تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




برای دادن پاسخ مثبت به خواستگارم تردید دارم..تردیدم برطرف شد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:bahareh22
آخرین ارسال:samanehe
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

برای دادن پاسخ مثبت به خواستگارم تردید دارم..تردیدم برطرف شد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    اقای برزگر حرفتون واقعاعالی بود ...ارزو میکنم بهاره جان بهترین تصمیمو بگیره
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    سلام
    خواهر خوبم ، ازدواج مسئله خیلی مهمی در زندگی میباشد در انتخاب همسر سطح تحصیلات و نزدیکی افکار طرفین  به همدیگر خیلی بیشتر از مسائل دیگر حتی مادیات مهم میباشد.
    پس 1.ایا شما از نظر فکری و مباحث عقلانی  شباهت قابل توجهی دارین یانه /
    به نظر بنده انچه حتی بیشتر از مادیات مهم است وجه اشتراک عقلانیه.
    ویک موضوع دیگه هم اینه ایا شما ایشان را بعنوان پسرخاله دوست دارین یا یک شوهر اینده . دوست داشتنها و عمق و دوام انها باهم متفاوت است روی چند نکته بالا فکر کن
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    سلام ممنون از توجهتون....

    ما از نظر اخلاقی و اعتقادی خیلی شبیه هم هستیم....
    دوستش دارم اما خیلی معمولی....همیشه دوست داشتم عاشق باشم و ازدواج کنم...
    ایشون مورد مناسبی هستند از هر نظر ولی وقتی میخوام جواب مثبت بدم خیلی نگران میشم ودلشوره میگیرم...

    بازم ازتون ممنونم که وقت میزارید
    [align=center][size=medium]روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست[/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    عزیزم خواهش میکنم به حرف من نه تنها گوش کن بلکه عمل هم بکن
    خیلی راسخ و با لحن خوب بگو با همه ی شرایط ای که داری
    باید بحث رو سریعا به خانواده ها بکشونی
    و دیگه درست نیست که با خودم قضیه رو مطرح کنی
    اولا شاید خانوادت با دلایل درست راهنمایی و حتی پشیمونت کردند
    دوما اگه عزم پسر خالت جزم باشه از همین راه که راه درستیه وارد میشه
    ببین به این غش و ضعف اقایون نگاه نکن
    که خدا برای همین کار آفریده شون
    لطفا نوشته ی دکتر شریعتی رو در مورد این مسئله بخون
    (آقایون ببخشید ها!!!!!!!!)

    مردها در چار چوب عشق٬  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن  ٬ احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ٬  پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند.
    اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد  ٬  به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید!!

    شما باید تو یه جو بهتری قرار بگیری
    که هم بتونی بهتر تصمیم بگیری
    هم رو دروایستی و دلسوزی برای غیر رو کنار بزاری

    امیدوارم برخوردت قاطع باشه
    وگرنه یه عمر از اینکه چرا خودت رو تو رودروایسی و دلسوزی گذاشتی پشیمون میشی
    یا حق
    کسی به فکر گلها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است ............
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    سلام دوست عزیز وقت شما بخیر

    خانواده ی شما در جریان هستن؟

    شما تا به حال مسئولیت های مهمی توی زندگی پذیرفتین؟؟؟ از پسش بر اومدین یا نه ؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    سلام ممنونم ازتون...

    بله خانواده ها کاملا در جریان هستند...و کاملا موافق.
    خانواده ی من پسر خالمو خیلی دوسش دارن!!!

    نه تا به حال مسئولیت خاص وبزرگی نداشتم ولی کلا آدمترسویی هستم و همیشه واسه انجام هر کار کوچیکی استرس زیادی دارم!!!
     
    [align=center][size=medium]روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست[/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    بسیار عالی.

    ایجاد شدن زندگی مشترک ، یعنی قبول مسئولیت تمام زندگی ، و این یعنی یک فشار عصبی برای شما.

    اما حل شدن یک مشکل نباید پاک کردن صورت مسئله باشه ، شما با نباید با جواب رد دادن به یک خواستگار آرامش رو به خودت برگردونی.
    روانشناسها اعتقاد دارن که علت اضافه وزن خانم ها و آقایان بعد از دوران ازدواج ، آرامشی هست که زندگی مشترک و در کنار همسر بودن برای اونها به ارمغان میاره ، پس قرار نیست ازدواج شما رو به سمت فشار روانی سوق بده.

    برداشت های شما از قبول این مسئولیت اشتباه هست، احساس شما در حال حاضر در باره ی ازدواج این هست که باید توانایی پاسخگویی به نیاز ها و بار مسئولیتی که قبول میکنی رو داشته باشی و خودت رو در احیای این امر ناتوان میبینی.
    اما زندگی مشترک یعنی ایجاد استقلال در زندگی شخصی و انجام این مسئولیت ها یک لذت همیشگی رو برای شما به ارمغان داره.
    نترسید ، ترس یک واژه ی پوچی هست که شما در درونش خودت رو حبس میکنی.

    همیشه بهترین راه کار برای غلبه به ترس این هست که ، از چیزی که میترسی بهش حمله کنی ، تا متوجه بشی ترس فقط یک دیوار دفاعی هست که خودت رو پشتش قایم میکنی ؛ همین.

    برای غلبه بر این اضطراب سعی کن خودت رو در مسئولیت قرار بدی ، و توانایی های خودت رو بسنجی تا به خودت ایمان پیدا کنی.
    برای شروع از مسئولیت های کوچک شروع کن و بدون هیچ گاه ، هیچ انسانی از عهده ی تمام مسئولیت هایی که به گردنش انداخته شده ، سربلند بیرون نیومده. و شما هم از این قاعده مستثنی نیستی.
    به ایمانت به خدا ، تکیه کن و به چیزی که ازش ترس داری حمله کن و به درونش برو.

    اما ازدواج
    خانم ها در زندگی مشترک با تکیه کردن به همسرشون از پس مشکلات بر میان ، یعنی وجود یک حامی در زندگی که همیشه و در همه حال پشتیبان شما خواهد بود. پس شما با ازدواج کردن نه تنها در مخمسه (آنپاس) قرار نمیگیری ، بلکه برای ادامه ی زندگی یک پشتیبان به راهت اضافه کردی که قدرت استحکامش به عشق و علاقه ای که در بین شما وجود خواهد داشت بستگی داره.
    توجه کنید که در زندگی مشترکتون ، با وجود علاقه ی خانواده به پسر خالتون یک پشتیبانی هم از خانواده به همراه میبرید که شما رو برای شروع زندگی مشترک کمک خواهند کرد.

    پس تنها نیستین ؛ به خدا و بعد از اون به خانواده و علاقتون به همسر تکیه کنید.

    موفق باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    دوست عزیز خیلی ممنون که وقت گذاشتید

    خیلی خوب بود از صحبتاتون استفاده کردم...

    امیدوارم همیشه موفق باشید...
    [align=center][size=medium]روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست[/size][/align]
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    بهارجان دوستان راهنمایی های خوبی بهت کردن اما به نظر من مشکل شما خواستگارات یا هم کلاسیت نیست تو هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست تو خودتو نشناختی نمی تونی توهنوز توی رویاهای دوران نوجوانیت هستی هنوز نتونستی فردی مناسب توی ذهنت برای خودت مجسم کنی و ببخشید

    به نظرم با خودت خلوت کن ببین چی دوس داری چی دوس نداری چه ویژگی های مثبتی داری و چه ویژگی های منفی ای اگه تونستی توی یه برگه بنویس و خودتو برآورد کن و از بیرون به خودت نگاه کن
    بعد بیا خودتو به عنوان یه زن یا یه دختر دم بخت در نظر بگگیر و پیش خودت بگو اگه من بخوام ازدواج کنم چه کسی دوس دارم باشه با چه خصوصیاتی از هرنظر
    بعد پسرخالتو در نظر بگیر ببین واقعا با کعیارات مناسبه یا نه

    این چیزایی که گفتم عمل کن جواب میگیری
    موفق باشی
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    سلام آقای دکتر من دختری هستم متولد 66 دانشجوی ترم آخر ارشد رشته شیلات ، وضعیت مالی خانواده منم خیلی خوبه و جز خانواده تحصیل کرده هستیم مدت 7 ماه با یکی از همکلاسیام که پسری هست که متولد 66 ولی 2 ماه از من بزرگتره وهمچنین همشهریه منه و مثل من دانشجو ترم آخر ارشد شیلاته ولی از لحاظ مالی از ما پایین تر هستند با اطلاع خانواده های طرفین به منظور شناخت بیشتر در ارتباط هستیم اوایل ارتباطمون هیچ مشکلی با هم نداشتیم ولی این پسر به گفته خودش من رو مدت 2 سال یعنی از ترم اول دانشگاه زیر نظر داشت وکم کم به من خیلی علاقه مند شد و آخرای ترم 3 دانشگاه به من پیشنهاد ازدواج داد در مورد خودم باید بگم دختری آروم و صبور و مغرور و خیلی معاشرتیم ولی به هیج وجه زیر بار زور نمی رم مگر اینکه با دلیل منطقی من رو مجاب به انجام کاری کنند ولی این پسر یکدنده و لجباز و زودجوش و عجول و مغرور که اهل تلافیه ولی بی نهایت من رو دوست داره او پسری بود که اوایل نمازشو یکی در میون می خوند و روزه هم به خاطر درد معدش نمی گرفت قبلا از لحاظ عقاید خیلی شبیه هم بودیم ولی الان به خاطر اصرار من که فرسادمش اعتکاف طوری مذهبی شده که برام قابل تحمل نیست طوری که میگه تو مجالس عروسی که آهنگ هست نمیام دیگه کروات نمی زنم دیگه ریشم تیغ نمی زنم ولی به خاطر اصرار من گفت فقط آهنگ مجاز مذارم با هم گوش بدیم ولی تو میخوای تو عروسی بری آهنگ گوش بدی با تو کاری ندارم به حدی شده که خودم از کارم پشیمون شدم و این مساله شده دلیل یکسری از دعوامون که تو 6 ماه قبل نداشتیم و الان نزدیک به 1 ماه نیم سر همین مساله بحث داریم بهش میگم اینقدر افراط نکن میگه خودت مگه دوست نداشتی به حدی شده که میگه من سر اعتقاداتم از خانوادم میگذرم چه برسه تو در صورتی که قبلا میگفت اگر خانوادت تو رو به من ندن به دست و پاشون میوفتم تو برای من فرشته ای خدا را به خاطره داشتن شکر میکنم و خیلی چیز های دیگه از اول بی نهایت اصرار به ازدواج داشت ولی خانوادش میگفتن مهر اونم برای اینکه به من زودتر برسه به دستور یک مشاوره از خونه به مدت یک ماه میره تا به قول خودش هم خانوادش مجاب بشن هم خودش اعصابش آروم بشه که به هدفشم می رسه البته خانوادش از اول هم به خاطر تحقیقاتی که از من و خانوادم کرده بودن خیلی علاقه داشتن به من و خانوادم و این ازدواج ولی این پسر متاسفانه عجوله و خواست زودتر تکلیفش روشن بشه البته ناگفته نمونه الان مدت 2 -3 ماهیه شبا خوب نمی خوابه اگرم بخوابه چند بار از خواب میپره خیلی گریه میکنه همش فکر میکنه منو از دست می ده یا منو بهش نمی دن همش افکارش منفیه تو جمع دوستاش کم میره از زمانی که مومن شده بعضی اوقات تو عصبانیت خودشو میزنه البته من ندیدم خودش میگه کار هم نداره قراره سربازی هم بره یکی دیگه از مشکلاتم با این پسر اینه که قبلا هر وقت با خانوادش بحث میکرد خانوادش میگفتن اگ اینطوری کنی ما ازت حمایت نمیکنیم اونم شب به من میگفت من به درد تو نمیخورم برو دنبال زندگیت من جز خدا کسی رو ندارم خانوادم از من حمایت نمی کنند صبح دوباره زنگ مزد توروخدا من و تنها نذاز اگه تو بری من میمیرم بهش میگفتم چرا پس دیشب اینا رو میگفتی میگفت از بس دوست دارم نمیخوام اذیت بشی هر دفعه همین کارو میکرد بارها بارها قسم میخورد باز انجام میداد یکی دو بار گوشیم و خاموش کردم جواب ندادم اینقدر این و اون رو واسطه کرد دلم براش سوخت ولی تو این یک ماه که از خونه رفت صبح میگفت تو رو نمیخوام شب میگفت من بدون تو میمیرم البته من تو این 7 ماه کلن 4 بار اونو دیدم که اون میگفت ندیدنت من رو اینجوری کرد بهت گیر میدم میگفت غلط کردم منو ببخش شد تا ا هفته پیش به علت اصرار بیش از اندازه این پسر خالش از طرف خانوادش اومد با مادرم صحبت کرد و اجازه گرفت برای خواستگاری اون روز اینقدر این پسر خوشحال بود که قابل وصف نیست همش میپرسید کی میرن تحقیق من شب خواستگاری چی بپوشم چی کار کنم پدرت از من خوشش بیاد و خیل چیزای دیگه فرداش قرار شد مادر و خالش و زن عموش بیان خونمون با مامان صحبت کنند گل و شیرنی هم خریدن که طبق معمول سر یک عکس اونم عکس عقد خواهرم بود که بدون اجازه من تو کیف پولم سر یک شوخی کیف رو باز میکنه اونم اولین بارش بود که این کا رو کرد عکس رو میبینه و خیلی ناراحت میشه که تو نماز میخونی چه حاجی هستی که چنین عکسی میبینی سر همین بحث میکنیم که فرداش به من پیامک میده اگه مادرم اینا بیان خونتون من آبروریزی میکنم کاری میکنم روز خواستگاری همه دنبال من بگردن خالش سر همین موضوع باهاش بحث میکنه که تو داری برای این دختر دیوانه میشی این کارا چیه منم به مادرم میگم مادرم ناراحت میشه به من گفت بهشون بگو امروز من مهمون دارم آمادگی ندارم اونم که میبینه موضوع داره تموم میشه دیونه میشه مادرش زنگ زد از مادرم و از من عذر خواهی کرد خواهش کرد که اجازه بدین ما تو رو خیلی دوست داریم تمام فامیلامون میدونن که پسرم قراره با تو ازدواج کنه از این حرفا مادرم گفت باید پسرت برگرده که اونم از ترس اینکه من رو از دست نده برگشت مادرم ازشون 1 هفته وقت خواست تا من جواب بدم منم الان 3 روز جوابشو نمیدم اون از بس به من پیامک و زنگ زد کلافم کرد یک بار تهدیدم میکنه میره دیگه کسی منو پیدا نکنه یک بار میگه از دستت راحت شدم یک بار میگه من تو رو به راحتی به دست نیاوردم که به راحتی از دست بدم یک بار میگه تو رو نمیخوام از این حرفای بچگانه خانوادش اعم از پدر و مادر خالش خودش هر روز زنگ میزنن که اخر این هفته بیان برای خواستگاری ولی من خیلی میترسم احساس میکنم از عشق زیاد دیوانه شده تا الان به من بددهنی هم نکرده ولی من از کاراش رفتارش میترسم از اعتقادش میترسم اون اول خیلی خوب بود ولی از زمانی که خواهر کوچیکم عقد کرد با پسر همسن من 66 خیلی حسادت میکرد میگفت چقدر من کم شانسم کارم 7 ماه طول کشید درست نشد ولی کار اونا 1 ماه درست شد من قدرت تصمیم رو از دست دادم باید زود جواب بدم نمیدونم چی کار کنم خواهش میکن کمکم کنید از طرفی سنم داره میره بالا میترسم موقعیت دیگه نداشته باشم مادرش میگه عقد کنین خوب میشه بهت گیر نمیده ولی من میترسم و اجازه خواستگاری بهشون نمیدم نمیدونم اون پسر اروم و مهربون چرا اینطوری شد اون همش به من میگه تو خیلی زبون داری و مغروری به من میگه میخوام با یک دختر دیگه ازدواج کنم ولی بعد میگه چون تو جوابم رو نمیدی خواستم تحریکت کنم جواب بدی من اگه یک نصف روز ازت بیخبر باشم دیونه میشم احساس میکنم حالت طبیعی نداره اینا همش پشت تلفن و پیامکه ولی وقتی من رو میبینه اینقدر آرومه آدم شک مینه این واقعا همونه هر چی میگم میگه چشم ولی پشت تلفن یک چیز دیگس احساس میکنم جادوش کردن اقای دکتر ببخشید سرتون درد اوردم ولی ازتون خواهش میکنم راهنماییم کنید بگید چی کار کنم من فقط 2 روز وقت دارم مرسی
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •