تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مخالفت خانواده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:پارمید
آخرین ارسال:پارمید
پاسخ ها 3

مخالفت خانواده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام. من عضو جدید این مجموعه هستم.پارمید25ساله. امیدوارم با کمکتون ارامش به دلم برگرده. 7 سال پیش توسط یکی از دوستانم با پسری اشنا شدم.هر کدوم یه رشته میخوندیم توی یه دانشگاه نبودیم. رابطمون خیلی معمولی و خوب بود . بیشتر یه دوستی ساده بود بدون حسی. اون درسش از من بهتر بود وکمکم میکرد که بتونم معدل خوبی برای اتمام تحصیلم داشته باشم. جفتمون با معدل عالی درسامون تموم شد. اون عمران خوند و من گرافیک. سرتونو درد نیارم این رابطه کم کم احساسی شد. بعد از 5 سال بهم گفت نمیخوام رابطمون محدود و انقدر دور باشه. تصمیم گرفتم به خانوادم بگم. من همون روز اول اشنایی با مادرم مطرح کردم. ولی اون هرچقدرم گفتم به خانوادت بگو گفت درکی از رابطه اینطوری ندارن. طی این5سال شناخت خوبی از هم پیدا کرده بودیم. به این باور رسیده بودم با این ادم اینده خوبی میتونم داشته باشم. و پدر خوبی برای فرزندم خواهد بود. این رابطه فوق العاده پاک بود طوری که بعد از 5 سال جز دادن دستای ما به هم ارتباطی رد و بدل نشده بود.روزی که به مادرش گفت خیلی استقبال کرد. ولی فرداش گفت نه. به درد ما نمیخورن. عذر که طولانی حرفام. اون تک پسره و 3 تا خواهر داره که 2 تاشون با سن بالا مجردن. خودش با شخصیت. کار معقولی داره. دستش تو جیب خودشه.درامد قابل قبولی داره. متین و چشم پاکه. خانوادش متفاوت از خودشن . بعد از کلی دعوا با خانوادش بعد از 5 سال اومد خواستگاری.اونا خونشون شمال غرب تهران. و ما شرق تهران. بعد از رفتنشون از خونمون باهام تماس گرفت و گفت خانوادش نمیخوان.1ماه از هم بیخبر بودیم.بعد با تماس من باز همدیگرو دیدیم. با هم مشاور رفتیم.طی اشناییمون چندین بار رفته بودیم و گفته بودن با هم مشکلی نداریم. از خواستگاری 2 سال میگذره و ما باهمیم به امید رضایت خانوادش. مخالفتشون دوری راه و کوچیک بودن خونه ماس. خانوادش مادی فکر میکنن در صورتی خانواده من اینطور نیستن. بعد از 7 سال من و اون پسر واقعا از نظر جسمی به هم احتیاج داشتیم . ما باهم 2 بار سکس داشتیم. بودنمون بعد از 7 سال خیلی شیرین بود ولی همون موقع هم جفتمون ناراحت بودیم. 1 ماه از اون موضوع میگذره و ما تصمیم گرفتیم با رضایت جفتمون از هم جداشیم تا روزی اگر خانوادش رضایت دادن باهم ازدواج کنیم.حال خوبی ندارم. مشاوره هایی که رفتیم بهش گفتن رفتارهای خانوادت بی منطق و نمیخوان تز دستت بدن.خواستم ازتون کمک بگیرم واسه ارامش روحم و این که چاره من چیه . من و اون بی اغراق دوست داریم همو، به خاطر همین از هم جدا شدیم. میخوام که برام دعا کنید و اگر راه حلی به نظرتون میرسه بهم بگید. ممنونم که وقت گذاشتین خوندین داستان جونی منو
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز همان طور که خودتان میدانید این روابط ابتدا خیلی ساده و معمولی شروع میشود و به مرور به تماس و لمس و در آخر هم به ارتباط جنسی و بعد از تکرار این ارتباط جنسی این روابط پایان خواهد یافت و جز آسیب روحی و روانی و جسمی و ... برای مخصوصا دختران چیزی دیگر در بر ندارد.

    شما هم این رابطه را که با قصد ازدواج بوده و این قصد هم که اجرا درامده (خواستگاری  آمدن) باید الن دیگر تمام شده بدانید و به زندگی خودت بپردازید و دیگر به فکر ایشن نباشید هرچند که بسیار سخت و زمان بر میباشد. اما با فکر و ارزش گذاری کردن بر وری ایشان و منتظر ایشان بودن هیچ چیز درست نخواهد شد و تنها این شما هستید که موقعیت های خود را از دست خواهید داد. شما تا کی میتوانید منتظر بمانید بیش از هفت سال؟ 

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام
    ممنونم از پاسختون،
    مااز هم جدا شدیم که رابطه جنسی نداشته باشیم،دوست داشتنه پر رنگ تر شد ولی خودمون خواستیم ادامه ندیم، من با اون ادم زندگی ساختم، با حقوق های دریافتیمون از محل کارامون واسه خودمون وسیله خونه خریدیم،ما20 تا بچه تحت پوشش داریم که الان نمیدونم تکلیف اونا چی میشه، انقدر باهم هم رنگو خوب بودیم اصلا فکر نمیکردیم خانوادش مخالفت کنن، روزی که اومدن مامانش منو ندید!! موقع برگشت از مادرش پرسیده بود مامان چطور بودن؟ مامانش گفته بود دختر خوشگلی بود انشالا تیکه خودش نصیبش بشه، خونمون رو دید گفت نه! اخه این منطق؟ اگر خانواده من پولدار بودن من الان 2 سال بود ازدواج کرده بودم،تو این چند سال به خاطر مادرم به تمام خواستگارام اجازه دادم بیان خونه، با تک به تکشون حرف زدم،با هم فکری مادرم تک به تکشونو جواب منفی دادیم، خوب یا بد خواستگار خوبی نداشتم،میدونم حرفاتون همه منطق ولی نمیدونم چقدر میتونم بهش فکر کنم.اگرم بخوام فراموش کنم بازم من دیگه زندگی نخواهم داشت،من خیلی دیر به کسی اعتماد میکنم، بازم ممنونم. برام دعا کنید
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •