تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگیم خراب شده !!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:javadhz
آخرین ارسال:یه ناشناس
پاسخ ها 55

صفحه‌ها (6): صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

زندگیم خراب شده !!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    نرگس آواتار ها
    من اینجوری برداشت کردم که  پدرتون برای حرف های مادرتون خیلی احترام قائله و روی حرف ایشون حرفی نمیزنه درسته؟
    از بحث اصلی دور نمیشه خوب خیلی از مخالفت ها ممکنه ریشه تو یکسری رفتار از قدیم باشه مثلا شاید مادرتون فکر میکنه شما هنوز سنتون برای انتخاب ازدواج کمه و ممکنه از روی جوانی تصمیم گرفته باشید
    بهتر نیست اول توانایی هاتونو به مادرتون اثبات کنین ؟
    یه سوال دیگه هم برای من پیش اومد اونم اینکه آیا مادرتون تو تمام کاراتون نظر میدن؟ مثلا این که کجا برید و نرید و با کدام دوستتون هستید و.... (جدای بحث نیست می خوام بدونم آیا مادرشما کلا رفتار کنترلی روی شما و سایر اعضا خانواده دارن یا نه)
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:52#
    lale آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    من از بین همه حرفای دوستامون اینو قبول دارم که پدرومادرا صلاح بچه هاشونو میخوان اما زیادن پدرمادرایی که دوست دارن بچشون باب میل اونا حتی آب بخورن واین ربطی ه دوست نداشتن نداره.
    ازحرفاتون اینطور فهمیدم که مادرتون خانومیه که تمام امورات خونواده به دست ایشون میچرخه.به احتمال قوی بعدازدواجتون عروس خانوم رو اذیت کنن.وتکرارمیکنم این ربطی به دوست نداشتن شما نداره.
    اینکه عروس خانوم زندگی مجلل ازشما میخواد ممکنه بدلیل کم بودن سنشون باشه تودوره کنکور و19سالگی آدم ازاین فکروخیالا زیاد میکنه.اما اگه اصرار رو حرفون دارن اینم باید باحرف زدن حل شه.به هیچ وجه من الوجوه قول پولدترشدن بهش ندین.فردا بیاد یقه تونو بگیره .بهش بگین عاشقشین اما با این خونه وزندگی.بیشترازتوانتون بهش وعده ندین.اگه قول بدین ونتونین فردا روزگارتئن سیاه بشه مقصرخودتونید.
    اماااااااا....
    مسئله مادرتون.اون مشاوره دوست مامانتون روکه چندصفحه قبل گفتین رو حتما امتحان کنید.به مامانتون بگین آدرسشوبرایکی دیگه میخواین.
    اگه همه مسایل به لطف خدا حل شدعقدتونو بندازین ترم4-5دخترخانم که ببینید اولا چه رشته ای قبول میشن. که اصلابه شما میخوره؟؟؟دوما ببینید عوض میشن یانه
    زندگی چیز راحت وآسونی نیست...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:53#
    با عرض سلام خدمت شما مطمئن باش گذر زمان خیلی از مشکلات و سوالات را حل خواهد کرد صبور باش و برای هدفت تلاش کن اگه در انتخابت مطمئنی و دختر خانم را مناسب زندگی همیشگیت می دانی برای بدست اوردنش تلاش کن از خانوادت دلخور نباش انها به اندازه دانش و فکر خود عمل کردن سنگ بزرگ علامت نزدنه هر دو جوان هستید و وقت زیاد دارید با درس و اموزش مهارت و اگاهی و سیاست و مدیریت رابطه درست و خوب به ارزوت خواهی رسید زندگی عاشقانه داشتن و ارامش در زندگی راحت بدست نمیاد صبور باش و با تلاش و مشورت با اشخاص اگاه و روشن فکر به خواستت خواهی رسید تمام این حرفا دو طرفه باید باشد هر دو برای رسیدن به خوشبختی تلاش کنید چرا که نه .......
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:54#
    javadhz آواتار ها
    مادرم دوست داره تو کل امور زندگی منو زیر نظر داشته باشه حتی اگه پیش بیاد تعقیبم هم میکنه، خانواده ما تو شهرمون شناخته شده است و هر کی هر رفتاری چه خوب و چه بد از من ببینه زود به خانوادم گزارش میده. از این خیلی بدم میاد. ولی من اهمیت نمیدم و هدف خودم رو پیش گرفتم واسه تشکیل یه زندگی خوب.
    مثلا میرم بیرونو وقتی میام میگه کجا میری؟ با کدوم دوستت بودی؟ ولی زیاد گیر نمیده.
    الان یه مشکل جدید پیش اومده که پدر اون خانم گفته تا من زنده ام نمیذاره ازدواج کنیم، از هر راهی رفتیم فایده نداشت. میگه من دانشجو هستم و پول ندارم فقط مسئله پوله ، همین. جامعه ما به کجا کشیده که وقتی می تونیم با یه زندگی ساده شروع کنیم نمیشه. حتی اون خانم رو هم تا حدی راضی کردم که اولش سختی داره که تحمل میکنه ولی پدرش اصلا راضی نمیشه هرچند مادرش راضیه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:55#
     دوست خوبم - منم یه زمانی عاشق بودم با همه وجودم طرف مقابلم و دوست داشتم و فکر میکردم کنارش خوشبخت ترینم - کاملا با آگاهی و استدلال تو رابطه ام برخورد میکردم - و حرفها وطرز فکر خانواده ام برام مسخره بود - میگفتم اونها فکر میکنن من بچه ام ولی من همه جوانب و در نظر گرفتم و آگاهانه دارم جلو میرم - ولی باختم ، یه باختنی که زندگیم و سیاه کرد - اینجا بود که فهمیدم من به چه دیدی به این رابطه نگاه میکردم و خانواده ام به چه دیدی - منم با نظر دوستمون موافقم - عشق و وابستگی رو برا ی چند لحظه از دلت بیرون کن و عاقلانه و بی طرف به استدلالها و دلایل خانواده گوش بده - بعد قضاوت کن - من همیشه میگفتم این که میگن عشق چشمارو کور میکنه شعار ه - ولی این بلا سره من آمد. امیدوارم تصمیم درستی بگیری و به کسی که به صلاحت هست برسی
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •