تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




همش با شوهرم دعوام میشه!! متاهلین بیان زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hasti25
آخرین ارسال:hasti25
پاسخ ها 21

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

همش با شوهرم دعوام میشه!! متاهلین بیان

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    shahtab:
    هستی جان ریشه این اختلافات توی دوران عقد به خاطر رفت و امدهای بیش از اندازست خودت اشاره کردی که خونه گرفتی و نامزدت یه ترم امد پیشت خوبتو با این کارت اون شیرینی و انتظاری که شوهرت باید بکشه تا عروسی کنید و زیر یه سقف برید رو به پایان رسوندی و یه دلیل هم که شوهرت زیر بار نمیره تا زودتر عروسی بگیری مطمئن باش همینه وقتی هر موقع که بخواید همدیگه رو ببینید و زیر یه سقف بریدو... خوب کدوم پسری میاد اینا رو رها کنه و زود عروسی کنه و بره زیر بار مسئولیت.به خدا ریشه خیلی از مشکلات ماها برای همین دوران عقد مخصوصا طولانیه که بعدا اثراتش رو توی زندگی مشترک هم نشون میده.کاش هنوز همون رسم های قدیمی و سختگیری ها توی رفت و امد های دوران عقد هم بود و انقدر زن و شوهرا روشون به روی هم باز نمیشد.

     حالا نگران نباش تو می تونی همین الان جلوی ضرر رو بگیری از این به بعد هی سر شوهرت غر نزن بهش بگو من خیلی دوست دارم زودتر بریم سر خونه زندگیمون ولی خوب چون تو شرایطشو نداری بازم صبر می کنم ولی بدون که برام خیلی سخته .می تونی یه کم از تشریفات بزنی و بهش بگی این مشکلات مالی که تو داری مشکل منم هست من حاضرم یه عروسی ساده بگیرم و زیاد تو زیر قرض نری تو این اوضاع اقتصادی واقعا باید هوای همدیگه رو داشته باشین.سعی کن این بددهنیت رو کنار بزاری اولش سخته ولی کافیه موقعی که عصبانی میشی سکوت کنی باور کن میشه.همیشه پیش شوهرت مثل یه زن ملوس و مهربون و خوش زبون باش.موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    آره مهناز جون منم فکر میکنم حق با شماست من خیلی صبرم کمه
     آره shahtab جون منم همینطوری فکر میکنم، وااسه همین سعی کردم که از هم کمی دور شیم ولی من طاقت دوریو هم ندارم و خیلی بهش وابسته شدم. باشه عزیزم ازین به بعد فقط تلاش میکنم غر نزنم و ازش تعریف کنم.

    ولی کمکم کنین، تا باهاش میام صحبت کنم احساس میکنم بهم بدی کرده و من اصلا براش مهم نیستم و به فکرم نیست و... خیلی عصبی میشم و نمیتونم خوب رفتار کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    وای خدای من! کلی دلم براش تنگ شده بود، چند روز آخه ندیده بودمش. امروزم همش تو اینترنت بودم تا بلکه کمی هواسم پرت بشه بعد چند بارم رفتم بهش زنگ بزنم ولی خاموش بود. عصبی شدم، دوباره اومدم اینجا تا شاید کمی با مشاوره آروم بشم. ولی دقیقا اون همون موقع هایی که من نبودم بهم زنگ زده و من چون تو اینترنت بودم نفهمیدم و اون فهمیده تو اینترنتم که تماس وصل نمیشه!!!
    بعد افطار هم جون فهمیدم زنگ میزنه اومدم ببینم زنگ زده یا نه ؟؟ دیدم آره زنگ زده! بهش زنگ زدم  و قطع کردم تا بهم زنگ بزنه بلاخره بعد از کلی ماجرا با هم که حرف زدیم، خیلی ازش ناراحت بودم و اونم از من
    هرکاری کردم باهاش درست حرف بزنم نتونستم. اونم میگفت میخواستی اونموقع جواب بدی!! همش خانوم تو اینترنته!!
    منم گفتم وقتی تو خاموشی معلومه که بخاطر اینکه فراموشت کنم و حواسم پرت بشه میرم تو اینترنت. امروزم یا خواب بودم یام اونجا بودم.
    آخرشم ازش خواستم که بیاد چت کنیم. البته با کلی منت. گفتم من الان دوباره میرم تو اینترنت و اگه وقتی هم برای زنت قائلی بیا چت کنیم. و قطع کردم ولی اون نیومد. با عصبانیت زنگ زدم گفتم چرا نیومدی؟ میخوای نیای بگو تا منتظرت نمونم. اونم گفت من اینترنت ندارم. نتونستم وصل شم. بعدشم دعوامون شد. خیلی خواستم خودمو کنترل کنم گفتم من دلم واست تنگ شده واقعانکه!! الان چیکار کنم؟؟ دوباره میرم تو نت تا حواسم پرت شه!
    چون دیروقت بود و دیگه دوست نداره اینموقع شب بیاد و بقیه رو اذیت کنه. واسه همین اول سکوت کرد بعدشم گفت من میخواستم امشب بریم بیرون ولی تو همش تو اینترنت بودی و من نتونستم بهت زنگ بزنم.
    منم که اعصابم خورد بود و گریه هم کرده بودم فقط گفتم خداحافظ و اونم خداحافظی کرد.
    خیلی ناراحتم، نمیدونم چیکار کنم. دلم براش که تنگ میشه هیچی آرومم نمیکنه. ولی از طرفی هم با خودش دعوا میکنم. کمکم کنین
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    سلام دوست عزیز یکی از دوستان من هم دقیقا همین مشکل رو با همسرش داشت وهمسرش به شدت وابسته خانوادش بود ولی وقتی که با هم رفتن سر زندگیشون این مشکلشون به مرور زمان برطرف شد چون روش زندگیشو تغییر داد  به نظر من شما دیگه از نظر مالی ایشون رو حمایت نکن تا ایشون سعی کنه خودش روی پای خودش بایسته ومسئولیت پذیر بشه و و طوری وانمود کن که شما به اون وابسته اید تا شما هم رو مانند دیگر اعضای خانوادش بدونه واحساس مسئولیت بکنه. اون چرا در مورد خانوادش مسئولیت پذیره؟چون خانوادش به اون وابستگی دارن و اون رو باور دارن و اونو سرزنش نمیکنند و اون به خودش قبولونده که از پس هر کاری در قبال اونها بر میاد شما چکار میکنید! اونو ضعیف جلوه میدید و اعتماد به نفسش رو ازش میگیرید شما اگر میخواهید قدرتتون رو به اون نشان دهید نتنها اونو از دست میدهید بلکه اونو ضعیفتر و دلسردتر میکنید این وظیفه مرد هست که خرج همسرشو بده و همسرش به اون تکیه کنه و بالعکس شما وظایف اونو انجام میدید از همین حالا با او تماس بگیرید و به او بگویید که به او اعتماد دارید و صبر میکنید تا اون خودشو به شما اثبات کنه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    هستی جون سرکوفت زدن و غر زدن و پایین آوردن شوهرت با گفتن اینکه تو مثل بچه هستی فقط از هم دور و دورترتون می کنه و به دعواهاتون دامن می زنه، اینجور که شما تعریف کردی تقریبا همیشه آغاز کننده دعواها خودت بودی و به جایی اینکه از هر تنش و دعوایی دوری کنی خودت شروعشون می کنی، حیفه.. باور کن این کار اشتباهه و از ته دلت بخواه که دیگه انجامشون ندی..
    به جاش به شوهرت بگو که بهش اعتماد داری و مطمئنی که طبق قولش سر وقت شما با هم زیر یک سقف خواهید رفت، مردها به تایید و تمجید نیاز دارن، تا شما این حس رو بهش ندی اونم به شما حس دوست داشته شدن رو منتقل نمی کنه..
    حتما حتما سمینار ازدواج موفق و خانواده موفق دکتر شاهین فرهنگ رو گوش کن، همین توی اینترنت بگردی پیداش می کنی، حتما گوشش کن
    وقتی عصبانی هستی از دستش سعی کن باهاش حرف نزنی و اول خودتو آروم کنی، لحنتو تغییر بده، با نیش و کنایه حرف نزن، اگه گوشیش خاموش شده بگو نگرانت شدم، نگو چرا خاموش بودی، سوال و جوابش نکن، وقتی پیششی اییییینقدر خوب باش اینقدر مهربون و شاد باش، اینقدر با احساس باش که لحظه شماری کنه واسه با تو زندگی کردن، نه اینکه با خودش بگه این که همش غر می زنه و فقط اذیتم می کنه،
    به هیییییییییچ وجه منت سرش نذار، نگو خرجتو بابام می ده یا من کمکت کردم، حتی اگه کمکیم بهش کردن به روش نیار و مطمئی باش خودش به اندازه کافی عذاب می شه،
    فقط تا می تونی پشتش باش، سوال جوابش نکن و بهش اعتماد کن، توی اون سمینار که معرفی کردم دقیقا می گه چطور باشی، بت قول می دم هم خودت آروم می شی هم همسرت و هم به خواستت می رسی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سلام طاعاتتون قبول
    من به کمک و راهنمایی شما به شدت نیاز دارم.4 ماهه که ازدواج کردم
    قبل ازدواجم رابطه ای دوستی اصلا نداشتم
    هیچ وقت فکر نمیکردم مرد دیگه ای رو بجز پدر و برادرم رو بتونم دوست داشته باشم
    اما الان بی نهایت همسرم رو دوست دارم و به شدت وابستش شدمو همین وابستگی شدید داره هم منو ازار میده هم همسرم رو
    بعد ازدواجم اومدم تو یه شهر دیگه واسه زندگی
    در حال حاضر توی اتاق همسرم خونه مادرشوهرم زندگی میکنم چون هنوز خونمون حاضر نبود جهازم خونه بابام بوند و خودمون موقت اینجاییم
    من اصلا اهل گریه نبودم و کسی اشک منو تا حالا ندیده بود ولی الان خیلی شکننده شدم و طاقت هیچی رو ندارم و مدام گریه میکنم
    گاهی اوقات 12 ساعت مدام و بی وقفه دارم گریه میکنم
    اونم سر چیزای بیخودی
    من دوست دارم همسرم مدام پیشم باشه و فقط با اون حرف بزنم
    ساعت 7.30 میره سرکار 9شب میاد
    یک ماه اول ساعت 7.30 یا 8 شب خونه بود اما الان هی داره دیرتر میاد و این منو ازار میده
    میزان تلفن زدن هاش و اس دادن ها در طول روز کمتر شده و این منو اذیت میکنه
    تو جمع نشستیم بهم میگه برو اونطرف تر بشین داداشم مجرده تو سنه بدیه بهتره از من دور بشینی
    میدونستم سیگار میکشه و قول داده بود بزاره کنار اما الان میگه نمیتونم و هی قول بی خودی بهم میده
    وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد
    احساس حماقت شدیدی داشتم فکر کردم اشتباه کردم تو تصمیمم
    اهل داد و بی داد و حرف زدن هم نیستم
    وقتی ناراحتم بدجور ساکت میشم و انرژی حرف زدن با هیچکس رو ندارم
    کسی رو ندارم باهاش درد دل کنم
    به مادرم هم چیزی نمیگم اصلا
    چون راه دورم نگرانم میشه و غصه میخوره
    دوستی هم ندارم که باهاش حرف بزنم
    واسه همین حرفام گوله میشه تو گلوم و بغض میکنم و فقط اشکام میاد
    همسرم وقتی من گریه میکنم خیلی بهم میریزه و ناراحت میشه
    شب 9 میاد تا دوش بگیره و شام بخوریم و اخبار ببینه شده ساعت 11 بعدم میریم تو اتاق بخوابیم
    این شده زندگی من
    هم همسرم کم حرفه هم من
    موضوعی واسه صحبت کردن نداریم
    واسه همین من روزا مطالب خواندنی جالب رو از اینترنت پیدا میکنم تا شب در موردش کمی حرف بزنیم ولی چون خستس ما بین حرفام میگه نفسم من خستم میشه بخوابیم
    منم میخوره تو ذوقم ولی قبول میکنم که بخوابیم
    میدونین خیلی کمش دارم تو زندگیم
    مادرشوهرم میگه همه مردا همینطورین غصه نخور
    میگه تازه همسره او از همه مردا بهتره
    ولی این جساسیت های من داره کار دستم میده
    داره ما رو از هم دور میکنه و من نگران زندگیمون هستم
    دیگه خندم نمیاد
    انرژی ندارم
    بی حوصله شدم
    اصللا از خونه بیرون نمیرم
    قط تو اتاقم نشستم و هیچ کاری نمیکنم و از صبح تا شب چشمم به گوشی
    که چه وقت اس میده یا زنگ میزنه
    و این انتظار اذیتم میکنه

    به کمکتون احتیاج دارم
    بهم بگین چطور رفتار کنم
    چطور حساسیتم رو کنترل کنم
    چطور با رفتارم و حرفم ازش بخوام سیگارو ترک کنه
    چه راهی بهتر جواب میده
    ببخشید زیاد حرف زدم یا از این شاخه به اون شاخه پریدم
    فقط میخواستم شرایطم رو بطور نسبی توضیح داده باشم تا بهتر کمکم کنید
    منتظر راه حل شما هستم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    سلام من 28 ساله 2 ساله که ازدواج کردم الان 1 ساله که همش با شوهرم هر روز دعوام می شده . بعد کار به فحش و ناسزا می سره اونم اول از طرف من . بعد من فکر می کنم بهش می گم می خوام طلاق بگیرم . نمی دونم خسته شدم باهاش منطقی هم نمی شه حرف زد . همش دوست داره بهش بگی چشم . منم نمی تونم این جوری باشم . همش دوست داره جلو دیگران با الفاظ زیبا صداش کنی منم روم نمی شه . کمکم کنید نمی دونم چی کار کنم . فقط دوست دارم بمیرم.
    خلاصه زنگی کردن باهاش برام سخت شده . اونم عین روزای اول دوران عقدمون نیست خیلی عوض شده .هر چی می گم عوض شدی می گه نه تو عوض شدی . من خیلی سعی کردم خودم رو عوض کنم اما وقتی رفتارهای اونو می بینم  فکر می کنم که فایده نداره. احساس می کنم افسرده شدید شدم .تو رو خدا کمکم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    شبنم آواتار ها
    هستی عزیزم سلام
    عزیز دلم تنها کسی که می تونه بهتون کمک کنه خودتون هستید پس استینها را بالا بزنید و رفتارتون را کنترل کنید بین زن و شوهر باید احترام حکمفرما باشه مردها همیشه یاد گرفتند که باید حامی همسرشون باشند این یک نوع غریزه هست حتی پایین ترین مردها از نظر اجنماعی در منزل خودشون برای خانواد ه پادشاه هستند شما با رفتارتون این غریزه را سرکوب می کنید و طبیعیه که همسرتون طاقت نیاورند
    عزیز دلم به همسرتون محبت کنید سعی کنید به اوبقهمانید که دوستش دارید و برایتان مهم هستند مردها از اینکه در نظر همسرشون مهم باشند لذت می برند سعی کنید یکی به دو نکنید و در موقعیت مناسب خواسته هاتون را مطرح کنید سعی کنید هر چه زودتر این دعواها را به پایان برسانید و انشالله با شروع شدن زندگی قشنگتون از باهم بودن لذت ببرید
    کتابهایی هستندکه در این زمینه می تونند کمکتون کنند الان اسمشون خاطرم نیست ولی به محض اینکه به خاطر اوردم بهتون می گم زندگی یک بازیه و اونی برنده است که راه و رسم بازی را بلد باشد
    خوشبخت باشید
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    سلام شبنم جون
    ممنون که بهم سر زدی! من خیلی سختمه که خودمو تغییر بدم، ولی تمام تلاشمو میکنم. راستش وقتی دارم اخلاقمو تغییر میدم بعضی وقتها فکر میکنم که همسرم از رفتارم سوء استفاده میکنه و اون اصلا تغییر نمیکنه!!
    الان مسئله من اینه که هیچ تلاشی برای آیندمون نمیکنه و بیکاره. و وقتی توی خونه باشه معلومه که بقیه مدام ازش کار میکشن... میگه میخوام برم مسافرکشی کنم -با ماشین باباش- چون میگه کمرش درد میکنه و کار سنگین نمیتونه انجام بده، ولی یه روز میره 10 روز نمیره. راستش خوب معلومه وقتی ماشین خودش نباشه اختیارشو نداره و مدام بقیه بهش میگن مارو ببر فلانجا....
    یکی از دوستان بهم گفتن که چون براش حس آرامشو فراهم نمیکنم دوست نداره و میترسه که بریم سر خونه زندگیمون، منم اینطوری فکر میکنم...........
    کمکم کنین ...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    هستی جان
    بهترین کار این حس که تو این موقعیت اصلا احساسی تصمیم نگیری و با عقل پیش بری. با این چیزهایی که گفتی من فکر میکنم شوهرت الان اصلا آمادگی ازدواج نداره به خصوص که هیچ اقدامی هم نمی کنه. حداقل باید یک برنامه ریزی داشته باشه . بهتره با خانواده ات صحبت کنی و ازشون بخوای اونها وارد بشن.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •