تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگی ام کسالت آوروغمگین است زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:افسرده
آخرین ارسال:shadow
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

زندگی ام کسالت آوروغمگین است

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام حدود5سال ازدواج کردم 29ساله و خانه دار هستم همسرم بیشتر اوقات افسرده است ومن هم احساس میکنم بسیارغمگین شدم وگاهی تقریبا هرروز ناخوداگاه آه میکشم و گریه میکنم همسرم اصلا هیجان ندارد ومیگوید زندگی سختی داشته واحساس میکندباغم عجین است به ندرت خوشحال میشودو هیچگاه سرزنده نیست خودش میگوید ازهیچ چیز آنطورکه باید لذت نمیبرد 33سال دارد ودرکودکی پدرش راازدست داده خانواده پرجمعیتی دارد و مادرش باکارگری زندگی کرده تمام افراد خانواده شان عصبی هستندو امکان ندارد یک روز درخانواده شان دعوانباشدخصوصا مادرش بسیارتلخ است وآنطورکه میگوید یکی ازبرادران معتادش سالها پیش برای تهیه پول موادش مادرش را آزارمیداده ولی من چه گناهی کردم که باید غمگین باشم ازآینده فرزندم میترسم و میدانم مه یک محیط غم انگیز محیط مناسبی برای رشدبچه نیست ازطرفی من نیاز به محبت و توجه همسرم دارم و بارها این موضوع رابه او گفته ام به هیچ عنوان هم حاضرنیست به روانشناس مراجعه کند خواهش میکنم کمکم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیزم
    خوش اومدید به همیاری

    امیدوارم به کمک مشاورین تالار مسئله شما همسر و مادر دلسوز حل شه...

    دوست خوبم میشه بیشتر از همسرتون بگید؟ همیشه آروم و گوشه گیره؟ یعنی هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه؟
    دلخوشی هاش تو زندگی چیه؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام شرایط سختیه ولی میشه بگید آشنایی شما با این آقا چگونه صورت گرفت؟ ازدواجتون سنتی بود ؟بعد این آقا قبل ازدواج افسرده نبود شما اصلا حواستون به روحیات ایشون نبود این آقا احتمالا سالهاست که این مشکلو داره بحث یکی و دو سال نیست متاسفانه شما بدون حداقل شناختی با این اقا ازدواج کردید البته شما هم کاملا مقصر نبودید معمولا این افراد در جامعه و برخوردهاشون سعی میکنن نقاب به صورت بزنن و خود واقعیشون و نشون ندن شما تنها کاری که میتونی در مرحله اول بکنی مجبور کردنش به رفتن پیش روانشناسه از هر طریقی که میتونید باید این کارو بکنید میتونی از کسی که میدونید ازش حساب میبره کمک بگیرید چون مشکلش حاده اونم تو این سن این آقا هنوز توی اتفاقات گذشته مونده و نتونسته فراموش کنه تمام مشکلاتی هم که میگید از بیماری شونه فقط برا من سواله که آدمی که زن و بچه کوچیک داره چطور انقدر غمگینه حالا غمگین بودنشو میشه درک کرد ولی لجبازیش و مسئولیت پذیر نبودنشو اصلا نمیشه درک کرد این آقا که مثل 5 سال پیش مجرد نیست الان دیگه مسئول 2 نفر دیگه ام هست همونطور که گفتم تنها راه رفتن ایشون به روانشناسه هیچ کس دیگه ام تو این سایت نمیتونه مشکل شمارو حل کنه بغیر یک روانشناس خوب اینجا فقط میتونن بهتون راهنمایی بدن همین
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ممنون از توجهتون من قبل از ازدواج آشنایی نداشتم ولی به ایشون گفته بودم که ازیکنواختی توی زندگی دلزده میشم خیر دلخوشی نداره فقط عنوان کرده که از هیچ چیز راضی نمیشه و خودش هم نمیدونه که چی میخوادقبل از ازدواج بدتربوده حتی خواهرزادش به من گفته که زمان دانشجویی که خونه مجردی داشته یکبار2ماه تمام از خونه بیرون نرفته حتی چهره شکسته و خسته ای داره درضمن روحیه انتقامجویی داره و اگر عملی از من مطابق خواسته اش نباشه مقابله به مثل میکنه گاهی احساس میکنم قلبم تیر میکشه میترسم سکته کنم
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'افسرده' pid='19609' dateline='1376508312'
    ممنون از توجهتون من قبل از ازدواج آشنایی نداشتم ولی به ایشون گفته بودم که ازیکنواختی توی زندگی دلزده میشم خیر دلخوشی نداره فقط عنوان کرده که از هیچ چیز راضی نمیشه و خودش هم نمیدونه که چی میخوادقبل از ازدواج بدتربوده حتی خواهرزادش به من گفته که زمان دانشجویی که خونه مجردی داشته یکبار2ماه تمام از خونه بیرون نرفته حتی چهره شکسته و خسته ای داره درضمن روحیه انتقامجویی داره و اگر عملی از من مطابق خواسته اش نباشه مقابله به مثل میکنه گاهی احساس میکنم قلبم تیر میکشه میترسم سکته کنم
     -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    پس ببینید مسئله بر میگرده به قدم اول شما نداشتن شناخت از ایشون من نمیدونم شما معیاراتون اونموقع چه بوده به هر حال اشتباه کردید و دارید تاوانشو میپردازید ولی خوب قرار نیست تا زمانی که موهاتون مثل دندوناتون سفید بشه اشتباه کنید شما هم مثل خیلی از آدمای دیگه که ازدواج کردن بعدا فهمیدن تفاهم ندارن و حالا به هر دلیلی طلاق گرفتن شما هم باید همین کارو بکنید البته میدونم سخته و طلاقم به عنوان آخرین راه بهش نگاه کنید چون چاره دیگه ای ندارید این حق شماست که زندگی شاد و آرامی داشته باشید متاسفانه بودن بچه کار شما و سخت تر کرده ولی بازم میشه اگه قصدتون جدایی باشه با صحبت کردن بایک مشاور حقوقی و یه سری دوندگی کاری کنید سرپرستی بچه به شما بدن ولی با همه اینا شما باید همه جوانبو ببینی سبک سنگین کنی و تصمیم درستو در آخر بگیری چون عمر ما اونقدر ها نیست که بخواد با غم و ذلت بگذره

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    همون طور که دوست خوبمون shadow فرموندن همسر شما احتمالا نیاز به دارو دارمانی دارن ولی برا رفتن پیش روانپزشک شما باید بتونید ایشون رو قانع کنید که با رضایت بره...

    سعی کنید حداقل یک هفته باهاش خوب رفتار کنید بدون هیچ لجبازی و بحث!!!
    بیشتر بهش محبت کنید و بهش ارزش بدید تا به شما و زندگیش دلگرم تر شه و بی اعتمادیش به زندگی و آدم هارو کم کم از دست بده...
    اگه از اخلاق خودتون هم بگید ممنون میشم..
    دوران مجردی چطوری بودید؟ برا همسر آیندتون چه معیارهایی داشتید؟ همسر فعلی تون چقد ازون معیارهارو دارا هستن؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ایشون آدم پاکی بودن وکاملا به وضوح مشخص بود که باهیچ دختری رابطه نداشتن و علرغم اعتیاد3برادرشون ایشون سیگارهم نمیکشید به وضوح علاقه ایشون رااحساس میکردم واینکه دانشجوی کارشناسی ارشد بودن و نمازخون هم بودن وضع مالی خوبی نداشت ولی من هیچ وقت آرزوی ثروت زیادرونداشتم وندارم من قبل از ازدواج به ازدواج فکرنمیکردم کلا آدم فعالی هستم و ازبیکاری دیوانه میشم حتی دلم میخواد چیزی تولیدکنم مثل کمدو ام دی اف و ... الان خیلی عصبی و پرخاشگرشدم ودوست دارم زندگی دیگه ای داشته باشم ولی از طلاق میترسم باتوجه به فرهنگ جامعه و دیدمردم نسبت به یه زن مطلقه وعواقب بعدازاون و نداشتن درآمدوترس از دوری ازفرزندم نمیتونم حتی چندبارازش التماس کردم طلاقم بده تااینکه این اواخربااینکه ناراضی بودگفت بگوپدرومادرت بیان بریم دادگاه ولی به خاطردلایلی که گفتم تردید پیداکردم ومنصرف شدم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'افسرده' pid='19614' dateline='1376510326'
    ایشون آدم پاکی بودن وکاملا به وضوح مشخص بود که باهیچ دختری رابطه نداشتن و علرغم اعتیاد3برادرشون ایشون سیگارهم نمیکشید به وضوح علاقه ایشون رااحساس میکردم واینکه دانشجوی کارشناسی ارشد بودن و نمازخون هم بودن وضع مالی خوبی نداشت ولی من هیچ وقت آرزوی ثروت زیادرونداشتم وندارم من قبل از ازدواج به ازدواج فکرنمیکردم کلا آدم فعالی هستم و ازبیکاری دیوانه میشم حتی دلم میخواد چیزی تولیدکنم مثل کمدو ام دی اف و ... الان خیلی عصبی و پرخاشگرشدم ودوست دارم زندگی دیگه ای داشته باشم ولی از طلاق میترسم باتوجه به فرهنگ جامعه و دیدمردم نسبت به یه زن مطلقه وعواقب بعدازاون و نداشتن درآمدوترس از دوری ازفرزندم نمیتونم حتی چندبارازش التماس کردم طلاقم بده تااینکه این اواخربااینکه ناراضی بودگفت بگوپدرومادرت بیان بریم دادگاه ولی به خاطردلایلی که گفتم تردید پیداکردم ومنصرف شدم
    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    خوب اینکه میگید آدم نماز خون بودن و با هیچ دختری نبودن خوبه ولی برا ازدواج کافی نیست که حتی رابطه نداشتنشونم بنظر من شاید از روی همون افسرده و گوشه گیریشون بوده نه باور داشتن به این مسئله بعد من خیلی تعجب میکنم آدمی با این تحصیلات انقدر بیتفاوت به حالات روحی و مشکلات شخصیش البته من قصد قضاوت ندارم خدا ناکرده میدونم شرایط و محیط زندگی سخت بوده این آقا هم بخاطر همین شرایط و یکسری ویژگی ژنتیکی گوشه گیر و منزوی شده بعدم به این گوشه گیری و تنهایی اعتیاد پیدا کرده و اتفاقا محض اطلاعتون بدترین اعتیاد مواد مخدر نیست بلکه فکرو خیال کردن منفی بدترین اعتیاد دنیاست ولی همه اینا دلیل نمیشه که نره و مشکلشو حل کنه شما خودتم میتونی بری پیش یک روانشناس یا مشاور خانواده مشکلتو مطرح کنی به هر حال اونا تجربشون تو این مسائل خیلی بیشتره میتونن حتی برا طلاقم راهنمایی تون کنن بعدم جامعه با این مسئله مشکا داره درست ولی مگه شما برا مردم می خوای زندگی کنی از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست... پس بیخیال مردممردم که نمی خوان با شوهر افسرده شما زندگی کنن این قا اگه نخواد خودشو عوض کنه تنها راه طلاق هست

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    اینکه عصبی و پرخاشگر شدید اصلا خوب نیست هرچند برا شرایط شما طبیعیه ولی باید غلبه کنید...

    مشکلات گذشته همسرتون ناخواسته باعث شده که اینطوری رفتار کنه و شما که به فکر همسر و بچه تون هستید باید سعی کنید باعث دلگرمی باشید و به اوضاع سرورسامون بدید...

    با طلاق کاری پیش نمیره و امیدوارم خدا کمکتون کنه و انشاا... روی خوش به زندگی تون برگرده..

    گفتید همسرتون نماز میخونه و پاک هستن ، این خیلی خوبه و میشه از طریق اعتقاداتش بهش نفوذ کنید و حتما سعی کنید یه طوری بفهمید که چی باعث خوشحالیش میشه و از بقیه هم کمک بگیرید مثه خواهر هاش...

    تو گذشته یا حال ببینید چی باعث خوشحالیش میشه و از همه مهمتر براش وقت بذارید تا بیشتر بشناسیدش
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    havva آواتار ها
    سلام دوستان
    طلاق اونم با یه بچه دوست خوبم گاهی طلاق واقعا راه حل خوبی می تونه باشه اما شوهر تو چنانم بد نیست تو میتونی اراده کنی و اون عوض کنی سخته زمان بره اما باور کن بشه زندگیتون به گلستان تبدیل میشه  خدا سر راه کسای که دوست داره سختیای در حد توانشون میزار اصلا زندگی چه ارزشی داشت اگه جاده بدون پیچ خم بود (هلو بپر تو گلو می خوای) مشکلات باعث میشه ادم قدر زوط های خوبش بدونه  اگه تو شوهرتم باهم تلاش کنید اون موقع پیوند و انستونم بیشتر میشه 
    راستی قبل اینکه شوهرتو تغییر بدی بهتر از خودت شروع کنی  من روانشناس نیستم اما بهت میگم اهنگ های شاد گوش کن بزن برقص بلند بلند باهاش هم خانی کن موقع کار کردن صدای موسیقی زیاد کن هم کار کن هم برقص  و تو همه چی عشق قاطی کن وقتی غذا می پزی با عشق این کار بکن
    هرشب قبل خواب یا صبح به خودت بگو من شاد ترین فرد زمینم
    یا جمله های مثبت دیگه
    ابدش به شوهرت بگو گذشتت که پر از غم بود الانتم خراب کنی میدونی چی میشه یه زمانی الانت میشه گذشته و باز تو حسرت می خوری  به فکر اینده  حال باشه گذشته ها گذشته تا این حال  به گذشته بد تلخ تبدیل نشده بیدار شو
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •