خانم خانه داری 30 ساله (کارشناس مدیریت بازرگانی)هستم که مدت 4 سال است ازدواج کرده ام و یک دختر 2 ساله دارم.همسرم 40 ساله(کاردانی نقشه کشی ساختمان) ودر شرکتی مشغول به کار است.اصلی ترین مشکل من مادر شوهرم  است که باهم در یک خانه زندگی میکنیم.خانه ای تک خوابه 70 متری با مهمانهای شهرستانی چند روزه همسر(سرزده و گا ه و بیگاه) که مشکل بعدیست.متاسفانه مادر شوهرم انسان نرمالی نیست و وابستگی بسیار شدیدی به همسرم دارد.رفتارهای عجیبی از خود نشان میدهد.مثلا وقتی ما نیستیم وسایل خانه (هر چیزی از مواد یخچال و وسایل کار همسرم و وسایل خانه و هر چیزی که ممکن است به هیچ دردش نخورد)به طرز عجیبی گم میشود.اوایل ازدواجم حتی اتفاقات خیلی عجیبی میافتاد که الان جای بیانش نیست.خلاصه کنم بسیار بسیار بددهن کم حوصله بدبین و از نظر بهداشتی بسیار ضعیف و بهانه گیر است واکثر مواقع از روز در حال شکایت از من و به اصطلاح غر زدن است همین باعث شده حتی وقتی در خانه نیست صدایش در گوشم باشد.ناگفته نماند مشکلاتی هم با همسرم دارم که البته قابل اغماض است.مشکلات مربوط به مادر شوهرم باعث شد از همسرم دور شوم و زیاد در پی حل مسائلم با او نباشم.دلیل جدا نشدنمان هم یکی مسئله اقتصادی است(منزل دو واحد)و منزل کاملا جدا هم که مادر شوهرم به هیچ عنوان حاضر به جدایی نیست وتهدید به گدایی و آبروریزی و اینها میکند.هم اینکه چون شهرستان هستیم تنها گذاشتن مادر شوهرم عرفا کار ناپسندی است.خود من هم تمایلی به این کار نداشتم و از این کار احساس گناه میکنم.ولی الان میبینم ادامه زندگیم واقعا مشکل است.به خاطر دخترم نمیتوانم به طلاق فکر کنم از طرفی همسرم را دوست دارم هر چند با گذشت زمان علاقه ام کمتر شده است. از طرفی خانواده خودم از طلاق به شدت گریزانند.همسرم میگوید صبر و تحمل داشته یاشم تا بتواند خانه ای دو واحدی اجاره کند.ولی با شرایط مالی ما  این کار خیلی زیاد طول میکشد.آقای دکتر به شدت نسبت به وجود مادر شوهرم دچار حساسیت شده ام.وجودش حتی بدون هیچ رفتار و حرکتی باعث عذاب و ناراحتی من میشود.شب و روزم با بغض و گریه میگذرد. با روشهای مختلف و توسل به خدا و ائمه سعی کرده ام این حساسیتم را کم کنم چون واقعا در عذابم ولی همه این روشها تنها مدت کوتاهی دوام دارد.نمیتوانم خودم را از فکر مادر شوهرم رها کنم.انگار این زن تمام وجود مرا تسخیر کرده است حتی وقتی نیست فکرش با من است و مثل خوره وجودم را میخورد.از نظر روحی آسیب دیده ام و نمیتوانم باهمسرم رفتاری با عشق و محبت داشته باشم البته ظاهرا خیلی سعی میکنم.به خاطر طولانی شدن مطلب عذر خواهی میکنم .مشتاقانه منتظر پاسخ شما هستم