تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چطوری ازش دل بکنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hastiam
آخرین ارسال:hamid62
پاسخ ها 9

چطوری ازش دل بکنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من دختری کاملا مذهبی و چادری هستم آبان ماه پارسال با پسری که همکارمه آشنا شدم کم کم با زبون، کاری کرد که بهش علاقه مند بشم ظاهر و باطنش یکی نبود مثلا سعی می کرد نشون بده آدم منطقی و نمازخونیه در حالی که اینطور نبود، برای جلب توجه من خیلی تلاش کرد تا اینکه از فروردین امسال فکرمو به خودش مشغول کرد به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم ،اوایل فکر میکردم فقط به خاطر ظاهرمه که بهم احترام میذاره به خاطر یک مسئله کاری شماره همدیگرو گرفتیم تا دو هفته از اس ام اس خبری نبود تا کم کم اس ام اسایی که محتوای مذهبی داشت رو شروع کرد و بعدش اس ام اسای عاشقانه، گفت تمام تلاشمو میکنم که یکبار هم تو به من بگی دوست دارم، دوستش داشتم اما هیچ وقت به زبون نیاوردم و در جواب این اس ام اسش گفتم انقدر تلاش نکن این درست نیست، وابستگی میاره،یکبار بهم گفت وقتی از سر کار برمی گردیم،خونه نرو ، بریم بیرون با هم حرف بزنیم اول قبول نکردم ولی بعدش بالاجبار قبول کردم تا یه مسافتی رو باهم رفتیم و یه جا نشستیم و باهام حرف زد علاقم نسبت بهش بیشتر شد تا اون روز فقط اس ام اس میداد ولی بعد از اون روز زنگ زدناش شروع شد حرفاش قشنگ بود هیچ کدوم از همکارام از این موضوع خبر نداشتند و ندارند ولی وقتی دور هم جمع میشدیم از این آدم به خوبی یاد نمی کردند می گفتند آدم درستی نیست ولی من هیچی نمی گفتم.
     چون قبلش از دو نفر شنیده بودم بهشون پیشنهاد دوستی داده بود یه روز بهش گفتم من اهل دوستی با کسی نبودم و نیستم (یعنی اگه منو برای اینکار میخوای من اینکاره نیستم) گفت نه من به خواستت احترام میذارم گفت من تو رو دوست دارم برای ازدواج، بعد از اون روز دو سه بار دیگه هم گفت بریم بیرون اما این بار من هم کم میل نبودم که باهاش برم بیرون و حرف بزنم خیلی بهم احترام میذاشت و از اینکه این همه احترام میذاشت احساس امنیت می کردم تا اینکه سه هفته پیش از لابه لای حرفاش فهمیدم من رو هم واسه دوستی میخواد ولی نمیتونست مستقیم بگه، خونه مجردی داشت و کلی ثروت، بهم گفت دوست دارم کلید خونمو داشته باشی، از تنهاییش گفت دلم براش می سوخت  بهم محبت می کرد و من هم با حرفام سعی می کردم آرومش کنم یه وقتایی که تو خونه غذا درست میکردم دوست داشتم یه ظرف هم برای اون ببرم همش فکرم پیش اونه که الان چی میخوره و چیکار میکنه  درحالی که همه این محبتاش برای این بود که از من برای رسیدن به شهوتش استفاده کنه درحالی اینو فهمیدم که خیلی بهش علاقه مند شده بودم و به خاطر حرفایی که میزد و پیشنهاداتی که میداد ناراحت نمیشدم و هرکسی به غیر از این آدم بود جلوی همه آبروشو میبردم، پدر و مادرم از علاقه من به اون کاملا خبر دارند ولی نمیدونن که اون پسر منو به خاطر دوستی می خواد و من نمیتونم راجع به این موضوع بهشون چیزی بگم چون دیگه بهم اعتماد نمی کردند و این طبیعی بود در حالی که تا امروز پدر و مادرم بهترین راهنماهای من بودند تازگیها فهمیدم که دوست داره ازدواج کنه اما اعتیاد داره ، مستقیم نگفت اما دلیل ازدواج نکردنشو فهمیدم سعی کردم ارتباطمو باهاش کم کنم وقتی باهاش حرف نمیزنم از یه طرف اعصابم خورد میشه و از یه طرف هم اعتقاداتم نمیذاره دست به هرکاری بزنم موندم بین احساسم و اعتقادم، اون میگه یه صیغه محرمیت بخونیم اما من یه دخترم و زندگیمو دوست دارم آیندمو دوست دارم ولی دلم خیلی واسش می سوزه  تا حدودی تونستم تو رفتارش تاثیر بذارم به نوعی هدایتش کنم خیلی قبولم داره و بارها بارها اعتراف کرده که تو خیلی پاک و خوش قلبی، میدونم به هرکی بگم میگه ترکش کن بیشتر از این ادامه نده ولی با دلم چیکار کنم؟! لحظه ای نمیشه بهش فکر نکنم؟! خیلی خیلی دوستش دارم تو کارم خیلی تاثیر گذاشت قبلا کارم رو خیلی دوست داشتم موقعیتم رو خیلی دوست داشتم دوستام و همکارام حسرتم رو می خورند الان هیچ چیزی واسم اهمیت نداره جز اون ، حتی اگه موقعیت ازدواج هم داشت این آدم به درد من نمیخورد ، در ضمن میترسم از اینکه باهاش بدرفتاری کنم و بره به همه همکارام بگه و حتی به گوش مدیریت برسه که این آدمی که ادعا داره که نمازخون و مذهبیه با من چند بار بیرون اومده اونوقت همکارام میگن تو که میدونستی این آدم درستی نیست چرا باهاش بیرون رفتی ولی چند باری که بیرون رفتیم بهم حتی دست هم نزد فقط تنها دنبال راه حلی می گردم که رفتار و حرف زدناش واسم ذره ای هم اهمیت نداشته باشه تا این رابطه برای همیشه تموم بشه میدونم تا وقتی من نخوام هیچی درست نمیشه و این رابطه هم تموم نمیشه ولی دست خودم نیست من بهش زنگ نمیزنم و یا اس ام اس نمیدم اما وقتی اون زنگ میزنه یا اس ام اس میده نمی تونم جواب ندم آدم سمجی نیست کافیه چند بار جواب ندم دیگه زنگ نمیزنه اما احتمال اینکه بره حتی به یکی از همکارام هم بگه هست هرچند خودش نگفت که من میرم و میگم ولی انسان گاهی از رو عصبانیت ممکنه کاری انجام بده
    داستان خیلی طولانی شد اما سعی کردم جز به جز بگم تا واسم راه حل بهتری پیدا بشه از شما میخوام که کمکم کنید چیکار کنم که نسبت به این آدم بی تفاوت باشم الان با وجود همه اینها حتی اگه با یک دختری حرف بزنه من حساسیت نشون میدم اما سعی میکنم ظاهرمو حفظ کنم لطفا راهنماییم کنید ....
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام

    اینکه به مرور زمان افراد به هم عادت کنن و این عادت بسته به رفتار و گفتارشون به علاقه تبدیل بشه طبیعیه . شما ظاهرا در اینکه چطور راهی رو که رفتید برگردید تردید دارید وگرنه خودتون هم میدونید که ازدواج با فردی که دنبال دوستی با شماست و اعتیاد داره به صلاحتون نیست. و با شخصیت شما اگر قصد ازدواج هم نداشته باشید که دیگه اصلا به مصلحت نیست با ایشون باشید. 

    علاقه شما کم کم به وجود اومده ، پس باید کم کم برطرف بشه تا واکنش تندی طرفتون نشون نده. اولا چیز قابل اثباتی نداره که بخواد با آبروی شما بازی کنه پس سعی کنید رفتارتون از این به بعد مناسبتر باشه تا دلیلی برای ادعای احتمالیش به دستش نداده باشید. به هیچ وجه نگذارید متوجه ترس و حساسیت شما نسبت به آبروتون بشه چون اگر به این فکر هم نبوده باشه باعث تحریکش میشید. سعی کنید وقتتون رو با دوستی صمیمی بگذرونید و کمتر تنها بمونید. ترجیحا یک مشغله برای خودتون ایجاد کنید تا دلیلی بشه برای اینکه کمتر با ایشون باشید.

    هر آدمی نیاز به آرامش و دریافت محبت و ابراز محبت داره. این حس قشنگتون رو برای کسی که حاضره شریک زندگیتون باشه معصوم و پاک نگه دارید. الان کمی سخته ولی بعدش راحتید. اگر امکانشو دارید که اتاق کار یا محل کارتون رو تغییر بدید که خیلی کمک کننده است در غیر این صورت اگر برای ابروتون احساس خطر میکنید می تونید پیش دستی کنید و با کسی از همکاران بالادستیتون موضوع رو در میون بگذارید ولی فقط وقتی اینکار رو بکنید که مطمئن باشید قصد سوء استفاده یا تهدید ابروی شما رو داره در غیر این صورت یک دوست رو به دشمن تبدیل کردید.

    حس شما برای خیلی از آدمهای تنها و با احساس پیش اومده. نگران نباشید میتونید با مدیریت صحیح رفتارتون قضیه رو تموم کنید و به ارامش برسید 
    موفق باشید

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز
    خوش اومدین به همیاری
    میشه بگید چن سال تونه و اون آقا چن سالشه و چرا تنهاس زندگی میکنه؟
    و حرفایی که پشت سرشون میگن برا اثبات شده یا نه؟
    فعلا به این سوالا جواب بدید تا درمورد رابطتون حرف بزنیم و اینکه تا حدودی از انگیزتون بگید و اینکه چه ویژگی داشتن که باعث شد بهشون علاقمند شید؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    hamid62 ممنونم از پاسخگوییتون، احساس میکنم خیلی آروم شدم، فرمودید چیز قابل اثباتی نداره که بخواد با آبروی من بازی کنه ولی تا این حد هم بره به همکارام بگه که چند بار با هم بیرون رفتیم برام گرون تموم میشه و اگه ازم بپرسند این آدم راست میگه یا نه؟ من چطور میتونم منکر این قضیه بشم؟! من تو شرکت مسئول یک واحد هستم سمت بالایی دارم، یکی دو تا خواستگار داشتم که جرات نداشتند که مستقیم به خودم بگن و یک نفر رو واسطه قرار دادند،
    خودش بهم گفت که خانم ... میدونی چند نفر آرزوی اینو دارند که تو باهاشون یک کلمه حرف بزنی؟
    حالا این آدم طوری در من نفوذ کرده که همین الان که دارم اینارو می نویسم دوست دارم بهش اس ام اس بدم و بگم به یادتم و نگرانتم و دوست دارم بدونم الان کجاست و داره چیکار میکنه، دیروز یک اس ام اس راجع به خدا داد داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم از اینکه الان به یادمه، روزایی هم پیش اومده که روشو ازم برگردوند و کم محلی کرد تا شاید از این طریق موفق بشه منو به سمت خودش جذب کنه من به ظاهر ناراحتیمو نشون نمیدادم ولی از تو خیلی داغون میشدم خیلی زیاد، طوریکه که یک جای خلوتی رو پیدا می کردم و گریه می کردم تا شاید آروم شم. با وجود همه این صحبتها دوست دارم وقتی بهم محبت میکنه و یا حتی کم محلی میکنه هیچکدومش واسم ذره ای اهمیت نداشته باشه، من قبل از این آدم یک خواستگار داشتم که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم خیلی بهم محبت کرد ولی ذره ای برام اهمیت نداشت بعد از دستم که خسته شد کم محلی هاش شروع شد ولی من همچنان بی تفاوت بودم ، دوست دارم نسبت به این آدم هم همین شکلی باشم بعضی وقتا به خودم میگم شاید دارم تاوان بی اهمیت بودن نسبت به احساس خواستگارامو میدم نمیدونم شاید ... .
    من دنبال راه حلی می گردم که از همین لحظه رفتاراش نسبت به من (چه محبتاش و  چه کم محلی هاش) برام اهمیتی نداشته باشه؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام دوست عزیزم buddy :
    من 28 سالمه و ایشون 36 سال، خودش میگه برای اینکه هر روز میومدم خونه مادرم و خواهرم تو گوشم می خوندند که چرا ازدواج نمی کنی و از اینکه اونو مجبور به یه کاری می کردند خسته شده بود از لحاظ پول و ثروت هم چیزی کم نداشت تصمیم گرفت نزدیک خونه مادرش خونه ای بخره و جدا زندگی کنه و الان حدودا 10 ساله که تنها زندگی میکنه و هر از گاهی به مادرش سر میزنه.
    کاملا آدم جدی بود خیلی کم پیش میومد که بخنده اما وقتی من باهاش حرف میزدم بی استثنا خوشحال میشد و می خندید، جلوی دیگران نسبت به من ابراز علاقه می کرد و احترام میذاشت می گفت شرم و حیا و سنگینیت برام ارزشمنده. مواقعی که سر مسائلی ناراحت بودم از چهره ام ناراحتیمو حس می کرد و ازم خواهش می کرد که بگو یه کاری برات انجام بدم تا مشکلت برطرف بشه من مثل کوه پشتتم. من تا حالا هیچی ازش نخواستم و فقط میگفتم مرسی از اینکه هستی و حرفات بهم آرامش میده. و این ویژگیهاش بود که منو به خودش علاقه مند کرد.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ببینید احساسات شما به ایشون دلیلی برای ادامه رابطه شما با ایشون نمیتونه باشه بلکه معلول این رابطه است. اگر ایشون مشکل اعتیاد نداشتن و اگر احساس نمیکردید سطح این ابراز علاقه فقط در حد ارضاء شهوته و برای دوستی اصطلاحا، خوب من جور دیگه ای راهنماییتون میکردم ولی شما به این نتیجه رسیدید که فرد مناسبی برای ازدواج با شما نیست و الان فقط اسیر یک احساس سردرگم بی نتیجه هستید که میخواهید تموم بشه.

    فردی که باهاش در ارتباطید همکار شماست و این مسئله رو حساستر میکنه چون نمیشه گفت بهش فکر نکنید و طردش کنید. شاید هر روز مجبور باشید به عنوان یک همکار ببینیدش وحضورش رو در کنار خودتون تحمل کنید.  

    چاره ای ندارید جز اینکه با خودتون و پدر و مادرتون و البته ایشون صادق باشید. با خودش صحبت کنید. از اعتقاداتون بگید. از اینکه شاید بهش علاقه داشتید ولی ادامه این مسیر با اعتقاداتتون جور نیست و خدایی هم دارید که خیلی دوستون داره و دوستش دارید و نمیخواید تنهاتون بگذاره. اس ام اسی که داده بود درباره خدا فرصت مناسبی بود تا سر صحبت رو درباره اعتقادات هر دوتون باز کنید. بعد از پدر و مادرتون بگید . از مذهبی بودنشون. از اینکه براشون عزیز هستید و اگر بفهمند بهشون دروغ میگید و ارتباط پنهانی ( یا با دلیل پنهانی) دارید ناراحت میشن و شما اینون نمیخواید. با منطق و به آرامی و با حفظ احترام متقابل حرف آخر رو بزنید و بهش بگید ادامه این رابطه با این هدف و بدون قصد ازدواج براتون مقدور نیست و قصد دارید ارتباطتون رو مسکوت بگذارید.

    یاد آوری میکنم طرح ارتباط شما با ایشون موقعیتهای ازدواج دیگر شما رو به خطر میندازه و به صلاحتون نیست. پس هرچه زودتر این رابطه رو عملا قطع کنید. اس ام اسی با شماره شما خودش میتونه دلیلی باشه برای ادعاش اگر بخواد آبروتون رو ببره. ولی احتمال اینکارش اگر با جلب رضایتش و دوستانه ازش جدا بشید خیلی کمه چون تا حدی آبروی خودش هم در اداره مطرحه. 

    با اخلاقی که شما از ایشون مطرح کردید احتمال زیادی میدم با صحبت بتونید قانعش کنید. سعیتون رو بکنید و اگر تصمیم گرفتید قاطع و مصمم پاش بایستید چون دودلی برای موفقیتتون در رسیدن به ارامش یک خطر محسوب میشه.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    خودت میدونی وارد راهی شدی که خلاص شدن ازش سخته اما با توجه به اعتقاداتی که داری خودت بهترمی دونی رفتن آبروت زندگی آیندت همسرت احساساتت همه و همه داره یکی یکی ازبین میره
    ایشون تنهان اعتیاد دارن و شمارو برای دوستی می خوان نه ازدواج تنهایی و تنوع طلبی تنها دلیل ایشون برای این رابطه است و توجه زیاد ایشون از نظر احساسی و فرهنگی هم برای اینه که شما ازاین که ایشون تائیدتون کردن بیشتر از دیگران حس امنیت پیدا کردید
    توی محیط کاری یا دانشگاهی اینکه یکی بیشتر از بقیه نسبت به شخصی توجه کنه دال براین نیست که اون فرد مناسبی برای شما است
    شما شخصی با آبرو با حیا و با عتبارهستید نگذارید احساسات پاکتون به بازی گرفته بشه
    شما تنها کاری که میتونید بکنید اینه که ایشون رو به ترک اعتیاد ترغیب کنید
    اما با توجه به توصیفی که ازشون کردید بعید میدونم بتونن فرد مناسبی برای ازدواج با شما باشن
    شما لایق بهترین ها هستید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    دوست عزیز ضمن تشکر مجدد، فرمودید از اعتقاداتم براش بگم، بهش گفتم که چقدر اعتقاداتم برام مهمه و نمیذاره دست به هر کاری بزنم، سفت و سخت پای حرفم وایستادم، حتی بهش گفتم که تویی که دنبال دوستی بودی چرا بین این همه آدم منو انتخاب کردی در حالی که میتونستی یک نفر رو انتخاب کنی که لااقل ظاهر مذهبی نداشته باشه و شاید اینهمه تلاش هم لازم نبود تا راضیش کنی که تن به چنین کاری بده، میگه من تو رو دوست دارم و دست به هر کاری زدم که بهت بفهمونم دوست دارم.هر بار هم که موضوع دوستی رو مطرح میکنه من فقط از اعتقاداتم میگم،سعی کردم هدایتش کنم اما فقط تا 24 ساعت به حرفم گوش میده بعدش دوباره همه حرفا یادش میره، پدر و مادرم از رابطمون کاملا خبر دارند فقط نمیدونند که اعتیاد داره و منو برای دوستی میخواد چون پیش پدر و مادرم ازش یه فرشته ساخته بودم نمیخواستم خرابش کنم چون اعتیاد و فکرش رو وقتی فهمیدم که عاشقش شده بودم.
    میدونم که باید هرچه زودتر این رابطه رو قطع کنم اما سوالم اینه که چیکار کنم طوری ازش دل بکنم که کمتر اذیت بشم؟ خواهش میکنم کمکم کنید و درکم کنید که چه حال و روزی دارم خسته ام از همه ی عالم و آدم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    به هر حال دل بستید و دل کندن سخته پس اذیت میشید... ، احساس تنهایی میکنید... ، روزهای اول گم کرده دارید...، انتظار نداشته باشید اذیت نشید.
    شما در وهله اول یک آدم هستید که صاحب یک قلب زنده است، وبعد یک خانوم با احساسات خاص خودش ، پس فکر نکنید میتونید بدون ناراحتی از این رابطه خارح بشید، منطق شما هر چقدر قویتر باشه و با تجربه تر باشید در اینجور روابط این مرحله رو زودتر میتونید به پایان ببرید. ظاهرا شما زیاد تجربه اینجور احساسات و وابستگیهای احساسی رو نداشتید به همین خاطر بیشتر اذیت میشید. 

    شما گفتید با ایشون از اعتقاداتون صحبت کردید قانع شده ولی زود برگشته سر حرف خودش. خوب شما چرا دوباره پذیراش میشید؟!  کمی سنگدلی حتی اگر از روی مصلحت و غیر واقعی هم باشه لازمه. ما قرار گذاشتیم برای پرهیز از دشمنی ایشون و حفظ آبروی شما، با ایشون محترمانه ولی قاطع باشید. 

    از دو طریق میتونید از این رابطه خلاص بشید و کمتر اذیت بشید. مخصوصا اگر همزمان رعایتش کنید. اول اینکه ایشون با رضایت از شما دل بکنه. پس دل شما هم براش نمیسوزه که تنهاش گذاشتید. چطوری؟ با صحبت نهایی قاطعانه و محترمانه و رفتار رسمی و سرد بعد از اون صحبت. دیگه تو خطابش نکنید و ضمیر جمع به کار ببندید. به زنگش و اس ام اسش جواب ندید ( شاید بی احترامی به یک همکار به نظر بیاد ولی ایشون با سماجتش قبلا حرمت خودشو شکسته پس نگران نباشید). اینکه میگید چرا شما رو انتخاب کرده احتمال میدم ( نمیشه بدون شناخت قضاوت کرد) شما در مجموع ظاهر و شخصیتتون و مقامی که در اداره دارید براش به یک سوژه تبدیل شدید و یک هدف برای فتح کردن. وقتی به هدفش رسید رفتارش تغییر میکنه مطمئن باشید. متاسفانه خیلی از دختر خانومهای مذهبی ما به دلیل روابط اجتماعی و احساسی محدودتر با آقایون تجربه کمتر و شناخت کمتری دارند و زودتر دل میبندن به خصوص اگر تک فرزند یا بدون برادر باشند. به همین دلیل دخترخانمهای مذهبی و بی تجربه گزینه های قابل کنترل تری نسبت به خانمهای باتجربه!! هستن.

    دوم اینکه در نظر خودتون اون رو به عنوان فردی معتاد و شهوتران به حساب بیارید. اگر قرار باشه در لحظه های با هم بودن به فکر بدیهاش باشید و در لحظه های دوری به فکر خوبیهاش، فقط خودتون عذاب میکشید. 

    امیدوارم بتونید گزینه ازدواج جدیدی پیدا کنید چون به فرار شما از این وضعیت کمک میکنه. مسافرت با گوشی خاموش، مرخصی ... تفریح ... باشگاه ورزشی و پیدا کردن دوستان جدید (دختر) ... میتونن خلوت شما رو پر کنن و شما رو از فکر به ایشون نجات بدهند. 
    لازم نیست فرشته ساختگی ایشون رو پیش پدر و مادرتون حفظ کنید. بهشون بگید ( حداقل به مادرتون) که این اواخر چیزهایی ازش دیدید که از چشمتون افتاده. مادرتون با شناختی که از شما داره حتی اگر تحصیلات بالا نداشته باشه بهترین دوست و همدم و همیار شماست. با عدم صداقتتون خودتون رو ازش محروم نکنید. خواهید دید که چقدر به شما آرامش بیشتری میده. ضمنا اگر خواهر یا برادر بزرگتر از خودتون داشتید هر کدومشون به لحاظی میتونستن خیلی کمک کنن هر چند با شرایط شما حدس میزنم نداشته باشید. بازم مهم نیست ناراحت نباشید . امیدوارم تونسته باشم کمکی کنم و امیدوارم از این وضعیت نجات پیدا کنید و به آرامش برسید.


     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •