تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




پایان ۵۹ روزانتظار برای بازگشت محمد طاها زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:نرگس
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

پایان ۵۹ روزانتظار برای بازگشت محمد طاها

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    نرگس آواتار ها
    http://www.92329.blogfa.com/این جا رو ببینین








    دلیل ویرایش: درخواست نرگس خانم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    بله خیلی دردناکه هم توبرنامه احسان علیخانی دیدم هم تو نت... خدا کنه هر چه زودتر پیدا شه...
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سرانجام بعد از دو ماه محمد طاها پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت

    محدطاها در آغوش مادرش
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    خیلی خوش حالم که پیداشد
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    وای خدای بزرگ شکرت..................................
    خدا رو بی نهایت بار شکر که محمدطاها برگشت!!!!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    آخی ..الهی
    واقعا خوشحا شدم

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    هنوز باور ندارد که کابوس و دلهره هایش پایان یافته و کودک شیرخواره--اش را بار دیگر در آغوش گرفته است.

    بعد از 59 روز چشم انتظاری سرانجام مادر نگران، محمد طاهای 10ماهه--اش را پیدا کرد و این یعنی پایان تمام نخوابیدن--ها و چشم--براهی--هایش. اشک شادی می--ریزد و در تمام طول مصاحبه خدا را شکر می--کند. در خانه آنها، جای سوزن انداختن نیست و حالا همان همسایه--ها، --دوستان و آشنایانی که تا دیروز سنگ صبورش بودند و به خانه--اش می--آمدند تا او را دلداری دهند، یکی بعد از دیگری با جعبه شیرینی در دست و لبخندی بر لب مهمانش می--شوند تا تبریک بگویند و در لحظات خوشی در کنارش باشند.

    اول مردادماه خبری در صفحه حوادث همشهری منتشر کردیم که از دزدیده شدن کودکی شیرخواره به نام محمدطاها حکایت داشت. ماجرای ربوده شدن این کودک اما به--مدتی قبل--تر از آن برمی--گشت. یعنی 29خردادماه. زمانی که مادر محمدطاها، درحالی--که کودک شیرخواره--اش را در کالسکه خوابانده بود، برای لحظه--ای کوتاه وارد مغازه عروسک--فروشی شد و کالسکه را بیرون مغازه گذاشت. حالا با گذشت 59روز از آن روز وحشتناک، محمد طاها به آغوش خانواده--اش برگشته است. در خانه راه می--رود و هر از گاهی نگاهی به مادرش می--اندازد.مادرش می--گوید: «دلم برایش تنگ شده بود، هیچ--کس نمی--تواند تصور کند که من چه عذابی در این 59روز کشیدم.» او از روز ربوده شدن پسرش تعریف می--کند و می--گوید: هرگز آن روز تلخ را فراموش نمی--کنم. ظهر 29خرداد--ماه بود. آن روز دختر 5ساله--ام را به کلاس نقاشی برده بودم. پسرم محمد طاها در کالسکه--اش خواب بود که هنگام عبور از مقابل یک مغازه عروسک--فروشی، تصمیم به خرید عروسک گرفتم.وی ادامه می--دهد: مغازه در نزدیکی--های 16متری دوم مجیدیه بود و من برای لحظه--ای کوتاه وارد مغازه شدم و چون در آنجا پله بود کالسکه را بیرون مغازه گذاشتم.

    لحظاتی بعد، وقتی برگشتم با کالسکه خالی محمدطاها روبه--رو شدم و هر چه گشتم، اثری از او پیدا نکردم. وقتی فهمیدم که پسرم را ربوده--اند، وحشتزده خیابان--های اطراف را جست--وجو کردم اما هیچ اثری از پسرم نبود. در آنجا از همسایه--ها شنیدم که زنی با روسری قرمز و مانتوی بنفش پسرم را از داخل کالسکه برداشته و بعد از آن سوار پراید سفید رنگی شده و رفته است. نمی--دانید چه حالی داشتم. چون خودم را مقصر می--دانستم در شرایط بدی بودم. هنوز هم وقتی یاد آن روز تلخ می--افتم دست و پایم می--لرزد.تلفن--های پدر و مادر محمد طاها مرتب زنگ می--خورد و آنها مجبورند جواب کسانی را که قصد دارند تلفنی تبریک بگویند، بدهند.

    زن جوان ادامه می--دهد: من از روزی که پسرم را ربودند امید داشتم که او پیدا می--شود. در این مدت همه جا را گشتیم. همه جا تراکتی که روی آن عکس پسرم را چاپ کرده بودیم، پخش کردیم. --حتی روز نماز عید فطر به دانشگاه تهران رفتیم و بین نماز گزارها عکس پسرم را پخش کردیم. وی ادامه می--دهد: روز جمعه مرد ناشناسی از کیوسک تلفن همگانی با من تماس گرفت و گفت که بعد از دیدن عکس محمدطاها در رسانه--ها، متوجه شده که یکی از آشنایانشان که نمی--توانستند بچه--دار شوند، فرزندی را به تازگی به خانه--شان آورده--اند که شباهت زیادی به محمد طاها دارد.او می--گفت خودش فرزند دارد و شرایط من و همسرم را درک می--کند.زن جوان می--گوید: مرد ناشناس، شنبه، برای بار دوم با من تماس گرفت و گفت که محمد طاها را به مسجد امام رضا(ع) در انتهای اتوبان باقری می--برد. من هم با شنیدن این خبر، به همراه شوهرم راهی مسجد مورد نظر شدیم، دوست شوهرم نیز همراه ما بود.


    او جلوتر از ما با موتور رفت. وقتی به آنجا رسیدیم، متوجه شدیم که محمدطاها را هنگام نماز جماعت بین نمازگزاران زن رها کرده بودند.پسرم در آنجا مشغول بازی بوده که دوست شوهرم به مسجد رسید و او را تحویل وی داده بودند. وقتی به مقابل مسجد رسیدم و محمدطاها را دیدم، نمی--دانستم چه کار کنم. فقط بی--اختیار اشک می--ریختم. پسرم را در آغوش گرفتم که بعد از چند دقیقه همان مرد ناشناس با من تماس گرفت و گفت:آیا کودک شیرخواره، همان پسرگمشده--تان است؟ به او گفتم همان محمد طاهای گمشده--ام است.او به من گفت که خانواده--ای که بچه دار نمی--شدند فرزندم را در منطقه دروازه غار از شخصی به مبلغ 5میلیون تومان خریده بودند و وقتی عکس محمدطاها را در رسانه--ها دیدند، تصمیم گرفتند وی را به خانواده--اش تحویل بدهند. وی می--گوید: از آن مرد خیلی تشکر کردم. پسرم را می--بوسیدم، بویش می--کردم. نمی--دانید چقدر دلم برایش تنگ شده بود.

    خدا را شکر صحیح و سالم بود. تنها تفاوتی که داشت، اینکه پسرم ابروهای پیوندی داشت و آدم ربایان احتمالا برای اینکه او شناسایی نشود قسمتی از ابروهایش را تراشیده بودند. محمد طاها حالا روی تخت دراز کشیده و شیشه شیرخشک در دستش است. گاهی برمی--گردد و به پدر و مادرش نگاه می--کند. انگار او هم احساس می--کند که بعد از این همه دوری به خانه--اش برگشته است.مادر بالای سر پسرش می--رود. او را می--بوسد و می--گوید: در این مدت چندین نفر با من تماس گرفتند و مدعی شدند که پسرم را نزد زن--هایی که در خیابان گدایی می--کنند، دیده--اند. من و همسرم با هزار امید نزد آن زن--ها می--رفتیم اما پسری که در دستشان بود فقط کمی به محمد طاها شباهت داشت. از او می--پرسم: در این مدت هرگز به این موضوع فکر نکردی که ممکن است حادثه ناگواری برای فرزندت اتفاق افتاده باشد؟مادر محمد طاها لبخند می--زند و با قاطعیت می--گوید: هرگز. من امید داشتم که محمدطاها پیدا می--شود. حتی همین چندروز پیش شخصی برایم پیامک فرستاد که محمدطاها نزد وی است و برای برگرداندنش باید یک میلیارد تومان به او بدهم در غیراین--صورت پسرم را می--کشد. باور نمی--کنید اما می--دانستم دروغ می--گوید و یک فرد شیاد است که می--خواهد از این اتفاق پیش آمده سوءاستفاده کند.

    خیلی خونسردانه به او گفتم یک فیلم از محمدطاها بفرست تا بدانم راست می--گویی اما او شروع کرد به تهدید کردن. با وجود این من مطمئن شدم که دروغ می--گوید. مادر محمدطاها در ادامه می--گوید: من و همسرم از مردم تشکر می--کنیم که در طول این مدت ما و محمدطاها را فراموش نکردند.در همین حال سرهنگ عباسعلی محمدیان، رئیس پلیس آگاهی تهران نیز ضمن تبریک به پدر و مادر محمدطاها، درخصوص این پرونده می--گوید: در حال حاضر تحقیقات تکمیلی برای شناسایی آدم ربایان از سوی مأموران اداره یازدهم پلیس آگاهی تهران ادامه دارد تا معمای این پرونده حل شود.

    وبلاگی که برای شناسایی محمد طاها ایجاد شده بود ...
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نرگس آواتار ها
    دوباره سلام قدرت خدا پیداش کردن تو لینکش بخونین
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نرگس گلم
    اگه صلاح میدونی تیتر رو الان ویرایش کن که بچه برگشته. محمدطاها پیدا شد. واقعا خبر فوق عالی بود من امروز شنیدم و کلی ذوق زده شدم. شما شاید زودتر از من شنیدین. باور نکردنی بود جای هزاران تبریک داره به پدر و مادرش.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    nar آواتار ها
    خداجون شکرت..عاشقتم..
    یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن   وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن   چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت   دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
    هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب   باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند   چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم   سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب   جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
    حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار   تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •