تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دو راهی وحشتناک زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:*NazGol*
آخرین ارسال:*NazGol*
پاسخ ها 29

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

دو راهی وحشتناک

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'Nazaniin' pid='17770' dateline='1375540643'
    منم بهتون گفتم تا دختر نباشین نمیفهمین که دختر تو رابطه ی اول چه حسی رو طرف مقابلش داره.از همون اول خودشو طرف مقابلشو تو لباس عروس و داماد میبینه.همه ی بدبختی های دخترا تو رابطه ی اولشون براشون اتفاق میفته.
    من تو حرفام نگفتم که پسره سرد شده.بعد از این اتفاقات اون از منم روانی تر شده.میگه نمیتونم جلوی پررو بازی خانوادم و بگیرم اما تو باید تا هروقت که من اونارو راضی کنم مجرد بمونی و به پام صبر کنی.وقتی گفتم نمیشه و باید خانوادت عذرخواهی کنن وگرنه دیگه حتی اگه منم بخوام خانوادم مخالفن یهو بهم حمله کرد و ناخواسته انگشتش محکم رفت تو چشمم.1 میلیمتر مونده بود که کور بشم.الان چشم چپم کاسه ی خونه.از ترس اینکه جنجال به پا شه به خانوادم نگفتم که کار اونه
    تازگیا خیلی نامتعادل شده.
    از این ناراحتم که بلاتکلیفم.کاش واقعا ولم میکرد.نه جلو میاد (چون خانوادش میخوان که شروط مسخره شون و قبول کنیم , خودشم میگه اگه پدرت اجازه میداد تنهایی میومدم خواستگاری ) نه ولم میکنه. میگه نمیتونم ازت جدا شم.
    میگه اگه با کس دیگه ای ازدواج کنی زنده ت نمیذارم. و حتی اگه 2سالم همدیگه رو ندیدیم باید به پام بمونی.قول میدم مامانمو آدم کنم و ...
    اما من دیگه به حرفاش اهمیتی نمیدم.
    -----------------------------------------------------------
    اگر اینجور که شما میگی پس شرایط اونقدرا هم بد نیست شما به این آقا دیگه احساسی ندارید؟بی محلی بهش بکنید ولی کاری نکنید در بره شما با توجه به رابطه ای که داشتین ه نظرم ازدواج با این آقا بهتر از ترک کردنشه حداقل خیلی از فشارها دیگه نمیخواد تحمل کنین یه کار کنین طرف خانوادشو راضی کنه معذرت خواهی کنن نکردنم یه جور باید بلاخره کنار بیاین  شما هم محکم وایسید به خانوادتون بگین عاشق این بابا هستین و بدون اون نمیتونین ادامه بدین

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    از راهنماییهای دوستانم ممنونم.
    هم دوسش دارم هم ازش بدم میاد!اما بیشتر علاقه است تا تنفر.بخاطر خانوادش ازش بدم میاد.شما که نمیدونین سر چه چیزای مسخره ای این جنجالا بپا شده!
    من خواهر و برادر دیگه ای ندارم و نمیتونم بخاطر عشقم خانواده مو زیر پا بذارم و غرورشونو بشکنم.تنها امید اونا منم!
    اگه به احتمال 1% خانوادم راضی به این ازدواج بشن (که نمیشن) اون بدون کمک خانوادش نمیتونه بیاد جلو!چون پشتش و خالی کردن.با این شرایط اگه بخوام باهاش ازدواج کنم 2سال باید منتظرش بمونم!اما دیگه خسته شدم.بریدم نمیدونم باید چیکار کنم.
    هردومون داغون شدیم.بارداری من از قبل حسابی داغونمون کرده بود و تازه هضمش کرده بودیم که این مشکل هم شد قوز بالا قوز.
    هردومون دیگه کشش نداریم...افسرده شدیم . الان دیگه خانواده ی من مخالف سرسخت این ازدواجن! واقعا نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط.
    از یه طرف نمیتونم دلشو بشکنم...از یه طرف غرور خانوادم .. از یه طرف بی شخصیت بودن خانواده ی اون...از یه طرف ترس از آیندم...از یه طرف دلم که هنوز پیششه....
    اما از یه چیزی کاملا مطمینم که منو واقعا میخواد.چون میگه فقط از گذشته ی تو خیالم راحته!خودش مطمینه که قبل و بعدش با کسی نبودم و این خیلییییییییی براش مهمه!
    ببخشید که زیاد حرف زدم.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    با اجازه ی مشاوران سایت , تو سایت تبیان هم سوالم رو بصورت خصوصی مطرح کردم و جوابم رو اینطور دادن:
    ___________
    ----پاسخ : با سلام
    کاربر گرامی ، اگر قصد زندگی با این پسر ندارید ، بهتر هست ، وارد ازدواج و زندگی مشترک نشوید . زیرا بدین شکل شما بیشتر صدمه میبینید .
    شما بدین شکل خودتان را از چاله در چاه میاندازید . شما فریب خوردید ، در حقیقت این فرد نامزد شما بوده و قول قراری بین خانواده ها بوده که زیرش زدند . لذا میتوانید صادقانه بعدها به شخصی که از میخواهید با او ازدواج کنید ، بگویید . شما دختر بدکاره نبودید . شما اشتباه کردید ،این فرق دارد ، با خراب بودن یک دختر . پس معقولتر به موضوع فکر کنید .
    موفق باشید----
    ___________
    من 1ماه دیگه درسم تموم میشه و به اصرار مامان و بابام قراره خطمو عوض کنم و کلا رابطه مون قطع بشه.
    به نظر شما چه کاری درسته؟؟واقعا گیج شدم!
    مشاورای سایت نمیخواین چیزی بگین؟
    من از نامزدمم میترسم...میگه اگه بفهمم به یکی دیگه فکر میکنی آبروتو میبرم...میکشمت و...
    یا با من ازدواج میکنی یا با خاک و...
    وقتی بهش میگم وقتی خانوادت جلو نمیان کاری از من برنمیاد میگه به پام صبر کن تا همه چیو درست کنم!یعنی یکی دو سال دیگه!
    کمکم کنین تا یه تصمیم درست بگیرم ! خواهش میکنم!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    امیدوارم مساله ای که برای شما پیش اومده، هم برای خودتون و هم برای کسانی که تاپیک شما رو می خوانند، درس بشه

    اما آنچه لازمه بدونید:

    ازدواج، فقط عشق و علاقه نیست. تناسب و کفویت در زمینه های مختلف لازم هست. تناسب اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی، سنی، اخلاقی، ظاهری و ...

    نقش خانواده ها حائز اهمیت هست. چقدر با هم تناسب دارند، چقدر با ازدواج موافق هستند و ...

    روی ازدواج با کسی که به جای آرامش دادن، تنش آفرین هست، باید تامل کرد. خوب فکر کنید، آیا قراره به خاطر اشتباهی که مرتکب شده اید، یا به خاطر ترسی که ازش دارید، با او ازدواج کنید یا به خاطر خودش؟!

    این سوال رو با دقت و تامل کافی، پاسخ بدهید.

    و دو پرسش دیگر:

    تناسب و کفویت شما و ایشون چقدر هست؟ خانواده ها چطور؟

    چه مسائلی منجر به به هم بخوردن نامزدی شد؟ آیا به جز دو خانواده، دیگران هم از نامزدی با خبر شدند؟

    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    از نظر فرهنگی و تحصیلات ما از اونا بالاتریم.از نظر طرز فکر مثل 100سال پیش فکر میکنن که ذختر ارزش نداره و فقط پسر خوبه!پس بخاطر همین از نطر اونا وظیفه ی "ما" ست که کوتاه بیایم.درصورتیکه واسه ما دختر و پسر فرقی ندارن.
    از نظر پوشش اونا "شدیدا" بی حجابن (البته از اون بی حجابایی که دم از نجابت میزنن اما زود به خانمهای دیگه انگ میچسبونن و تهمت میزنن) اما مادر من چادری  و منم مانتویی پوشیده ام.
    من 22 ساله و اون 24 ساله ست.از نظر مالی وضعیت ما خیلی بهتر از اوناست , از نظر ظاهری هر دومون چهره ی خوبی داریم و به هم میایم.
    از نظر شخصیتی من لمسی و اون جنبشی (از نظر روانشناسی اصلا بهم نمیخوریم ولی باهم خوب کنار میایم)
    اعتقادات مذهبیمون مثل همه.
    من دوسش دارم اما وقتی صادقانه و روراست با خودم خلوت میکنم , ملاکهام برای ازدواج با نامزدم میشه این:
    1-بخاطر گذشته و اشتباهاتی که مرتکب شدم و داشتن خاطره های خوب و بد خیلییییییییییییییییییییی زیاد با اون.طوریکه آینده مو نمیتونم با یه مرد دیگه تصور کنم. و ترس از افشا شدن رابطه م.
    2-ترس از ضربه خوردن هردومون بخاطر تموم شدن این رابطه.
    3-ترس از اتفاقات غیر قابل پیش بینی آینده.
    اوایل که مامانشینا حرفای اولیه رو زدن خیلی خوشحال و موافق بودن.اما بعدا یه بحثایی مطرح شد که رابطه ها کلا بهم خورد.مامانش با بی احترامی و خیلی حق به جانب (با حالت خیلییییییی طلبکارانه ) گفت ما وضعمون خوب نیست (درصورتیکه اول آشنایی گفته بودن 20 میلیون واسه عروسیش کنار گذاشتن و بهترین عروسی و براش میگیرن, 30 میلیون هم واسه اجاره ی خونه وام میگیره. و...) عروسی پای خودتونه.هیچی واسه خونه ش نمیخره حتی یه یخچال و مهریه فقط 14 تا سکه و ... اون حرفایی که اون موقع زدیم واسه "همون موقع" بود!!!الآن اوضاع فرق کرده.
    مامانو بابامم شدیدا بهشون برخورد.حقم داشتن چون ازش چیز اضافه ای نخواسته بودیم.نه خونه نه ماشین و ... پدرم یه آپارتمان 90متری هم میخواست بهم بده که نرم اجاره نشینی وسختی بکشم.بعدا هم کلی میخواست کمکمون کنه.حتی یه سرویس جواهر هم برام خریده بودن و یه زنجیر طلا واسه دوماد آماده کنار گذاشته بودن که روز عقد بهمون کادو بدن. اما بازم اونا حرف زیادی زدن.پدر و مادرم حق داشتن ه ناراحت بشن!بخاطر همینم گفتن که خانوادش قدر نشناسن و "به هیچ عنوان" نمیذاریم تو عروس اونا بشی.
    کل فامیلای پسره در جریانن اما بین فامیلای ما فقط خاله ها و دایی م میدونن.اما فامیلای دیگه مون خبر ندارن.
    3خواهر بزرگتر از خودش داره و تک پسره و من تک فرزندم.مدرک من کارشناسی و اون کاردانی
    تو دانشگاه آشنا شده بودیم.
    اینم اضافه کنم که چشم مامانش همش به دست دوماد پولدارشه و همه ی هزینه هاشو گردن اون میندازه , درصورتیکه شوهرش ماهی 2 تومن درآمد داره.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سلام عزیزم ببین به نظر من اون اگه دوست داشت انقدر تهدیدت نمیکرد خود پسر هم واقعا و قلبا دوست نداره.خانواده ها خیلی مهمن که راضی باشن شما کلا قید این رابطه رو بزن و بخاطر تهدیداش عکس العملی نشون نده که فکر نکنه تو ترسیدی ببین بایدم ازش متنفر باشین خانوادش واقعا بی چشم و رو هستن حتی اگه معذرت خواستن بعد ها واست مشکل درست میکنند تو طرف خانوادتو بگیر به پسره هم بگو چون خانواده ها راضی نیستن بهتره تموم شه ولی با لحن بدی نگو که تحریک شه بخواد لج کنه ی جورایی بهش بقبولون که واسه خاطر خانواده ها که راضی نیستن ترکش کردید و دوسش داشتید که لج نکنه خدایی نکرده مشکلی واستون ایجاد شه اینطور که پیداس دنبال پولن بیشتر حالا پسره رو نمیدونم ولی خانوادش پولکین.تو باید حالت بهم بخوره ازشون.بعد با کمک مامانت ترمیم کن ی مدتی بگذره مثلا یکسال کاملا فراموشت میشه بت قول میدم.اونوقت خدا رو شکر میکنی که نجات پیدا کردی جدی میگم اینارو بت گفتم چون از نزدیک همچین جریانیو از یکی از دوستام دیدم.الانم ازدواج کرده و خوشبخته.عزیزم بیشتر از این خانوادتو کوچیک نکن گناه دارن بخدا.فکر کن این همه زحمتتو کشیدن الان انقدر از ناراحتیت داغونن.حرفشونو گوش کن مطمان باش به صلاحته نگو خانوادم مخالفن بگو منو خانوادم مخالفیم.اون اگه دوست داشت تهدیدت نمیکرد
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    بابت دلگرمیت ممنونم عزیزم.
    امروز با ماما تلفنی صحبت کردم.میتونم بدون اطلاع خانوادم ترمیم کنم و اونا نفهمن اما خیلی از آینده م میترسم.میترسم اگه یه روزی ازدواج کردم شوهرم بفهمه.اصلا از رابطه ی قبلیم به خواستگارم بگم؟
    خودمم میدونم که با این اتفاقا دیگه ازدواجمون درست نیست و مامانش بعدا اذیتم میکنه و زندگیمو خراب میکنه.
    اما واقعا نمیدونم چه تصمیمی بگیرم.اصلا فکرم کار نمیکنه...
    ترمهای قبل معدلم بالای 17 بود اما ترم پیش تا مرز مشروطی رفتم.چون این بحثا موقع امتحانام پیش اومد.
    مامانم میگه 100% پسره با مامانشینا همدسته و راضی بوده که این حرفارو بزنن که بدون مهریه باهات ازدواج کنه و هر وقت که دلش خواست طلاقت بده.وگرنه هیچوقت جرات نمیکردن پرروبازی دربیارن
    آخه کلا تو خانوادشون طلاق خیلی زیاده و نصف ازدواجاشون به طلاق ختم شده.
    اما من نمیتونم باور کنم...آخه همش گریه میکنه و میگه به پام بمون و تنهام نذار و همه چی درست میشه و....
    خیلی استرس دارم!از درس و زندگی افتادم.یعنی چی میشه؟!
    نه میتونم تموم کنم , نه میتونم ادامه بدم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    سلام ببین عزیزم به این فکر کن که این پسر چه سودی واست داشته؟؟؟ایا به غیر از ضرر رسوندن به جسمت و احساست. و خانوادت چیز دیگه ای هم برات داشته؟به معدلت و درست فکر کن که نابودشون کرده بشین دو دوتا چهار تا کن واسه خودت بگو این پسر توو این مدتی که با هم بودیم چه کاری واسه خوشبختیم کرده؟؟؟وقتی به اینا فکر کردی از دلت میره جدی میگم.این مرحله اول. مرحله دوم باید به فکر ترمیم باشی ببین درسته الان روحیت داغونه اما زمان همه چیز و حل میکنه .از اینکه شوهرت بفهمه نگران نباش نمیفهمه ولی من اگه جای تو بودم اول باهاش درمیون میزاشتم اگه واقعا دوست داشته باشه میدونه که نجابت زن به ی بکارت بستگی نداره ببخشید که انقدر رک میگم.اگه هم منصرف شد بشه.حتما دوست نداشته وگرنه کسی که عاشقه به خاطر ی اشتباهه گذشته ی معشوقش ازش دست نمیکشه.من خیلی از پسرا رو دیدم که میدونستن دختره دختر نیست و چون عاشقش بودن باش ازدواج کردن.اصلا خودتو اذیت نکن.جدی میگم.فقط و فقط حرف خانوادتو گوش کن اونا عاشق واقعیی تو هستن
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    نقل قول نوشته اصلی توسط مینا محمدی
    سلام ببین عزیزم به این فکر کن که این پسر چه سودی واست داشته؟؟؟ایا به غیر از ضرر رسوندن به جسمت و احساست. و خانوادت چیز دیگه ای هم برات داشته؟به معدلت و درست فکر کن که نابودشون کرده بشین دو دوتا چهار تا کن واسه خودت بگو این پسر توو این مدتی که با هم بودیم چه کاری واسه خوشبختیم کرده؟؟؟وقتی به اینا فکر کردی از دلت میره جدی میگم.این مرحله اول. مرحله دوم باید به فکر ترمیم باشی ببین درسته الان روحیت داغونه اما زمان همه چیز و حل میکنه .از اینکه شوهرت بفهمه نگران نباش نمیفهمه ولی من اگه جای تو بودم اول باهاش درمیون میزاشتم اگه واقعا دوست داشته باشه میدونه که نجابت زن به ی بکارت بستگی نداره ببخشید که انقدر رک میگم.اگه هم منصرف شد بشه.حتما دوست نداشته وگرنه کسی که عاشقه به خاطر ی اشتباهه گذشته ی معشوقش ازش دست نمیکشه.من خیلی از پسرا رو دیدم که میدونستن دختره دختر نیست و چون عاشقش بودن باش ازدواج کردن.اصلا خودتو اذیت نکن.جدی میگم.فقط و فقط حرف خانوادتو گوش کن اونا عاشق واقعیی تو هستن
    ببین این پسره فقط نشسته هی حرف میزنه توو گوش تو که عاشقه اما گلم ایا رفتارشم مثله حرفاشه؟اینکه ادم حرف بزنه اسونه بیا من الان دو ساعت بهت بگم دوست دارم.اینا دلیل نمیشه اصلا اون توو رفتارش نشون نداده پس دروغ میگه میخواد خامت کنه اصلا محلش نزار خطتم عوض کن ی زندگی جدید شروع کنه ی زندگی با ارامش انقدر راحت میشی ی کلاس ورزش برو روحیت عوض میشه اینجوری فکرتم درست کار میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    همه ی حرفاتونو قبول دارم , اما وقتی امروز بهش گفتم منو مسخره کردی و اگه مامانت از عشق تو به من مطمءن بود و باور داشت که تو بدون من نمیتونی زندگی کنی هیچوقت به خودش اجازه نمیداد که اون حرفارو بزنه!
    1000 تا قسم خورد و گریه کرد که اینجوری نیست و اشتباه میکنی و مامانم به حرف و نظر من کاری نداره و کار خودشو انجام میده و...
    بهش گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم و این وضع و تحمل کنم , یا ولم کن یا خانواده تو راضی کن که محترمانه بیان جلو وگرنه باید همه چی تموم بشه...
    کلی تو پارک منو زد و گفت آسمون به زمین بیاد نمیذارم ولم کنی.3 تا لگد محکم بهم زد . فکر کردم دیگه پام از چندجا شکست اما شانس آوردم چیزیم نشد.الآن پاهام سیاه و کبوده.نمیتونم از جام تکون بخورم...
    همش تهدید میکنه میگه زنگ میزنم به مامانت میگم حامله شده بودی!اون موقع التماسم میکنه که بیام خواستگاریت!
    اما هیچ مدرکی نداره و نمیتونه ثابت کنه.دیگه نمیذارم غرورمو بیشتر از این خرد کنه.خسته شدم.
    تازه فهمیدم که چه آدم دیوونه ایه!
    ببخشید که رک میگم.درباره ی اون قضیه ام تحقیق کردم و فهمیدم از نوعی نیست که بشه ترمیمش کرد.همچین مرد عاقلی هم پیدا  نمیشه که کسی و با این شرایط قبول کنه.
    تصمیممو گرفتم.میخوام تا آخر عمرم مجرد بمونم. هرچی سرم اومد حقم بود.اگه اینقدر ساده نبودم و انقدر بسته نبودم کارم به اینجا نمیکشید.
    الانم یه مورد خوب پیش اومده که مامانم میگه بگیم 5,6 ماه دیگه که این قضیه تموم شد و فراموشش کردی بگیم بیاد و صحبت کن باهاش و ... اما گفتم من دیگه ازدواج نمیکنم.اینم سرنوشت من بوده دیگه.

    اواخر شهریور به خواست خانواده م دیگه کاملا باهاش کات میکنم و خودمو راحت میکنم.هر کاری میخواد بکنه!
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •