تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نظرسنجی: کمک کنید از علاقه همسرم کم کنم تا بتوانم به راحتی از او

این یک نظرسنجی عمومی است . کاربران دیگر می توانند انتخاب شما را مشاهده کنند.



جدایی از همسرم که تازه 2 هفته از عقدم می گذرد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:love me
آخرین ارسال:shine
پاسخ ها 47

صفحه‌ها (5): صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

جدایی از همسرم که تازه 2 هفته از عقدم می گذرد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    الهه 65 عزیزم سلام ممنون از سخن دلنشینت من هم روحی به بزرگی شما داشتم و همه زندگی را زیبای زیبا می دیدم اما الان تمام احساساتم یخ کرده و هیچ حسی برایم باقی نمانده و از این وضعیتم بسیار ناراحتم من دوست دارم همان فاطمه ی قبل از عقد بانشاط و پر انرژی باشم اما در حال حاضر جز تظاهر کاری انجام نمی دهم نسبت به  همسرم و خانواده اش و همچنین خانواده خودم شرمنده ام و احساس گناه می کنم .
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    نرگسم سلام ممنون از پیشنهاد قشنگت باید بگم این قوه تخیل زیبا در من خیلی فراتر پیش رفته ولی جوابی نگرفتم فقط در انتهای هر گونه رابطه عاطفی می گویم که ای کاش زودتر تمام شود . من با کوچکترین عکس العمل عاطفی همسرم را نسبت به خودم عاشق تر و وابسته تر می کنم و این عذاب من را بیشتر می کند زیرا به گفته خودش عشق اول و آخرش هستم و تحت هیچ شرایطی نمی خواهد از من جدا شود و اگر این اتفاق بیفتد می میرد . در ضمن من نمی تونم باهاش خیلی عاطفی برخورد کنم چون اگه این کار رو انجام بدم اون رو نسبت به آینده زندگی امیدوارتر می کنم و این یعنی بی وجدانی من یعنی خودخواهی من . چرا یکی بود که من خیلی قبولش داشتم اون فوق العاده بود اما به رسم زمونه و تقدیر نشد و دیگه امیدی به بودنش تو زندگی ندارم خدا همیشه همراهش باشه .
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    م .ن عزیز سلام ، خدارو شکر می کنم که شما حرف دل من رو می زنید . من هم روش شما رو انجام دادم اما اون اصلا درکم نمیکنه و فقط تلاش میکنه که عاشقش بشم انقدر هم در حقم محبت میکنه دلم می سوزه و سعی میکنم که باهاش خوب باشم . بهش گفتم بیا یه چند وقتی ارتباط نداشته باشیم اما قبول نکرد گفت دل نگرانت میشم و نمی تونم دوریتو تحمل کنم اگه نباشی می میرم تصور اینکه یه روز نباشی برام سخته اما وقتی خیلی جدی باهاش میحرفم میگه بریم به خانواده هامون بگیم و تکلیف رو روشن کنیم نمی تونیم که عمر خودمون رو تلف کنیم منم در جوابش فقط تونستم بگم نه من روم نمیشه بهشون بگم نمی خوام نمی تونم دلشون رو بشکنم خودم گفتم بله و تا ته این زندگی می مونم حتی اگه حسی نداشته باشم جور کارمو میکشم اونم با همه مهربونیش میگه میگم من نمی خوامت که تو بد نشی وقتی هم من رو راضی کرد به این کار میاد میگه اگه تو بری من می میرم و دیگه قید همه چیز زندگیمو میزنم . موندم کدوم کارش رو باور کنم .
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    از طرفی هم خانواده هامون به هر بهانه ای مهمانی میگیرند که ما با هم باشیم و من را در عمل انجام شده قرار می دهند که نتوانم مهمانی آن جمع را کنسل کنم لحظه های سختی را سپری می کنم و هدف همه باهم بودن ماست ولی من تنها یک طرف میدان مانده ام و چاره ی کار را پیدا نمی کنم وقتی به آینده فکر می کنم به خودم میگم بمون و بساز تا دل نشکنی اما از طرفی به خودم میگم ته این دنیا خودم چی میشم خیلی درمونده و گرفتار شدم .میدونم که اگه جدا شم وضعیتم از اینی که هست بدتر میشه تمام اعتبار چند ساله ام زیر سوال میره و آینده ام با نگاه پر از سوال آدما سپری میشه اما با این حال اصلا نمی ترسم و اون آینده و جدا شدن رو روشن میبینم .
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    طباطبایی آواتار ها
    سلام
    تقریبا همه افراد وقتی تصمیم نهایی رو میگیرند، زمانی که میدونند که دیگه نمیتونند تصمیمشون رو عوض کنند کمی نگران میشن که آیا تصمیمشون درست بوده یانه
    در این مواقع یکی از راههای بررسی صحت جواب ، نوشتن صفات مثبت و منفی فرد مقابل هست
    البته طبق گفته خودتون ، احتمالا چیزی که الان ناراحتتون میکنه اینکه ایشون فردی که شما بهش علاقه داشتید نیستند و ممکنه در حال حاضر اون فرد رو با همسرتون مقایسه کنید ...
    ضمن اینکه فکر میکنم شما دارید تلاش میکنید اما دوست دارید از همه تلاشهاتون نتیجه نگیرید

    من موافق ازدواج  و عدم طلاق تحت هر شرایطی نیستم اما وقتی  فردی وارد زندگی متاهلی میشه باید خیلی خیلی مراقب باشه و زود به دنبال راه برگشت نباشه ، مگر در شرایط خاص و با امتحان تمام راههای ممکن
    باید این رو در نظر بگیرید که با جدایی شما مثل یک فرد مجرد نیستید ، شما به یک خواستگارتون جواب مثبت دادید و این ممکنه باعث بشه عده ای از اومدن به خواستگاری شما سرباز بزنند ، چون میترسند که برای اونها هم همین اتفاق بیفته

    البته شما تا زمانی که از این بلاتکلیفی در نیومدید نباید ازدواج کنید اما باید زودتر تصمیم بگیرید.. دوران عقد زمانی هست که دو نفر با هم بیشتر آشنا بشن و مسلما علاقه ها شکل میگیره...

    فکر میکنم خوندن این مطلب شاید بتونه تا حدی به شما کمک کنه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سلام و تشکر از وقتی که برای من گذاشتید . راستش اصلا دلم نمی خواد که بهش علاقه مند بشم میخوام همیشه تو سکوت و تو قلبم همونی که دوست داشتم بمونه حتی اگه باهاش زندگی نکنم . میدونم که بعد از طلاق خیلی از راهها به روم بسته میشه اما روحم آروم میشه و خیالم راحته که مال کسی که دوستش ندارم نیستم . از طرفی صداقت و وفاداری همسرم رنجم میده و نگرانش هستم چون مطمئنم که اولین فرد در زندگیشم و بهم اعتماد کامل داره اما درست نیست منی که اصلا دلم باهاش نیست بخوام تو زندگیش نقش اول را داشته باشم ، اگه به جدایی برسیم اون خیلی ضربه میخوره من مهم نیستم اما اون ... خیلی نگرانشم یادم نمیاد تا به حال کسی رو آزرده باشم اما حالا مجبورم چون اعتقاد دارم با ادامه زندگی بیشتر بهش خیانت میکنم و فقط میتونم ظاهراً دوستش داشته باشم که حقش نیست . چطور میتونم بدون اینکه آسیبی بهش برسه و دل کسی رو برنجونم به نتیجه دلخواهم برسم ؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    طباطبایی آواتار ها
    چرا دوست دارید زندگی خوبی رو که دارید به خاطر کسی که هرگز بهش نمیرسید به تباهی بکشید و به قول خودتون یک نفر رو آزرده کنید؟
    نگه داشتن اسم اون فرد تا ابد در قلبتون چه سودی بهتون میرسونه؟

    اگر اشکالی نداره میشه بفرمایید که آشنایی تون با اون فرد و رابطه تون باشون تا چه حدی بوده ؟ و چرا به ازدواج منتهی نشده؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    عزیزم من روانشناس نیستم اما می خوام یه مطلبو بهت بگم.
    کاش یه سر به تاپیکهای بچه هابزنی که نامزدها و شوهراشون چطور با اینکه اینا انقدر دوستشون داشتن،بهشون خیانت کردن و ولشون کردنو بخونی.
    با توصیف هایی که تو از همسرت کردی معلوم میشه که توام تا حدودی ازش بدت نیومده وگرنه این تعریف هارو نمی کردی.
    همیشه انگار باید یکی باشه که تو شرایط حاد یه سیلی بزنه تو گوشمون تا چشمامون رو واقعیت باز بشه.
    مگه همه باید قبل از ازدواج عاشق باشن؟مگر پدر و مادرای ما همو خودشون پیدا کردن که اینطور به هم علاقه دارن و پای همه چیز هم وایمیستن؟
    دوست داشتی شوهرت مردی در میومد که تو گدایی محبت ازش می کردی؟و اون اصلا نگاهم بهت نمی کرد؟
    به خودت بیا
    به زندگیت بچسب.از خدات باشه که شوهرت سرش تو کتاب و درس و کار بوده.
    سعی کن چشماتو به واقعیت باز کنی
    موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    من به واسطه یکی از دوستام باهاشون آشنا شدم پسر عمه دوستم بود . در یک مهمانی من به واسطه دوستم به مادر و خانواده او معرفی شدم و بعد از اینکه من به پسر عمه شان معرفی شدم مشتاق دیدار و مکالمه حضوری با من شد . من با اجازه از خانواده ام در خانه دوستم ایشان را ملاقات کردیدم چون هر دوی ما نظر بر این داشتیم که قبل از خاستگاری رسمی از طرف خانواده ایشان خودمان از قبل آشنا شده باشیم . در همان جلسه اول نظر موافق نسبت به هم داشتیم و این ارتباط و آشنایی ادامه پیدا کرد تا حدود 5 ماه . در این مدت رابطه مان خیلی صمیمی بوده و بیشتر اوقات یا با هم مکالمه تلفنی داشتیم یا هر چند هفته درمیان ملاقات حضوری . اما پس از گذشت 5 ماه به دلیل نبود وضعیت اقتصادی که از طرف او بود و من در جریان نبودم ( به من گفت که خیلی شخصیتمان شبیه به هم است و این شباهت برای آینده مشکل ساز خواهد بود ) من هم چون خیلی دوستش داشتم سعی کردم بپزیرم و با بی قراری هایم آزارش ندهم و سعی به فراموشی کردم . من شب عقدم حلقه همسرم به دستشان نرفت همان جا گفتم این فرد مال من نیست و بعد از سه روز که به خانه شان برای عید فطر رفتم سردی ام بیشتر شد . فردای عید فطر جشن عقدمان بود و من را به خانه شان بردند که شب خیلی سختی بود . فردای روز جشن آن شخص که دوستش داشتم تماس گرفتن برای تبریک و در آن مکالمه اعتراف کردن که تمام آرزوهایش بر باد رفته و باور نمی کند که ازدواج کردم من هم که خیلی آزرده خاطر بودم با درد دلهایش همراه شدم و تا دلم میخواست گریه کردم و حس کردم که چقدر دوستش دارم با این حال میدانم که دیگر رسیدن به او جزو رویاهاست و امکان پذیر نیست .
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    فهیمه ص . سلام دوست گلم کاملاً حرفاتون رو می فهمم خودم هم باور دارم که همسرم فوق العاده است و باید شاکر باشم اما برای لحظه ای دلم براش نمیلرزه اصلا خوبی هاش به چشمم نمیاد من خیلی دوست دارم عاشقش باشم اما متأسفانه نمیشه چون یه بار عشق رو تجربه کردم و از دستش دادم نمی خوام دیگه شکست بخورم به خاطر همین میخوام از زندگیم بره که دیگه بهانه ای برای شکست باقی نمونه .[hr]وقتی همسرم بغلم میکنه یا میخواد نگاهم کنه چشمامو میبندم که نبینمش نمی تونم ، هنوز باور نکردم که ازدواج کردم برام خیلی سخته .
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (5): صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •