تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگی با اولیا خدا زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:yusufe-zahra-91
آخرین ارسال:yusufe-zahra-91
پاسخ ها 5

زندگی با اولیا خدا

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    صديقه رودباري ، هجدهم اسفند 1340 در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. از سنين نوجواني با تشويق برادرش در كتابخانه مسجد امام حسن عسگري نارمك شروع به فعاليت كرد. هرچه زمان مي گذشت ، وی دقيق تر و كامل تر در خط اسلام اصيل و انقلاب قرار مي گرفت و به سبب ضرورت كار جمعي و تشكل و انسجام ، با شركت در تشكل انجمن اسلامي محل تحصيل ، به فعاليت هاي صادقانه و خستگي ناپذير خويش اوج بيشتري مي بخشيد. با حضور وي انجمن رشد بهتري كرد و بسياري از مسئوليت ها به وي سپرده شد. شهيده ساده مي زيست . در عوض با استفاده از حقوقش به خانواده هاي مستحق كمك مي كرد. وي از استعداد نويسندگي بسيار زياد و ذوق سرشاري برخوردار بود. نمونه هاي نشر بسيار قابل توجه داستان و شعر هاي خوبي حتي از سالهاي پيش از انقلاب از او بجاي مانده است كه با توجه به سن و تجربه اش به راستي در خور ستايش است.جالب تر اينكه در عين زيبايي، همواره از محتواي حماسي ، شهادت طلبي و فداكاري موج مي زند.

    ايشان در تاريخ 5 خردادماه به دنبال يك سري تلاش هاي گسترده با پيشنهاد خود و بالاخره موافقت سازمان ، به كردستان رفت تا مردم رنجديده آن سامان را مددي رسانده و حمايت از "خلق كُرد" را به اثبات برساند و قامت سراپا استقامت خويش را فداي پشتهاي خميده و دستهاي غمين و پر تاول مستضعفان آن ديار نمايد .

    او با توجه به شرايط بسيار سخت كردستان در آن زمان دوشادوش پاسداران بانه فعاليت مي كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي اقدام به تاسيس انجمن اسلامي در دبيرستان خود نمود و فعاليت هايش منسجم تر شد. ضمن حفظ ارتباط با سازمان ، از طريق انجمن اسلامي مخابرات ، به سنندج رفت و بعد از مدتي به همراه تني چند از دانشجويان به امور كتابخانه شهر پرداخت و در 27 خرداد به تهران آمد و سپس دوباره به سنندج رفت. از آنجا به بانه شتافت و در رابطه با جهاد سازندگي به فعاليت هاي آموزشي و فرهنگي پرداخت و در تاريخ 28/5/1359 پس از تعليم سلاح به عده اي از خواهران ، متاسفانه با گلوله يكي از آنها كه سلاحش را به سوي او نشانه گرفته شده بود در سن 19 سالگي به شهادت رسيد و بسياري را در سوگ رفتنش عزادار ساخت. مردم بانه او را خواهر سياهپوش و زينب زمانه مي خواندند. و برادرشهيد محمود خادمي، فرمانده سپاه پاسداران بانه گفت: آن قدر اين خواهر فعال بود كه جاي خاليش را شايد چندين نفر نتوانند پر كنند. مردم بانه خصوصا بزرگان اين شهر مراسم تشييع بسيار چشمگيري براي شهيد داشتند و مجلس ختم و ترحيم براي يادبود آن شهيد برگزار نمودند.

    او هر شب پس از اقامه نماز شب ، ساعتها با خدا راز و نياز مي كرد . دست نوشته هايي كه از اوباقي مانده، حكايت از آن دارد كه او آگاهانه در اين راه گام برداشته است. در آخرين تماس تلفني با خانواده ، اظهار كرده بود كه هيچگاه تا اين اندازه به شهادت نزديك نبوده است.

    منبع

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    قسمتی از دلنوشته های شهیده صدیقه رودباری

    «خدایا،وقتی به خاکم می سپارند،یارم باش چرا که در زنده بودنم،همیشه با یاد تو همراه بودم خدایا،شهادت را نصیبمان گردان و دل پردرد پاسداران اسلام را با فتح و پیروزی دادن بر کافران خوشحال و شاداب گردان»آمین

    « خدایا در هنگام شهادت،در هنگام رفتن و ازدنیای زشتی هابریدن در هنگام دل کندن از این بودنها یارم باش،یارم باش چرا که من به یادت بودم و او در راهی که تو گفتی جان داد.

    خدایا این شب تنهایی با تو می گویم،با تو که تنهایی هایم را پر،دردم را درمان سوکم را شفا،و هر نبودنی را بابودنی پر می کنی،با بودنی که با بهترین بودنهاست.

    معبودا،به دختر عزیز از دست داده ،به مادران در راه نشسته، به پدران رخ ز غم چروکیده، به یاران هم سنگر، به رفقیان بی نهایت همراه،به هر چه که می دانی هست و برای بنده هایت عزیز است، به قلم که می نویسد، به شب که می آید و به فجر که از دل سیاه شب تیره راه روشنی را طی می کند،به خوبی و نیکی ها،....و مردم ما را­­­ صبر و شکیبایی و امت ما را دلاوری و ایمان و دشمنان ما را سیاهی و پلیدی عطا کن.»آمین5/5/59

    [size=x-large]«صدای بچه ها از کوچه منو یاد بچگی و بازی ها و دنیای بی خیالی می اندازه آها صدای بچه ها که هوار لیله بازی کردنشون به آسمان رفته.

    احساس می کنم نمی خواهم جای اونها باشم،چون حوصله ی بی خود فکر کردن را ندارم.

    اما کمی به حال و آینده ی کشورووضع ملتم نگاه می کنم، میبینم روزهای سختی در پیش داریم، روزهایی که شاید همش خون و خون و خون باشد، همش شکستهای آغاز پیروزی باشه،آره به خاطر این مسئله که نمی خوام جای بچه های توی کوچه باشم،چون خودم توی خاک و خل بزرگ شدم و معنی بیهوده بودن را می دونم.

    روز های بچگی و جدا چه روزهایی بود،روزهای خواب و غفلت و در سایه ی شوم دیوها استراحت کردن،به راستی چه روزهایی بود.

    از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب و از شب تا صبح در آرزوی های خام بودن و دوباره تکرار مکررات.

    آسمان رنگ خیلی آشنایی به خود گرفته،رنگ غروبهای تابستونهای قشنگ که بوی عطر گل توی فضای خونه می پیچید و مادر چای دم میکرد...

    می دونم میتونم دوباره آن روزها را داشته باشم،اما نمی خوام. من باید برم قدم توی یک دنیایی که همش عشق و امید باشد،آره یک همچین دنیایی ایده آل منه،نمی دونم بهش می رسم یا نه.

    می خوام به گرد پای مطهری و خمینی برسم،می خوام صورتم از دویدن این راه سرخ و نفسهام در این راه تموم بشه،می خوام گرد پای خمینی بدنم را بپوشاندو جای پای اونو ببینم،می خوام قلم او را به دست بگیرم و دنباله­ ی راهش را بروم ،می خوام ....
    آره اینها آرزوهای خام نیست،ای کسی که داری نوشته منو میخونی،اینه هدف و زندگی منه و به خاطر همین هدفو زندگی که نمی خوام بچه باشم،نمی خوام گرگم به هوا بازی کنم،

    می خوام راه برم،مطمئنم که خدا کمک می کنه چون خدای خمینی بزرگ و خوبه ،مهربونه و بخشنده،من می خوام که به دستای رهبرم بوسه بزنم و قدرت متجلی را در او ببینم که خدا فرموده:"هرگاه می خواهی به من فکر کنی، به عظمت مخلوقاتم بنگر."
    [/size]

    منبع

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نامه یا وصیت نامه صدیقه به یکی از دوستانش که او را به اسلام و خدا می خواند.

    ببینید چگونه خالصانه دوست قدیمی اش را به اسلامی می خواند و چگونه صادقانه براش از خدا می گوید،

    توصیه می کند قرآنش را از مادرش بگیرد و به او وصیت می کند که درباره ی عمل او فکر کند و بعد تاکید اینکه جای خالی او را پر کند.


    سلام خواهر خوبم....الان در سقز هستم و احتمال هر برنامه ای در اینجا هست. صد در صد وقتی این ورقه می رسه دستت،دیگه نیستم و یا به عبارتی دیگر و بنا به عقیده خودم،روحم از جسم ناچیزم اوج می یگرد و به خدا می رسه.

    اما چرا گفتم خدا؟

    چون که می خواهم بدونی خدا وجود دارد، نه وجودی که من و تو داریم، نه بلکه خیلی عظیمتر و بزرگتر از آن چیزی که می دونیم و هستیم.

    بارها می خواستم موضوع خدا را به میان بکشم اما دیدم هر بار سدی فرا راهمان هست،در ثانی تو آن قدر پاک و بزرگ و عزیز برای من بودی که باور این مسئله که تو خدا را نفی میکین،برایم غیر قابل فهم وحتی غیر قابل قبول بود.

    پس باید چیزی باشه که تو بگویی نیست،که آن هم می شود انکار، مثل اینکه من درختی در اطاق می بینم، بعد می گویم نیست.

    خوب این مسئله خود بخود انکار حقیقت است. در ثانی من به تو می گویم که پرستش خدا کلا پرستش در ذات و فطرت هر انسانی است،چرا که وقتی خدا را برداشتیم جایش علم را گذاشتیم و حتی هگل در گفته های مشهور خود به خوبی اسن مسئله را روشن می کند که اینقدر پرچونگی کردم،باور کن آرزو داشتم با هم بودیم تا مسائل اینجا را به چشم می دیدی و خیانت هایی که شده و به نظرت خدمت آمده است را از جلومی دیدی.چون می دانم آنقدر صداقت داری که از دیدی بازتر و به دور از چارچوب زندانی سازمانت،دیدگاهت را تشریح کنی.

    خوب،شاید وقت خداحافظی رسیده،آره باید از دوستی ها برید دلبستگی ها را دورریخت.

    اما مثل پرنده ای که می میرد پروازش را به خاطر داشته باشیم و به یادش باشیم چرا که شاید حتی لحظه ای به پرواز دور از قفس او نظاره گر بودیم.

    اما من از دوست خوبم و خواهر مهربونم می خواهم که به وصیت من عمل کندو بره و خدا را بشناسه و ببینه که چیه که قدرت به ما میده چیه که ما را از خانه بریده از لذت دنیوی بریده و ما را اجر آخرت ابدی داده.

    دوست خوبم برای من اشک نریز و بدان لحظه ای آرام می خوابم که جای خالی خودم را به وسیله ی تو پر ببینم و بانگ"اشهد ان لا الا الله"و "اشهد ان محمد رسول الله"را بشنوم.

    «قرآن منو از مادرم می گیری و همیشه با خودت نگهدار»

    منبع
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    زندگینامه:

    شهیده نسرین افضل در سال 1338 در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سال‌های کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیک‌روش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند.

    وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانش‌آموزان پرشعور و باشعور، بر بسیاری از نابسامانی‌ها در رژیم طاغوت، خردمندانه اعتراض ‌کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت. این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به پروردگار را برای خود کسب می‌کرد.

    شهیده افضل، در آغاز سال 1360 با مشورت برادر بزرگوارش شهید «احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از خواهران متعهد به کردستان رفت و همه وقت خویش در مهاباد به مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگان‌ها همکاری داشت.

    وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند. وی در سال 1361 با یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانه‌اش بازمی‌گشت، با ذوق و ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بی‌پیرایه را به بهشتی روح بخش تبدیل ‌کرد.

    این شهیده در آخرین شب فروزندگی‌اش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود پافشاری همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.

    مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده، در حالی که برای مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید آمریکا ‌افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه دهم تیر 61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود ‌رسید.


    منبع

    ادامه دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    وصیتنامه شهیده نسرین افضل

    «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...»
    شهادت بالاترین درجه‌ای است که یک انسان میتواند به آن برسد وبا خونش پیامی میدهد به بازماندگان راهش.

    «یا ایتها الفس مطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه، فدلی فی عبادی وادخلی جنتّی.»
    ای نفس قدسی ودل آرام (بیاد خدا). امروز بحضور پروردگارت بازآی که توخشنود ( به نعمتهای ابدی او ) واو راضی او تواست. باز آی ودرصف بندگان خاص من درآی. ودربهشت من داخل شو.

    پروردگارا! سپاس که ما را در مبارزه با طاغوت و براندازی رژیم کفر پیشه و وابسته به شیطان بزرگ، آمریکای جهانخوار یاری فرمودی و به ما رهبری آگاه و پرتوان ارمغان نمودی تا ما را از تاریکها و ظلم رهانید وبا ایجاد وحدت درمیان مردم مسلمان و شهید پرور نظام جمهوری اسلامی رادر این سرزمین مقدس بنا نهاد.

    خداوندا، به ما توفیق عبادت و اطاعت عنایت فرموده و ما را از شر هوای نفس محفوظ بدار.
    بارخدایا، به ما یاری کن تا با اسلام راستین آشنایی پیدا کرده و در عمل به تعالیم آن بکوشیم.
    ایزدا، ما را در کسب علم و ترویج فرهنگ قرآن و اسلام در مدارسمان یاری و موفق دار.
    الها! بما قدرتی عنایت کن که پرچم لا اله الا الله را بر سراسر جهان به اهتزاز درآوریم.


    خداوندا، کشور اسلامی ما را از کشورهای تجاورزگر و سلطه طلب بی نیاز دار.
    بار الها، اخلاق اسلامی، آداب و عادات قرآنی را بر کشور عزیزمان ایران و مدارسمان حاکم بگردان.
    بار ایزدا، به رهبر کبیرمان امام خمینی عمر و توفیق بیشتر عنایت دار تا با رهنمودهایش مسلمین و مستضعفین جهان به استقلال و آزادی واقعی دست یابند.


    خداوندا، ایران و اسلام را از شر کفار و منافقین و حیله‌های زورمداران شرق و غرب و نوکرانشان به دور داشته، رزمندگانمان را در جبهه‌های حق علیه باطل پرتوان و پیروز بدار.
    کریما، ما را در صدور انقلاب خونبارمان به جهان، توان ده و آن را تا انقلاب مهدی (عج) استوار بدار.


    همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست می‌دارم، چون خدای خود را در آن زمان پیدا می‌کنم.
    از تو می‌خواهم اگر می‌خواهی فردی خداگونه باشی و درس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خود را با خدای خویش بیشتر کنی و همین طور معلّمی باشی جدّی.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •