سلام.من حدود18 ساله ازدواج کردم.دوتابچه ترگل ورگل هم دارم. زندگیم خوبه.البته خوب وایده آل نبود اماباصبروتوکل وکمک خداوندتوانستم بسیاری ازمشکلاتم رابرطرف نمایم. امامشکلی وجودداردکه هنوز هم من وهمسرم وفرزندانم راآزار میدهد.همسرم دارای شخصیت متزلزلی است.نه خودش اعتماد به نفس داره نه میذاره من اعتماد به نفس داشته باشم.مدام فکرمیکنه که من ساده وپپه هستم.ازطرفی شکاک است.همش فکرمیکنه من بهش خیانت میکنم(این مسئله درموردعروس اول خانواده هم بودامااون خانم تحمل این تهمتهارانکردوجداشد.امامن دوستش دارم.وزندگیم روهم دوست دارم. یه مرتبه به زیارت رفته بودیم من ازقسمت خانمهاآمدم بیرون دیدم شوهرم هنوز نیامده .منم برگشتم قسمت خانمها که نیادببینه بیرونم ناراحت بشه.10دقیقه بعدامدم بیرون .بهم گفتچرادیراومدی؟فکرکردم باکسی قرارگذاشتی وفرارکردی.)(آخه اونجامن کی رو بایدگیرمیاوردم که باهاش فرارکنم؟)تابه حدی که من بامحارم خودم هم جرات نمیکنم خصوصی صحبت کنم.یه باربابرادرم داشتم دریک اتاق دیگردرموردیکی ازخواهرانم مشورت میکردیم،آمدوبامن دعواکردوحتی من رازد.برادرم گفت اگربه خاطراومشکل پیش میاد،دیگربه خانمان نمیاید(البته درهمان شب این بحث مطرح شدوبرادرم باآرامش کامل این حرف رازد.نگران شد.اماعصبانی نشد)ازان ببعد(حدود13ساله که قدم به خونه مانذاشته.باهم تلفنی صحبت میکنیم شوهرم هم گهگاهی بهش تعارف میکنه که خونمون بیاد.امااون میگه ممکنه بیادبازم مشکل سازبشه.
الان هم شوهرم به محارم دیگرم گیرداده.خواهرزاده-برادرزاده-یعنی میگه چون دختربزرگ داریم اوناحق ندارن بیان خونمون.اگه اونابخوان بامن که عمه یاخالشون هستم مشورت کنند،شوهرم عصبانی میشه.درحالی که خودش بازنهاودختران فامیل خیلی راحته.چون آدم شوخی هست وهمه ازش انتظارشوخ طبعی دارند،خیلی باهمه شوخی میکنه.حتی بانامحرم های فامیل خودش شوخی هایی میکنه که درشان یک مردمتاهل نیست.امامن که مثلابابرادرشوهرم حرف میزنم،میگه:چرادرموقع صحبت توی چشای اون نگاه کردی؟یاچراوقتی بافلانی سلام میکنی،میخندی؟این باعث شده که (چون من رعایت حالات شوهرم رامیکنم)خانواده همسرم مرایک فردخشک ودرونگراو....بداننداماشوهرم رانه..ومیگن:حیف  این چسرشوخ که گیراین دخترآروم وساکت افتاده.امابرای من حرفای اونامهم نیست.چون من باخدامعامله میکنم.وبرام شیرینه.
گاهی که میخوام بهش بفهمونم که جقدرکاراش آزارم میده،منم الکی بهش گیرمیدم.اون حرص میخوره.امامیفهمه که کارش اشتباهه.ولی روز ازنوروزی ازنو.بااین اخلاقش باعث شده که من باخانواده ام(که خواهروبرادرانم هستند)رابطه کمی داشته باشم.پدرومادرم مرحوم شده اندومن هستم بادلخوشی اینان.
شوهرم اعتماد به نفس بسیارپایینی داره.ازهرکسی که حرفی میشنوه،روش تاثیرمیذاره.مخصوصا خانوادش ومامانش.اگه اونادرهرمورردی که مربوط به من وفرزندانم بشه اعتراضی کنند شایدشوهرم همون موقع قبول نکنه ها.اماوقتی خودمون تنهابشیم سرهمون چیزایی که خانوادش میگفت بامادعوامیکنه.حالاخوبه خانوادش اصلا تحویلش نمیگیرند.بقول شوهرمخانواده ام هروقت کتک خورگیرنمیارند سراغ منو میگیرند.)دخترم میگه:دلم برای بابامیسوزه.درسته که پدرمادرداره وشما(یعنی من)پدرمادرندارید،امابابات هاتره.تاشما.چون شماوخاله هاودایی ها بیشترهوای هم رودارید اماخانواده باباهمش تودعواوتنش وتضطراب هستند)راست میگه.دلم برای شوهرم هم میسوزه.چون دست خودش نیست.همیشه تواضطرابه.مادرش وخواهردیگه اش هم همیشه دلشوره دارندودنبال چیزی میگردند که دلشون شوربیفته.
اضطراب شوهرم باعث شده پسرم که 14سالشه بترسه بیرون بره.میخوادبره ها اماچون باباش میترسه هم اون هم دخترم کمترروابط اجتماعی دارندومن هم اعتماد به نفسم راازدست دادم