تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی خاصیت زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:پانته آ 7
آخرین ارسال:پانته آ 7
پاسخ ها 10

بی خاصیت

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    بچه ها من تا یکی دو سال پیش ی آدمی بودم ک اصن ب پسرا توجه نمیکردم ینی اصلا ب پسرا فکرم نمیکردم ولی الان ی جوری شدم نمیدونم خیلی دوس دارم با پسرا حرف بزنم مثه این دخترا ک با پسرا دوستن ......من اصن با پسرعمه و .....حرفم نمیزدم ولی الان خودم میام بهشون پیام میدمو این چیزا ی جورایی گرایش ب سمت پسرا دارم ولی نمیخوام اینطوری باشم دوسدارم خودم باشم خسته شدم دیگه بخدا مامان بابامم زیاد دوس ندارن من ب پسر عمه و.......پیام بدم اگه هم بدم اونا نمیدونن حس میکنم ی آدم خیلی بد شدم از خدا دور شدم   قبنا سرم تو لاک خودم بود ولی الان همش دوسدارم جلب توجه کنم بنظرم دارم بیهوده زندگی میکنم بچه ها کمکم کنید...........البته ی خورده محدودم هستم مثلا بهم اجازه نمیدن برم خونه ی دوستم ک خیلیم خونشون نزدیکه...مثلا هیچوقت بابام باهامون نمیاد بریم مهمونی.....ی جورایی کمبود محبت دارم.کمک کنید خواهش میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز شما چند سالتونه ؟محصل؟

    روابط شما و والدینتون چگونه هست؟

    با دوستان خود چگونه روابطی دارید؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست ِ عزیز!اولین سؤالی که پیش میاد این ِ که شما چند سالتون هست؟!
    دومین سؤال اینکه به چند نفر از پسرهای فامیل sms می زنید و روزانه چند sms رد و بدل می کنید؟!
    تنها مسئله ای که مسبب تمایل به سمت جنس ِ مخالف میشه این ِ که دختر یا پسر از طرف خونواده کم مهری ببینند و فقدان ِ عاطفه رو در وجودشون احساس کنند، یا ممکن ِ کسی ضعف ناشی از احساسات ِ پدر و مادر نداشته باشه، اما برای فرار از تنهایی و با توجه به سنش و غریزه اش و کنجکاویش از ارتباطات ِ بین دخترها و پسرها مایل ِ که به سمت جنس ِ مخالف کشیده بشه به این ارتباط تن بده و این حسُ از این راه تأمین کنه!
    شما گفتید که حتی اجازه ی رفتن به خونه ی دوست صمیمی تون رو هم ندارید؟!
    همین پا پس کشیدن ها، اجازه ندادن به بچه ها و محدود کردنشون در یک چار دیواری باعث میشه نه تنها بچه ها به حقوق خودشون پایبند نباشند و دست از پا خطا نکنند و فقط به خواسته های پدر و مادرشون که به هیچ وجه نباید با جنس مخالفتون رابطه برقرار کنید توجه کنند، بلکه باعث میشه برای فرار از این مشکل و برطرف کردن ِ نیاز عاطفی به سمت ِ جنس ِ مخالف سوق داده بشند.
    اگه به سن مناسبی رسیده باشید خیلی طبیعی ِ، چون فکر کنم این نیاز یک غریزه است که در وجود هر دختر و پسری و هر زن و مردی وجود داره که به سمت هم دیگه گرایش پیدا بکنند. من موافق ارتباطات حتی بین دو جنس نیستم، چون بهتره این جور رابطه ها حتی در خفا و به دور چشم خونواده نباشه و حد و مرزی برای خودمون قائل باشیم. یا اگه هم هست بهتر و درست ترش این ِ که خونواده ها بدونند ولی مخفیانه نباشه!
    اصلاً اگه همچین نیازی در وجود انسان نباشه که به سمت هم کشیده بشند، پس نسل آدمیزادم باید منقرض بشه!
    به نظر من اگه به سؤال دومم جواب بدی، به این نتیجه میرسی که هر روز سعی کنی تعداد پیام هاتُ نسبت به روز گذشته کمتر کنی، البته من مخالف این نیستم که شما ارتباطی خواهرانه با پسر عمه هاتون داشته باشید، ولی مواظب هم باشید که از سر کنجکاوی و همین محدودسازی خونواده ها این ارتباطُ این قدر مستحکم تر نکنید که باعث ایجاد مشکلی بشه!
    خونواده شما گرچه شما رو از این رابطه سرباز می زنند، به خاطر ترسشون از رابطه دختر و پسری هست که باید به اون ها حق داد؛ چون صلاح شما رو میخواند. ولی زیاده روی در این محدودسازی ها و تأمین نکردن محبت، بیشتر به شما ضربه می زنند. نباید انتظار داشته باشیم که در یک گوشه ای بشینیم و هیچ کاری نکنیم، اما صحیح تر این ِ کاری هم انجام میدیم با رضایت همه و درست و به جا باشه!
    همون طوری که گفتم بهتره روزانه از تعداد sms هایی که می زنید کم کنید، بیشتر با دوستان ِ صمیمیتون گرم صحبت بشید و یا اگه اجازه رفتن به خونه دوستتون رو ندارید می تونید از طریق چت با هم در ارتباط باشید. (نه به این منظور که از طریق چت با هر کسی رابطه برقرار کنید، باید حد و حدود خودتونُ به عنوان یک دختر حفظ کنید!)
    شاید خونوادتون درگیر چیزی باشند، ولی جویای این کمبودها باشید. اما به خودتون اجازه ندید که با پسرها وارد رابطه بشید و یا اینکه نیازهای عاطفیتون رو از سمتشون ارضا کنید. شما فکر می کنید که این sms های ساده باعث میشه که اون ها بیشتر به فکر شما باشند، اما در حقیقت چیزی که نشون میده این ِ که اون ها نه تنها حسی ندارند بلکه باعث میشند که با این حسی که از طریق sms به شما وارد می کنند شما رو وابسته تر کنند و شما هم بیشتر تحریک بشید که با پسرها گرم صحبت بشید. به یادم داشته باشید هیچ پسری به اندازه خونوادتون نمی تونند به شما محبت کنند، به حرف های عاشقانه شون گوش نکنید، هیچ جایی امن تر و گرم تر از آغوش خونواده نیست. ولی یک جا نشینید، با خونوادتون صحبت کنید و با مادرتون گرم صحبت بشید؛ بذارید مادرتون حس کنه که اون رو به عنوان یک دوست قبول دارید تا حسش بیشتر بشه و اصلاً به این فکر نکنید که خونوادتون هیچ علاقه ای به شما ندارند. بلکه اون ها بیشتر شما رو دوست دارند و حتماً نباید مرتباً اینُ گوشزد کنند!
    پس راه حل هایی که خودم دادم این ِ که اول هر روز از ارتباطتون کم کنید، یعنی به جای دادن هر sms به خوندن یک کتابی مثل رمان بپردازید، یا با اتصال به اینترنت مطالب مفیدی که اقتضاء سن ِ شماست بخونید و یا تلویزیون تماشا کنید و ...
    دوم اگه موقعیتی برای رفتن به خونه دوست صمیمیتون پیش نمیاد می تونید از راه چت باهاش مصاحبت کنید. (اما توجه کنید که از راه چت نباید به سمت ارتباط های دیگه ای کشیده بشید.)
    درضمن شما گفتید که پدرتون علاقه ای به رفتن به مهمونی با شما نداره؟!
    یک بار که آماده شدید و خواستید به مهمونی برید از پدرتون بخواید که شما رو همراهی کنه، بگید دوست داریم به عنوان بزرگتر با ما باشید، دوست داریم جمع خونوادگیمون در مهمونی جمع باشه و مواردی مثل ِ همین ...
    یا شاید پدرتون آدمی هستند که دوست دارند تنها با خودشون خلوت کنند، که این هم نیاز به تحلیل داره!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام.من 17 سالمه آره محصلم....با والدینم رابطه ای ک بگه صمیمی باشه ندارم با پدرم ک اصلا راحت نیستم ولی با مادرم آره...........با هرکسی هم نمیتونم دوست شم زیاد نمیتونم رابطه برقرار کنم...خواهش میکنم کمک کنین
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    دوست عزیزم  sun از راهنماییاتون خیلی ممنونم.....ولی ما قبلا این مشکلاتو نداشتیم همینکه بابام باهامون مهمونی نمیادو میگم.....حدود 5 سال پیش ی داداشمو از دست دادم ک هفت سالش بود خیلی دوسش داشتیم ازونموقع دیگه بابام بیشتر تنهایی رو دوس داره ولی من از تنهایی خوشم نمیاد من دوسدارم جایی ک میرم با خونواده برم ولی هیشکی باهام نمیاد مگر گاهی وقتا مامانم و شایدم آبجیم....با آبجیم هم اصلا رابطه ی صمیمی ندارم.تازه بابام میگفت آهنگ چرا گوش میدی مگه پسری؟اس ام اس زیاد نمیدم ینی دارم سعی میکنم ک ندم چون بابا مامانم خوششون نمیاد به پسر عمه و خاله و .....اس ام اس بدم ولی من خیلی دوس دارم تو اجتماع باشم ک خونوادم دارن اینو از من میگیرن من اینجوری نمیتونم با دیگران رابطه برقرار کنم در نتیجه هم خجالتی شدم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    متأسفم عزیزم، برادرتون فرزند چندم خونواده بودند؟!
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    فرزند سوم بودن
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    خوب.دیگه.ماله.سنشه.فقط.باید گاه.بشه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوست ِ عزیز اول عذر به دلیل ِ دیر پاسخ دادنم، دوم جواب شما رو همین الان میدم!
    در اولین مرحله وقتی خدایی نکرده عزیزی از دست میره خصوصاً بدترین ضربه رو پدر و مادر متحمل میشند و درک ِ این موضوع براشون غیر قابل باوره و مرتباً مرگشُ انکار می کنند که این موضوع با وجود اینکه شخص ِ از دست رفته مدت خیلی زیادی مقابل دیدشون بوده کاملاً طبیعی ِ و منکر مرگش میشند و فرض می کنند که هنوز وجود داره و این صحنه فقط یک کابوس ِ زود گذر بوده!
    قبول کنید که مرگ ِ فرزندی که مورد علاقه پدر و مادر و حتی خواهر و برادر بوده برای اعضای خونواده قابل پذیرش نیست. شما در زمان ِ مرگ برادرتون 12 ساله بودید و در دوران کودکی به سر می بردید. شاید به عنوان یک خواهر این مرگُ پذیرفتید، ولی به اندازه پدر و مادرتون این دردُ لمس نکردید و همین مسئله باعث شده پدرتون بیشتر در یک مکان تنها به سر ببرند تا در یک جای پر ِ همهمه!
    گفتید که پدرتون دوست داره بیشتر تنهایی بکشه تا در بین ِ جمع حاضر باشه؟!
    شاید این به این دلیل ِ که پدرتون هنوز تو تردیدی گیر کرده،  وقتی که پسرشُ از دست داده هنوز براش تحمل این مسئله ممکن نشده و گوشه گیری رو بیشتر می پسنده تا اینکه با شما در جمع باشه. البته ممکن ِ که دوباره به روال عادی زندگی برگرده، اما پدرتونُ تحت فشار قرار ندید که حتماً باید به اجبار در فُلان مهمانی یا جشنی شرکت کنند. وقتش که رسید و مایل بودند خودشون همراه شما حاضر میشند!
    من فکر می کنم گرچه پدر شما آدم شادی بود و قبلاً با شما همراه می شد ولی با مرگ ِ برادرتون کمتر حضور پیدا میکنه، باید عاملُ در همین مورد جستجو کرد. این مرگ برای پدر و مادرتون با اینکه خیلی وقت ِ گذشته، ولی تلخ تموم شد.
    شاید پدرتون تنهایی رو به عنوان خلوت کردن با خودش بیشتر دوست داره تا اینکه تو یک محیط شلوغ باشه و پر از سر و صدا ...
    درضمن بدونید پذیرش مرگُ نباید با حاضر بودن در یک مکان ِ شاد از یاد برد، باید به درجه ای رسید که قبول کرد با از دست رفتن عزیز باز هم فرصت ِ زندگی هست و میشه با نبودش نفس کشید، اما مهم این ِ که برای انسان قابل درک بشه!

    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    دوست عزیزم sun ولی ما هرچی ب بابام بگیم میگه نه...هرچی ازش بخوایم میگه نه.....خو ما چجوری اینجوری ب پیشرفت برسیم؟جلومونو گرفته...میگه دنیا واس چیه همش مردنه.......فقط باید بخوریمو بخوابیم................دیگه هیچی نباید بکنیم....ولی ما اینچیزارو نمیخوایم..........همش از مرگ میگه و از اون جهانو .............کلا ناامیده............ما خیلی غصه میخوریم پیر شدیم دیگه بخدا...مخصوصا مادرم............
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •