تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شوهرم بدبینه،زندگیم داره از دست میره! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:rozita5161
آخرین ارسال:rozita5161
پاسخ ها 46

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

شوهرم بدبینه،زندگیم داره از دست میره!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    میدونی راهش چیه؟؟؟؟؟
    صبوری کن
    عزیزم وقتی عصبانیه سکوت کن و جوابی نده
    بعد درست میشه
    کاش مثل حداقل 1 نسل قبل مثل مادران و مادربزرگانمون صبور بودیمو زندگیمونو میکردیم
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'محسن عزیزی' pid='21601' dateline='1377612382'
    سلام

    مسائلی که همسر شما با اونها مواجه هستند، به نظر میرسه ترکیبی از موارد زیر باشه:

    کمبود اعتماد به نفس، سوءظن نسبت به دیگران، عدم توانایی در برقراری ارتباط درست با دیگران

    در تاپیک قبلی که پاک شده، در رابطه با روشهای صحبت کردنتون حین عصبانیت همسر صحبت هایی داشتیم. همچنین در رابطه با زمینه سازهای عصبانیتهای همسرتون و عواملی که منجر به تداوم اون میشه

    روشهای گفته شده رو به شکل گفته شده اجرا کردید؟ چه مدت؟ آیا تاثیرگذار بودند؟

     
    ممنون آقای عزیزی
    بله خیلی سعی کردم به حرفاتون عمل کنم، مثلا موقعی که عصبانیه و هر چی رو میگه، با تندی جواب ندمو بگم من الان حرفی ندارم وقتی اروم شدی حرف میزنیم الان نمیخوام حرفی بزنیم  و..
    این کارا رو کردم ولی اون حرفاشو میزنه و منم به زورم شده مجبور میکنه بشنوم با برخوردو لحن بد!!
    سعی میکنم اعتمادشو جلب کنم، یعنی نشون بدم که برام مهمه  همه کاراش، علاقه مندیاش، همه چی. ولی اون حرف حرف خودشه!!!
    الان که عروسی خواهرمه خوب برا خریدش، چیدن وسایلش میرم کمکشون، نمیدونید چه حرفایی میزنه بهم!! میگه برو کلفتی اونا میگه فقط خونه مامان من میای خسته ای اونجا که میری سر حالی!!! من شب دیر وقت برگشتم، برا اینکه نگه اونجا کار کردی خستگیتو برا من اوردی ، سعی کردم خودمو با انرژی نشون بدم در حالی که خیلی خسته بودم!! اینو میدونید چی تعبیر کرده؟ میگه پیش خونوادت بودی چه سر حال خونه ما میای فقط اخ و اوخ میکنی!!! آره همون شب شناختمت!!!!!!!!!!! میبینید چقدر بدبینه!!!
    نمیدونم دیگه چه کار کنم؟؟؟
    یه حرفای بهم میزنه که به خدا تو ذهن خودمم از فکر کردن بهش خجالت میکشم.
    کفره ولی نا امید شدم از این زندگیییی!!!
    الان انقدر گستاخ شده میگه اره پاشو برو خونه بابات!!!
    دیوونه میشم از این حرفا. هیچ راهی ندارم تو رو خدا کمکم کنید!!
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ghalbe laleh' pid='21613' dateline='1377618484'
    میدونی راهش چیه؟؟؟؟؟
    صبوری کن
    عزیزم وقتی عصبانیه سکوت کن و جوابی نده
    بعد درست میشه
    کاش مثل حداقل 1 نسل قبل مثل مادران و مادربزرگانمون صبور بودیمو زندگیمونو میکردیم
     

     
    مرسی عزیزم!!
    این کلمه که میگی خیلی حرفا توش داره!! از پس هر کسیم بر نمیاد.
    ولی من انقد از روز اول مشکل داشتمو صبوری کردم و سعی کردم که کم اوردم، حسابی کم آوردم........
    کاش انقدر که شما راحت میگی صبوری به همون راحتی هم بود. وقتی تو شرایط قرار بگیری متوجه میشی که چقدر سخته. من حاضر بودم صبوری کنم و همه چی حل شه ولی فقط صبر مشکلاتو حل نمیکنه.این صبر داره به قیمت از دست دادن سلامتیم تموم میشه.....
    بازم ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    رزیتا خانم، اگر خاطرتون باشه، گفته بودیم که ظاهرا همسرتون یک سری پیش فرضها در رابطه با شما و خانواده تون در ذهنشون شکل گرفته. خب، درسته که ایشون پیش زمینه برداشت بد رو احتمالا داشتند، اما یک سری رفتارهایی هم از جانب شما یا خانواده تون صورت گرفته که به این مساله دامن زده(منتظر نیستم که بهم پاسخ بدید: باور کنید چیزی نیست و اینها همه ناشی از بدبینی اونه!).

    الان هم که مساله رو مجددا خواندم، متوجه شدم که هنوز هم این پیشفرضها به قوت خود باقی هستند:

    1. اینکه شما خانواده خودتون رو به خانواده همسرتون و بلکه همسر ترجیح می دهید.

    2. خانواده شما قصد دخالت در زندگی شما رو دارند و احتمالا همسرتون رو بی عرضه فرض می کنند.

    3. شما برای همسرتون یا حرفهاش ارزش چندانی قائل نیستید.

    اینها سه پیشفرضی هستند که میشه از صحبتهای شما و همسرتون استنباط کرد که در ذهن همسر شما شکل گرفته اند.

    ممکنه همسرتون به دلیل اعتماد به نفس کم، بسیاری از صحبتها رو اشتباه برداشت کنند، اما باید دقت کنید که شما نباید به این مساله دامن بزنید.

    مثلا:

    در مهمانی نشسته اید و همسرتون ساعت دو و نیم به شما پیامک میده که ساعت یازده پاشیم و بریم. این حرف همسرتون موردپسند شما واقع نمیشه و شما بنا به دلایل خودتون(مثل اینکه مهمانی هست و همه دیرتر پامیشن، یا اینکه مثلا زشته و ممکنه بپرسن اینا کجا میرن، یا اینکه تمایل دارید نزد خانواده تون بمونید)، مثلا ساعت یازده و نیم بلند میشید و این منجر به رنجش همسر شما میشه

    خب، اگر شما با این آگاهی که همسرتون پیش فرض ذهنی شماره یک رو داره، این مساله رو بنگیرید، متوجه می شید که چطور همین نافرمانی به ظاهر کوچک(نیم ساعته) چقدر میتونه به این پیشفرض دامن بزنه و منجر به دعواهای بعدی بشه. و حتی منجر به بهانه گیری های بعدی برای نیامدن به منزل اقوام شما

    قرار بر این بود که شما با شناختن این پیشفرضها(هرچند که غلط هم باشند)، و با عمل کردن در جهتِ وارونه ی این پیشفرضها، به مرور زمان ذهنیت همسرتون رو مثبت کنید.

    این یک نمونه ساده بود. اگر شما سختی گوش کردن به حرف همسر رو به جان می خریدید، مطمئنا پس از مهمانی در معرض اتهامات ایشون و دعواها قرار نمی گرفتید.

    در رابطه با پیشفرض شماره دوم، و به خصوص در شرایط فعلی، ممکنه دو پیشفرض ذهنی همسرتون با هم ترکیب بشه و مشکل رو بیشتر کنه. یکی این پیشفرض که شما اهمیت بیشتری به خانواده خود میدید تا همسر و خانواده همسر؛ و دیگری احتمالا این پیشفرض که خانواده برای دختر دیگر و باجناق همسرتون سرمایه گذاری بیشتری می کنند. اگر این دو ترکیب بشه، ممکنه اوضاع رو بدتر هم بکنه. بنابراین، لازمه که در چنین شرایطی، سعی کنید برخلاف پیشفرضهای ذهنی همسرتون گاهی اقدامات عملی موثری انجام بدید. به طور مثال، اگر یک روز در منزل خانواده همسرتون هستید، به قدری صبر کنید که خود همسرتون به شما بگن که پاشیم بریم خونه. به هیچوجه شما در این زمینه پیشقدم نشید. در مقابل، اگر روزی خونه خودتون هستید و برای جشن عروسی خواهرتون کمک می کنید، و همسرتون از شما میخواد که به منزل برگردید، بدون بهانه گیری فقط حرفش رو گوش بدید. نگران نباشید. اگر حرف مردتون رو گوش بدید، تدریجا او هم با شما همکاری خواهد کرد.

    در رابطه با پیشفرض دخالت خانواده شما در زندگی تون، به نظرم این بستگی به نوع نظر خانواده شما هم داره. مثلا ممکنه نظری بدن که همسرتون از این نظر برداشت بی عرضگی بکنه! در چنین شرایطی، اقدامی که از جانب خود شما میتونه کمک کننده باشه یکی اینه که نظر همسرتون رو بپرسید و این نظر رو ارجح بدانید و دیگری اینکه زمانی که همسرتون دارن در این باره با ناراحتی صحبت می کنند، شما از خانواده یا نظرشون دفاع نکنید. صرفا با یک هم حسی با همسرتون، ابتدا ایشون رو درک کنید؛ و سپس به همسرتون پیامی که حاکی از همدلی باشه بدید: مثلا بگید اگر اینطور فکرکردی، حتما خیلی اذیت شدی. بعدتر و مثلا در روز بعدش به همسرتون بگید که من راجع به این فکر کردم، ولی به نظرم اونها قصدشون این نبوده. حالا هم هر نظری که خودمون دوتایی بگیریم رو عملی می کنیم. اینطوری در مقابل پیشفرضهای غلط ذهنی همسرتون، به شکل وارونه عمل کنید.

    ببینید، این پیشفرضها زمان میبره تا اصلاح بشن. اما نقش شما واقعا پررنگ هست. شما میتونید با اقدامات درست و به جا، جلوی تداوم این مفروضات رو بگیرید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    سلام عزیزم. باورت نمیشه اگه بگم شوهر منم دقیقا همینطوریه منم دارم دیوونه میشم کاملا درکت میکنم.
    نمیدونم چه طوری فایل تایپیکمو بذارم ( دودلی داره دیوونم میکنه. جدا شم یا تحمل کنم) . بخونش تا ببینی چقدر میفهممت. عزیزم با همه ی تلاشی که من تو این 6 سال کردم شوهرم تغییری نکرده ( البته چون شوهرم خودش باور نداره که برداشتاش اشتباهه و فک میکنه من مشکل دارم) . امیدوارم خدا خودش بهمون کمک کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    البته عزیزم هیچ مشکلی بدون راه حل نیس آدما شاید ظاهرا شبیه هم باشند ولی خیلی از خصوصیاتشون با هم متفاوته شایر راههایی که روی شوهر من اثر نداشته روی شوهر شما موثر باشه . پس به هیچ عنوان ناامید نشو و دستورالعمل هایی که مشاوران گفتن رو خوب انجام بده. برات دعا میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    نرگس آواتار ها
    سلام من مشاور نیستم ......
    مبینا و رزیتا جان میدونم که شرایطتون سخته شاید وقتی تایپ می کنین گریه کنین ویا تو مراحلی اصلا دست از کار بکشین و اشک بریزین
    این شرایط خیلی سخته این که از تمام حرفات بد برداشت شه از اینکه اونجویری که اتفاق میافته برداشت بد شه این که هر توهینی بشه توهم فرض شه و خیلی چیزای دیگه که همش فقط شاهدتون خداست ولا غیر  منم خیلی وقت ها اسیر سوءتفاهم شوهرم بودم منم اگر حرفی خانوادم میزد برداشت منفعت آمیزی ازش میشد میبینین که 14 سال زندگی کردم و الان خیلی بهترم  من وقتی دخترم 9 ماهه بود می خواستم با دخترم از همسرم فرار کنم حتی از خانوادم که بهشون خیلی وابسته بودم  ولی همین دو دلی جدا شدن از فرزندم  مانعم شد و الان میبینم خیلی خوب شد که چنین کاری رو نکردم  این روزای سخت میگذزه میدونین به چی فکر می کنم که شاید اگه منم دو دلیم رو کنار میزاشتم و به همسرم بیشتر اعتماد میکردم  و به این فکر میکردم که همه فقط نظر خودشونو دارن  فقط به این فکر می کنن که چی کار خودشون نکردن منم همون کار رو بکنم انقده سختی نمیکشیدم این که من و همسرم برای همه میمونیم و بقیه فامیلن فقط فامیلی محترم احترامشون تا حد 1000سر جاش ولی زندگی من مال منه نه مال اوناد من تصمیم گیرندم نه اونا الان چند سالیه این رویه رو گرفتم و حتی همسرم هم یاد گرفت که درست فکر کنه که من  جزئی از اونم نه یه نسبت فامیلی به نام همسر  الان میگم و همیشه هم میگم این خانم ها هستند که ستون اصلی زندگین  و با درایت میتونن زندگیشونو از بن بست در بیارن  صبر بعد از سلامتی بزرگترین نعمتیه که خدا به بنده هاش میده  پس ازش استفاده کن
    رزیتا جان با اینکه نمیگی ولی من حس می کنم  تو یه لحظه اسیر وسوسه شیطان شدی (چون من معتقدم شیطان از خوشبختی آدم ها بیزلره و وسوسه طلاق بی مورد رو به دل اونا میندازه)و هدیه های همسرت رو با وجود این که می دونستی همسرت خیلی ناراحت میشه  پس فرستادی یه مقدار بهش حق بده ،فقط زبونی ازش معذرت خواهی نکن  فکر کن ببین اگه جای اون بودی چه کار میکرد می بخشیدیش ، اگه   سبد گل براش بفرستی  یا من همسرت رو نمیشناسم ولی از حق طلاق که بهت دادن بر نگرد چون هم خودت حس بدی پیدا می کنی هم نمیدونم شاید اونا برداشت دیگه ای بکنن  به هر حال اعتماد همسرت رو برگردون بهش بگو که فقط اون داری و هیچ کس براتون باقی نمی مونه حتی بچه هایی که شاید در آینده داشته باشین
    خودتم باور کن که اول و آخر این زندگی شما دونفرین همه سر زندگی خودشونن خودتون برای خودتون تصمیم بگیرین نه اطرافیان
    خیلی حرف زدم ببخشید
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    نرگس عزیز
    شوهر شما هم تا این حد بدبینی داشتن و بهتر شدن؟
    ولی من با وجود تمام تلاشهایی که کردم و میکنم شوهرم بهتر که نشده هیچ بدترم شده. اینجور رفتارا، آدمو حسابی بهم میریزه یه جورایی که احساس می کنی دیگه خودت نیستی نمیتونی احساس واقعیتو نشون بدی.بعد یه مدت وافعا خسته میشی و از خودت بدت می آد.
    شوهر من سر مسائل خیلی بیخودی گیر میده. مثلا وقتی خواهرم صدام بزنه و بگم جان، تا دو روز بعدش دعوا داریم که چرا به خواهرت میگی جان. اون به من دیر سلام میکنه.
    یا چرا داداشت سر سفره ازت آب خواسته سریع بهش دادی  درحالیکه اون با من سرسنگین رفتار میکنه.
    یا چرا تو بیشتر از خواهرت به مامانت کمک میکنی ( در حالیکه اصلا اینطور نیس) همش میگه من چقد اشتباه کردم دختر بزرگ ازدواج کردم دخترای بزرگ همینجورین خودشونو فدای همه میکنن
    درحالیکه پیش اونا خیلی بهشون احترام میذاره و جوری رفتار میکنه که انگار خیلیم دوسشون داره ولی غرغراش سر منه
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    ممنون از همه
    شری قبلم سعی کردم ولی
    چشم ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    سلام آقای عزیزی دوستای عزیزم
    من تمام سعیمو میکنم که به حرفایی کع گفتیدو عمل کنم امااااااااااا......................
    خیلی اوقات به من ربطی نداره، یعنی به رفتار من ربطی نداره.........
    بعد عروسی خواهرم اومده تو ماشین میگه این اینطوری کرد ، اون اونطوری کرد!!!
    چرا همه نیومدن به خونواده من خوش امد بگن!!!!
    چرا دامادتون اینطوریه، چرا باباش اینطوری کرد به خداااااااااا عروسی رو کوفتم کرد!!
    چه کار کنم آخهههههههههه!!! 
    خسته شدم ازش .....
    دیروزم یه دعوای خیلیییییییییییییی بد داشتیم دیگه هر چی که خواست گفت بهم!!!
    بدم میاد از همشون!!
    به خدا افسردگی گرفتم!!!
    به نظرتون اینجایی که من هستم آخر راه نیست؟؟
    تمومش کنم؟؟؟
    اونم نقطه ضعف من اومده دستش، میدونه به خاطر ناراحتی خونوادم ازش جدا نمیشم حتی اگه خودم خیلی اذیت شم!!! نمیدونید چه حرفا میزنه و چه کارا میکنه!!!
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •