تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خانواده درک نمی کنن زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:farnoosh20
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 19

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

خانواده درک نمی کنن

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    n.h آواتار ها
    خییلی خوشحال شدم عزیزم .امیدوارم هر روز بیشتر قدر داشته هاتو بدونی و به نعمت های بیشتری توی زندگیت پی ببری.
    همیشه خدا رو به خاطر داشته هات شاکر باش تا نعمت های بزرگتری در اختیارت بذاره وهیچوفت ازش نا امید نشو.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    havva آواتار ها
     چه خوب که خوشحال شدی  مارم خوشحال کردی
    اما خدای پدر مادرت زیادی از شرایط جامع میترسن علبت این بد نیست اما تعادل تو همه چی خوبه پدر مادر تو زیادی نگرانن به نظر من باید بیشتر رو این موضوع کار کنی  باهاشون حرف بزن بگو من اخر اولش مستقل میشم اما شما شانس این که من بتونم رو پای خودم بیستم از من میگیزین
    دوست گلم از حرفی که می خوام بزنم ناراحت نشو قصدم جسارت نیست  ببخش که این میگم
    اما برو بهشون بگو شما که تا ابدیت نخواهید بود اون وقت میشه بگید من باید چی کار کنم
    بهشون بگو چیزی که من از شما می خوام قطره ای اعتماده  من باور کنید بزارید خودمو به شما ثابت کنم 
    ......
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    ممنونم دوست خوبم حوا جون
    نمیدونم چم شده !
    سعی می کنم که خوب باشم اما نمیشه !
    هر روز با مامانم دعوا می کنیم ! سر چیزای واقعا مسخره !!!!!!
    احساس می کنم مامانم گاهی دوسم داره گاهی ازم تنفر داره !!!!
     نجاتم بدین دیگه خسته شدم  !!!!!
    جالبه که بدونید مامانم همینو به من گفته !!!! گفت که فرنوش تو از من متنفری !!!!!!!
    به خدا اینجوری نیست
    اما خسته شدم دیگه از این روزا !!!!!!!!!!!



     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    [size=xx-large]جواب بدییییین !!!! کمک کنین !!!!![/size]

    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    خانمی اول اروم باش
    شما با توی دل خودت ریختن بیشتر عذاب میکشی
    باید یه زمانیو بذاری و با پدرو مادرت انگار جلسه ای تشکیل بدی و خیلی منطقی صحبتاتو بکنی و خواسته هات شرایطت و ازشون بخوای همراهیت کنن
    بهشون بگو شبا تاصبح بخاطر چند ساعت آزادی و آرامش گریه میکنی بهشون بگو دلیل خودکشیت چی بوده
    اگر مخالفت تمسخر کردن یا سرسری رد کردن بگو من یک هفته طبق خواسته ی خودم به صورت آزمایشی عمل میکنم اگر ناراضی بودید مثل  قبل پیش میرم
    توی این یک هفته باید خانوادت از جایی که میری کاری که میکنی قبل از اینکه زنگ بزنن باید خودت در جریان بذاریشون و ساعت رفت و آمدتو بدونن باید دقیق باشی تا نگران نشن به هرحال بیس سال اینطوری عادت کردن و سخته ولی این آزادی نسبی برات فراهم میشه
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    n.h آواتار ها
    موج ابی راست میگه فرنوش جان.
    بدون حرف زدن و باغصه خوردن هم خودت هم خونوادت رو اذیت میشید.
    پس سعی کن راه درست رو بری و باهاشون حرف بزنی خیلی منطقی.یعنی همون چیزی که من قبلا هم بهت توصیه کردم و گفتم چطور سر صحبت رو باز کنی.
    پس به جای غصه خوردن یا علی بگو و برو حرف دلتو بهشون بزن.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    ممنون از نفیسه جون و موج ابی
    نمیدونم چه جوری حرف بزنم با مادرم
    امروز از 8 صبح تا 8 شب دانشگاه داشتم ( که مادرم همکلاسیم هستش )
    هر چی گفتم مادر جان شما ترم تابستون نخون اجازه بده درسامون کلاسامون یه ذره با هم تفاوت داشته باشه
    یا برو رشته ای که علاقه داری ( خیاطی ) بخون
    نکرد که نکرد ! (این صحبتای اول ترم بود )
    (حالا امروز) میگه با تو چیکار دارم برو پیش دوستت بشین تو !
    منم رفتم پیش مهتاب و گذشت اون زنگ
    وقتی رفتیم که یه چیزی بخوریم دیدم مامانم تنها نشسته سیب زمینی می خوره منم سیب زمینی گرفته بودم
    به شوخی از پوشت امدم گفتم کلک تنها تنها
    با کلی ذوق رفتم پیشش نشستم دیدم داره گریه می کنه !!!!!!!!!!!!!
    همکلاسیم رفت اون طرف من  پرسیدم چه اتفاقی افتاده ! جواب نمیداد ! یهو داد زد سرم که به تو مربوط نیست !
    به همکلاسیم گفت بیا اینو ببرش ! ! ! !
    همکلاسیم میگه انگار مامانت ناراحت شده با من امدی ..........!
    خانوم پاشد قهر کرد رفت رفتم دنبالش منم لج کردم گفتم کی چی گفته که اینطور شدی ؟؟؟؟
    تو راهرو باز داد زد که به تو مربوط نیست ! ( البته منم ناراحتو عصبی شدم ناخداگاه صدام بالا رفت )
    جلوشو گرفتم یهو سرم داد زد که کاری نکن بزنم تو گوشت !!!!!!!!!!!
    منم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم از دانشگاه امدم بیرون
    برای اولین بار تو عمرم زنگ زدم به پدرم و شکایت مادرمو کردم
    پدرمم که دید گریه می کنم و دیگه دوس ندارم برگردم دانشگاه بهم گفت برم خوبه و خودشم امد پیشم و الان من خونه هستم و اینارو می نویسم
    ( ایا دیگه من تو اون دانشگاه ابرو دارم ؟ دیگه با چه رویی برم دانشگاه ؟ )
    اینم از رشته مورد  علاقم که دیگه انگیزه ای بهش ندارم ( اشک)


     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    n.h آواتار ها
    خب خوب شد که به پدرت زنگ زدی این قدم اول.
    حالا که خونه ای با مامانت صحبت کن.هر جور هست بهش بگو چرا امروز این رفتارو نشون داد؟
    بپرس آیا از اینکه تو با دوستت بودی ناراحته؟مگه خودش جازه نداده بود؟
    بگو خودتون وقتی یه دختر 20ساله بودین علایق منو نداشتین؟دوست نداشتین تا حدی آزادی داشته باشین؟دوست نداشتین با هم سنای خوتون باشین؟
    تو که تا اینجا پیش رفتی و به قول خودت ابروت رفته(که نرفته بیخود به خودت تلقین نکن)ادامه بده تا به نتیجه ی دلخواهت برسی.
    دفعه ی بعدم مثل گذشته خیلی عادی میری دانشگاه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    خب استارتش زده شده اگر مادرت سرت داد زد و ناراحت شد و اینها بهتر بود پاپیش نمیشدی همون بار اول حالا اومد برو عذرخواهی کن و پدرت هم که از قضیه خبر داره خوبه
    ولی مادرت به یه دوست نیاز داره بهتره به فکر یه دوست برای مادرت باشی
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •