تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شکست زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:بهار68
آخرین ارسال:بهار68
پاسخ ها 5

شکست

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    این روزا احساس میکنم زندگیم از روال طبیعی خارج شده، احساس میکنم دیگه اون چیزی نیستم که همیشه بودم. احساس میکنم از وضع فعلی ام راضی نیستم در حالی که شاید بارها و بارها در طول روز به هزاران نفر می گم (( من از زندگیم راضیم)) همه اش یه ترسی تو وجودمه احساس میکنم این کاری که دارم میکنم تلاش واسه حفظ زندگیم نیست بلکه داره بهم اسیب میزنه. احساس میکنم اخر این همه تلاش این همه از خودگذشتگی ،این همه خرد شدن چیزی جز شکست نیست. من از شکست نمیترسم تو زندگیم خیلی شکستم تو این 24 سال خیلی شکستم خیلی کم اوردم ولی باز ادامه ذاذم، درس خوندم کار کردم ملی تموم نشدم وقتی با نامزد سابقم عقد کردم همین احساسو داشتم احساس میکردم تموم میشم از غصه دق میکنم احساس میکردم دارم به مرگ نزدیک میشم حس میکردم موندن باهاش یه شکسته که هرگز جبران نمیشه. برا همین مشککلات زیادی رو به جون خریدم تا تموم نشم ازش جدا شدم. 2سال تلاش کردم زندگی کردم و بالاخره 1 ساله که یه زندگی جدید دارم خونه مستقل دارم  شوهر دارم تازگی ها کارم دارم ولی دوباره احساس میکنمدارم تموم میشم اینبار بدجور شکستم وقتی شکستم که شوهرم بخاطر من چاقو کشید رو بابام. اینبار شکستنم تمومم میکنه اگه درست نشم ولی نمیتونم از جام بلند شم کمک میخوام. تو قضیه سعید و بابام، بابامو اصلا مقصر نمیدونم تازه بهش حقم میدم سعید حق نداشت سر من داد بزنه بیخود و بیجهت جلوی پدر و مادرم. بهدرم حق میدم ازم دفاع کنه ، به پدرم حق میدم از سعید ناراحت باشه. سعیدم مقصر نمیدونم ولی نمیتونم بهش حق بدم به بهانه دوست داشتن به بهانه دلتنگی سرم داد بزنه ازادی هام بگیره  محدودم کنه بیش از اون حقی که خدا بهش داده....
    شاید اگه یک سال پیش بهم میگفتن تو با این پسر خوشبخت ترین ادم روی زمین میشی ولی یکبار فقط یکبار به پدر و مادرت بی احترامی میکنه  هرگز باهاش ازدواج نمیکردم  حضر میشدم  بدبخت ترین ادم دنیا باشم یا تا اخر عمرم ازدواج نکنم ولی کسی به پدرم بی احترامی نکنه.
    سعید مریضه باید درمان بشه این موضوع الان دیگه به همه ثابت شده ولی سعید از خیلی قبل میدونست از خیلی قبل از ازدواجمون از وقتی که تو سربازی تو عصبانیت دندونای دوستشو شکوند یا وقتی که تو عصبانیتاش تا کشتن اطرافیانش پیش میرفت. اینارو تازه فهمیدم و حالا سه راه بیشتر جلوی پام نیست یا طلاق بگیرمو برم دنبال زندگیم که اینکار برام مث مرگه این کار برام یه شکست مطلقه نه بخاطر وابستگیم به سعید من بدون سعیدم میتونم زندگی کنم ولی نمیخوام چمن اون بدون من تموم میشه داغون میشه خوشحالم که انقد دوسم داره ولی گاهی دوست داشتن زیادی ادمو عذاب میده. یا درمانش کنمو باهاش زندگی کنم در واقع زندگی بسازم بچه دار شم و تموم نشم ادامه پیدا کنم راه سوممسوختنو ساختنه راه سومم تموم شدنه بی صدا، اروم چیزی که داره اتفاق میفته.
    سعید باید درمان شه ولی جز من کسی تلاش نمیکنه حتی خودش نه که نخواد ولی درامدمون کمه و خرج زندگی زیاد اونم ترجیح میده درد روحشو بذاره واسه وقتی که وضع مالیش بهتر شد ولی من دیگه طاقت ندارم.
    طاقت ندارم به ملاحظه ی وضع روحی سعید حرف دلمو خواسته ی دلمو بندازم دور.سعید میتونه درد روحشو بذاره تو اولویت اخر ولی من نمیتونم درد دلمو بذارم تو اولویت اخر.
    دیگه طاقت ندارم سعید با بابام قهر باشه به خودشم گفتم میگه بسپار به دست زمان ، زمان حلش میکنه اینو میگه چون نمیخواد عذرخواهی کنه میگه بابام باید عذر خواهی کنه میگه اگه میخوای با پدرت اشتی کنم برو بهش بگو بیاد عذر خواهی کنه من چه جوری از بابام بخوام برا گناه نکرده عذرخواهی کنه؟بابام با اینکار کوچیک نمیشه تازه بزرگ ترم میشه ولی سعید عادت میکنه  که دیگران بخاطر اشتباهات سعید ازش عذر خواهی کنن کاری که همیشه خانواده اش کردند و سعید شد این.به جای درمان کردنش همیشه کوتاه اومدن و ازم انتظار دارن منم راهشونو ادامه بدم و قید پدرو مادرمو بزنم و بشم غلام حلقه به گوش سعید در عوض دوسم داشته در عوض به ظاهر خوشبخت باشم.
    بعضی وقتا خودمو سرزنش میکنم که چرا جلوی رودرو شدن سعیدو بابابام نگرفتم و سعید بابامو تهدید به مرگ کرد شاید اگه من نبودم و التماس نمیکردم الان نه بابام بود نه سعید نه برادرم و من بدبخت ترین زن رو زمین بودم و از بودنم تو اون لحظه روزی هزار بار خداروشکر میکنم. ولی من تا کی میتونستم نذارم با هم روبرو شن تو همین یک سالم کلی هنر کردم نذاشتم این اتفاق زودتر از این بیافته.
    الانم یه وقتایی میترسم از اشتی کردن بابام با سعید. میترسم دوباره تکرار شه این اتفاق و من اینبار چه جوری تو چشم بابام نگاه کنم؟
    همهی اینا به کنار چیزی که این روزا عذابم میده اینه که دارم دروغ میگم به خودم به سعید!فقط برا اینکه کینه اش نسبت به پدرم زیاد نشه  بهش میگم که از پدرم به اندازه سعید دلخورم، فقط بخاطر دل سعید دارم میگم که پدرمو نمیبخشم در حالی که همیشه عاشق پدرم بودم اون بهترین بابای دنیاست. عذاب میکشم وقتی سعید بهم میگه از بابات بدم میاد عذاب میکشم وقتی بهم میگه یه روزی باباتو میکشم، ولی نمیتونم به روش بیارم. سعید همه رو تو مشکلات زندگیش مقصر میدونه وقتی  بهش میگم اگه زندگیمون اینجوری پیش بره اگه قهرت با خانواده ام ادامه پیئا کنه اگه همیشه بخاطر تو روابطم با خانواده ام سرد باشه من از غصه دق میکنم و میمیرم(گاهی وقتا هم از کاراش واقعا ارزوی مرگ میکنم) اگه تو بخاطر این موضوع دق کنی یا حتی اگه یه روزی بمیری کاری میکنم پدر و برادرت تو زندگی رنگ ارامش نبینن انگاری من یه امان نامه ام برای خانواده ام. حق ندارم کسیو بیشتر از سعید دوست داشته باشم وگرنه باهاشون دشمن میشه. هیچ وقت خودشو مقصر مشکلاتش نمیدونه تا میخوای ازش انتقاد کنی بهش بر میخوره ناراحت میشه داد میزنه اصلا به این فک نمیکنه من غصه میخورم بخاطر کاراش. همیشه بهم میگه اگه یه روزی ازم طلاق بگیری باباتو داداشتو میکشم اوایل فک میکردم اینا همه اش یه تهدیده واسه اینکه ترکش نکنم فک میکردم فقط حرفشو میزنه  اما حالا بهم ثابت شده این کارو میکنه یعنی اگه وقتای عصبانیتش منو یا سمیرا خواهرش کنارش نباشیم اگه دوست داشتن ما همراهش نباشه اگه یکی نباشه التماسش کنه تا کشتن ادما پیش میره.دیشب موقع تماشای سریال مادرانه میگفت اگه یه روزی دختر من خطا کرد اگه بهم بی احترامی کرد اگه تهدیدم کرد(کاری که خودش همیشه با بزرگترها میکنه) چاقوی داغ میذارم رو لباش یا بارها ازش شنیدم اگه خواهرم با پسری دوست بشه اون پسرو میکشم  اینروزا بهم ثابت شده اینا فقط حرف نیست اون عمل میکنه.حالا من چه جوری میتونم بچه دارشم مگه میتونم بچه ای تربیت کنم که معصوم  باشه از خطا و اشتباه.دلم خیلی پره دام کم میارم حس میکنم دارم افسرده میشم.
    نمیدونم باید چیکار کنم چه جوری رفتار کنم ؟نمیتونم درددلمو به سعید بگم یا بهش برمیخوره و ناراحت میشه و اخرش من باید به خاطر اینکه یبار حرف دلمو زدم عذر خواهی کنم و پشیمون شم یا عصبانی میشه و دیگه قرصاشو نمیخوره.تا کی باید ملاحظه کنم؟
    نمیتونم از کسی دلخور باشم و به شوهرم بگم اخه عصبانی میشه و معلوم نیست با طرف چیکار کنه.
    دیگه نمیتونم ادای ادمای محکمو با ظرفیتو در بیارم منم یکیو میخوام بهش تکیه کنم هوامو داشته باشه نه اینکه هواشو داشته باشم نه اینکه تکیه گاهش باشم دلم خیلی پره. دیگه پدرمو برادرم تو هر کاری که یه ذره به سعید مربوط باشه کمکم نمیکنن خیلی بیکس شدم نمیدونم چیکار کنم دوباره این رابطه درست شه دوباره این اتفاقات نیافته؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز وقت شما بخیر.

    درک میکنم ، شرایط واقعا آشفته است. اما چیزی که این آشفتگی رو از حد بیشتر میکنه ، بلد نبودن راه حل هست.
    با مشکلاتی که باهاش دست و پنجه نرم میکنید خیلی مشکلات درست شده ، اما اینها همگی عوارض هست نه اصل مشکل.
    اصل مشکل از اونجایی نشأت میگیره که وقتی همسر شما عصبی میشه برای تخلیه ی روانش به کار های شدیدی دست میزنه و شما برای خنثی کردن این مشکل راهی به جز التماس بلد نیستین. البته حقم دارین.

    قطعا سبک برخورد همسر شما با مشکلات اشتباه هست و این موضوعی نیست که شما رو تا اینجا بکشونه ، تنها راه حلی که همسر شما نیاز داره ، یک مشاوره هست که بتونه با درک کامل کمکش کنه تا قبل از تخلیه شدن با قتل با تهدید با راهکار های دیگه تخلیه بشه.
    یه مشاور میخواد تا بهش بگه که دختر ها بیشتر از هر چیزی پدرشون رو دوست دارن و همسرش زمانی براش بهترینه که به علاقه هاش احترام بزاره.
    یکی که با تکنیک صحبت کردن بتونه آرومش کنه و سبک درست برخورد با همسر رو بهش آموزش بده.
    همسر شما دوست داره بهترین شخص توی زندگی شما باشه اما راه رسیدن بهش رو بلد نیست. یعنی میخواد با دفاع از شما به هر قیمتی این عشق رو به وجود بیاره ، اما نمیدونه که داره تخریب میکنه.

    شاید دارو درمانی بتونه کمکش کنه ، اما همسر شما بیشتر از هر چیزی به یک روانکاو یا مشاور متخصص نیاز داره.

    علاقه ای که به شما داره ، یک راه برای درمانش هست. ازش به سادگی نگذرید.

    اما در خصوص پدرتون.
    همسر شما مثل پسر خانواده ی شماست.
    اگر پدر و برادرتون با هم بحث شدیدی بکنن ، حد اکثر چقدر با هم قهر میمونن؟؟ همین حرف رو هم همسر شما باید بشنوه. واقعا اگر آقا سعید با پدرش تا این حد دعوا کنه چقدر با پدرش باید قهر بمونه؟؟؟ تا کجا؟؟؟ آخرش که باز هم پسر و پدر هستن!!!

    خیلی آروم به همسرتون بگید که پدر من ، تنها پدر من نیست ، پدر تو ام هست ، پدر بزرگ بچته.
    پدر بزرگ ها همیشه پناه نوه ی خانواده هستن ، دیدین وقتی بچه ها از دست پدر و مادرشون فرار میکنن ، به سمت پدر بزرگ و مادر بزرگ میرن.
    پس هر کاری کنید این نسبتی که دارین از بین رفتنی نیست.

    بهترین کار این هست هر دو همزمان اختلافات رو کنار بزارن.

    با خانوادتون راجب این راهکار صحبت کنید و بعد شما پدر و مادر و برادرتون رو برای یک شب شام دعوت کنید و از همسرتون هم بخواین که توی این مهمونی همه ی اختلاف ها رو کنار بزارن. به سادگی حل میشه ، اما فعلا از صمیمیت جلوگیری کنید تا همسر شما با یک مشاور صحبت کنه.
    اگر از نظر مالی این توان رو ندارین میتونین از مشاوره های تلفنی که هست استفاده کنید که هزینش کمتر باشه.
    نترسید ، این مشکلات مشکلاتی نیستن که شما رو آب کنن ، حدود دوسال و نیم هست در سایت های مشاوره فعالیت های مستمر دارم ، مشکل شما قطره ای از دریاست ، فقط طاقت تون تمام شده همین که انشالله با گذر زمان و حل اختلافات و مشکل ها بهترین و خوشبخت ترین زوج دنیا خواهید بود.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    خیلی دلم میخواد بابامو دعوت کنم خونه امون ولی میدونم بهم نه میگه یعنی میدونم تا سعید نخواد بابام نمیاد انگاری هردوتاشون منتظر طرف مقابل هستند که یه حرکتی بکنه واقعا درمونده شدم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    خوب شما برای رازی کردنن همسرتون اقدام کنید و از مادرتون بخواید تا برای رازی کردن پدرتون اقدام کنه ، اینطوری موفق تر عمل میکنید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    مرسی از راهنماییت.
    تل حالا خیلی تلاش کردم  سعید میگه اگه بابات بیاد خونمون خودم پیش قدم میشم ازش عذر خواهی میکنم ولی اگه ازم عذر خواهی نکنه اوضاع بدتر میشه. تازه بابام که بدون دعوت سعید نمیاد سعید اینو میدونه و حس میکنم با این حرفاش داره گولم میزنه. مادرش میگه بدون اینکه بهش بگیم پدرو مادرمو به یه بهانه ای دعوت کنیم خونه ی مادرش و منم سرزده سعید رو ببرم اونجا ولی من از عکس العمل سعید میترسم چون از این کار اصلا خوشش نمیاد. از طرفی میترسم بابام دوباره یه حرکتی بکنه که به سعید بربخوره و بازم برگردم سرجای اولم.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •