تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شکست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:بهار68
آخرین ارسال:talangor
پاسخ ها 4

شکست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    این روزا احساس میکنم زندگیم از روال طبیعی خارج شده، احساس میکنم دیگه اون چیزی نیستم که همیشه بودم. احساس میکنم از وضع فعلی ام راضی نیستم در حالی که شاید بارها و بارها در طول روز به هزاران نفر می گم (( من از زندگیم راضیم)) همه اش یه ترسی تو وجودمه احساس میکنم این کاری که دارم میکنم تلاش واسه حفظ زندگیم نیست بلکه داره بهم اسیب میزنه. احساس میکنم اخر این همه تلاش این همه از خودگذشتگی ،این همه خرد شدن چیزی جز شکست نیست. من از شکست نمیترسم تو زندگیم خیلی شکستم تو این 24 سال خیلی شکستم خیلی کم اوردم ولی باز ادامه ذاذم، درس خوندم کار کردم ملی تموم نشدم وقتی با نامزد سابقم عقد کردم همین احساسو داشتم احساس میکردم تموم میشم از غصه دق میکنم احساس میکردم دارم به مرگ نزدیک میشم حس میکردم موندن باهاش یه شکسته که هرگز جبران نمیشه. برا همین مشککلات زیادی رو به جون خریدم تا تموم نشم ازش جدا شدم. 2سال تلاش کردم زندگی کردم و بالاخره 1 ساله که یه زندگی جدید دارم خونه مستقل دارم  شوهر دارم تازگی ها کارم دارم ولی دوباره احساس میکنمدارم تموم میشم اینبار بدجور شکستم وقتی شکستم که شوهرم بخاطر من چاقو کشید رو بابام. اینبار شکستنم تمومم میکنه اگه درست نشم ولی نمیتونم از جام بلند شم کمک میخوام. تو قضیه سعید و بابام، بابامو اصلا مقصر نمیدونم تازه بهش حقم میدم سعید حق نداشت سر من داد بزنه بیخود و بیجهت جلوی پدر و مادرم. بهدرم حق میدم ازم دفاع کنه ، به پدرم حق میدم از سعید ناراحت باشه. سعیدم مقصر نمیدونم ولی نمیتونم بهش حق بدم به بهانه دوست داشتن به بهانه دلتنگی سرم داد بزنه ازادی هام بگیره  محدودم کنه بیش از اون حقی که خدا بهش داده....
    شاید اگه یک سال پیش بهم میگفتن تو با این پسر خوشبخت ترین ادم روی زمین میشی ولی یکبار فقط یکبار به پدر و مادرت بی احترامی میکنه  هرگز باهاش ازدواج نمیکردم  حضر میشدم  بدبخت ترین ادم دنیا باشم یا تا اخر عمرم ازدواج نکنم ولی کسی به پدرم بی احترامی نکنه.
    سعید مریضه باید درمان بشه این موضوع الان دیگه به همه ثابت شده ولی سعید از خیلی قبل میدونست از خیلی قبل از ازدواجمون از وقتی که تو سربازی تو عصبانیت دندونای دوستشو شکوند یا وقتی که تو عصبانیتاش تا کشتن اطرافیانش پیش میرفت. اینارو تازه فهمیدم و حالا سه راه بیشتر جلوی پام نیست یا طلاق بگیرمو برم دنبال زندگیم که اینکار برام مث مرگه این کار برام یه شکست مطلقه نه بخاطر وابستگیم به سعید من بدون سعیدم میتونم زندگی کنم ولی نمیخوام چمن اون بدون من تموم میشه داغون میشه خوشحالم که انقد دوسم داره ولی گاهی دوست داشتن زیادی ادمو عذاب میده. یا درمانش کنمو باهاش زندگی کنم در واقع زندگی بسازم بچه دار شم و تموم نشم ادامه پیدا کنم راه سوممسوختنو ساختنه راه سومم تموم شدنه بی صدا، اروم چیزی که داره اتفاق میفته.
    سعید باید درمان شه ولی جز من کسی تلاش نمیکنه حتی خودش نه که نخواد ولی درامدمون کمه و خرج زندگی زیاد اونم ترجیح میده درد روحشو بذاره واسه وقتی که وض
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست من.مشکل شما مشکل بزرگ وقابل تاملی است امالاینحل نیست.وقابل علاجه.شماراه چهارمی هم داری:اینکه ازخودت شروع کنی:مگه نمیگی دوستش داری ویه جورایی دلت براش میسوزه؟ازطرفی دوست نداری احترام پدرت هم ازبین بره خب حق داری.اگرهمسرت بابیرون رفتن شمامشکلی نداره بروپیش یک مشاور.اماانتظارنداشته باش یکماهه مشکلت برطرف بشه 
    یه عزیزی مشکل شماروداشت حدود3سال خودش تنهایی رفت مشاوره.اون مشاورقشنگ تعلیمش دادکه دربرابراین رفتارهای شوهرش چکاربکنه. بعداز3سال کم کم شوهره هم راضی شدبره مشاوره و 6ساله که به کمک اون مشاور مشکلات رابسیارکمترکردند (ازبین نبردند.فقط بسیارکمترکردند)
    من فکرمیکنم مراکز دولتی یابهزیستی هامشاوران خوبی دارندوارزان قیمت هم هستند.چون اون بنده خداهم ازطریق بهزیستی بااون مشاورآشناشد.
    موفق باشی گلم. 
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    عزیزم زندگی مشترک خیلی پیچ و خم داره /سعی کن این جمله تموم میشم و استفاده نکنی/اینجا مشاور های عزیز حتما راهنماییت میکنن /اما فکر نکن تو اولین کسی هستی که شوهرت با پدرش مشکل پیدا کرده / نا امید نباش /البته با توضیحاتی که دادی شوهرت باید کمک بگیره من اگه جات بودم همه سعیمو میکردم اول مشکل پرخاشگری شوهرمو حل کنم بعد مطمئن باش هردوتاییتون میتونستید از دل پدرت هم در بیارید /پدر و مادر ها خیلی بخشنده تر و با گذشت تر از این حرفان/تمام تلاش و فکرتو روی حل مشکلات بزار بعد اگه خدای نکرده نتونستی به چیزای دیگه فکر کن
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    talangor آواتار ها
    یه خورده اتفاقی که بین پدرت و همسرت افتاده برای ما مبهمه برای همین نمیدونیم واقعا باید حقو به کی داد ولی ماجرا هرچیزی هم که بوده باشه همسرت نباید به بزرگتر خودش بی احترامی میکرد چه برسه به اینکه میگی چاقو کشیده ولی خب حالا چه خوب چه بد اتفاقیه که افتاده
    دوست گلم به نظر من چون تو یه واسطه هستی بین پدرت و سعید پس میتونی خودت همه چیزو با یه کم حوصله و توکل به خدا درستش کنی یه خورده زمان میبره ولی نشد نداره
    به همسرت بگو که چقدر دوستش داری و برای حرفاش ارزش قائل شو حتی اگر حق با اون نباشه سعی نکن جلوش همش از پدرت دفاع کنی خب مرده هم به غرورش بر میخوره و هم ممکنه حسادتش گل کنه و بیشتر کینه به دل بگیره و انوقت رفتارای بدتری ازش ببینی ولی در کنارش بهش توضیح بده که چقدر پدرت هم برات مهمه و دارای ارزشه و دوست نداری بهش بی احترامی بشه مخصوصا بهش بگو دوست ندارم تو که اینقدر برام عزیزی از چشم خانوادم بیوفتی از این حرفا که یه خورده نرمش کنه یا حتی اگه حق با اونم باشه بهش بفهمون که با صبر و حوصله و زبون خوش یا کمک گرفتن از بزرگترای خانواده میتونه مشکلات غیر قابل حل رو حل کنه
    در نهایت هم راضیش کن واسه عذرخواهی پیش پدرت بیاد اگه یه بزرگتر که پدرت حرف اونو زمین ندازه هم همراهش باشه که خیلی خوب میشه ایشالا همه چیز ختم به خیر میشه و ازش بخواه اگه دوست داره با تکرار نکردن این جور کارا دوست داشتنشو بهت ثابت کنه
    از یه طرف دیگه سعی کن خودت هم دل پدرت رو به دست بیاری و براش توضیح بده که دیگه این اشتباها تکرار نمیشه که امیدوارم تکرار هم نشه مطمئنم بابات کوتاه میاد چون از اونجایی که خیر و صلاحت رو میخواد مطمئنم راضی به جداییت نمیشه
    دوست گلم توکلت به خدا باشه و نا امید نباش
    خدا روشنایی راهت باشه
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •