیلی ساده و پیش پاافتاده بوده رو طوری بیان میکنه که کلی اغراق توش وجود داره نمی دونم کسی رو داره که انقد بهانه میگیره یا مغزش از مصرف پوک شده و واقعأ عقلش نمی کشه یا می بینه من منطقی ام و گذشت می کنم انقده بدرفتاری می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه خستم کرده و واقعأمستأصلم هرکاری که فکر کنین کردم اما بی فایده.چطور می تونم آینده خودم و بچمو دست آدمی بسپارم که هدف و وظیفه خودشو تو زندگی نمی دونه.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •