تاملی برای چند لحظه و شاید ماندگار برای همیشه!  گویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت، ولی آن را نشناخت. مهربان بود، ولی مهر نورزید.طبیعت را دوست داشت، ولی از آن لذت نبرد.در آبگیر قلبش جنب و جوش بود، ولی کسی بدان راه نیافت.    این دو سطر یا چند عبارت شاید مایوسانه و یا حقیقت‌گویی زندگی را در وبلاگی دیدم. نظرم را به خود جلب کرد.چرا باید برای آن روز نوشت؟چرا باید برای آن روز توصیه و سفارش کرد؟اصلا اگر این‌ها گفته شود و انجام شود، چه خواهد شد؟آیا جز این است که این‌ها خواسته‌هایی به قول من «پنهان در قول‌ها» است که ذهنی سیال و ژرف‌اندیش باید بداند در پس این اقوال چه آمالی پنهان است و خوشا به حال آن‌که بفهمد حقیقت چیست و خواسته طرف مقابلش چیست، شاید زندگی را به بهشت تبدیل کند.من احساس می کنم گاهی در ذهن هر انسانی از جنس من و تو، این سخنان شاید با تردید، برق‌‌آسا، محکم و .... رد شود، ولی همه یک نشانه‌اند برای درک‌شدن در روزهای بی‌انتهای یاس و گاه تردید و تنهایی.چقدر به این گفته‌ها و اندیشه‌هایم اعتقاد دارید؟چقدر این افکار، خواست‌ها و سفارش‌ها در ذهنتان نقش بسته است؟اگر نقش بست، چه می‌کنید یا چه باید کرد؟