تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگی من زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:pcg100000_6000
آخرین ارسال:shadow
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

زندگی من

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من اوایلش یه بچه عادی بودم مثل بقیه ادما تا اینکه رفتم دانشگاه عمران شروع کردم به خوندم ترم اول دانشگاه خیلی خوب بود مثل مدرسه واسم فرقی نداشت تا اینکه مادربزگم سرطان گرفتو من ازاد شدم  دیگه کسی ازم چیزی نمیپرسید الان که فکر میکنم نمیدونم چم شده بود اصلا درس نمیخوندم سر کلاس میرفتم امتحان  نمیرفتم بدم کسی هم نبود بهم بگه چیزی ت ا اینکه گذشتو گذشت دیدم ای وای سال 5 شده همه دارن فارغ التحصیل میشن ولی من هنوز هیچی اون موقع بود که اضطراب تمام وجودمو گرفت اعتماد به نفسم پایین اومد فکر میکردم همه بچه ها رفتن فقط من موندم  حتی اون بچه هایی که با من بودن ارشدشونم قبول شدن حالا دیگه نمیتونم از فکرش بیام بیرون هر کاری میخوام بکنم فکر اینکه عقبم میاد تو سرم  البته دارم درسو میخنم تا  1 سال دیگه هم تمومه ولی استرس امتحانا عدم اعتماد به نفس ااذیتم میکنه وقتی تنهایی یه جای شلوغ یا یه کلاس میرم اصلا اعتماد به نفس ندارم انگار همه از من سرترن نمیدونم چم شده
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    n.h آواتار ها
    سلام به تالار خوش اومدید.
    بیماری مادر بزرگتون چه ارتباطی با آزادی شما داره؟
    شرایط خونوادگیتون چطوره؟
    چرا درس نمیخوندید؟ایا مسئله ای بود که باعث حواس پرتی تون میشد؟
    به رشته ای که میخونین علاقه دارین؟با علاقه انتخاب کردین؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    طباطبایی آواتار ها
    سلام
    به تالار خوش اومدید
    این فکر ها ، فقط مانع پیشرفتتون میشن  و باعث میشن که همچنان اشتباه کنید ...
    شما یک اشتباهی انجام دادید و خدا رو شکر قبل از اینکه دانشگاه رو از دست بدید به اشتباهتون پی بردید..
    پس با تلاش گذشته رو جبران کنید
    فکر گذشته و توبیخ و تنبیه خودتون رو کنار بذارید ، میتونید از راهکار توقف فکر کمک بگیرید
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    من تو یه خانواده سطح بالا به دنیا امدم که همه تحصیل کردن مادر فرهنگی پدر مهندس خواهر استاد دانشگاه با مریضی مادر بزرگم چون پدر و مادر همیشه پیش اون بودن دیگه نمیتونستن اون نظارت رو من داشته باشن من به رشتم خیلی علاقه دارم حتی پدرم هم در این بخش کار میکنه ولی متاسفانه یه جوری دیگه خسته شدم انقدر که طولانی شده نمیدونم هنوزم خودم نمیدونم چرا درس نمیخوندم حتی همه کلاسها رو میرفتم ولی امتحان نمیدادم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    خوب شما دچار افسردگی شدی از حرفاتم کاملا معلومه نا امیدی و احساس پشیمونی و....... اینا باعث شده افسرده بشی اینم که کلاسا رو میرفتی ولی امتحان نمیدادی ماله همینه بنظره من شما باید حتما بری پیش مشاور من تعجب میکنم چه خانواده بی فکری داری البته معذرت میخوام ولی خانواده این شرایط بچشونو بدونن اونم خانواده تحصیبلکرده بعد هیچ کاری برا برگردوندنش به مسیر زندگی نکنن؟ واقعا جای تاسف داره شما باید بری پیش یک روانشناس خوب این سایت شاید بتونه بهت راهنمایی و مشاوره بده ولی نمیتونه به اندازه ملاقات حضوری با مشاور مفید باشه شما نباید زمانو از دست بدی بعدم بیماری مادربزگتون اصلا دلیلی بر بی توجهی خانواده نمیشد اینم یک بهونه بیشتر نیست شما باید بری خودتو درمون کنی اعتماد بنفستو ببری بالا برا خودت هدف تایین کنی آخه کسی که هدف داره نمیره سر کلاس بعد امتحانو نده شما مثل یک دونده میمونی که تا آخر مسیر میره ولی حاضر نیست از خط پایان بگذره
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    پس شما هم معتقدید که من افسسردگی گرفتم؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'pcg100000_6000' pid='19402' dateline='1376406385'
    پس شما هم معتقدید که من افسسردگی گرفتم؟
    ---------------------------------------------------------------------
    بله من کاملا معتقدم شما افسردگی گرفتید که با دارو و روان درمانی حل میشه البته شما هم باید واقعا بخوای تغییر کنی و به گفته های مشاور عمل کنی در کل هیچکس به اندازه خودت نمیتونه کمک کنه ولی دارو و مشاوره حتما لازمه حتما هم باید زود اقدام کنی در ضمن بایدم پیگیر باشی چون طبق گفته های خودت معمولا کارا نصفه و نیمه ول میکنی ولی دوره درمانو تا زمانی که بهتر بشی باید ادامه بدی شما مثل آدمی میمونی که سرما خورده ولی تفاوتش اینه که شما از لحاظ روحی سرما خوردی و امروزه هم خدارو شکر برا مشکلات روحی هم دوا درمون هست مثل گذشته نیست در کل فقط یک روانشناس خوب میتونه مشکله شمارو کامل بفهمه و درک کنه ریشه یابی کنه و اینم بدون که 1 روزم یک روزه گذشته در گذشته شما الان تازه اوله جوانیتو تا اینجا بنظره خودت اونجور که باید میومدی نیومدی ولی دلیل نمیشه از این به بعدم مثل قبل عمل کنی اگه فکری به حال این سردرگمی و گم و گیجیت نکنی مطمئن باش همونطور که نفهمیدی کی 5 سال دانشگاه گذشت بقیه جوانیتم همینطور میگذره و اونوقته که حسرت الان و میخوری پس گول این حرفا رو نخور که اینم میگذره زمان همه چیو درست میکنه ازدواج کنی درست میشه و............ نه درست نمیشه شما همینکه فهمیدی مشکل داری پس 50 درصده راهو رفتی موفق باشی

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
     شما در سن و سالی هستید که دیگه نباید حتما والدینتون روی شما کنترل آنچنانی داشته باشن شما یک رشته دانشگاهی انتخاب کردید و نباید کسی بهتون یادآوری کنه که بخونید و فردا امتحان دارید البته اینها گذشته و نباید مجددا تکرار کنید
    راه که میشه به شما پیشنهاد داد اینه که یه برنامه ریزی دقیق برای ترم های باقی مانده ترتیب بدید و اینو بدونید شرکت درکلاس تنها کافی نیست شما باید کتب و جزوه های اون ترم رو از قبل مطالعه کنید و آماده سرکلاس برید و اینگونه هر درس برای شما دویا سه بار تکرار و مرور میشه و برای شب امتحان و اضطراب امتحان جای نگرانی نخواهد بود
    حتما الان روحیه ی درس خوندن ندارید باید ورزش  و تغذیه مناسب داشته باشید و شاداب باشید شنا درهفته دوبار و پیاده روی برای شما مناسبه چون حس میکنم بدنتون خسته است بخاطر افکار منفی بدنتون اگر به شادابی قبل برگرده انگیزه و اعتماد به نفس از دست رفتتون برخواهد گشت
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    اخه میدونید من تو این ترمی که گذشت 18 واحد از سخت ترین واحد ها رو پاس کردم  و  برنامه ریزی هم داشتم میدونی الان مشکل اینه که من دارم میرم تو دانشگاه خجالت میکشم فکر میکنم   همه بچه ها 2 سال از من کوچیک ترن با اینکه خودم پیر مردایی میبینم که با پسراشون میان درس میخونن ولی نمیدونم اونا چه اعتماد به نفسی دارن  همش دچار استرس شدم حتی توی جامعه توی برخورد با دیگران تقریبا تمام درسای سختم تموم شده ولی این استرس هیچ وقت تموم نمیشه همینه که همه جا دامنمو گرفته
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'pcg100000_6000' pid='19424' dateline='1376419548'
    اخه میدونید من تو این ترمی که گذشت 18 واحد از سخت ترین واحد ها رو پاس کردم  و  برنامه ریزی هم داشتم میدونی الان مشکل اینه که من دارم میرم تو دانشگاه خجالت میکشم فکر میکنم   همه بچه ها 2 سال از من کوچیک ترن با اینکه خودم پیر مردایی میبینم که با پسراشون میان درس میخونن ولی نمیدونم اونا چه اعتماد به نفسی دارن  همش دچار استرس شدم حتی توی جامعه توی برخورد با دیگران تقریبا تمام درسای سختم تموم شده ولی این استرس هیچ وقت تموم نمیشه همینه که همه جا دامنمو گرفته

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    چرا همش خودتو با دیگران مقایسه میکنی به قول خودت پیرمردها هم با بچشون میان چون فهمیدن ماهی و هر وقت از آب بگیری تازست و مهم حرکت تو زندگیه و بالا بردن آگاهی حالا میخوای 22 سالت باشه یا 52 سالت هیچ فرقی نمیکنه میدونم حسرت گذشترو میخوری ولی در حال حاضر چکار میشه کرد؟ میشه زمانو برد عقب ؟ استرسو باید نادیده بگیری بقول یک عزیزی باید انقدر خودتو تو زندگی با کار خوب و مفید مشغول کنی که اصلا وقت نداشته باشی به فکر بد و منفی فکر کنی احتمالا شما وسواس فکری هم داری من بازم میگم پیش یک مشاور خوب بری خیلی میتونه کمکت کنه خیلی از مشکلات ما ناشی از تخیلات ذهنمونه یعنی اصلا با واقعیت نمیخونه یکی از دوستانه من مشکل تو رو داشت انگیزه نداشت ولی حداقل شب امتحانم شده درسو میخوند با حضار بدبختی پاس میکرد با اینکه میدونست کارش اشتباهه و همش میگفت ترم بعد از اول ترم میخونم و از ین حرفا ولی درسا پاس میکرد ولی یک ترم شروع کرد بجای شب امتحان تو فرجه درس خوند و دید همش تلقینه کسی که معدلش همیشه بین 12 تا 14 بود معدلش شد 18.50 حالا حساب کن اگر از اول ترم میخوند معدلش چند میشد پس ببین اگر بشینی برنامه بریزی و تلقین نکنی که من عمری اینجور بودمو و نمیتونم و از این حرفا میبینی که کار شدنیه فقط کافیه قدم اولو برداری و اینا همش بازی ذهنه و اصلا با واقعیت نمیخونه هر وقت من و شما تو زندگی نخوایم با واقعیت کنار بیایم وحشتناک ضربه میخوریم مثل اینکه بگم من غذا خوردنو دوست ندارم یا من به خاطر بیماریم دوست ندارم عمل جراحی بشم ولی واقعیت میگه اگه میخوای زنده بمونی باید هم غذا بخوری هم جراحی بشی من الان تا چند ماهه دیگه میخوام برم خدمت 3 تا از دوستای خیلی نزدیکم که باهاشون بزرگ شدم هر کدوم به دلیلی معافیت گرفتن و خدمت نرفتن و الان 2 سال از من که درسم تموم شده جلو افتادن و الانم شاغل هستنو کار میکنن حالا بنظرت من باید استرس بگیرمو قصه بخورم به هر حال خدمت آش کشک خاله است کاریش نمیشه کرد اگر پایان خدمت میخوام باید برم و 2 سال خدمت کنم ولی من اینجور به قضیه نگاه کردم که این 2 سال میتونه تجربه خوبی برام باشه و ازش لذت ببرم  بقول معروف نیمه پر لیوان و دیدم  من بازم میگم برو پیش روانشناس تو الان ذهنه پراکنده ای داری باید سعی کنی خودتو بیشتر بشناسی و اعتماد بنفستو ببری بالا و سعی کنی با واقعیت کنار بیای گذشته گذشت ولی امروز و فردا که هست پس سعی کن منطقی فکر کنی

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •