تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اشتباه کردم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nazanin1300
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 10

اشتباه کردم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من چند سال پیش نامزد داشتم و خیلی همو دوست داشتیم تا اینکه به خاطر مسائل درسی نتونستیم ازدواج کنیم و بعد کم کم رابطمون سرد شد و مشکل پیدا کردیم ولی من همیشه یادشو در ذهنم نگه میداشتم تا خیلی سرد نشم بعد مشکلامون سر این بود که اون پسر عاقلی نبود اصلا حقوقشو پس انداز نمیکرد به فکر آینده نبود و همش میگفت خدا بزرگه و و شما عقلت توی چشمته و قانع نیستی من واقعا ازش چیزی نمیخواستم فقط میخواستم پس انداز کنه واسه رهن خونه تا بعد مشکلی واسش پیش نیاد حتی من بهش گفتم مراسم عقد و عروسی نمیگیریم و خرید نمیریم شما فقط پس انداز کن تا بعد بتونیم زندگی خوبی داشته باشیم ولی بی فایده بود من همش عذاب میکشیدم ی مشکل دیگه داشتم اینکه اکثر اطرافیان میگفتن معتاده و ما دیدیم که مصرف کرده و من از بس اعتماد داشتم باورم نمیشد که اونا راست بگن فکر میکردم اونا روی دشمنی حرفی میزنن بعد از چند وقت نامزدیمون بابای نامزدم بهم گفت که پسر من معتاده و ی همسر فاحشه میخواد تا واسش پول در بیاره منم خیلی زجر کشیدم و جدا شدم و فهمیدم که جایگاهی توی اون خانواده ندارم بعد اشتباه دیگه ای کردم اینکه با ی پسر آشنا شدم اونم فقط در حد مسائل درسی ولی کم کم رابطمون بیشتر شد و من بهش وابسته شدم اونم بعد که دید وابسته شدم شروع کرد بگه من تو را نمیخوام و از این جور حرفا بعد من بهش گفتم که قصدم ازدواج نیست و نترسه ولی باهام بیرون نمیومد وقتی کارش گیر بود باهام تماس میگرفت و حتی اگه پول قرض میخواست از من میگرفت ولی خودش واسم هیچ کاری نمیکرد من تحمل میکردم میگفتم خودش متوجه میشه که من چقدر واسش فایده دارم و خوب میشه ولی بازم بی فایده بود تا اینکه شروع کردم به اعتراض کردن که چرا هیچ وقت تولدم یادت نیست چرا چند روز تماس نگیرم تماس نمیگیری تازه با اعتراضام دعوامون شد و الان 1 ساله که همش جنگ و دعوا داریم که چرا بهم محبت نکرده چون الان مثل ی عقده ای شدم حتی از بد رفتاریاش باعث شد با چت با ی پسر دوست بشم ولی ادامه ندادم و الان حتی قلبم درد میکنه از بس حرص خوردم ولی اون میگه من حرفات نمیفههم وقتی تماس بگیرم پیله بشم داد میزنه بعد بهم میگه من میترسم تو را بگیرم واسه همین بهت محبت نکردم اینقدر گریه میکنم و باهاش حرف میزنم اصلا فایده نداره و خیلی بی رحمه من دوست دارم ازش جدا بشم ولی به شدت بهش وابسته شدم نمیدونم باید چکار کنم ؟الانم واسه این ناراحتم که چرا تو زندگیم کسی نداشتم چرا نامزدم در حقم بد کرد دوست پسرمم اذیتم کرد چرا ؟چرا من ؟به دوستم که میگم میخوام جدا بشم میگه باشه بعد 4 روز بعد دوباره تماس میگیره و اعصاب منو خورد میکنه میگم تموم شد چرا ول نمیکنی میگه میخوام جبران کنم ولی بازم همونه که هست و من خیلی زجر میکشم اصلا دلم نمیخواد باهاش باشم ولی وقتی تماس میگیره دلم میسوزه بازم اشتباهم تکرار میکنم الان باهاش قهر کردم واسش شرط گذاشتم اگه منو میخواد باید ی عروسک دیدم 250 هزار تومن واسم بخره ولی میدونم نمیخره ولی ممکنه تماس بگیره و بگه توقعت بالاست و ی عروسک کوچیک میخرم ولی من اصلا نمیخوام باهاش ادامه بدم عروسک گفتم تا نخره و من تمومش کنم میدونمم هیچوقت نمیخره اصلا من واسش ارزشی ندارم که بخواد واسم خرج کنه /حالا مشکل من اینجاست به شدت افسرده شدم و نا امید میگم نکنه همه مردا اینقدر بدن ؟احساسم نابود شده دیگه هیچ کس دوست ندارم و از پسرا سرد شدم (البته به دوست پسرم وابسته ام واگرنه ازش نفرت پیدا کردم )نمیدونمم باید چکار کنم هر شب چند ساعت گریه میکنم از اینکه تنهام و چکار کردم و چی شد چرا تو زندگیم کسی منو دوست نداره تا واسم تلاش کنه و همش گریه میکنم .ولی دوست پسرمم باعث شد احساسم بمیره چون همش میگفت تو را نمیخوام خیلی زجرم داد تازه بهش که تماس میگرفتم بهش گفتم چوب خدا صدا نداره و چوبشو میخوری در حقم بد کردی تازه بهش بر میخوره و داد میزنه ولی میگه قبول دارم ولی ببخش چون میترسیدم باهات ازدواج کنم .باید چکار کنم تا دیگه واسم تموم بشه و بهش فکر نکنم /چطور نامزد قبلیم فراموش کنم با آزار و اذیتاش ؟چکار کنم تا آرامشم برگرده ؟ممنون میشم بهم کمک کنید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    میخوای به آرامش برسی یکبار نوشته هاتونو از اول بخونید آخه شما چند سالتونه که ازش خواستید براتون عروسک بخره؟ عجیب بخدا شما خودت دارییک رابطه یک طرفه و کشش میدی و الکی بهونه میاری باید کات کنی بره هیچ چیز خاصی تو این رابطه نیست فقط شما عذاب میکشی میبخشید رک حرف زدم ولی بعضی حرفاتون واقعا.....
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام عزیزم
    اول بگو چند سالته هم خودت هم اون 2 تا آقا ؟
    کجا باهاشون آشنا شدی ؟
    در مورد مواردی که گفتی باید اول به خودت فکر کنی برای خودت عزت نفس قائل بشی و به هر حقارتی از طرف مردای سو استفاده گر تن ندی و دلت برای هیچ کس جز خودت نسوزه
    اشتباه اول تو این بود که برای فراموش کردن نامزدت سعی کردی با فرد دیگری ارتباط برقرار کنی در صورتی که اشتباه بود و باعث شد از این انتخاب دوباره ضربه بخوری وقتی ایمان داری آدمه اشتباهی رو انتخاب کردی و می دونی دوستش نداری و فقط وابسته ای فقط لازمه که یک تصمیم جدی برای خودت بگیری و از هر تماسی با اون شخص دوری کنی حتی اگه لازمه باید خودتو زندانی کنی تا این عادت و وابستکی از خونت بیرون بره و دوم اینکه سعی نکنی کسی رو جایگزین کنی چون یک اشتباه رو نمی شه با یک اشتباه دیگه فراموش کرد سعی کن برای آیندت زندگی ایدآل مرد ایدآلت رو تصویر سازی کنی و راهی هایی رو انتخاب کنی که تو رو به این اهداف نزدیکتر کنه
    برای جدا شدن و ترک این دوستی نیاز به بهانه نیست که شما خرید یک عروسک رو بهانه می کنید فقط لازمه که یکم برای چیزی که هستی ارزش قائل بشی اون وقت خود به خود تصمیم درست را خواهی گرفت ارزش تو خیلی بیشتر از یک پسر معتاد و یا یک مردی هست که به تو راحت بگه دوستت ندارم اصلا نباید به کسی اجازه بدی این رفتار رو با تو داشته باشه
    ایشالا درست تصمیم بگیری و از نو شروع کردن رو تجربه کنی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    من یه دختره 14 ساله هستم که از 12 سالگی مسیرم برای دست یافتن به اینترنت باز شد و با اعتماد پد و مادر عزیزم تو این دنیای مجازی باری دیگر متولد شدم.
    اوایل قصدی به عنوان چت نداشتم اما بعد ها وارد چت شدم و عاشق یه پسر...با ایشون رابطم تموم شد ولی دوسش داشتم و دارم...ولی در همین اوضاع که بودم یه آقایی که قبلا بهش میگفتم داداش منو با حرفای زیباش خام کرد و باعث شد که پیشنهاد دوستی ایشون رو کهخ میگفتن در انتها به ازدواج ختم میشه رو پذیرفتم...مدتی کوتاهی که گذشت به دلیل اختلافی که بینمون به خاطر معشوق قبلی من پیش اومد باعث شد که این آقا تهدید هاشونو شروع کنن به این صورت که اگر بخوام با این آقا تموم کنم این رابطه رو به پدرم زنگ میزنن و در جریان میزارن...
    من واقعا از ترس و اضطرابی که سر تا پای وجودمو درگیر خودش کرده میترسم...از این میترسم پدرم چیزی بفهمه...از جانب دیگر هم اینکه من از این آقا متنفرم و حرف زدن باهاش برام عذاب آوره..حتی کارم به بیمارستان هم کشیده شده از شدت استرس و ترس از این آقا...
    لطفا راه حلی پیش روم بزارید...ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام عزیزم
    باید بگم کار درستی کردی که تصمیم گرفتی به خودت کمک کنی سن 14 سالگی برای درگیر شدن با این مسائل خیلی سن کمی است و باید سعی کنی شرایط رو مطابق با سن و گذر زمان تنظیم کنی و این یکی از بزرگترین مهارتهای هر انسان بالغی است . از اونجایی که خیلی جلو تر از سنی که باید در این سرایط قرار داری پس باید سعی کنی توان خودت رو افزایش بدی و قوی باشی
    سعی کن از امروز  که تصمیم گرفتی به خودت کمک کنین این راه رو ادامه بدی ، سن تو حساسترین سن برای شکل گیری شخصیت مطلوب خودت در آینده است . اگر امروز این فرصت رو برای تغغیر مسیر و خودسازی خودت از دست بدی در آینده اگر به گذشتت به خودت و چیزی که هستی و می شی نگاه کنی احساس رضایت نخواهی داشت .
    سعی کن با درایت و با توجه به دیدگاه والدینت این موضوع رو مطرح کنی حتما تورو در این سن درک می کنن و از خطای تو می گذرن شاید در اول کمی سختگیرانه برخورد کنن ولی سعی کن اعتماد آنهارو مجدد جلب کنی تو مسیر زیادی در پیش داری همه ما این دوران رو گذروندیم و این عشقهارو تجروبه کردیم و وقتی الان بهش فکر می کنیم می خندیم
    سن تو نمی تونه مرد ایدآل رو برای یه زندگی ابدی تشخیص بده انتخابهای تو در سن 14 سالگی به طور قطع با انتخابهای دوره 18 - 22 -25 -30 و... فرق خواهد کرد زمانی کسی رو دوست داری و در زمان دیگه ازش متنفری پس باید مطمئن باشی خواست و نیاز تو با رشد سنت رشد می کنه و تغییر میکنه تا به یک ثبات برسه الان برای انتخاب مرد زندگیت اصلا تصمیم نگیر سعی کن از موضع قدرت با طرف مقابلت برخورد کنی و بهش بگو که اصلا دیگه ازش نمی ترسی چون یک انسان بالغ هستی و خودت جلو تر همه مسائل رو به پدرت گفتی و تمام عواقب اشتباهت رو پذیرفتی . اون پسر هیچ وقت به پدر تو زنگ نمیزنه با این گفته ها از ترس تو به نفع خودش استفاده می کنه چون خودش خوب می دون اگه بیاد به پدرت بگه من مزاحم دختر شما شدم اولین سیلی از پدرت نصیب اون میشه و خود ِ اون پسر از والدین تو می ترسه اجازه نده تهدیدت بکنه و سعی کن اگر از این ماجرا خلاص شد ی با درایت دوستای بهتری انتخاب کنی و مسیر زندگیت رو به فکر بیشتری انتخاب کنی تا در آینده با نگاه به گذشته  از خودت احساس رضایت داشته باشی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام صدف جان
    منم کاملا با نظر دوستمون موافقم،بهتر خودت به خانوادت بگی و از اونا کمک بخوای مطمین باش هیچکس به اندازه اونا نمی تونن کمکت کنن از چیزی هم نترس ممکنه اولش به خاطر اشتباهت ازت دلگیر بشن ولی ی مدت کوتاه اینطور خواهد بود و بعدش همه چیز درست میشه  اگه خانوادت از خودت بشنون خیلی بهتر و مطمین می شن که به اشتباه خودت پی بردی ،اجازه نده یکی به راحتی از احساساتت سواستفاده کنه هر چه زودتر جلو اون آقا وایستا اشتباه منو تکرار نکن از هیچی نترس اون آقا هیچ کاری نمی کنه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ممنون از کمکتون
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'nazanin1300' pid='18041' dateline='1375701343'
    سلام من چند سال پیش نامزد داشتم و خیلی همو دوست داشتیم تا اینکه به خاطر مسائل درسی نتونستیم ازدواج کنیم و بعد کم کم رابطمون سرد شد و مشکل پیدا کردیم ولی من همیشه یادشو در ذهنم نگه میداشتم تا خیلی سرد نشم بعد مشکلامون سر این بود که اون پسر عاقلی نبود اصلا حقوقشو پس انداز نمیکرد به فکر آینده نبود و همش میگفت خدا بزرگه و و شما عقلت توی چشمته و قانع نیستی من واقعا ازش چیزی نمیخواستم فقط میخواستم پس انداز کنه واسه رهن خونه تا بعد مشکلی واسش پیش نیاد حتی من بهش گفتم مراسم عقد و عروسی نمیگیریم و خرید نمیریم شما فقط پس انداز کن تا بعد بتونیم زندگی خوبی داشته باشیم ولی بی فایده بود من همش عذاب میکشیدم ی مشکل دیگه داشتم اینکه اکثر اطرافیان میگفتن معتاده و ما دیدیم که مصرف کرده و من از بس اعتماد داشتم باورم نمیشد که اونا راست بگن فکر میکردم اونا روی دشمنی حرفی میزنن بعد از چند وقت نامزدیمون بابای نامزدم بهم گفت که پسر من معتاده و ی همسر فاحشه میخواد تا واسش پول در بیاره منم خیلی زجر کشیدم و جدا شدم و فهمیدم که جایگاهی توی اون خانواده ندارم بعد اشتباه دیگه ای کردم اینکه با ی پسر آشنا شدم اونم فقط در حد مسائل درسی ولی کم کم رابطمون بیشتر شد و من بهش وابسته شدم اونم بعد که دید وابسته شدم شروع کرد بگه من تو را نمیخوام و از این جور حرفا بعد من بهش گفتم که قصدم ازدواج نیست و نترسه ولی باهام بیرون نمیومد وقتی کارش گیر بود باهام تماس میگرفت و حتی اگه پول قرض میخواست از من میگرفت ولی خودش واسم هیچ کاری نمیکرد من تحمل میکردم میگفتم خودش متوجه میشه که من چقدر واسش فایده دارم و خوب میشه ولی بازم بی فایده بود تا اینکه شروع کردم به اعتراض کردن که چرا هیچ وقت تولدم یادت نیست چرا چند روز تماس نگیرم تماس نمیگیری تازه با اعتراضام دعوامون شد و الان 1 ساله که همش جنگ و دعوا داریم که چرا بهم محبت نکرده چون الان مثل ی عقده ای شدم حتی از بد رفتاریاش باعث شد با چت با ی پسر دوست بشم ولی ادامه ندادم و الان حتی قلبم درد میکنه از بس حرص خوردم ولی اون میگه من حرفات نمیفههم وقتی تماس بگیرم پیله بشم داد میزنه بعد بهم میگه من میترسم تو را بگیرم واسه همین بهت محبت نکردم اینقدر گریه میکنم و باهاش حرف میزنم اصلا فایده نداره و خیلی بی رحمه من دوست دارم ازش جدا بشم ولی به شدت بهش وابسته شدم نمیدونم باید چکار کنم ؟الانم واسه این ناراحتم که چرا تو زندگیم کسی نداشتم چرا نامزدم در حقم بد کرد دوست پسرمم اذیتم کرد چرا ؟چرا من ؟به دوستم که میگم میخوام جدا بشم میگه باشه بعد 4 روز بعد دوباره تماس میگیره و اعصاب منو خورد میکنه میگم تموم شد چرا ول نمیکنی میگه میخوام جبران کنم ولی بازم همونه که هست و من خیلی زجر میکشم اصلا دلم نمیخواد باهاش باشم ولی وقتی تماس میگیره دلم میسوزه بازم اشتباهم تکرار میکنم الان باهاش قهر کردم واسش شرط گذاشتم اگه منو میخواد باید ی عروسک دیدم 250 هزار تومن واسم بخره ولی میدونم نمیخره ولی ممکنه تماس بگیره و بگه توقعت بالاست و ی عروسک کوچیک میخرم ولی من اصلا نمیخوام باهاش ادامه بدم عروسک گفتم تا نخره و من تمومش کنم میدونمم هیچوقت نمیخره اصلا من واسش ارزشی ندارم که بخواد واسم خرج کنه /حالا مشکل من اینجاست به شدت افسرده شدم و نا امید میگم نکنه همه مردا اینقدر بدن ؟احساسم نابود شده دیگه هیچ کس دوست ندارم و از پسرا سرد شدم (البته به دوست پسرم وابسته ام واگرنه ازش نفرت پیدا کردم )نمیدونمم باید چکار کنم هر شب چند ساعت گریه میکنم از اینکه تنهام و چکار کردم و چی شد چرا تو زندگیم کسی منو دوست نداره تا واسم تلاش کنه و همش گریه میکنم .ولی دوست پسرمم باعث شد احساسم بمیره چون همش میگفت تو را نمیخوام خیلی زجرم داد تازه بهش که تماس میگرفتم بهش گفتم چوب خدا صدا نداره و چوبشو میخوری در حقم بد کردی تازه بهش بر میخوره و داد میزنه ولی میگه قبول دارم ولی ببخش چون میترسیدم باهات ازدواج کنم .باید چکار کنم تا دیگه واسم تموم بشه و بهش فکر نکنم /چطور نامزد قبلیم فراموش کنم با آزار و اذیتاش ؟چکار کنم تا آرامشم برگرده ؟ممنون میشم بهم کمک کنید


    سلام
    دوست عزیز چند سالته ؟
    چرا بادوست پسر پیدا کردن سعی کردی نامزدتو فراموش کنی؟
    شغلت چیه؟
    با چیا اوقاتتوشاد میکنی؟
    عروسک خریدن آیا بهانه ای برای کسب محبت و عشق هست؟
    این سوالو جواب بده آیا میخوای مستقل بشی و فارغ از وابستگی یا اینکه میخوای بعد از جدا شدن از ایشون به فکر کس دیگری و سواستفاده باشی؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلاممن 22 سالمهمن نخواستم دوست پسر پیدا کنم واسه فراموش کردن نامزدم چون دانشجو بودم پسره بهم گفت واسه مسائل درسی ازت کمک بگیرم که ادامه پیدا کرد
    من در حال حاضر دارم واسه ارشد آماده میشم و شغل ندارم بیکارم
    با هیچی شاد نمیشم شاید رانندگی یکم ذوق کنم ولی به شدت افسرده شدم و همش پریشانم و خوشحال نیستم اصلاعروسک خریدن کسب محبت و عشق نیست فقط بهانه ام بود چون میدونستم حاضر نیست به خاطر من حتی هزار تومن خرج کنه چون منو نمیخواستمن دوست ندارم وقتی جدا بشم دوباره با کس دیگه ای برم چون 2 تا شکست تجربه کردمدر ضمن من جدا شدم چون من تا عید فطر بهش فرصت داده بودم که اون خواست جدا بشه الانم جدا شدم ولی روحیه ام خوب نیست و همش فکر میکنم بهش چرا اینقدر کمم گذاشت
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    شما میگی داری برای ارشد آماده میشی خیلی خوبه یعنی هدف داری
    قبل از هرچیزباید افسردگیت از بین بره راههای زیادی برای از بین رفتن افسردگی هست
    اما افسردگی شما برای فکر کردن به ایشون و شکست قبلیتون هست پس باید به اینها فکر نکنید به این فکر کنید شما ارزشتون بیشتر از این ها بود و قراره یک خانم مستقل و تحصیل کرده باشید که لایق ترین نصیبتون بشه کسی که شما رو بخاطر مبلغ ناچیز ترک نکنه
    یک سری تکنیک یادتون میدم حتما انجام بدید و دیگر دوستان مشاورهم خواهند آمد و راهنماییتون میکنن

    1. تکنیک توقف فکر همیشه ما آمها وقتی تنها و بیکار هستیم زیاد فکر میکنیم و میریم توی گذشته و مشکلات و اتفاقاتی که برامون افتاده ناخواسته یهو بهم میریزیم خب حالا باید چی کارکرد؟
    نذارید ذهنتون بره سمت اون چیزها چطوری؟ وقتی مشغول فکرکردن شدید یه چیز خنده داریادتون بیاد و خندتون بگیره یا در ذهنتون بگید کافیه یا مشغول یه کاری بشید کتاب بخونیدو ازاین قبیل کارها درواقع چیزی که مسیر ذهنتونو عوض کنه
    2.گوش دادن موسیقی های غمگین ممنوع به جای قرآن گوش کنید یا موسیقی آرام یا شاد
    3.ورزش اگر بتونید به ورزش ری بیارید ایروبیک شنا پیاده روی و یا حتی رقص خیلی عالیه
    4.معمولا بیشتر فکرو خیالات شبها سراغتون میاد قبل از خواب چند صفحه کتاب بخونید با وضو به رختخواب برید و قبلش ذکر صلوات و آیه الکرسی بخونید خیلی آروم میشید و خوابتون میبره
    5. خوردن گل گاوزبون عسل و زعفران رو پیشنهاد میکنم قبل از خواب ویا سیب و دوغ آروم میشید و بدون استرس میخوابید
    این هارو انجام بدید وقتی اروم شدید برای ارشد برنامه ریزی کنید و با اراده ادامه بدید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •