تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شكست عشقي و كتك خوردن و ازدواج مجدد! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مريم بانو
آخرین ارسال:مريم بانو
پاسخ ها 7

شكست عشقي و كتك خوردن و ازدواج مجدد!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام،لطفا قضاوت نكنيد فقط راهنمايي كنيد!

    دختري هستم ٣٤ ساله كه به تازگي ضربه روحي شديدي خوردم وچون خارج از ايران زندگي ميكنم و دسترسي به مشاوره حضوري ندارم خواستم از شما كمك بگيرم تا راهنماييم كنيد.
    دختري هستم دانشجوي پزشكي در هلند  ٢ سال پيش از طريق يكي از فأميل خانواده منو با يه آقايي كه پزشك بودن در انگليس براي ازدواج معرفي كردن و در ابتدأ از طريق اينترنت و بعد تقريبا هر دو ماه يك بار چند روزي رو به هلند ميومد تا پيش هم باشيم.
    ولي در همين مدت كوتاه مدام دعوا و بحث داشتيم و محاكمه هاي هر روزش سر كارهاي روزانه پيغامها تلفنها و هر چيزي كه باعث شكش شده بود يه ليست داشت كه از من بازجويي كنه
    در همون ابتدأ متوجه شدم كه ايشون قبلا ازدواج كرده توي كشوري كه زندگي ميكرده به گفته خودشون براي گرفتن اقامت مدت ٧ سال با يك زن انگليسي كه ٣ تا بچه داشته زندگي كرده و جدا شدن.
    پذيرش اين مسئله در ابتدا براي من خيلي سخت بود اما با إصرار ايشون و خانوادش براي شناخت بيشتر وارد رابطه شديم.

    در همون ابتدا متوجه شدم كه ايشون خيلي بد بين و شكاك هستن و نسبت به خانم ها بي اعتماد و به خصوص به هيچ عنوان براشون قابل درك نيست
    كه من با اين كه ازدواج نكردم تا اين سن اما ميتونم علاقه اي به كسي داشته باشم در گذشته و اينكه دوست پسر داشته باشم و ...
    به مدت تقريبا يك سال تمام بحث و صحبت ما سر اين مسئله بود كه ايشون رو قانع كنم كه كسي توي زندگي من نيست و اينكه هر بار ايشون منو محاكمه ميكردن كه نميتونن بپذيرن كه من با كس ديگه اي در رابطه بودم قبل ايشون يا به قولي بأكره نيستم.
    مدام منو تحقير و شكنجه روحي ميكرد سر اين مسئله و من هم چند بار رابطه رو قطع كردم و گفتم اگه با اين مسئله نميتونه كنار بياد بايد دنبال يه شخصي باشه با اين خصوصيات و من نميتونم فرد مناسبي باشم.
    اما ايشون ميگفت كه عاشق من شده و به من علاقه داره و فرصت ميخواد كه با اين مسئله كنار بياد.
    اما تمام مدت منو از راه دور چك ميكرد بهم زنگ ميزد كه مطمين باشه قبل ساعت ١٢ كجام تمام برنامه روزانه منو حفظ بود و من فكر ميكردم اين باعث خواهد شد كه بالاخره اعتماد كنه!

    اينقدر اين محاكمه ها و فشار هاش روي من زياد شده بود كه سر درد هاي شديد ميگرني ميگرفتم و عصباني و پر خاشگر ميشدم هر بار كه منو بازجويي ميكرد با اطرافيانم دعوام ميشد در طي اين مدت هر ٢ ماه يك بار پيش من ميومد كه مطمين باشه من با كس ديگه اي نيستم و براي من حلقه ازدواج آورد ولي من قبول نكردم جون مطمين نبودم ديگه با رفتاري كه با من ميكرد نميتونستم آرامش داشته باشم و مردد بودم از طرفي بهش علاقه مند بودم و از طرفي كارهاش منو ميترسوند!

    با خانوادش به خواستگاري رفتن به إصرار من زماني كه من ايران نبودم البته و خانواده من شديدن مخالفت كردن بعد از ديدن كارها و رفتارهاي عصبيش و رفتارهاي كه كرده بود!
    ٤٢ سالش بود و دكتر مثل من اما براي اينكه من ساعت ١٢ رسيدم خونه داد و بيداد و دعواي شديد راه مينداخت!!

    ١.اولين بار كه باهاش صحبت كردم حس كردم با يه ديد تحقير و مسخره به بقيه نگاه ميكنه اين براي من قابل تحمل نبود ازش خواهش كردم كه از اين كارش دست برداره و كسي رو مسخره نكنه! اما بعد با كمال ناباوري ديدم خواهرشم همين كار رو ميكنه و وقتي من شاكي شدم و با كسي كه ما رو اشنا كرده در اين مورد صحبت كردم كه خواهر اين ادم شماها رو كه همسايه هستيد باهلشون مسخره ميكنه و من از اين اخلاق خوشم نمياد.
    اون شروع به داد و بيداد و فحش دادن به من كرد كه گل ميخوري و غلط ميكني كه مسائل خصوصي ما رو به كسي ميگي و خيلي شكه شدم از برخوردش و رابطه رو قطع كردم.

     ولي رفتارهاي عجيبش و بي ادبيهاش تمامي نداشت!
    چند موردشو نوشتم اينجا:

    تحمل هيچ كس رو نداشت نسبت به تمام پسرايي كه به من نزديك ميشدن بد بين كه ميخوان با تو رابطه داشته باشن يا فكر بد دارن دخترا رو هم خيانت كار ميدونست كم كم مجبور شدم دايره دوستيهامو اينقدر تنگ كنم كه فقط چند تا دوست بمونه اونم متعهل باشن.
    تحمل حتي بچه رو نداشت بچه خواهرم يه بار شروع به شيطنت كرد تو رستوران و اون با كمال ناباوري جلوي همه شروع كرد سر خودشو مدام كوبيدن به ديوار همونجا خواهرم هم نظرش برگشت و گفت اين ازم نرمال نيست رابطتو باهاش قطع كن.

    -بماند از بدرفتاريهاش پس كله به من ميزد ميگفت عشقه و خيلي ركيك با من حرف ميزد. 
    ٢.يه شب تصميم گرفتيم بريم بيرون من لباس پوشيدم بريم يه جا برقصيم اما اون دوست داشت بره محله اي ن رو ببينه من از اون محله بدم ميومد و دوست نداشتم شب اونجا برم بخاطر اون رفتيم و گشتي زديم و من در راه يه كلمه حرف نزدم خيلي ناراحت و عصباني بودم كه جرا نرفتيم جايي كه من گفتم و ساعت ١١/٣٠ شب شد و رفتيم و از آخرين رستوراني كه باز بود غذا گرفتيم هي شروع كرد به حرف زدن و سر به سرم كذا شتن منم كه حوصله نداشتم حرفي نميزدم،يك دفعه از كوره در رفت و پاكت غذاهايي كه دستش بود رو با شدت هر چه تمام پرت كرد به طرف دو تا ادم من ترسيدم اونا هم همينطور انگار ميخواست حمله كنه و منو وسط خيابون رها كرد و رفت !اون موقع شب تو اون محله واقعا ميترسيدم اونم جايي كه همه بهت نظر دارن و پيشنهاد دارن اينقدر دنبالش رفتم و التماسش كردم كه برگرده با هم بريم خونه و بعد هر جا خواست بره اين اولين باري بود كه ديدم به چشم كه واقعا مشكل رواني داره و نميتونه خشمشو كنترل كنه گفتم تو ميخواستي به اونا حمله كني يا به من!سعي در قطع رابطه كردم.

    هر بار ميخواست يه چيزي رو مطمين بشه منو شكنجه ميكرد يا روحي يا جسمي 
    جسمي دستامو محكم به هم قفل ميكرد و فشار ميداد به سمت قفسه سينم طوري كه نتونم نفس بكشم بعد ميگفت حالا راستشو بگو و من واقعا نفسم به شماره ميفتاد و قلبم تير ميكشيد بعد مهربون ميشد و معذرت و قول كه تكرار نشه!

    يا مثلا يه دفعه با تمام هيكلش نشست روم!داشتم ميمردم انگار من يه حيونم حركات و رفتارش با من مثل انسان نبود توهين تهديد ترس اضطراب حسهايي بود كه وقتي پيشم بود داشتم.

    ٣.يك بار توي صحبتهامون به نام فردي كه قبلا تو زندگيم دوستش داشتم اشاره كردم و ايشون چنان كشيده محكمي به من زد كه از سر درد و گريه نميدونستم چه كار كنم اما بخاطر اينكه همسايه ها متوجه نشن به دستشويي رفتم در رو بستم و ساعتها گربه كردم باور نميكردم كه كسي كه دوستش دارم منو اينجوري زده باشه!قول داد ديگه هرگز دست رو من بلند نكنه.

    تا اينكه ٢ ماه پيش تصميم گرفتيم با هم زندگي كنيم و بعد متوجه شدم ايشون از كارش استفاي داده و خونه يكي از دوستاش زندگي ميكنه بعد از طلاقش و هيچ وضعيت استبل و روشني نداره!
    ايشون به هلند اومد و به خانه من و به مدت ٣ هفته با هم زندگي كرديم زندگي كه چه عرض كنم جهنم!
    باز دست روم بلند كرد اين دفعه گوشي موبايل رو پرت كرد طرفم خورد به شكمم و جاش سياه و كبود و بعد به اين قناعت نكرد و  لب تابشو پرت كرد رو سرم.

    به بهونه اينكه پيغامهاي منو به دوستام خونده و ديده كه گفتم نسبت بهش مردد هستم و اينكه هنوز احساس دارم به اون ادم قبلي كه تو زندگيم بوده!!!
    و در اخر هم كاري كه نبايد بشه شد چيزي كه فكرش رو نميكردم ولي با تمام اين داستانها دور از تصور نبود.
    به من حمله كرد تا منو بكشه !!

    ديوانه شده بود ميگفت كه بهم خيانت كردي با تمام قدرتش با دست توي صورتم كوبيد جيغ ميزدم كه چرا ميزني و خون همه جا فواره زد از دماغم احساس كردم دماغم شكسته و سرم در حد انفجار و گونهام از درد ميسوخت اما يه ظربه ديگه زد اون طرف صورتم ديگه هيچي نميفهميدم فقط ميدونستم بايد فرار كنم تا منو نكشه!

    شروع به دويدن كردم منو از پشت گرفت و پرت شدم روي زمين محكم دستامو گرفت و فشار داد كه ساكت شو و جيغ نزن!
    ديگه كسي كه جلوم بود رو نميشناختم!
    وحشتناك بود چشمام رو كه نگاه ميكردم از ترس ميمردم توي چشمام پر خون و زير چشمام تا گونه هام كبود و سياه به إصرار من،منو برد اورژانس و مجبورم كرد كه بگم خوردم زمين يه لحظه منو رها نميكرد مبادا چيزي بگم !
    من اما شكه،خسته پر از درد و بي پناه!
    كسي نبود بهم كمك كنه!خانوادم پيشم نبودن و حتي در جريان نبودن!
    ميترسيد كه من پيش پليس برم همه جا تعقيبم ميكرد و تلفنو ازم گرفته بود هنوزم نميدونم چطوري تونستم همه رو تحمل كنم و بالاخره با كمك يكي از دوستام گلوش بزنم تا بتونم برم پيش پليس!
    اومدن دستگيرش كردن و من مثل اينكه فيلم ميديم با نا باوري نگاه!؟
    توي قلبم درد كه چرا اين كارو كردم با اين همه عذابي كه داده بود تحمل ناراحتيش سخت بود!
    سريع با خلنوادم تماس گرفتم و اونا رو در جريان گذاشتم هر جند كار سختي بود اما چاره اي نبود اونام گفتم تمام مراحل قانوني رو طي كن و نگران جيري نباش!

    روز  دادگاه دروغ گفت همه چيزو حاشا كرد گفت منو نزده و اينكه كن يه ادم عصبي هستم كه زود عصباني ميشم و اينكه من بهش حمله كردم و اون فقط خواسته آرومم كنه كه سرم خورده به ديوار!!
    همه تهمتي به من زد همه چي!اينكه من با همه رابطه دارم!اينكه به خانوادش بدوبيراه گفتم...
    قاضي هم بخاطر نداشتن شاهد و مدارك كافي آزادش كرد تا دادگاه چند ماه بعد تشكيل بشه!
    من با كمال ناباوري با قلبي پر درد و روحي داغون و صورتي كه همه ميترسيدن از نگاه كردن بهش خشكم زده بود از اين رأي !
    ديگه زيبايي تو صورتم باقي نمونده بود!!

    تا يه هفته نميتونستم غذا بخورم مثل ديوانه ها سرگردونيم خيابونا!
    خونمو عوض كردم با كمك دانشگاه و دوستان.
    ولي هنوزم با من تماس ميكرفت شعر عاشقانه ميداد بعد تهديد ميكرد كه اگه بلايي سر خواهر و مادرم بياد روزگارتو سياه ميكنم و بعد ميگفت نكشتنت اشتباه بوده!

    زندگيم جهنمي بود كه بين رفتن بيمارستان پيش متخصصين و پيش پليس ميگذشت.
    فقط ميخواستم همه چي تموم شه. هيج شماره ناشناسي رو جواب نميدادم كم كم تلفنها قطع شد و يه ماه بعدش از طريق فيسبوك و عكسي كه روي صفحه زده بود فهميدم اومده ايران و داره ازدواج ميكنه!!
    انگار دوباره منو كشته باشن!ديوانه شدم حالم بدتر از قبل شد.
    ميدونم كه اين يه بارم توي مالزي ازدواج كرده بوده!يه بار انگليس!و با منم كه نري هلند و بروژه بعديش ايرانه!!
    و هر دفعه كه كار به بن بست ميرسه براي فرار از پليس ميره يه كشور ديگه!
    اين ادم دكتره ولي تعادل رواني نداره خطرناكه اما تو ايران الان مجوز كار بهش دادن تو بيمارستان تو رو خدا اگه كسي راهي بلده بگه تا نتونه بيشتر به كسي آسيب بزنه!!!

    من حالا دارم ديوانه ميشم مني كه آرزو داشتم از دست اين آدم خلاص بشم هر ثانيه منتظرم كه بهم زنگ بزنه!!
    دلم ميخواد برگرده!!
    نميتونم تحمل كنم كه با كس ديگه اي رفته در صورتي كه تمام زندگي منو نابود كرده و ميخواد يه زندگي جديد بسازه!!
    عصبانيم ولي نميتونم كاري كنم حتي از دست قانون فرار كرده اين آدم.
    خانوادم بخاطر آبرو مون سكوت كردن كه كسب چيزي ندونه اما اين وسط منم كه دارم داغون ميشم.تنها توي يه كشور غريب.
    لطفا بهم كمك كنيد و بگيد چي كار كنم كه از اين حس رها بشم و بتونم دوباره به زندگي عادي برگردم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    عزیز من با آدم نامعقولی بودی
    به خدا توکل کن
    و تا چند ماه از اون و هر چی که در مورد اونه دوری کن
    من به تو قول میدم که میتونی کاملا به زندگی عادی برگردی
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    خيلي حالم بده.
    اشتهام رو از دست دادم كاملا نميتونم چيزي بخورم.
    هيچ كاري نميتونم بكنم.
    فقط وقتي تنها نيستم يا با بقيه حرف ميزنم خوبم.
    نميتونم به ايران برم چون اون ادم توي همون شهري كه من زندگي ميكنم زندگي ميكنه و الان با اين وضعيت اگه اونجا باشم هم حالم بدتر ميشه اما اينجا هم تنها ديوانه ميشم آخر.
    پيش روانشناس ميرم پليس هنوز پرونده رو نبسته اما وكيان ميگه اگه اون در دادگاه حاضر نشه هيج كاري نميشه كرد چون در كشور ديگه اي هست.
    خيلي فشار رومه .
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    به نظر من خدا شما را خیلی دوست داشته که چهره واقعی اون مرد بهتون نشون داده
    اون اصلا لایق شما نبوده و شما با اون خوشبخت نمیشدید
    ولی به مرور زمان این موضوع واستون کم اهمیت میشه فقط باید صبر کنید
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام مریم بانو ی عزیز....
    تاپیکتون رو خوندم و خیلی ناراحت شدم براتون..
    ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که چقدر خدا شما رو دوست داره،اگه شما به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت داده بودین الان شرایطتون خیلی بدتر بود...
    خدا رو شکر کنید که اون روزهای سخت گذشت...
    به این فکر کنید که اون آقا برگرده و بخواد با شما زندگی کنه..
    آیا بازم تحمل کتک خوردن رو دارین؟
    آیا باز هم دوست دارید عزت نفس و غرورتون رو خدشه دار بکنه؟
    این یه لطف خیلی بزرگ بود که خدا در حقتون کرده پس شکرگذارش باشید...
    سعی کنید اصلا خطتون رو هم عوض کنید که اگر اون هم زنگ زد شما نتونید بهش جواب بدید...
    دیگه اصلا به صفحه ی فیس بوکش نرید و سعی کنید کاملا خودتون و ذهنتون رو از اون ادم دور نگه دارید...
    به این فکر کنید که شما میتونید یه زندگی بی نظیر رو کنار کسی داشته باشید که دوستتون داره و براتون ارزش قائل هستش نه کسی که تعادل نداره و به شخصیت و وجود شما بی احترامی و توهین میکنه...
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام دوست گرامی
    واقعا ضربه شدیدی خوردید و درکتان میکنم امیدوارم که هر چه زودتر حالتان بهتر شود .
    در مورد این اقا هم میتوانید از جایی که مجوز گرفتند زنگ بزنید و توضیح دهید که ایشان تعادل روحی ندارند . هر چند که کمتر متاسفانه در ایران به بررسی سلامت روحی پزشکان رسیدگی میشود
    دوست عزیز دوست پسرتان اختلالات روانی داشته اند بهتره که کارهای ایشان را پیگیری نکنید و فراموششان کنید زیرا ممکن است به شما اسیبی برساند .
    برای فراموشی این اقا اگر میتوانید خانه خود را تغییر دهید و به جای دیگری سکونت کنید
    کادو ها و هدایای که از دوستتان دارید به بیرون بریزید . اهنگهای غمگین و فیلمها رمانتیک و غمگین پرهیز کنید
    از هرچیزی که شما را به یاد او می اندازد دوری کنید
    مدتی به سفر بروید و تفریحات سالمی برای خود مهیا کنید
    گذشته تان را تجربه بدانید و تصور کنید ایشان فردی بودند که وارد زندگی شدند تا درسهای از قبیل صبر و شکیبایی و ... بیاموزند .
    دوست عزیز میدانم وابستگی و جدایی سخت هست ولی باید خدارو شکر کنید که چنین رابطه ایی تمام شد ممکن بود اتفاقات بدتری هم برایتان پیش بیاید .
    از چنین دوستی ها  خودداری کنید مردی که زنی را بخواهد میداند که او مخلوق خدا هست و مخلوقات خداوند با ارزش هستند و اجازه تعدی و ازار نمی دهد . شما ارزش وجودیتان بیشتر از این هست که بخواهید برای چنین مردی بیقراری کنید و ناراحت باشید .
    با خدایتان راز و نیاز کنید و از او بخواهید کمکتان کند در این راه .
    باز هم سوالی داشتید ما در خدمتتان هستیم دوست عزیز
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    مرسي از همگي شما براي همدردي و همراهيتون.
    با كمك دوستانم حالم خيلي بهتره مدتي به مسافرت رفتم و دوستانم خيلي به من كمك كردن و همچنين عضو يه گروه عام المنفعه شدم كه به مردم كمك ميكنن استرس نداشته باشن كه اين مورد باعث شد بتونم دوباره با مردم ارتباط بگيرم و ترسم كمتر بشه و به جامعه برگردم.
    از مشاوران عزيز ميخوام در كمك و راهنمايي دريغ نكن چرا كه واقعا به مشاوره خوب نياز دارم .
    من كلا آدم شاد و پر انرژي بودم و الان دارم تمام سعيمو ميكنم كه به زندگي عادي برگردم ولي خيلي احساس تنهايي ميكنم . دارم روي خودم و هدفها و علاقه منديهاي زندگيم كار ميكنم و ورزش ميكنم تا روحيم رو بتونم قوي نگه دارم.
    نميدونيد چقدر سخت بود برام هر روز نگاه كردن تو آينه ديدن صورتم و بينيم! تمام درد دنيا توي دلم حس ميكردم، اعتماد به نفسم از بين رفته بود با اينكه بينيم شكسته و كسي دقت بكنه متوجه ميشه خيلي برام سخته همش فكر ميكردم ديگه زيبايي ندارم كه هر كي منو ميبينه ميفهمه كه يكي زدتم
    .
    اما هفته پيش اتفاقي افتاد كه به يكباره همه چيز عوض شد!!
    و باعث شد اعتماد به نفسم برگرده كه بتونم باز تو آينه نگاه كنم كه بتونم موهامو با عشق و علاقه ساعتها شونه كنم و وقتي توي خيابون راه ميرم لذت ببرم !!
    به طور كاملا تصادفي يكي از دوستان قديمي رو توي خيابون ديدم و بعد از كني صحبت يه قرار گذاشتيم تا كافه بخوريم و كني بيشتر حرف بزنيم.
    اتفاقا اين آقا هم پزشك هستن و ايراني و من از حدود ٣ سال قبل ايشون رو ميشناسم و رابطه خوبي هم با هم داشتيم حتي در اون زمان من احساسات عميقي نسبت به ايشون داشتم اما بعد از مدت زمان كوتاهي ايشون به من گفتن كه توي يه رابطه بودن قبل آشنايي با من و اون دختر خانم دوباره برگشته و ديگه درست نيست كه ما با هم باشيم و هر كس رفت دنبال زندگيش!
    وقتي صحبت كرديم به من پيشنهاد دادن كه اون زمان بنا به مشكلاتي امكانش نبود كه ما با هم وارد رابطه جدي بشي اما الان آزاد هستن و در مورد پروژه هاي زندگيشون و آينده با من صحبت كردن و من خيلي صادقانه گفتم كه الان من تو شرايط روحي خوبي نيستم و دوست ندارم احساسات كسي رو به بازي بگيرم و نميخوام وارد يك رابطه بشم واسه فرار از مشكلات و ايشون كاملا منو درك كردن و هم عقيده بودن.
    اما چيزي كه برام عجيب بود بعد از ديدن و صحبت با ايشون با اين كه هيچ حرف خاصي بينمون رد و بدل نشد و فقط موزيك گوش كرديم و شام و .. من تحول بزرگي درونم إيجاد شد فرداي اون روز پر از انرژي مثبت شدم و به قدري هيجان داشتم كه ترسيدم!انگار ٢٠ سالم شده باشه و انگار كه دوباره زندگي مثل زمان ٢٠ سالگي بدون مشكله!صداي تپش قلبم رو ميشنيدم!!
    و اين مسئله هم خوشحالم كرده و هم منو ترسونده كشش خيلي زيادي نسبت به ديدن ايشون دارم و زماني رو كه با ايشون سپري ميكنم واقعا غير قابل توصيف برام، از طرفي حس ميكنم بخاطر كمبود عاطفي و توجه دلم ميخواد يكي بهم توجه كنه، دلم ميخواد ببيننم كه بهم بگن تو هنوزم زيبايي ميدونم كه همه اينها ناشئ از چي ميشه.
    من به ايشون پيشنهاد كردم كه ميتونيم دوستاي خوبي براي هم بمونيم و بأهم درد دل كنيم و شايد بتونين به هم كمك كنيم.
    از طرفي هم فهميدم ايشون مثل من خيلي ميترسن كه نكنه باز اشتباه كنن و اينكه مثل من توي شرايط روحي مناسبي نيستن.
    نميدونم چي درسته و چي غلط شايد اصلا نبايد دنبال آدم مشكل دار برم، من اصلا به فكر جايگزيني و انتقام و اين حرفها نيستم.
    تنها چيزي كه دنبالشم كمك به خودمه و پيدا كردن آرامش.
    و احساس ميكنم شايد بودن در كنار اين آدم بتونه به من كمك كنه ولي ميترسم باز ظربه بخورم!احساس ميكنم علاقه اي كه به ايشون داشتم هنوز در اعماق قلبم وجود داره يا شايد هم اشتباه ميكنم و از روي تنهايي و سردرگمي هست.
    دلم خیلی به حال خودم میسوزه، هیچ کس نمیتونه تصور کنه بر من چه گذشته و توی چه شرایط روحی هستم، فکر میکنن همین که میخندم و شوخی میکنم و پور حرفی یعنی خالی سر حالم اما همیشه اینجوری بودم شعار زندگیم بوده اما حالا احساس میکنم خالی شدم که با کوچکترین دلیلی به وجد میام و بعد دوباره خاموش میشم و درونم میگه بسه دیگه به زندگی ادامه نده فقط بخاطر خانوادم دست به خودکشی نزدم تحمل ناراحتی پدر و مادرم رو ندارم ولی خیلی خستم همه مشکلات در درونم هست و چون آدم برون گرایی هستم حس میکنم کسی درکم نمیکنه همش به خودم نیرو میدم و دنبال دلیل واسه زندگی کردن اما نمیدونم دیگه باید چه کار کنم.
    رفتن به اه جای در و بریده از همه اشتباه هاست الان فقط نیاز دارم درورم شلوغ باشه و دوستم داشته باشن که بهم توجه بشه که دیگه کسی آزارم نده .
    لطفا بهم بگيد كه چه كا ري درسته كه نه خودم آسيب ببينم نه به كسي آسيبي بزنم.



     
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •