تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بازی سرنوشت و دودل بودن من زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:fati66
آخرین ارسال:طباطبایی
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

بازی سرنوشت و دودل بودن من

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان.یه اتفاق بد نه ولی عجیب واسم افتاده من مثل دخترای دیگه دوره ی نوجوونیم خیلی خواستگار داشتم.اما یکی بود که از 16 سالگی عاشقم بود تا همین دو سال پیش که بعد از 7 سال شماره مو پیدا کرد تا آخرین جواب منو بشنوه.همون زمان من با همسر آشنا شده بودم.و به اون پسر جواب رد دادم گفتم رابطه ای بین ما نبوده و فقط تو بودی که هفت سال منتظر من موندی.و حالا بعد دو سال این آقا داره با دوست من ازدواج میکنه و منو. همسرم به عروسیشون دعوت شدیم.من نمیدونم چیکار کنم.نه میتونم نرم نه میتونم برمو با اون روبرو شم.تموم خاطراتو شیطونیای راه مدرسه واسم زنده میشه.تموم.اون نگاههای معصومانه نوجوونیم.نمیخوام برم ولی اون آقا دوست شوهرمه منم با خانومش دوستم.بگین چیکار کنم خواهشا
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    havva آواتار ها
    سلام دوس خوبم
    میشه به این سوال ها جواب بدید
    1 دوست شما از گذشته شما خبر داره یا نه؟(میدونه قبلا خواستگارت بوده شوهرش)
    2- این مرد چطور دوست شما رو شناخته؟؟
    3- همسر شما چیزی از خواستگار های قبلیتون میدونه؟؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    بله دوستم کامل در جریان بود.حتی اون زمان که اون آقا به هر وسیله واسم پیغام میفرستاد دوستم میدونست خودم واسش تعریف میکردم.اون آقا هم میدونس که دوستم قضیه رو میدونه.و رفتو آمد ما به دانشگاهو زیرنظر داشت.چون شهر ما کوچیک هست . اما همسرپ هیچی راجبش نمیدونه یعنی خودم نخواستم حساسش کنم.چون واس من اون چیزا خیلی وقت بود تموم شده بود و همسرمو دوست داشتمو دارم.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    عزیزم شما ازدواج کردید و همسرتونو دوست دارید برای مدت کوتاه به عروسیشون برید تا دوستتون حساس نشه و به بهانه ای با همسرتون برگردید یعنی هدیتونو زودتر بدید و برگردید و این مسئله رو فراموش کنید و به شادی و خوشبختی خودتون و دوستتون فکر کنید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    دوست گلم من فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد.به خاطر اینکه خواستگار قبلی شما دارن ازدواج میکنن و انتخاب خودشونو کردن.شما هم که به اتفاق همسرتون تشریف میبرید.یه شیطنت نوجوونی به قول خودتون بوده  و بس.
    الان هم ایشون متاهلن هم شما.به قضیه خیلی ساده نگاه کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    روبرو شدن با آدمی که هفت سال مثل سایه ی من بوده سخته.اصلا دلم نمیخواد ببینمش. آخه میدونم هنوز چشمش سمت منه میدونم فقط واسه نزدیک شدن بمن اومده سراغ دوستم. خیلی کاراش اعصاب خورد کنه.خیلی.اصلا اینا باهم دوست نبودن سر یک ماه یهویی ازدواج شون جدی شد.من فقط میخوام زندگیم ازشون دور باشه و اصلا دلم نمیخواد چشمم بچشمش بیفته
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    خونسرد باش دوستم
    هیچ اتفاقی نمی افته
    من موندم دوستت چطور حاضر شده چنین وصلتی بکنه
    از دعوت کردن شون و رفت و آمد بعد از عروسی جدا خودداری کن

    بازم میگم
    دلت قرص باشه
    اگه کاری نکردی هیچی نمیشه
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    خیلی ممنون دوستای گلم.من اصلا دلم نمخواد به همشرم بگم چون میگه چرا تا الان چیزی نگفتی.امکان نداره با دوستم. ابطه و رفتو آمد داشته باشم.عروییشم فقط بخاطر اینکه حساس نشن میرم که خودمو کاملا بی اعتنا نشون بدم که واقعا هم هستم من حق انتخاب داشتم همون موقعی که این آقا بمن زنگ زد و نمیدونم شمارمو چجوری گیر آورده بود همسرم هم بمن پیشنهاد دوستی داده بود.من اون موقع انتخابمو کردم و آب پاکی رو ریختم رو دستش.این دوست من یه آدم ساده و احمقه.حتی ز زده بود بمن تا راجب این آقا از من تنقیق کنه!!! واسش این چیزا مهم نیس.دوستم تا یک ماه قبل آشنایی با این آقا عاشق یکی دیگه بود که خونوادش راضی به ازدواج نشدن و بعد یکماه خیلی عجیبو غریب با این آقا آشنا شد و ازدواج کرد.من میخوام جشن عروسیشون آخرین جایی باشه که من با اینا هستم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوستت هم تعادل نداره ها
    بیخیال وجود چنین دوستی در زندگی ات شو
    اصلا راه و پاش به خونه ی تو باز نشه

    خود دانی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    خیلی نگران میشم بعضی وقتا.همش میگم نکنخ سر خونه زندگیم ک رفتم اونم بخواد بامن رفتو آمد کنه.کلا نالیش نیس چقد سختمه شهرشو ببینم چون تموم اون سالهایی که مثل سایه دنبالم بود جلو چشام میاد.کاش بشه کلا از زندگیم بره بیرون واسه همیشه
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •