تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با همسرم مشکل دارم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:فریبا45
آخرین ارسال:دلم گرفته
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

با همسرم مشکل دارم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام .من وهمسرم العان 2ساله که ازدواج کردیم یکی دختر ناز 3ماهه هم دارم درست مشکلات من با همسرم بعد از عقد آغاز شد چون فهمیدم آن آدمی که موقع نامزدی بود نیست هر روز که میگذرد رفتار من واو بدتر میشه به نظرات من اهمیت نمیده فقط دوست داره هرچی او میگه من بگم چشم تا زمانی که میگم چشم عزیزم ولی وقتی نا فرمانی کنم به خانوادم بد وبیراه میگه آخه من به خانوادم خیلی حساسم میگه دوست نداره با خانوادم رفت وآمد داشته باشم میگه میشه آدم مادر وپدرش را به خاطر شوهرش ترک کنه خیلی آدم خودخواهیه واقعا نمیدانم چکار کنم از دستتش خسته شدم واقعا فقط به خاطر بچم دارم تحمل میکنم حتی نمیتونم به مامانم هم چیزی بگم آخه مامانم مشکل قلبی داره شما بگید من باهاش چکار کنم به نظرتون جدا بشم چون خیلی دارم عذاب میکشم در حدی که افسرده شدم ولی واسه آن مهم نیست به نظر او من آدم خودخواهیم میگه باهام خوب باش منم باهات خوبم باهاش خوبم بودم ولی ..........با خانوادم رفتار سرد داره درحدی که همه ازام میپرسن چرا شوهرت اینجوری شده شبا تا ساعت 3-4بیداره صبح ها هم ساعت 11میره بیرون هرچی بهش میگم من از این کارات خوشم نمیاد ولی محل نمیذاره آخه کار شوهر من مغازه داریه شما به جای من بودید ازاش جدا میشدید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    به من کمک کنید چکار کنم بذارید داستان را از اول شروع کنم من وهمسرم 1ماه نامزد بودم موقع نامزدی خیلی به من محبت میکرد مدام برای من هدیه میخرید آنهم هدایای گرون قیمت مثلا گوشی موبایل و.....تو نامزدی خیلی دوستش داشتم بهش افتخار میکردم خیلی به مادر وپدرم احترام میگذاشت همش خدا خدا میکردم زودتر عقد کنیم که نکنه شوهر به این خوبی از دستم بره آخه خیلی به زندگی امیدوار شده خیلی حرفای قشنگ میزد درست 1ماه بعد از عقد مشکلات من واو شروع شد ولی مشکلاتمان خیلی کم بود بهم ایراد نمیگرفت بهم نمیگفت اینجا برو اونجا نره زنی آزاد بودم خیلی بهم گیر نمیداد به هرحال راضی بودم مشکلات داشتیم ولی خیلی جزیی بعد از 1سال ودوماه ما رفتیم خونه خودمان مشکلات شروع شد من نمیخوام بری خونه مامانت من نمیخوام بری اینجا و.........زیادم مرد کار نیست خیلی تنبله اصلا دوست نداره به خودش سختی بده تا زن وبچش در رفاه باشن گذشت تا وقتی دخترم به دنیا آمدرفتارش بد وبدتر شد دریغ از جرعه ای محبت حتی سالگرد ازدواجمون را فراموش کرده بود البته خودش میگه فراموش نکرده بودم منم رفتم چند تا شاخه گل خریدم بهش دادم بهم گفت مردا واسه زناشون گل میخردن منم گفتم تو واسم نخریدی من واست خریدم حتی سالگرد ازدواجمان یکی شاخه گلم نخرید چه برسه به کادو رفتارش با خانوادم هرروز بد وبدتر میشه نمیذاره با اونا جایی  برم مرد مغروریه مرد کار نیست همش به کسی متکیه هیچ کدام از کاراشا درست انجام نمیده فقط تنها خصلت خوبی که میتونم بگم داره شاید رفیق بازیش باشه ومعتاد نبودنش دیگه تمام خصلتای بد در او جمع شده اصلا از دستش راضی نیستم چکار کنم به خاطر بچم باید تحمل کنم بعضی وقتها میخوام خودکشی کنم ولی از آینده بچم میترسم آخه میدونم شوهرم بچما به مامانم اینا نمیده میدونم آخرین راه جدا شدنه دارم خودم را گول میزنم ولی بچم راچکار کنم بسپارمش به کی شما بگید چه کار کنم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز.
    اینکه اوایل خوب بوده و به شما توجه زیادی داشته و الان تغییر کرده شاید دلیلی داره این رفتارهاش به نظرتون اتفاقی نیفتاده که شوهرتون تغییر کرده یا با خانوادتون به مشکل خورده باشه؟
    اینکه ایشون رفیق باز و معتاد نیست حسن های خوبی هستن اما در مورد اینکه به شما ایراد می گیره شاید به خاطر دوست داشتن زیاد باشه.
    رفتارشون با فرزندتون چطوره؟
    می تونید یه مدت به حرفای ایشون گوش بدید البته با درایت طوری رفتار کنید که ایشون حس کنه حرف ایشون خیلی براتون مهمه و رئیس خونه ست اما در همه حال به خواسته های خودتون هم احترام بزارید.
    موفق باشی خانومی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    به انجمن خوش امدید

    بنده مشاور نیستم اما از صحبت هاتون نکاتی رو متوجه شدم که عرض میکنم امیدوارم به کارتون بیاد

    خواهر گرامی در هر بحثی نه یک نفر 100درصد مقصر و نه یک نفر 100درصد برحق...

    اینکه میفرمایید تازگی ها غیر قابل تحمل شده خب باید ببینید این رفتار دهن کجی به چی

    طلاق فقط پاک کردن مسالست،نه راه حل...

    من یک پیشنهاد دارم، کتاب از حال بد به حال خوب دیوید برنز رو مطالعه کنید بخش ارتباط خوب، ارتباط بد

    کمکتون میکنه بهتر رفتار کنید...میدونید گاهی نیاز از حق دفاع نکرد، دفاع از حق=جر و بحث

    در عوض شنیدن طرف مقابل، سخن همدلانه و خاع سلاح بهترین پیروزی

    در کل بنظرم مشکلتون حاد نیست، به خاطر خودتون، به خاطر فرزند و زندگیتون تلاش کنید

    براتون دعا میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام عزیزم
    شرایط سختی دارید
    درک میکنم
    ولی شما باید برین یه مشاوره ی خانواده
    هم تو بری هم شوهرت
    میدونی که جلساتی هست که باید با هم برید

    دختر شما الان یه نعمتیه که بیشتر زندگی شما رو پایدار میکنه و شما رو به هم وصل میکنه

    پرتوقع بودن ایشون در مورد بله چشم قربان گفتن شما مسلما آزار دهنده است
    و اگه شما هر روز بیشتر مطیع باشید آینده ی سخت تری خواهید داشت
    پس همین امروز برای پیدا کردن یه مشاور حضوری اقدام کنید
    امروز بهتر از هر روز دیگه ای در آینده است
    هزینه اش میدونم زیاده
    اما ارزش بهبود زندگی رو داره
    میتونید بگردید مشاوره هایی رو پیدا کنید که تو درمانگاه ها کار میکنند
    اونها به نسبت مناسب ترند

    در ضمن خاصیت دعا رو فراموش نکن
    از خدا بخواه که به قلب شوهرت بتابه و اونو نرم کنه
    اگه کسی هست تو خانواده ی شوهرت که بتونه تو این جریان بهتون کمک کنه حتما ازش استفاده کن
    شاد باشی
    کسی به فکر گلها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است ............
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    zohree آواتار ها
     سلام فریبا جان یکم از خونواده همسرت بگو خونوادش چجورین؟  رفت و  آمد دارین؟ بهش محبت میکنن؟ خونوادشو دوست داره؟
    تو  طوری رفتار نکردی که همسرت فکر کنه خونوادتو به اون ترجیح میدی؟
    بعد از به دنیا دخترت محبت کردن  به همسرت  رو فراموش نکردی؟ همه حواست نرفته رو دخترت؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام ای بابا چرا سریع داری معرکرو خالی میکنی
    خونسرد باش و به این سوالات جواب بده
    چطورآشناشدید؟
    چند سالتونه هردوتون
    روابط ایشون و روابط شما با خانواده ی خودش چطوره؟
    شماو همسرتون بچه ی چندم خانواده هستید؟
    تحصیلات هردوتون چیه؟
    روابط عاطفی و جنسیتون چطوریه؟
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام عزیزم خانواده همسرم خوبن یعنی من خوبم که آنها باهام خوبن رو حرف مادر شوهرم حرف نمیزنم هرچی هم بهم بگم هیچوقت نمیام پیش شوهرم بگم مثلا مادر من 2روزه بیمارستان بوده 4روزه هم مرخص شده تازه دیروز مادر شوهرم زنگش زده به هرحال باهاشون کنار میام مشکل من شوهرمه من دارم با او زندگی میکنم من نمیگم خوبم شاید به قول شوهرم حسودم ولی وقتی میبینم اون چه جور بامن رفتار میکنه واقعا حسودیم داره وقتی میاد توخونه اصلا سلام نمیکنه من باید بهش سلام کنم یکدفعه نشده بیاد تو خونه بهم بگه خانم چه جوری چکار میکنی بچه که اذیت نکرد رفتارش با دخترم خوبه یعنی بهش گفتم واسه من که شوهر خوبی نیستی ولی درحق بچت پدری کن خیلی اذیتم میکنه نمیگم من اذیتش نمیکنم مثلا اگر با پدر ومادرم برم بیرون وقتی شب میام امکان نداره باهم دیگه جنگ نکنیم خودش میگه تو رفتارت را باپدر ومادرت قطع کن منم میشم شوهر ایده آل آخه میشه پدر ومادرمم دوستشان دارم من خیلی مادرم را دوست دارم ولی آن مدام به مادرم بی احترامی میکنه قبلنا هرجا میرفتیم با خانوادم اون نفر اول بود ولی حالا .......دوست داره من وبچم را توخونه اسیر کنه اصلا منتق نداره اصلا شوهر ایده آلم نیست این همه خواستگار داشتم دنبال خواستگار درسخون میگشتم که فرهنگ داشته باشه ولی یه نصیحت از من داشته باشید اگه ازدواج نکردید دنبال درس نباشید دنبال اخلاق ومعرفت باید العان یکی از فامیلای ما زنش فوق لیسانسه ولی شوهرش دیپلم ردیه نمیدونید شوهرش چه جوری به خانمش احترام میذاره میشه فهمید چقدر خانمش را دوست داره ولی او همش منا تو جمع سبک میکنه واقعا خسته شدم دیگه تحمل ندارم آره خانوادشو خیلی دوست داره خانوادشم بهش محبت میکنند ولی چندین بار شده خانوادش جلو من کوچکش میکنند کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم حداقل یه جایی پیدا کردم درد ودل کنم داشتم دیوانه میشدم کاش میشد زمان برمیگشت من دختر خونه که بودم صبح تاظهر میرفتم سرکار بعدشم میرفتم دانشگاه بعدشم اگه وقت اضافه داشتم کارهای هنری میکردم خیلی امید داشتم ولی حالا تمام امیدام نقش بر آب شدن دیگه هیچ دلخوشیی ندارم فقط دلخوشیم بچمه به امید اون زنده ام وزندگی میکنم احساس پوچی میکنم فقط برام دعا کنید که هرچه خیره واسم پیش بیاد اگه قراره از هم جدا بشیم هرچه زودتر این اتفاق بیفته اگه قراره باهم زندگی کنیم اون مرد ایده آلم بشه وگرنه من دیگه طاقت ندارم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    زن دایی همسرم همسایه زن عمو منه که زن عموم منا معرفی میکنه من25سالمه شوهرم 27سالشه روابط او با خانوادم اصلا خوب نیست ولی رابطه من با خانوادش خیلی خوبه من همسرم هردو بچه اولیم من دانشجو وهمسرم فوق دیپلم کامپیوتر نه رابطه عاطفیمون خوبه نه جنسی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    در ضمن اینا بگم که هیچ کس از این اخلاق بد شوهرم خبر نداره نه خانواده من نه خانواده شوهرم من نمیگم من زن خوبی بودم ولی به خدا خیلی دوستش داشتم حاضر بودم با بد وخوبش بسازم خودش بلایی به سرم آورده که هر روز تو خونه ما جنگه به قول خودش اگه ما دو سه روز با هم خوب باشیم تعجب میکنه برام دعا کنید کاشکی زندگیم خوب بشه کاشکی شوهرم خوب بشه کاشکی یه کار خوب گیرش بیاد  الهی به حرمت این شب عزیز دعاهای همه مستجاب بشه دعاهای منم مستجاب بشه واسم دعا کنید امشب
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •