تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




رابطه قبل از ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:decamber2012
آخرین ارسال:الهه65
پاسخ ها 10

رابطه قبل از ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام

    مي خواستم از رابطه اي كه با يك پسر دارم بگم از اول شروع مي كنم.
    يكي از دوستاي داداشم به نام «ب» سال 86 شهر ما براي دانشگاه قبول شد همون سال دادشم رفت سربازي و از اونجايي كه ما سوپري داشتيم و مامانم كار مي كرد و «ب» هم پسري با غيرت بود اومد كمك مامانم. و كم كم به مامانم نزديك شد و مامانم بهش اعتماد كامل كرد و كاملا دوستش داشت.در همون موقع خواهر كوچكم «ن» داستان مي نوشت و چون «ب» هم تو اين كار بود با هم كاغذ رد و بدل مي كردند و برادر كوچكم داستانهاي «ن» رو براي «ب» مي برد و او هم اصلاحش مي كرد (خود «ن» هم با يكي ديگه از دوستاي داداشم به نام «ش» در رابطه دوستي بود البته «ش» ،«ن» رو از داداشم خواستگاري كرده بود «ن» هم راضي بود وولي بعدش با هم تماس داشتند بدون اطلاع پدر و مادر يا بقيه) كه در اين حين «ب»به «ن» علاقمند مي شه ... و بعد از مدتي كه خانواده از رابطه «ش» و «ن» مطلع مي شند «ش» مياد خواستگاري ولي چون قبل از خواستگاري رابطه داشتن مامانم ذهنيت بدي از «ش» داشته و چون «ب»رو خيلي دوست داشته به «ب» ميگه كه من دخترم رو ميخوام به تو بدم اما «ب» از اونجايي كه در جريان رابطه «ش» و «ن» بوده و هنوز سال اول يا دوم دانشگاه بوده پيشنهاد مامان رو رد مي كنه.... و «ش» و «ن» نامزد و ازدواج مي كنن...بعد از اون چون مامانم «ب»رو خيلي دوس داشت منم هميشه برايش غذا مي اوردم تو مغازه يا هر كاري كه مامان داشت و مربوط بهش بود رو انجام مي دادم و سعي مي كردم احترامشون رو هميشه نگه دارم... كه در اين بين زمزمه هايي از طرف دامادمون و سايرين بلند شد كه «بـ» به من علاقه داره.. از اونجايي كه از من كوچكتر بود و ملاك من سن بالا بود اينو هر بار رد كردم تا جايي كه شب تولدم يعني 88/09/29 با پولي كه بسيج به «ب» داده بود بابت هزينه كاري كه براي بسيج انجام دادم رفت و براي من كيك و كادو تولد خريد چون هر دو بهم احترام ويژه اي ميذاشتيم و خيلي هواي همو داشتيم از اون شب حرف ها بيشتر شد و باعث شد كه ترغيب بشم نسبت بهش و رفتارش و اينكه دوستم داره يا نه . رفتار و احساسش....جوري بود كه كم كم باور كردم بقيه درست مي گن و از اونجايي كه شخصي بود كه خانوادم هم يعني پدر و مادر هم قبولش داشتن وارد رابطه شدم... من تو رابطه پر از احساس بودم..دوس داشتم همش با اون باشم باهاش حرف بزنم بگيم و اون تعريف كنه .و از بودن باهاش لذت مي بردم .و ميخواستم همه لحظه هامو باهاش باشم.اما اون اينجوري نبود يا تا اين حد نبود شايد يك روز تمام با هم بوديم تو مغازه و بعد شب كه مي رفت بخوابه باز اس مي دادم و اون مي گفت كه تا همين الان با هم بوديم ديگه نبايد انقد زياد با هم باشيم و اين منو ناراحت مي كرد و بهم مي ريختم و هر وقت مي گفت نباش نيستم خوابم مياد بيشتر سعي مي كردم كه اس بدم كه راضي بشه باشه و باشه شايد يك ساعت اس مي داديم براي اينكه من توجهيش كنم و اون منو و نهايتا به دعوا كشيده مي شد و جواب ندادن اون...تحمل شنيدن نه از اون رو نداشتم.احساس مي كردم شخصيتم خورد شده.بهم كم توجهي شده... بي توجهي...يا ارزشي برام قاعل نيست و اين ها شروعي براي دعوا هامون بود....يا اگه اون لحظه چند جمله قربون صدقه بهم مي گفت آروم مي شدم يا حرفايي كه احساس كنم كه اونم بهم توجه مي كنه و دوسم داره...اما نمي گفت و مي خواست كه نباشم. اول رابطون از من پرسيد قبلا كسي رو دوست داشتي و من حقيقت رو گفتم اما «ب» گفت نه... بعد از مدت كه رمز ايميلشو داشتم ديدم يه ايميل به عموش زده و عكس يه دختر توش هست كه نوشته اين عزيز منه... و ماله خودمه فقط.... وقتي ايميل رو بهش نشون دادم گفتم اين چيه؟ گفت به تو ربطي نداره.به توچه؟ گفتم ربط داره اگه اين عزيزته پس من چيكاره ام؟... و گفت خيلي بيجا كردي ايميل منو گشتي و برو ديگه نمي خوام باهات حرف بزنم ..اين رابطه تمومه و ....... خب بعدش من بهش اس دادم تل زدم ج نمي داد و يا مي گفت برو ... منم بهش مي گفتم معذرت مي خوام ببخشيد اشتباه كردم...يعني از خير ج دادن و اون جريان مي گذشتم و التماس مي كردم كه باز رابطمون درست بشه و اون بعد از مدتي گفت باشه ولي ديگه حق نداري اسم اون شخصو بياري وگرنه رابطمون تموم ميشه..از طرف خوشال بودم كه اون بهم برگشته و از يه طرف احساس نا امني مي كردم كه چرا براي دختري كه جريانش تموم شده يا هرچي بايد حتي بخواد رابطمون رو تمووم كنه...اين آزارم مي داد... اگه من چت مي كردم با پسري كلي منو زير سوال مي برد...ولي خودش اين اجازرو داشت چت كنه. يا خودشو توجيه مي كرد.خودش با مشتري ها خوش بخورد و خوش مشرب بود اما من نمي تونسم اين جور باشم اگه اينكارو مي كردم مي گفت چرا با اون اينجوري حرف زدي چرا خنددي.... خب وقتي ميديدم من انقد ساده دارم خودمو نشونش مي دم يا خودمو در اختيارش قرار دادم و انقد دوسش دارم و همه فكرو زندگيم اونه و اون انقدر شك مي كرد باعث شد منم به اين نتيجه برسم كه جز اين چي مي تونه باشه كه خودش همچين شخصيتي رو دره...لابد خودش انقد لغزنده هست يا احساسش انقد زود تحت تاير قرار مي گيره... كه مننم كم كم اعتمادم كم شد و اگه اون رو چيزي بهم گير مي داد منم گير ميدادم و اون هيچ وقت سعي براي اينكه منو قانع كنه نمي كرد...و اين بيشتر اعتمادم كم مي كرد...در حاليكه من سعي مي كردم كه هرچي ميگه گوش بدم و نذارم جاي شك و ترديدي باشه بعد از مدتي با دختر فاميلشون رفت سينما و به من گفتم با دوستام(پسر) رفتم و خيلي خوش گذشت... اما بعدا باز از طريق ايميلش ديدم به دختره پيشنهاد داده كه بريم سينما و كلي هم نازشو خريده و رفتن...در صورتي كه بيشتر از اينكه اون ناز منو بخره من نازشو خريدم...خودش زود ناراحت مي شد برا همين هميشه فكرم اين بودكه چيكار كنم ناراحت نشه اگه اينكارو كنم خوشحال ميشه اگه اونكارو كنم خوشحال ميشه چيكار كنم رابطمون بهش نزديك تر بشه چيكار كنم بيشتر دوسم داشته باشه...و در اين بين رابطه جنسي شروع شد. اول از لمس كردن و دست همو گرفتن.بعد بوسيدن و بعدشم يكي دو بار با هم خونه بوديم.ولي عمل دخولي صورت نگرفت اما كاملا در اختيار هم بوديم و تماس بدني و لمس داشتيم. خب من تو كل اين رابطه دوس داشتم دركم كنه...احساسمو بفهمه هميشه احساسشو بيان كنه.قربون صدم بره.ابراز كنه و هيچي بيشتر از اينكه اون مدام بهم ابراز كنه ارومم نمي كرد گاهي وقتا احساس مي كردم فقط نياز دارم از طرف اون پرستيده بشم و ديگه نيازي به چيزي ندارم و هر كاري بخواد براش مي كنم اما اون سخت اينكارو مي كرد و يا هميشه بايد بهش مي گفتم كه نياز دارم بهم بگي دوست دارم.نياز دارم بشنوم كه دلت برام تنگ شده....اينا بيشتر از هر چيزي منو راضي مي كرد ونگفتنش خيلي بهمم مي ريخت...در كل بينمون حرمت ها شكسته شد..رومون به روي هم باز شد... دعوا دعوا دعواااااااااااااااااااااا اا.... بخاطرش پارسال خودكشي كردم... و چند ماه پيش ازش پرسيدم قبلا ازت پرسيدم كسي تو زندگيت بوده قبل من گقتي نه. الان يبار ديگه مي خوام اينو بپرسم ميخوام راستشو بگي كه اعتراف كرد كه: ميعاد (دختري كه عكسشو تو ايميلش ديدم و دعوا كرديم) و خواهرم رو دوست داشته.......اون شخصيتا زياد بروز نميده..آدم خيلي خوش برخورد خوش مشربيه كسي هست كه براي ديگران وقت زيادي ميذاره به همه احترام ميزاره مهربون هم هست پشتكار زيادي داره اهل كار هست و من اين خصوصياتش رو دوست دارم اما خب خصوصيات بدي هم داره و الان بعد سه سالو نيم من خسته شدم... من تو اين رابطه انقد درگيرش بودم كه از اجتماع از جمع از مردم از خونوادم دور شدوم...انگار غار نشين بودم اين چند سال از همه چي پرت شدم.... در صورتي كه قبل از رابطون من يه كافي نت داشتم كه ادارش مي كردم مديريت خونه و افرادشو داشتم ..و بيشتر كاراي خونه رو خودم انجام مي دادم... به همه ارشاد و راهنمايي مي دادم... و اجازه نمي دادم كسي منو زير سوال ببره يا بهم بگه چيكار كن خوبه چيكار كن بده... هميشه مستقل بودم و روي پاي خودم... شخصيتي كه ازش ديدم منو جذب كرد... منو به سمت خودش كشيد فك مي كردم مردي هست كه بتونم خودمو تو دستش رها كنم بهش تكيه كنم.و قوي تر بشم...در عين حال كنارش كه هستم خودم باشم با همه ضعف و قدرتم فقط خودم باشم...اما اون الان بهم ميگه تو خيلي ضعيفي...من 4 سال پيش جذب قدرتت شدم ولي تو الان هيچي نداري... يا اگه كسي بهتر از تو پيدا كنم ولت مي كنم...تو خوبي ولي اون چيزي نيستي كه منو جذب كنه...يا چند روز پيش رفتيم يه مشاوره كه اعتراف كرد كه از اينكه با خواهرش ازدواج نكردم پشيمونم چون اون خيلي بيشتر به من مي خورد.
    حالا «ب»:
    متولد 67/3/6 سني هست و عرب...كه با اين موضوع مشكلي ندارم.نه من نه خانواده..هر دو خانواده هم موافق ازدواج ما هستن و مارو خيلي صميمي مي بينن ليسانس شيمي گاز الان مدرس زبانكده هست سربازيش چند ماهه تموم شده و دوره راهنمايي و دبيرستان هم نمونه درس خونده از خودش انتظار زيادي داره از اينكه نرفته دولتي خودشو سرزنش مي كنه و ميگه فوق حتما بايد برم دولتي ... 3 سال براش ارشد ثبت نام كردم و تازه امسال امتحان داهد كه حالا تصميم بر اين شده كه آزاد يا دولتي هرچي قبول شد بره..همش ميگه كسايي كه هيچي نبودن هم آزاد درس خوندن منم /ازاد . يا كسايي كه هيچي نبودن سر كارن و من نيستم... و بحث ازدواج رو كه ميكشم ميگه الان نه..بزار ارشد قبول بشم.كه بعدشم حتما اينو ميگه كه بزار برم سر كار... دنبال كار نيست زياد...آدم زرنگ و با پشتكاريه ..اما درگير هست با خودش... يا خسته شده از دوندگي.. و تصميم بر اين شده كه با مشاوره صحبت كنيم كه با توجه مشكلاتي كه داريم رابطه رو تموم كنيم يا اينكه ادامه بديم زندگي خوبي ميتونيم داشته باشيم؟ من دوسش دارم و برام سخته جدا شدن از اون.. و انقد تو اين مدت ضعيفو وابسته و متكي شدم به اون كه بدون اون همه چيز برام سخته..انگار هر چيزي رو كه داشتم تو اين 4 سال روي «ب» و ازدواج با اون گذاشتم و با رفتنش از دست مي دم. تو اين مدت هر كاري كه تونستم براش كردم و كم نذاشتم...اعتمادشو كاملا جذب كردم و مي دونه كه خيلي دوسش دارم و جدايي از اون برام غير ممكنه... مي دونه كه هر كاري كنه بازم مي رم سمتش...هر جور باهام رفتار كنه...مي دونه كه حتي اگه خيانتم كنه بازم ميخوام كه باهاش باشم... و خيالش از بابته اينكه خيلي دوسش دارم راحته...
    در اخر فقط مي خوام بدونم كه چه تصميمي براي خودم و اون و زندگيمون بگيرم كه بهترين تصميم باشه...
    مي دونم كه داستانم طولاني شد و طبيعتا از حوصله خيلي ها خارجه... اما خواستم تا جايي كه مي تونم جزئيات رو بگم كه موضوع روشن باشه...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست گرامی
    پیام خصوصی تون در اینجا به شما پاسخ می دهم مطالبتون کامل خوندم
    دوست گرامی اول باید خاطر نشان کنم اشتباه کردید که وارد چنین رابطه ایی شدید با اینکه  میدانستید ایشون به خانم دیگری علاقمندن دوم اینکه بعد از دیدن عکس خانم در ایملیشان حتما باید جدا می شدید
    دوست گرامی شما ارزشتون خیلی بیشتر از این هست که به خاطر چنین شخصی خود را خورد کنید . به هر حال دوست عزیز گذشته ها گذشته و هر انسانی مرتکب اشتباهات میشود .
    حتما با این اقا کات کنید به شما حق میدم به ان اقا وابسته هستید میتوانید کم کم شروع کنید مثلا اگر هر روز همو می ببینید هفته ایی یکبار بعد ماهی یکبار بعد هم به کل اتمام کنید جواب پیامک را دیر به دیر بدهید .
    دختر خانم عزیز اگر این اقا شما را واقعا دوست داشتند تا حالا امده بودن برای خواستگاری شما و معطلی نکرده بودن و هرگز خواهان ناراحتی و خورد کردن شخصیت شما نمیشدن . دوست عزیز خواهرانه برایت میگویم اگر خواهان اینده روشنی هستی اگر دوست ندارید از شما سواستفاده شود حتما با این اقا کات کنید . من همینجا به شما قول می دهم اگر این اقا واقعا خواهان ازدواج با شما بودند خانوادشون در جریان می گذاشتند و مقدمات اولیه اشنایی فراهم میکردند .
    به فرض اینکه این اقا با شما ازدواج کند  ایا زندگی که شما خواهانش باشید برای شما فراهم می کند ؟ اگر در زندگی زناشوییتان باز هم به شما کم توجهی کند و یا حتی خیانت ... تحملش را دارید ؟؟
    دوست عزیز دوباره به شما میگویم از همین امروز با ایشان کات کنید اگر تماس گرفتند خیلی به ایشون بگویید من نمیتوانم این رابطه بدون هدف را ادامه بدهم اگر واقعا خواهان من هستید خانوادتان را در جریان بزارید تا مقدمات اولیه اشنایی فراهم شود
    خانم محترم اشتباهی که شما کردید دختران زیادی مرتکب میشوند مهم انست که متوجه اشتباهتان شدهید پس دوباره تصمیم جدی بگیرید و زندگی جدیدی برای خود رقم بزنید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    درکتون میکنم
    ولی وارد بازیی شدید که بیرون اومدن ازش سخته واقعا
    احساستون زیر سوال رفته
    ایشون سنی هستن ایرادی نداره بزرگتر هستن ایرادی نداره
    ایشون تنها شخص زندگی شما هستن ولی شما تنها شخص زندگی ایشون نیستید
    ایشون به شما اعتماد ندارن ولی شما باتمام لغزش ها بازم قبولش دارید
    ایشون عاشق جلب توجه و قدرت هستن برای هرشخص و هرموقعیتی ولی شما فقط برای ایشون جلب توجه کردید و ضعیف شدید
    تصمیمیو با خودت میذارم ولی با تمام وصفهایی که کردی به نظرم ایشون حتی اگر با شما ازدواج کنه برای شما نخواهد ماند چون دنبال قدرت و داشتن عالی ترین درواقع حس بیشتر داشتنو درایشون با توجه به توضیحاتتون متوجه شدم

    نمی خوام ناامیدتون کنم اما بیشتر دقت کنید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    در حال حاضر اون به من اعتماد داره...و منم كه به اون نمي تونم اعتماد كنم...چون هيچ وقت سعي هم نكرده كه اعتماد منو جلب كنه
    و همش دلهره دارم...حتي اگه سعي كنه ...خيلي راحت مي تونم ذهنمو پاك كنم...اما اون بايد اين كارو كنه...
    گاهي وقت ها حس مي كنم اونم دوسم داره و نمي خواد اين رابطه به پايان برسه...شايدم چون ميترسه كه منو از دست بده يا اينكه منم به يكي از پشيموني هاش اضافه بشم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام
    نمیخوام بگم چرااینکارروکردی؟وای این چه کاریه چراباهاش رابطه داشتی
    فقط میخوام بگم واسه خودت ارزش قائل باش این همه خودتودست کم نگیراین همه نگونمیتونم تااونجایی که من میدونم اقایون ازخانمهایی که اعتمادبه نفسشون پایینه یاخودشون رودست کم میگیرندخوششون نمیاد قوی باش بذاردلش واست تنگ بشه این همه التماسش نکن این همه نازشونکش
    بذارطعم نازکشیدن روبچشه
    بذاربدونه اون هم بهت نیازداره فقط شمابهش نیازنداری
    بذاربدونه رابطه بایددوسویه باشه هردونیازهم روبایدبراورده کنید
    بذارواست ارزش قائل بشه
    اجازه نده غرورت بشکنه دخترخوب میگن بعدازازدواج غرورمعنایی نداره ولی هیچ کس نگفته قبل ازازدواج خودتو کوچیک کنی
    خانمهااهل نازهستندواقایون نیاز .ایشون بایدنازشماروبکشند ایشون هستندکه بایستی پیشقدم بشند نه اینکه شماالتماس کنید
    این همه ازدوست داشتنتون نگیداین همه خودتون روضعیف نشون ندیدتاایشون هم توهم برشون نداره که من هرکاری کنم پایبندم هستند
    واقع بین باشید
    ببینیدبعدازدواج اگه ایشون بهتون خیانت کنه بایه خانم دیگه حرف بزنه اسم یه خانم دیگه روبیاره یاعکس یه خانم توایمیلش باشه بازم هم میتونیدبراحتی درحال حاضربپذیریدمیگن قبل ازازدواج چشمهاروبازکنیدبعدازازدواج ببندید ولی درحال حاضرشماچشمهاتون روبستیدومیخوایدبعدازدواج بازکنید احساسات روازخودت دورکن منطقی باش
    همه گفتنددوست داره من هم بهش فکرکردم رودوربریزسعی نکن خودت روتبرئه کنی خودت خواستی شروع کردی هرچندمیشه گفت تلنگراولیه رواطرافیان زدندولی انسان موجودازادومختاریه هیچ کس نمیتونه مجبورش کنه کاری خلاف میل خودش انجام بده شماهم اگربخوایدمیتونید خواستن توانستنه
    روی اعتمادبه نفست کارکن این همه خودتودست کم نگیر اگه بخوای میتونی ازتکنیک توقف فکراستفاده کن تاهروقت خواستی بهش فکرکنی این کاررومتوقف کنی کم کم رابطه روباهاش کم کن اینطوری میبینه که شماهم خسته شدیدواگه خواهان شماباشه تمام سعی وتلاشش رومیکنه تابهتون برسه نمیخوام بگم الان نمیخوادنمیخوام یه طرفه به قاضی برم چون خیلی ازپسرهاهستندکه بااینکه دختری رومیخوان ولی شرایط اجازه خواستگاری بهشون نمیده یابامخالفت خانواده روبرومیشن و...
    فقط خودتوکوچیک نکن واسه خودت ارزش واحترام قائل شو ادم اولشه میگه نمیتونم ولی میشه باورکن میشه شایدیه هفته دوهفته توخودت باشی غذانخوری یادوخاطرش رومدام مرورکنی ولی به مرورکم میشه اوایل گریه میکنی هی میخوای زنگ بزنی به دیدنش بری سعی کن همه روتحمل کنی
    میدونی علت بسیاری ازمشکلات زناشویی عدم اعتمادیابی اعتمادی به هم دیگست
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام
    داستانتو خوندم
    من میگم شما مثل من آدم با اراده ایی نیستی
    نتونستی احساساتتو کنترل کنی و بهش توجه زیاد کردی و این 1 مشکل بزرگه
    چون به آقایون هرچی بیشتر توجه کنی بیشتر ازت دور میشن
    توجه نکن
    به نظرم بتونی 1 دفعه بری مثلا 1 شبه تصمیم بگیری بری گوشیتو خاموش کنی وبیخیالش شی چون لایق تو نیست
    هیچوقت نباید با مردی که بهش شک داری زندگی کنی
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام
    اشتباهات مکرری مرتکب شدید احساس میکنم برمیگرده به اینکه خیلی الگوی رفتار عاشقانه رو در ذهنتون تقویت کردید. این الگوها از فیلمهای رمانتیک و داستانها و رمانهای عاشقانه بیشتر بیرون میان و تعجب نمیکنم با موضوعی که تعریف کردید شما هم دستی در خوندن و نوشتن این داستانها داشته باشید مثل خواهرتون. شما فکر کردید و میکنید و البته دوست دارید که باید عاشق باشید و اگر عاشقید در این موقعیت و اون موقعیت باید اینکارو اونکاروبکنید.

    شاید اگر اینو از زبان یک مرد بشنوید بیشتر قانعتون کنه آقایون اگر بتونن 100 درصد احساسات یک خانوم رو تصاحب کنن و اگر خودشون فردی با تجربه و با اعتماد به نفس در جلب خانمهای دیگه باشن حتما به این نتیجه میرسن که لیاقتشون بیشتر از این فرده و شانس ازدواج با دختران زیباتر و جذابتر و بسته به نوع معیارشون پولدارتر و ... دارند.

    شما ظرف آبی هستید که پر شدید و سر ریز کردید. پس ایشون متوجه شده حجم آبی ( در مورد شما جذابیت خلقی یا ظاهری) بیشتر از ظرفیت شما داره. چرا نباید وقتی تعهد رسمی ای به شما نداره ظرف بزرگتری رو امتحان کنه؟! 

    هر رفتار احساسی شما مثل پرخاشگری، درخواست توجه، اقدام به خودکشی، گریه و زاری از جذابیت شما برای فرد مقابلتون کم میکنه و شما تبدیل به یک مهره سوخته و یک فرد مورد دار در ذهن ایشون میکنه. این اقایی که شما معرفی کردید تمایل به خوشگذرونی بدون هزینه زیاد دارن پس چرا باید خودشو مقید و درگیر فردی کنه که خیلی روش حساسه ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'hamid62' pid='16473' dateline='1374815595'
    سلام
    اشتباهات مکرری مرتکب شدید احساس میکنم برمیگرده به اینکه خیلی الگوی رفتار عاشقانه رو در ذهنتون تقویت کردید. این الگوها از فیلمهای رمانتیک و داستانها و رمانهای عاشقانه بیشتر بیرون میان و تعجب نمیکنم با موضوعی که تعریف کردید شما هم دستی در خوندن و نوشتن این داستانها داشته باشید مثل خواهرتون. شما فکر کردید و میکنید و البته دوست دارید که باید عاشق باشید و اگر عاشقید در این موقعیت و اون موقعیت باید اینکارو اونکاروبکنید.

    شاید اگر اینو از زبان یک مرد بشنوید بیشتر قانعتون کنه آقایون اگر بتونن 100 درصد احساسات یک خانوم رو تصاحب کنن و اگر خودشون فردی با تجربه و با اعتماد به نفس در جلب خانمهای دیگه باشن حتما به این نتیجه میرسن که لیاقتشون بیشتر از این فرده و شانس ازدواج با دختران زیباتر و جذابتر و بسته به نوع معیارشون پولدارتر و ... دارند.

    شما ظرف آبی هستید که پر شدید و سر ریز کردید. پس ایشون متوجه شده حجم آبی ( در مورد شما جذابیت خلقی یا ظاهری) بیشتر از ظرفیت شما داره. چرا نباید وقتی تعهد رسمی ای به شما نداره ظرف بزرگتری رو امتحان کنه؟! 

    هر رفتار احساسی شما مثل پرخاشگری، درخواست توجه، اقدام به خودکشی، گریه و زاری از جذابیت شما برای فرد مقابلتون کم میکنه و شما تبدیل به یک مهره سوخته و یک فرد مورد دار در ذهن ایشون میکنه. این اقایی که شما معرفی کردید تمایل به خوشگذرونی بدون هزینه زیاد دارن پس چرا باید خودشو مقید و درگیر فردی کنه که خیلی روش حساس
    سلام کاملا درست میگین در باره دید اولیه من نسبت به یک رابطه عاشقانه...و شاید بیشترین چیزی که بهم لطمه زد این بوئ...چون با دید و باوری که داشتم وارد شدم... و لی اونجور که میخواستم نبود..و همه احساسم رو به یکباره آزاد کردم به طوری که به من به اون و همینطور به رابطمون آسیب زد...کم کم ضعیف و ضعیف تر شدم...و خودمو باختم...و اون چیزی که بودم رو از دست دادم... .از جهاتی به اون حق می دم چون که اون با این دید که من شخص منطقی و قوی ای هستم وارد رابطه شد... و من با دید دیگه... و هر دو چیزی غیر از انتظار از هم دیدیم


     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'rose92' pid='16378' dateline='1374749035'
    سلام
    نمیخوام بگم چرااینکارروکردی؟وای این چه کاریه چراباهاش رابطه داشتی
    فقط میخوام بگم واسه خودت ارزش قائل باش این همه خودتودست کم نگیراین همه نگونمیتونم تااونجایی که من میدونم اقایون ازخانمهایی که اعتمادبه نفسشون پایینه یاخودشون رودست کم میگیرندخوششون نمیاد قوی باش بذاردلش واست تنگ بشه این همه التماسش نکن این همه نازشونکش
    بذارطعم نازکشیدن روبچشه
    بذاربدونه اون هم بهت نیازداره فقط شمابهش نیازنداری
    بذاربدونه رابطه بایددوسویه باشه هردونیازهم روبایدبراورده کنید
    بذارواست ارزش قائل بشه
    اجازه نده غرورت بشکنه دخترخوب میگن بعدازازدواج غرورمعنایی نداره ولی هیچ کس نگفته قبل ازازدواج خودتو کوچیک کنی
    خانمهااهل نازهستندواقایون نیاز .ایشون بایدنازشماروبکشند ایشون هستندکه بایستی پیشقدم بشند نه اینکه شماالتماس کنید
    این همه ازدوست داشتنتون نگیداین همه خودتون روضعیف نشون ندیدتاایشون هم توهم برشون نداره که من هرکاری کنم پایبندم هستند
    واقع بین باشید
    ببینیدبعدازدواج اگه ایشون بهتون خیانت کنه بایه خانم دیگه حرف بزنه اسم یه خانم دیگه روبیاره یاعکس یه خانم توایمیلش باشه بازم هم میتونیدبراحتی درحال حاضربپذیریدمیگن قبل ازازدواج چشمهاروبازکنیدبعدازازدواج ببندید ولی درحال حاضرشماچشمهاتون روبستیدومیخوایدبعدازدواج بازکنید احساسات روازخودت دورکن منطقی باش
    همه گفتنددوست داره من هم بهش فکرکردم رودوربریزسعی نکن خودت روتبرئه کنی خودت خواستی شروع کردی هرچندمیشه گفت تلنگراولیه رواطرافیان زدندولی انسان موجودازادومختاریه هیچ کس نمیتونه مجبورش کنه کاری خلاف میل خودش انجام بده شماهم اگربخوایدمیتونید خواستن توانستنه
    روی اعتمادبه نفست کارکن این همه خودتودست کم نگیر اگه بخوای میتونی ازتکنیک توقف فکراستفاده کن تاهروقت خواستی بهش فکرکنی این کاررومتوقف کنی کم کم رابطه روباهاش کم کن اینطوری میبینه که شماهم خسته شدیدواگه خواهان شماباشه تمام سعی وتلاشش رومیکنه تابهتون برسه نمیخوام بگم الان نمیخوادنمیخوام یه طرفه به قاضی برم چون خیلی ازپسرهاهستندکه بااینکه دختری رومیخوان ولی شرایط اجازه خواستگاری بهشون نمیده یابامخالفت خانواده روبرومیشن و...
    فقط خودتوکوچیک نکن واسه خودت ارزش واحترام قائل شو ادم اولشه میگه نمیتونم ولی میشه باورکن میشه شایدیه هفته دوهفته توخودت باشی غذانخوری یادوخاطرش رومدام مرورکنی ولی به مرورکم میشه اوایل گریه میکنی هی میخوای زنگ بزنی به دیدنش بری سعی کن همه روتحمل کنی
    میدونی علت بسیاری ازمشکلات زناشویی عدم اعتمادیابی اعتمادی به هم دیگست

    .................................................. .................................................. .
    سلام...مرسی از راهنماییتون...تمام نکاتی که ذکر کردین کاملا مفید و موثر هستند. همینطور ممنون از اینکه انقد خوب ماجرا رو درک کردین...
     
    حقیقتش جریانی که پیش اومده دو طرف مقصرا.... و من فقط اون رو مقصر نمی دونم... این داستان از زبون من بود...طبیعتا اون هم داستان رو بزبون خودش بیان می کنه... با دید خودش..که این حقو بهش میدم... و اینهایی که گفتین رو بهش رسیدم..یا چیزهایی نیست که راجبش فک نکرده باشم... گاهی وقت ها میخوام رابطمون تموم بشه..و گاهی میخوام تمام مسائلی که بینمون پیش اومده رو درست کنم...چون باور دارم که خواستن توانستنه..و ما آدما اگه بخوایم...به هر ناممکنی می تونیم برسیم... در واقع بهتر بگم راهی رو می خوام که بتونه به هر دوی ما کمک کنه که مسائل بینمون رو درست کنه...کمک کنه که از دعوایی که بینمون هست خلاص شیم.. و یه جو آروم... داشته باشیم...به جای استرس به هم آرامش بدیم... برای من ارزش قائل شه..ناز منو بخره..یا خیلی کارایی رو کا باید انجام بده... و منم همینطور...فقط نمی دونم چطور جو درست رو بین خودمون ایجاد کنیم...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    شما یه دختری
    کلی باید نازتو کشید تا بهت رسید
    مطمئن هستم که الانم بی خواستگار نیستی
    اگه دست از اینکارات و خودکشی هات برنداری
    ممکنه انتخاب ها وگزینه های خوب آینده ات رو از  دست بدی
    مطمئن باش مردانی تو این مرز و بوم هستند که میتونن عاشقانه دوستت داشته باشن
    برات پول خرج کنن نازتو بکشن عروسی بگیرن هی بگن دوستت دارن
    لازم نیست از همون اول بدنتو در اختیارشون بزاری
    برات مهر میکنن جهیزیه میخرن و ....
    شما انرژی جنسی ات رو با یه کارایی فعال کردی
    و الان مسلما کنترلش سخته
    سخت اما شدنی
    یه مدتی در احساساتتو ببند و بشین رو شخصیتت کار کن که قوی بشی و لایق یه پسر خوب
    بش
    اولا توبه کن و از خدا بخواه کارتو راه بندازه
    دوما تمامی مسائل و اشیایی رو که تو رو یاد اون آقا می اندازه از خودت دور کن
    سوما من بهت توصیه میکنم کتابهای خانم باربارا دی آنجلس رو بخونی و شخصیت خودت رو برای یه ازدواج
    موفق تکمیل کنی
    شاد باشی
    کسی به فکر گلها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است ............
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •