سلام
سلام دوباره منم 24 ساعت شبانه روز تو خونه زندانیم حتی اگه بخوام واسه خرید برم بیرون ساعتها باید داد و دعوا بشنوم که چرا میخوام برم خرید نزدیک 5 سال از ازدواجم میگذره و تو یه اپارتمان با خونواده ی شوهرم زندگی میکنم نمیدونم از کجای زندگیم بگم اینکه از 7 سالگی پدرم فوت کرد مامانم هیچوقت وابستگی و علاقه ای به من نداشت منو تو 18 سالگی شوهرم داد که راحت شه از دستم گرچه خودمم راضی بودم چون همچین شوهرم بهم ابراز عشق میکرد هدیه میگرفت و.... مهمتر از همه به نظرم سالم و چشم پاک بود باهاش ازدواج کردم 6 7 سال اختلاف سنی داریم و من الان دارم میرم تو 23 سال .نمیدونم از کجا شروع کنم خونواده شوهرم همیشه از لحاظ مالی از شوهرم استفااده میکردن و همه و خودش میگن هرچی دارن از اون دارن پدر شوهرم نمونه ی یه موجود فوق العاده سرد و عصبی و بد دهنه همه ی عمرش زنشو زده و بهش سختی داده 2 سال پیشم وقتی من و شوهرم دعوامون شد پرید وسط دعوا زد تو گوش من. از اون روز افسردگی شدید گرغتم همیشه تو ترس و گریه ام حتی همین الان اشکام بند نمیاد اوایل شوهرم تا یه سال خونش نمیرفت و.. اما کمکم دوباره برگشت و چسبیده بهش تا به حال فقط یه سفره 1 روز و نیم به یه شهر نزدیک داشتیم اونم بعد اون ماجرا که حال و هوام عوض شه... نه ماه عسل نه حتی سالی یه بار از این خراب شده نرفتم بیرون همیشه قبل ازدواجم به الکی خوش و خوش خنده معروف بودم الان شدم یه پیرزن غمگین مامانم نزدیک 1 ساله نه زنگ زده نه هیچی هر وقتم رابطه داشته باشیم فحشو میبنده بهم دعوا راه میندازه میشینه تا من برم اشتی یا اصلا نرم کلا یه ادم بیخیاله.همش به شوهرم میگم بریم یه جایی یه هوایی بخورم میگه نه اصلا کار دارم نمیتونم از کارم بگذرم و.. اما تا بابش زنگ میزنه کاری داره به چشم دیدم 4 . 5 روز به کل از همه چیش زد تا به کارای اون برسه به من میگفت تو چون خودت هیشکیو نداری میخوای منم نداشته باشم جاریمم از دست اینا بیماری اعصاب گرفته منم تازگیا دست و بدنم تا دعوا میشه شدید میلرزه . به خاطر شغلش باید از این شهر بریم دیروز گذری بهم گفت بهش گفتم یعنی چی چرا اصلا با من مشورت نمیکنی گفت من تو عمرم به حرف هیشکی گوش نکردم الن به حرف ((تو)) گوش کنم؟!!! گفتم یعنی چی من همسرتم نصف این زندگی مال منه پوزخند زد گفتم حالا که اینطوره خودت بو به سلامت من نمیام دیگه خوددانی گفت من که نمیتونم از کارم بگذرم هرجور راحتی دارم اتیش میگیرم اخه انقدر مرد بیعار و بی عاطفه؟؟؟!2ساله واسه هییییچ مناسبتی یا همینجوری حتی واسم هدیه نگرفته اصلا بهم پول نمیده تا بگم فلان کارو بکن بلافاصله میگه نه!از نظر مالیم خیلی تو عذاب و فشارم .چون غرورم نمیذاره بهش بگم بده اونم اصلا بیخیال بیخیاله .به خدا قسم خسته شدم دیگه نمیکشم توروخدا شما بهم یه راه نشون بدین