تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از دست رفتن برادرم به علت مسائل خانوادگی و تربیت نادرست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ensaniat_7
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 4

از دست رفتن برادرم به علت مسائل خانوادگی و تربیت نادرست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    برادر من به تازگی 13 سالش تمام شده ولی بسیار غیر عادی رفتار می کند. در بسیاری از مواقع زندگیش این طور بوده ، اما به تازگی بسیار بدتر شده ، و به علت مشکلاتی که از بچگی داشته ( 2  بار تشنج کرده و تشنجش از تب  نبوده , مشکل مغزی داشته ، و مثل بقیه نمیتونه راه بره ، کف پاش صافه و زانو هاش خم هستن ، اما تقریبا تا چند ماه پیش خیلی بهتر از الانش بود) زندگیش با بقیه متفاوت بوده ، هرچند که به نظر من این تفاوت رو بقیه ایجاد کرده ن توش ، انقد بهش گفتن که باورش شده. درصورتی که تفاوت معنوی و روحی که نداره ؟ فقط تفاوت جسمی داره!!. پدر و مادر من آبان پارسال از هم جدا شدند و مادرم از خونه مون رفت و من و خواهرم که دوقلوی همین برادرمه موندیم با بابام. تابستون امسال من اومدم تهران واسه دانشگاه و الان 6 ماهی میشد که خونه نبودم . تئ این 6 ماه داداشم اصلا خیلی بد شده. بلا نسبت یادم به بچه های عقب افتاده میفته وقتی می بینمش. هیچ علاقه ای به یاد گیری هیچ چیز نداره. هیچ علاقه ای به هیچ چیز نداره. اصلا منطق نداره. هر دفعه برای حموم رفتنش ما مکافات داریم. ضمنن از اون بچه هاییه که انقد کتک خورده ، حتی از کتک هم نمی ترسه. از هیچی نمی ترسه. حرف هیچ کس و هیچ چیزو گوش نمیده. خب اگه تربیت بد خانواده س یا هر چیزیه ، باید برای من . خواهرمم پیش بیاد دیگه ، پس چرا ما نیستیم؟ 
    به نظر منم تربیت این بچه از اول غلط بوده. این بچه تا 2 سال پیش باباش میرفته تو دسشویی می شستتش!!!! تا اینکه من یه دعوای کامل راه انداختم تو خونه که بابا این چه وضعشه؟ یه دجور رفتار میکنین انگار این بچه علیله!! یکم راه رفتنش با بقیه فرق داره ، غیر اون هیچ فرقی نداره با بقیه. مامان و بابام انقدر نگران این بودن لوس بارش آوردن. شاید لوس کلمه ی مناسبی نباشه. نمیدونم فقط اینکه بابام چون مامانم و من  رو از دست داده و میدونه خواهرمم از دست خواهد داد ، ناخواسته به داداشم محبت بیش از حد میکنه و اونو وابسته ی خودش کرده. داداشم هیچ کاری نمیتونه بکنه ، بابام نمیذاره بکنه .بابام شخصیت داداشمو تنبل کرده. اون حتی درس مدرسه شو براش حل میکنه میده دستش. بهانه میکنه که من به داداشت تو درس مدرسه کمک میکنم ولی در واقع عین حل المسائل براش میده دستش و اونم کپی میکنه و وجودش کلا همینجوری شده . تنبلی که باباش همه ی کاراشو براش میکنه. وقتی تو مدرسه با دوستاش حرفش میشه ، زنگ میزنه  میگه بابا بیا منو ببر خونه. بابا هم به جای اینکه بذاره این مشکلاتشو خودش حل کنه ، میاد میبرتش خونه و اون اینطوری اصلا بلد نیس با هیچ آدمی رففتار کنه. ما که قبل جدایی مامان بابام با هیچ کدوم از فامیلامون رفت و آمد نداشتیم ( به علت اخلاق بابام!!!) ، الانم که کمتر شده. هر دفعه هم که میبینیم جز فحش لای پنبه هیچی تحویل هم نمیدیم. اون از در خونه بیرون نمیره ، خونه .... مدرسه ... مدرسه... خونه ...کلاس زبان ( که اونم به زور ثبت نامش کردیم). اون اصلا علاقه ای به بیرون اومدن نداره. خیلی بیروح شده . من و خواهرم هم همین وضعیت رو داشتیم ، یعنی به خاطر اخلاق بابامون نمیذاشت از در خونه بیرون بریم ، اما من و خواهرم از هر فرصتی واسه فرار از اون خونه استفاده میکردیم. مشتاق بیرون رفتن از خونه بودیم. وقتی مثلا برای چند روز بابامون نبود همش بیرون میرفتیم . اما داداشم اصلا علاقه ای به بیرون اومدن نداره. اصلا علاقه ای به تغییر نداره. دلش میخواد هر وضعیتی که داره حفظ کنه. هر کاری رو 2 ساعت لفتش میده. اصلا فرز نیست. اصلا برای هیچی کنجکاو نیست. اصلا دلش نمیخواد هیچ کاریو خودش انجام بده. همیشه میخواد یکی براش انجام بده.واقعا نگرانش شدم. منم پیشش نیستم که براش کاری بکنم ، چون من تهرانم و اون شهر خودمون. گیر بابام افتاده. حدس میزدم من که برم این اتفاق بیفته اما نه به این شکل. به هر حال اگه منم بودم شهر خودمون ، وضعیتش بهتر نمیشد. فقط منم تو آتیش اون زندگی می سوختم. من فقط خودمو نجات دادم از اونجا. ولی برادرمو احساس میکنم دارم از دست میدم . شخصیتش به نظر من خیلی ساکن شده . اگه همینجوری پیش بره ، عقب افتاده میشه. مادر و پدر منم اصلا اهل مشاوره و روانشناسی و روانکاوی و ... نیستن . یعنی مامانم که معتقده بلانسبت همه ی مشاور ها دیوونه ن و جای اون نیستن ، پس بیخود میکنن نظر بدن . بابای منم کلا اعتماد به نفس نداره. وقتی با داداشم میرن روان پزشک ، داداشم میگه بابام منو میزنه و بعد روانشناسه میگه نکنین این کارو و بعد بابام کلا از اون پزشک بدش میاد و دیگه جلسات ادامه پیدا نمیکنه. و در ضمن داداشم اصلا باور داره که آدم بدیه و همه جا با افتخار میگه من بدم ، هیتلر کار خوبی کرده ، بیایم بمب هسته ای بزنیم همه بمیرن. اینم بگم که از نظر هوش هیچی کم نداره ، بسیار باهوشه ، کلا خانواده مون همه باهوش و تحصیل کرده ایم ، (البته هوش هیجانی نه ). و بخاطر همینم هست که نگرانشم چون خیلی باهوش بود و الان به نظررم از نظر مغزی خنگ شده.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    خوش آمدید

    نگرانی شما کاملا به جاست.

    آیا داداشتون پیش مادرتون هم میره؟

    خواهرتون چگونه هست؟(به لحاظ جسمی مشکلات داداشتون رو نداره؟) وضعیت استقلالش چگونه هست؟

    پدرتون شاغلند؟

    داداشتون پیش مادر میره؟

    رابطه فعلی شما و خواهرتون با پدر چطوره؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    عذر میخوام که بین این پاسخ و پاسخ قبلی فاصله ی زیادی بود.
    بله پیش مادرم هم میره ولی هفته ای 3 ساعت و مادرم هم نوع خفیف بابامه ( از نظر اینکه نمیذارن هیچ کاری انجام بده و خودشون کاراش رو برتش انجام میدن ). خواهرم مشکل جسمی اصلا نداره ولی میشه گفت مثل منه و حتی از منم استقلالش بیشتره چون کلا خوش اخلاق تر و مسئولیت پذیره و هرکاری رو خیلی خوب انجام میده ، بهانه ای ندارن محدودش کنن و چون هم سن داداشم بوده و داداشم مشکل داشته و به کل توجه به داداشم خیلی بیشتر از توجه به اون بوده ، کسی حواسش به اون نبوده که بهش گیر بده،استقلالش بیشتره . البته در کل در خونه ی ما استقلال و این جور چیزا معنی نداره ، اصلا پیشرفت و فعالیت معنی نداره. اگر هم پیشرفتی هست باید به نوعی باشه که پدرم می پسنده. مثلا پدرم خودش دورانی که درس میخونده دلش میخواسته پزشک بشه ولی نشده ، حالا اگه کسی قراره پیشرفت درسی بکنه باید پزشک بشه. خیلی هم مصره رو این کار . حتی 4 سال هر روز با هم جر و بحث داشتیم که میخواست من هم پزشک بشم و منم گفنم نمیخوام. اصلا انقدر اصرار می کرد بدتر از اون شغل زده می شدم.
    تو خونه ی ما که آپارتمانی هست هیچ فعالیتی نداشتیم و همه میگفتن به به خوش بحالتون خونه تون بالاشهره ، خبر نداشتن توش چی میگذره . همش یه جا نشسته بودیم و فعالیت نداشتیم.بیرون که نمی رفتیم.خونه ی فامیل هم که نمی رفتیم .به معنی واقعی منزوی.ولی خواهرم با توجه به شرایطی که داشته می تونم بگم یه آدم تقرییبا نرماله 
    پدرم 4 ساله که بازنشسته س و حوصله ش سر میره تو خونه ، دغدغه نداره ، کار های شخصی برادرم و کار های شخصی ما و دغدغه های شخصی ما رو انجام میده . البته دیگه نمیتونه برای من آنچنان کار شخصی ای انجام بده مثل قبل .
    داداشم خیلی کم پیش مادرم میره.هفته ای 3 ساعت
    من و خواهرم با پدرم مدارا میکنیم و سعی میکنیم از بحث با اون خود داری کنیم چون اصلا آدم بحث و منطق نیست.(بیشتر از ما از منطق و منطقی بحث کردن حالیش میشه ، فقط انقدر کمبود عاطفه داشته که بحث رو بی ربط می کنه و به حاشیه میکشونه ، فقط واسه اینکه یکی باهاش حرف بزنه ، یکی براش مهم باشه که اونو قانع کنه)
    حتی خواهرم بعضی از روز ها فقط تو اتاقش میمونه ، منم وقتی خونه بودم همون جور بودم ، مادرم هم همینطور
    نمی خوام بگم پدرم آدم بدیه ، پدرم خیلی آدم مهربون و با فرهنگ و دلسوزیه ، فقط اشتباهش این بوده که با مادرم ازدواج کرده . مادرم سطح فرهنگ و خاانواده ش از اون خیلی بالاتر بوده و ما بچه ها  بالطبع وقتی دو آدم با سطح فرهنگ متفاوت رو میدیدیم ، سطح فرهنگی رو انتخاب می کردیم که بالاتر بود. اون رو الگوی خودمون قرار میدادیم و به همین دلیل همش میگفت و میگه شما طرف مامانتونین. انگار صحنه ی جنگه. بخاطر همون از محبت کمتری برخوردار بوده. می تونم بگم محبت ناچیز. این رفتار هاش هم بخاطر این بوده که نتونسته کامل خودشو با چیزی که ما میخواستیم وفق بده.اگه با یه زن هم سطح خودش ازدواج کرده بود بچه هاش هم در همون سطح بودن و مشکلات خیلی خیلی کمتر بود.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    ممنون بابت توضیحاتتون

    انسانها دوره های مختلفی رو در زندگی سپری می کنند و در هر دوره با بحرانهای خاصی مواجه میشن. این مهمه که فرد چگونه با این مسائل کنار بیاد. سن پدر شما، سن بحرانی هست که در اون فرد به دنبال تولید و بارآوری و دوری از رکود هست. اگر ایشون حس کنند که پس از گذشت سالها نه همسر خود رو دارند و نه فرزندان خود رو، نه شغلی که بتوانند با آن این حس رو ارضا کنند، و نه راه دیگری، خب میتونه براشون دردسرساز بشه

    یک پدر دوست داره بتونه نقش حمایتی رو برای فرزندانش ایفا کنه و خانواده اش روی او حساب باز کنند. با شرایطی که بیان کردید، فکر نمی کنم چنین مجالی نصیب ایشون شده باشه و شاید پسر آخرشون رو تنها امید خود برای دلبستگی می دونند.

    به نظر من پدر شما نیازمند محبت و عاطفه مثبت از جانب خانواده خود هستند. شما و خواهرتون به عنوان دخترهای ایشون، با تغییر رویه میتونید دید ایشون رو عوض کنید. هرچند شرایط سختی رو گذرانده اید، اما برای بهبود این وضع، بهتره که به پدرتون توجه بیشتری نشون بدید. هیچکس دوست نداره همواره مورد سرزنش دیگران واقع بشه. پس حمایت اجتماعی خانواده یکی از اساسی ترین اقداماتی هست که باید در موردش برنامه ریزی کرد.

    اقدام مهم دیگر، اینه که باید دست برادرتون رو بگیرید و از این محیط خارجش کنید. اگر خواهرتون میتونند اینچنین کاری رو انجام بدن، دریغ نکنند. خب، طبیعیه که این کار با مقاومت برادرتون همراه خواهد شد. بنابراین باید تدریجی و با در نظر گرفتن شرایط برادرتون، و خواسته های او، این کار با دقت انجام بشه. بدین منظور باید ببینید برادرتون به چه چیزهایی علاقه مند هست. چیزهایی که خودشو با اونها سرگرم میکنه. میشه برای شروع از همین موارد شروع کرد. منظورم مواردی هست که در خانه خودش رو به اونها مشغول میکنه و در بیرون از خانه هم امکان براورده کردن این نیازها فراهم هست. همینکه تدریجا پاش به محیط بیرون باز بشه، میتونه شروعی مناسب تلقی بشه

    قطعا در این بین نباید پدرتون احساس کنند که شما قصد دارید برادرتون رو هم از ایشون بگیرید. بدین منظور بسیار لازم هست که رابطه با پدر رو تغییر بدید. مشورت گرفتن از ایشون، حال و احوالپرسی مرتب، بیرون رفتن با ایشون، کمک گرفتن و هر چیزی که به ایشون این حس رو القا کنه که حضورشون مفید، موثر و دوست داشتنی هست.

    پس به طور خلاصه، شما باید هم رویه و نوع رفتارتون با پدر رو اصلاح کنید، و هم کمک کنید تا برادرتون از این وضع خارج بشه. حتی میشه برادرتون به همراه خواهرش بره پیش روانشناس و نه به همراه مادر یا پدرش
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •