تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دو راهی وحشتناک زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:*NazGol*
آخرین ارسال:*NazGol*
پاسخ ها 29

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

دو راهی وحشتناک

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    اون اول با شخصیت قربانی اومد جلو و ازم خواست که کمکش کنم.گفت دوست دختر قبلیم ولم کرده و تو فقط مثل یه خواهر کمکم کن و دلداریم بده.منم بهش گفته بودم که اهل دوستی نیستم! اونم قبول کرد.منم از سر دلسوزی (همیشه چوب دلمو خوردم) قبول کردم اما ازش قول گرفتم که زود تموم بشه.
    بعد از 2هفته دیدم حالش بهتر شده ... دیدم داره یواش یواش به اسم کوچیک صدام میکنه و اس عاشقانه میفرسته.گفتم خوب مثل اینکه بهتر شدی...نذاشت ادامه بدم, یهو زد زیر گریه که من فقط تورو دارم , تنهام نذار...میخوام باهات ازدواج کنم و دختر پاک مثل تو پیدا نمیکنم و ...
    بگذریم که چقد سر تموم کردن کش و قوس داشتیم و موفق نشدم.هروقت هم که تموم میکردم مامانش میومد خونمون و میگفت درست نیست با پسر عاشق من این کارو بکنین.ما نازنین جون و دوس داریم و عروس خودمونه و...
    3ترم مشروط شده بود و کم مونده بود اخراج بشه. تو درسا کمکش کردم , پروژه شو خودم براش نوشتم و واسه کارای معافیتش از سربازی همراهیش کردم.تو گرفتن گواهینامه ی رانندگی کمکش کردم.بیکار بود براش دنبال کار میگشتم... خلاصه همه جا همراهیش کردم که موفق بشه.
    بعد از اینکه پله پله همه چیو ساختیم مامانش یهو همه چی و خراب کرد.
    تو مدت دوستی نمیذاشت مهمونی و عروسی و خونه ی فامیلا برم.میگفت خوشم نمیاد خواستگار برات پیدا بشه.هرجا میخواستم برم کلی دعوام میکرد و آخرش با دلخوری میرفتم و یواشکی گریه میکردم..بعد از خواستگاری یه خورده آزادم گذاشت.(البته قبل از خواستگاری هم مامانش هر هفته میومد خونمون)

    بعد از اولین جلسه ی خواستگاری (پارسال) بهم گفت بیا خونه مون مامانم خیلی ازش خوشش اومده دلش برات تنگ شده و میخواد باهات حرف بزنه.اولش گفتم نه از مامانت خجالت میکشم.گفت خجالت نداره که!بعد از کلی اصرار رفتم تو ساختمون. دم در آپارتمان دیدم کسی نیست گفتم مامانت که خونه نیست اما دهنمو گرفتو ....
    از ترس اینکه کسی بفهمه حتی نتونستم جیغ بزنم.
    بعدش گفت این کارو کردم که نتونی با کس دیگه ای ازدواج کنی و خیالم راحت بشه که مال خودمی.کلی هم گریه کرد که ببخشمش.اما دیگه کار از کار گذشته بود...
    هم نمیتونستم ازش دل بکنم و هم بدبخت شده بودم.بعدشم که باردار شدم
    اینارو گفتم که کاملا تو جریان باشین و فکر نکنین که دختر بدی بودم!
    من زندگیمو پاش گذاشتم!مامانشم میدونست . اینم جواب خوبیهام. مامانشو هر کس که بهم بدی کرد و واگذار کردم به خدا.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    واقعا ناراحت شدم نازنین خانوم چطور به خودش اجازه داد به شما لگد بزنه مرتیکه بی غیرت خاک تو اون سرش کنن آخه کدوم عاشقی جفتشو اینجور میزنه ؟ای کاش زودتر از اینا متوجه شخصیتش میشدی ولی گذشته ها گذشت اشکال نداره چرا حالا انقدر نا امید هستید خدا بزرگهحالا باید خوشحال باشین که همه چی تموم شده بعدم کسایی هستن که حاظر با ازدواج با کسی مثل شما باشن تعدادشون کمه ولی هستن حالا شما مطمئنی نمیشه ترمیم کرد؟ شرایط سختیه حالا اگه عقد بودین باز شرایط خیلی بهتر بود لا اقل میتونستید امیدتون به مردای مطلقه باشه بهر حال اونها هم آدم ان و مثل شما اشتباه کردن تو انتخابشون ولی چه میشه کرد که خانواده و دهن فامیل و مردم و ... ولی شما آخر سر اگه نتونی ترمیم کنی باید به خانواده بگی پس مطمئنا اونها هم مجبورا با قضیه کنار بیان هر چقدرم براشون سخت باشه پس شما هنوز شانس ازدواج با مردای مطلقه و داری حرفه فامیل و آشنا هم بیخیال اصلا میتونید زیاد صداشو درنیارید تا کسی به اونصورت نفهمه
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    آخه شرایط من جوریه که تو فامیل همه چشمشون به اینه که من با کی ازدواج میکنم . خبر ندارن که چه بلاهای سرم اومده.با مرد مطلقه که پدرو  مادرم تحت هیچ شرایطی قبول نمیکنن.چون خیلی آرزوها برام داشتن بیچاره ها
    در مورد ترمیم هم ببخشید که رک میگم شرمنده.مدل ارتجاعی وقتی آسیب ببینه دیگه با هیچ روشی به حالت اول برنمیگرده.وگرنه پول ترمیم و کنار گذاشته بودم.از وقتی تو اینترنت خوندم کلا دیگه نا امید شدم.
    فقط یک راه برام مونده که با هزار تا کلک و دروغایی که بلد نیستم و دارم بهش فکر میکنم , سر شوهرم کلاه بذارم که در اونصورت "باید" به مامانم کل قضیه رو بگم!منم "نمیتونم" بگم.
    بخاطر این مامانم میفهمه , چون مامانم گفته هروقت عقد کردی فرداش برگه ی سلامت باید بگیریم.منم تازه اینو فهمیدم.اگه قضیه رو ندونه روز معاینه هم مامانم میفهمه هم شوهرم و رسوا میشم.
    اگرم مامانم بدونه اما شوهرم ازم گواهی سلامت بخواد بازم به بن بست میخورم.
    پس میمونه مرد مطلقه که اگه خانوادم سرشون بره قبول نمیکنن.
    پس مجرد موندن تا آخر عمر بهترین کار ممکنه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    وای عزیزم واقعا برات ناراحت شدم چه آدمایی پیدا میشن. مرسی ار بابت راهنماییت ولی من اون پسرو خیلی دوسش دارم چطوری یه جوری باهاش قطع کنم که نره واسه همیشه؟؟؟ در ضمن اون یه بار بغلم کرد بدون اینکه بخوام خوندی؟؟؟ بعد همش میگه برو تا بعد کنکورت تورو خدا بیشتر کمکم کن من تو مدرسه تیزهوشانم باید پزشکی قبول شم. خواهشا جوابتو تو تاپیک خودم بذار
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    عزیزم پیام خصوصی واست فرستادم چکشون کن
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    نازنین جونم
    ببین
    از هر کسی نباید بیشتر از تربیت و شعورش توقع داشته باشی
    ایشون حدشون بیشتر از این نبوده
    فقط یه چیزی
    ایشون علاوه بر شخصیت قربانی دارای شخصیت کنترل گر هم هستند
    بد نیست یه مطالعه درموردش بکنی
    تا کیس های آینده تو از دست ندی

    منم جای تو بودم سختم بود به مامانم بگم
    ولی الان بهتر از آینده است
    که خدایی نکرده شوکه بشه
    وقتی میبرت آزمایش
    مگه اینکه تو راهی پیدا کنی که از زیر بار آزمایش در بری
    وگرنه ...................
    من صدق نجی

    از خدا میخوام که تو رو از این رنجی که در اون افتادی رها کنه
    تواناترین کسیه که بوده و هست و خواهد بودد
    و همه چیز در دست های مهربون خداست
    انشالله درست میشه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'همسفر' pid='19966' dateline='1376758437'
    نازنین جونم
    ببین
    از هر کسی نباید بیشتر از تربیت و شعورش توقع داشته باشی
    ایشون حدشون بیشتر از این نبوده
    فقط یه چیزی
    ایشون علاوه بر شخصیت قربانی دارای شخصیت کنترل گر هم هستند
    بد نیست یه مطالعه درموردش بکنی
    تا کیس های آینده تو از دست ندی

    منم جای تو بودم سختم بود به مامانم بگم
    ولی الان بهتر از آینده است
    که خدایی نکرده شوکه بشه
    وقتی میبرت آزمایش
    مگه اینکه تو راهی پیدا کنی که از زیر بار آزمایش در بری
    وگرنه ...................
    من صدق نجی

    از خدا میخوام که تو رو از این رنجی که در اون افتادی رها کنه
    تواناترین کسیه که بوده و هست و خواهد بودد
    و همه چیز در دست های مهربون خداست
    انشالله درست میشه
    ______________________________
    بابت دلداریتون واقعا ممنونم.باید ببینم در اون صورت شرایط چجوریه...برام دعا کنین که آرامش پیدا کنم و بتونم نامزدمو فراموش کنم و آبروم خدشه دار نشه...
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    ایزدی آواتار ها
    سلام 

    سلام نازنین عزیز از اتفاقی که برات به وجود اومده خیلی متاثر شدم. همه دوستان و مشاورین عزیز حرف هاشون و راهنمایی هاشون خیلی خوب بود. من هم چند نکته رو به مثل خواهرت به شما پیشنهاد می کنم و سایر مسائل تخصصی رو ان شاالله مشاورین عزیز کمکتون خواهند کرد.

    این اتفاق به وجود اومده و کاریش نمیشه کرد و فقط میشه یک تجربه هم برای خودت و هم بقیه که از این ماجرا خبر دارند؛ اما راه جبران هنوز باقیه. 

    آفرین خیلی خوبه که پشت خانوادت هستی. چون خانواده هیچ وقت برای انسان تکرار نمیشن و بهترین دلسوز و دوست ما هستند.

    خانوادش و همچنین خودش به تو ثابت کردند که نمیشه بهشون اطمینان کرد. مطمئنا بعدها هم اگر بخواهی باهاش زندگی کنی تو زندگی تون تحقیرت خواهند کرد. پسری که از حالا به خودش جرأت میده دست رو شما بلند کنه تو زندگی مشترک خیلی بدترش رو انجام میده. و همچنین اگر عشقش واقعی بود برای از دست ندادنت چنین بلایی رو سرت نمی آورد. از همه مهم تر اینکه اون هنوز سنش خیلی پایینه و خام و شاید عشقش از روی وابستگی شدیده . برای همین ممکنه تا چند سال آینده این آتش عشق یا وابستگیش کم یا از بین بره. 

    به نظرم بهترین کار اینه که بسپری به زمان. زمان خیلی چیزها رو حل می کنه.

    بهش بگو باشه من با کس دیگه ای ازدواج نمی کنم اما خواهشا به دلیل رفتارهای خانوادت و خودت چند سالی دور و بر من نگرد. این اطمینان رو بهش بده که به هیچ پسری علاقه مند نیستی.
    گذر زمان کم کم باعث میشه از وابستگیش کم بشه ، خودت هم با قضیه بهتر کنار میای. تصمیم الان شما از روی احساساته، برای همین الان هیچ تصمیم گیری نداشته باش.

    تا سپری شدن این زمان هر چی که باعث آرامشت و فاصله گرفتن از این مسئله میشه رو انجام بده.

    کار خوبی می کنی ، در حال حاضر به ازدواج با فرد دیگه ای فکر نکن چون ممکنه تصمیم درستی نگیری.

    اما حتما به یک پزشک ماما خوب و مطمئن مراجعه کن شاید راهی پیش روت بگذاره. از توی اینترنت نمیشه خوب نتیجه گیری کرد.
    اگر می تونی قضیه بارداری و اتفاقاتی که برات به وجود اومده رو با مادرت درمیون بگذار و ازش خواهش کن به کسی حتی پدرت چیزی نگه و صادقانه از اینکه مقصر نبودی از خودت دفاع کن. اینطوری هم مادرت می تونه بهتر کمکت کنه و هم اینکه خیالت از اینکه بخوان از کس دیگه ای بشنوند راحت تره. می دونم خیلی سخته به خصوص برای مادرت که هزاران آرزو برات داره. اما به نظرم اینکه مادرت بدونه خیلی بهتره. سعی کن به گونه ای بهش کم کم بگی. مطمئنا مادرت از روی خیرخواهی تو کاری که به ضررت باشه انجام نمیده و آبروی دخترش رو حفظ می کنه.

    اصلا به هیچ کدوم از نهدیدهای این آقا گوش نده. اون داره از این مسئله سوء استفاده می کنه. اگه تونستی به مادرت بگی . بهش بگو مادرت خبر داره تا بهونه ای نداشته باشه. اگه می تونی دیگه باهاش قرار بیرون نگذار. الان عقلش خوب کار نمی کنه از روی احساسات یه بلایی ممکنه سرت بیاره. با یک رفتار و گفتار عاقلانه و با سیاست باهاش تا اطلاع ثانوی cut کن

    اون هنوز خیلی بچه است مطمئن باش هنوز بزرگ نشده با گذشت زمان یا بزرگتر و عاقل تر میشه و در صدد جبران میاد سراغت یا فراموش می کنه . در هر صورت اگه فعلا رابطه ادامه پیدا نکنه بهتره. و به نفع هر دوتون.

    سعی کن برای تصمیم گیری بهتر آیندت (در مورد ازدواج و گفتن به همسر آینده، چگونه برطرف کردن و ترمیم جراحات روحی که بهت وارد شده و ...)، حتما با یک مشاور خوب مشورت کنی یا تو این تالار و یا مشاور حضوری. 

    همین طور محکم وایسا و با عزت نفس از خودت دفاع کن و در برابر تهدید ها و تحقیرهای این خانواده بایست و سر خم نکن و اجازه نده بیشتر از این با احساساتت بازی کنند. مثل قبل تو این موقعیت به وجود اومده پشت خانوادت باش. اونها حامی بهتری برات هستند. مطمئن باش اگه باسیاست و عاقلانه پیش بری گذشته رو جبران می کنی که هیچ، آینده خوبی رو هم رقم خواهی زد. تو که هنوز سنی نداری که بخوای خیلی نگران باشی. می تونی جبران کنی

    مراقب احساساتت باش


    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    بابت راهنماییتون ممنونم.حتما به توصیه هاتون عمل میکنم.
    وقتی تهدید میکرد من اصلا کم نیاوردم و گفتم برو بگو.مامانو بابام انقدر بهم اعتماد دارن که هرچی بهشون بگی باور نمیکنن.فقط بهت میخندن!اونم عصبانی شد و گفت حالا میبینی.
    من تا وقتیکه خودش به مامانم حرفی نزنه قضیه رو بهش نمیگم.فقط اگه تو مرحله ی آخر راهی برای فرار از این مسئله نداشته باشم به مامانم میگم.
    راست میگین نباید بگم که کاملا ازش جدا میشم ممکنه کار نامعقولی انجام بده.با زبون خوش باهاش حرف میزنم و ازش میخوام که یه مدتی تنهام بذاره.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •