تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




همتون باهام حرف بزنید تا کمی آروم بشم... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سارینا1
آخرین ارسال:سارینا1
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

همتون باهام حرف بزنید تا کمی آروم بشم...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام...
    من سارینا 29 ساله و مجرد هستم، نرم افزار خوندم، تا 2 ماه پیش شاغل بودم ولی الان شغلم را هم از دست دادم، یعنی شرایط شرکت خوب نبود و من هم از شرکت بیرون اومدم... هر جا رفتم سر کار یه مشکلی داشت و بعد از چند ماه یا یکسال مجبور به بیرون اومدن میشدم،یکی از مسائلی که منو زجر میده که حتی شانس سر کار رفتن رو هم ندارم ! بعد از این همه مدت الان بیکارم اونم با سن من که دیگه بایدمستقل باشم... مورد دوم اینه که هنوز مجردم و نتونستم ازدواج کنم، خیلی تنهام، چون شهرهای محل تحصیلم دور از شهر محل زندگیم بود همه دوستام دور از من هستن و خوب به جز 4 نفرشون با همه رابطه ام قطع شده، تو شهر محل زندگیم میتونم بگم هیچ دوستی ندارم، همکارام هستن که تا زمانی که تو شرکت بودم برنامه میذاشتم و همه رو خودم بیرون میبردم ولی الان که بیرون اومدم حتی اونها هم دیگه بیرون نمیرن! همه دخترای فامیل هم ازدواج کردن و هم سرکار میرن اما هیچکدومش رو ندارم و اگه فامیل منو ببینن میگن چرا ازدواج نمیکنی؟!! 
    چند سال پیش یه پسری از همکلاسیهام که به زور تونسته بود نظر منو به خودش جلب کنه بعد از 2 سال رابطه اومد خواستگاریم، خانواده ها به جز برادر من موافق بودن، و تقریبا تو همون دو سال هم همه از همه چی خبر داشتن ولی به جز برادرم! خلاصه سر یه مهریه به توافق نرسیدیم، خیلی ناراحت شدم چون بخاطرش من از همه چی گذشتم ولی اون بخاطر یه مهریه که خیلی هم نسبت به دخترای فامیل کمتر بود منو گذاشت کنار! بخاطر اینکه بتونم این کارشو فراموش کنم و فشار رو تحمل کنم دست به کار اشتباهی زدم که داصلا دلم نمیخواد تعریفش کنم... بعد از اون رفتم تو یه شرکت، شرکتی که با تمام وجود تنهاییم ، تقریبا مننو میتونست شاد نگه داره،خودم برنامه میریختمو همه رو بیرون میبردم! کمی آروم شده بودم ولی تو دلم غصه هم داشتم، یکی از همکارم رو خیلی دوست داشتم و اونم خیلی بهم احترام میذاشت ولی هیچوقت سعی نمیکردم سمتش برم یا بذارم سمتم بیاد چون 5سال از من کوچیکتر بود، بعد از چند ماه کم کم با هم شروع به درددل کردیم یعنی اون از من پرسید چته که همیشه تو چشمات یه غمی رو میبینم؟ بعد از کلی اصرار گفتم من یه برادر معتاد دارم که هممون داریم از غصه اش دق میکنیم و خیلی هم منو اذیت میکنه بخصوص سر جریان خواستگار قبلیم! و اونم نشست از رابطه قبلیش با یه دختر برام تعریف کرد که دختره باهاش چیکار کرده و بعد از یکسال بهش گفته که شوهر داره! خلاصه دلش میخواست بهم کمک کنه و منو بیشتر وارد اجتماع کنه! از همون اول بهم گفت قصدمون ازدواج نیست دو تا دوست معمولی برای کمک! نمیدونم چرا اینقدر امیدوار شدم وقتی اومد تو زندگیم، تو یه گروه دوچرخه سواری بود به منم میگفت تو هم عین بقیه دخترا دوچرخه بخر و بیا! ولی خانواده من مخالف بودن! حتی کوهنوردی رو که اینقدر دوست دارم خانوادم زیاد میلی از خودشون نشون نمیدن که من بتونم برم بیشتر بخاطر اینکه ممکنه دیر برگردم یا اینکه پسرای غریبه هم تو گروه هستن! محسن خیلی مواظبم بود که ضربه ای به من وارد نشه و خودش باعث نشه که آیندم خراب بشه! ولی گاهی وقتا نمیتونست احساسش رو کنترل کنه و بهم ابراز علاقه میکرد ولی بعدش عذاب وجدان میگرفت چون میگفت ما آینده ای با هم نداریم نباید اینکارو میکردم... منم بهش علاقه مند شده بودم دوسش داشتم پسر خیلی خوبی بود ولی خوب سعی میکردم همش بزنم تو سر احساسم و بگم که 5 سال کوچیکتره ، چون خودش هم نه تو مرحله ای بود که بتونه عاشق بشه ( بخاطر اینکه تازه جدا شده بود) و نه زیاد مایل با این تفاوت سنی با هم ازدواج کنیم.... بخاطر من که روز به روز داشتم بهش دل میبستم دوستیمون رو بهم زدیم.. سرتونو درد نیارم... الان میبینم خدایا نه شغل، نه همسر مناسب، نه دوست درست حسابی، و نه حتی میتونم برم ورزشهای مورد علاقه ام مثل کوه و دوچرخه رو انجام بدم! محسنم که تنها دلخوشیم بود رفت...
    تقریبا تا محسن بود مجبورم میکرد بزنم از خونه بیرون ، برم بازار، برم کلاس یا با هم بریم بیرون و....
    و البته بخاطر خیلی مسائلی که این وسط پیش اومد من از اون دختری که با محسن دوست بود شدیدا متنفر شدم و همش دلم میخواست نابودش کنم چون باعث شده بود که محسن منو نتونه بطور کامل بپذیره! و اون اوایل خیلی از اون دختر تعریف میکرد که باعث شد من حساس بشم... وهمش بگم مگه من چی از اون دختر کم دارم که محسن عاشق یه دختری بود که بعد یکسال بهش گفته ازدواج کرده و طلاق گرفته و دوبار هم بچه سقط کرده و سه سال هم از محسن بزرگتر بود! ( البته الان از اون دختر کاملا جدا شده و ازش متنفر هم شده ، چون دختره ولش کرد و رفت با یه پسر دیگه )من که شرایطم خیلی بهتر از اون دختره چرا محسن همیشه میگه عاشقت نمیشم! خیلی دلم میخواست عاشقم میشد و اونقدر که پای اون دختر وایساده بود پای منم میموند... حتی اگه غیر منطقی باشه، مطمن بودم و هستم که هیچکس جز اون نمیتونست اینقدر به من آرامش بده!
    الان که دیگه تمام اوقاتم تو اتاقم و پای لپ تاپم سپری میشه و هیچ کاری مفیدی انجام نمیدم، خیلی وقته تمام روزهام داره بیهوده تلف میشه بخصوص از وقتی بیکار شدم! الان فقط یه کلاس زبان میرم اونم به زور میخونم....
    فکر میکنم روز به روز دارم افسرده تر و بدتر میشم..
    همه منو یه دختر شاد و شیطون میدیدن و همیشه 3 تا 4 سال از سنم کمتر نشون داده میشدم اما الان سعی میکنم فقط جلو همه تظاهر به شادی کنم و جالب اینکه خیلی صورتم بیشتر از سن خودم داره نشون میده، از بس میشنیمو فکر میکنمو غصه میخورم...
    خیلی دلم میخواست محسن همیشه کنارم میموند ولی چاره چیه! باید تموم میشد..
    سرنوشت نکبتی دارم بخدا.... به چی دلمو خوش کنم دیگه؟ خودتون بگید ؟ به کارم؟ به همسرم؟ به ورزشهای مورد علاقه ام؟ به دوستهای نداشته ام؟ به محسن؟ به کی به چی؟! نگید خدا، آره خدا هست ولی کسی تو شرایط من سخته بتونه بگه خدا هست... خدا کمکه.. دیگه جقدر بگم خدا و هیچی نشنوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
    چقدر دلم گرفته و داغونم!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزم.میدونم شرایط خیلی سختیه و منم در سن و حدی نیستم که بخوام نصیحتت کنم اما با غصه خوردن چیزی عوض نمیشه فقط داری خودتو میشکنی..اون خواستگارتونم همون بهتر که رفت چون پسری ک بخاطر مهریه,دو سال رابطه و اون دخترو فراموش کنه بدرد لای جرز دیوار میخوره البته توهین نباشه ها حقیقته..اقا محسنم که وقتی شما از اول میدونستی بخاطر شرایط سنی بهم نمیخورین نباید بهش دل میبستی.حالا که بستی باید خودتو سرگرم کنی تا بهش فکر نکنی.نمیگم فراموش کن چون میدونم غیرممکنه.اگه خانوادت با ورزش های مختلط مخالفن خب یه باشکاه ثبت نام کن و سعی کن ورزشش شاد باشه مثل ایروبیک.وقتی تو کلاس زبانی انقد خودتو درگیر درس کن ک هیچی یادت نیاد.سعی کن تمام وقتتو پرکنی.دوستای جدید پیدا کن...سخته اما شدنیه.باید خودت بخوای و تلاش کنی تا حالت بهترشه.فکرتو درگیر مسایل نکن,زندگی 2بار تکرار نمیشه پس از فرصت هات درست استفاده کن چون پشیمانی دیگه سودی نداره...ما همه پشتتیم پس هیچوقت احساس تنهایی نکن ابجی گلم.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنونم ازت دوست عزیز... یه چیزی رو بگم واقعا دلم میخواست محسن همیشه میموند نمیدونم چرا!!!!!!
    قعلا که هر چی میام تلاش کنم که سرگرم بشم اینقدر بی حوصلم که نمیشه!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست گرامی 

    همه ما در زندگیمون هدف لازم داریم

    ازدواج هدف نیست ولی اینقدر مسئله دار شده که برای اکثر جوونها به یک هدف تبدیل شده. وقتی یک کلبه درختی بالای یک درخت داری که میخوای بری توش و آرامش بگیری این میشه هدف زندگی ولی وقتی فاصله پله های نردبونی  که قراره ازش بالا بری تا بتونی وارد کلبه بشی زیاده و قدم گذاشتن روشون پر زحمت هر پله برای ما میشه یک هدف.

    نصف زندگی درس میخونیم که مدرک بگیریم.... مدرک میگیریم که کار پیدا کنیم....  کار پیدا میکنیم که ازدواج کنیم... ازدواج میکنیم که بچه دار بشیم .... بچه دار میشیم که سر و سامونشون بدیم  .... سر وسامونشون میدیم که نوه دار بشیم ... نوه دار میشیم که .... الرحیل ...

    واقعا همین هدف زندگی ماست؟ تلاش برای دیگری ؟ پس هدف خود ما در زندگی چیه؟

    درس بخونیم که علم یاد بگیریم ... شاغل بشیم که پول دربیاریم و سرگرم باشیم و احساس مفید بودن کنیم ... پول در بیاریم که تفریح کنیم .... ازدواج کنیم که به آرامش برسیم و .... هدف ما باید آرامش باشه و احساس رضایت و خوشبختی

    همه اینها که گفتم مسیر زندگی هستن حالا به هر دلیلی یا نمیتونیم تو این مسیرها پا بگذاریم یا دیرتر بهشون میرسیم زندگی که متوقف نشده

    من به شما مسافرت داخل و خارج کشور رو پیشنهاد میکنم دنیا رو بگردید این هدف و آرزوی شخصی منه حتی اگر خدا بخواد و بتونم ازدواج کنم این هدف من سر جاشه. چون اینکار رو دوست دارم .

    اگر پول ندارید ... اگر زبان بلد نیستید .... پس از الان یک هدف بزرگ دارید 

    با خودتون میگید الان که دارم زبان یاد میگیرم بعدا قراره ازش استفاده کنم ... الان که دارم این شغل خسته کننده رو تحمل میکنم برای اینه که با پولش قراره حسابی تفریح کنم ...


    هدف داشته باش دوست عزیزم هدف داشته باش... به خودت و زندگیت و عمرت احترام بگذار ... 
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    انسان خودش باید بتونه خودشو ساد نگه داره شما اونقدر توانایی دارید که دیگران کنارتون احساس آرامش کنن و بخوان در کنار شما احساس شادی کنن
    شما میگید محسن شمارو شاد می کرد اما اشتباه میکنید ایشان دارای غمی بود کنار شما غمش رو فراموش کرد و سرحال شد ووقتی حس کرد میتونه بدون هیچ دختری روی پای خودش وایسه رفت
    درمورد نامزد قبلیتون ایشون هم با تمام حسن هایی که داشت به فکر آیندش بود وهنوز شمارو برای همیشه نپذیرفته بود وگرنه کسی که همسرش رو عاشقانه پذیرفته باشه هیچ وقت به فکر جدایی یا مهریه نخواهد بود
    پس دوست عزیز شما آرامش می بخشید و آرامش ندارید
    بهتره خودت به فکر خودت باشی
    سعی کن به یه ورزشی بپردازی مثل شنا که بدنتو  سرحال کنه و ایروبیک
    گذشترو فراموش کن
    و دیگه فکرنکن اگر بخوای به شکست هات فکر کنی بازهم شکست میخوری
    وقتی سرحال شدی از سایت های کاریابی دنبال کار واسه خودت باش مطمئن باش تنهاییم موفق خواهی بود
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام...
    موج آبی درست میگید محسن وقتی دو تا همکار ساده بودیم گاهی وقتها وقتی از کار و از همه چی خسته بود میومد تو واحد ما و مینشست چایی میخورد و باهام حرف میزد بعدها بهم گفت وقتی میدیدمت آرامش میگرفتم چون همیشه در حال خندیدن بودی و خیلی مهربون هستی... 

    آقا حمید من سفر را خیلی دوست دارم ولی امکانش بصورت مجردی وجود نداره و خانواده ام هم اهل بیرون و سفر رفتن نیستن و با ورزشهای مورد علاقه ام هم مخالفت میشه! 

    زبان رو هم خیلی دوست دارم ولی شدیدا بی حوصله ام... 
    خیلی دارم سعی میکنم که غصه نخورم و همش نگم کاش من مهربون نبودم که همیشه تو زندگیم ضربه بخورم...
    ممنونم ازتون بخاطر راهنماییهاتون
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    شما29سالتونه پس میتونید به عنوان یک فرد مستقل برای خودتون تصمیم بگیرید و با صحبت مودبانه و منطقی خانوادتونو راضی به انجام یک ورزش کنید
    درمورد کلاس زبان منم تازه شروع کردم واوایل بخاطر اینکه سرم شلوغ بود حوصلم نمی گرفت ولی وقتی نمرات و نتایجشو دیدم خیلی مشتاق شدم و دارم ادامه میدم اولش سخته ولی بعدش به مرور شیرین میشه
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام عزیزم....
    درسته حق با شماست.... چیزهایی در گذشته ی شما اتفاق افتاده که مطابق میلت نبوده و در نهاین باعث ناراحتی شما شده...
    اما به نظرت با فکر کردن به گذشته ای کاملا گذشته و تغییری پیدا نمیکنه میتونی زندگی خوبی داشته باشی؟
    ببین دوست عزیزم تو باید به این باور برسی که هرچی بوده-چه تلخ و چه شیرین- گذشته و الان تویی که میتونی آیندتو شیرین کنی و ازش لذت ببری یا اینکه آیندتو با فکر به گذشته از بین ببری و تلخش کنی...
    دوستان راهکارهای خیلی خوبی دادن!
    بلند شو و اجراشون کن...
    به کلاس هنری علاقه داری؟برو دنبالش...
    به کلاس ورزشی علاقه داری؟برو و ادامه بده!
    یه وقتا اینکه سر خودت رو با چیزهای مختلف گرم کنی خیلی بهت کمک میکنه که شرایط موجود رو و گذشتت رو فراموش کنی!
    گفتی زبان رو دوست داری ولی حوصله ی اونو نداری؟
    معلومه،چون حوصله همینطوری نمیاد...
    حوصله نیاز شدید به همت تو داره عزیزم...
    بلند شو و همت کن!!حتی اگه واست سخت باشه ولی خودت رو مجبور کن که باید بری....
    برای خودت و  زندگیت یه تصمیم بی نظیر بگیر و با این تصمیمت بهترین آینده رو برای خودت رقم بزن!!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    من تا چند جلسه دیگه ترم 5 زبانم تموم میشه و وارد ترم 6 میشم ولی خوب زیاد نمیخونم...
    باشه سعی میکنم فردا با گروه کوهنوردی برم کوه و خانواده ام رو قانع کنم..
    کار هنری هم خیلی دوست دارم...
    ورزش دوست دارم... 
    عاشق بازی با بچه هام...
    کلا آدم پر خوصله ای بودم..
    بعد از گذشت اون ماجراها، روز به روز بدتر شدم تا رسیدم به اینجا! 
    ولی سعی میکنم که خودمو بسازم...
    کاش موفق بشم..
    ممنونم
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    عزیزم شما قطعا موفق میشی!!!
    این خیلی خوبه که میدونی به چه چیزهایی علاقه داری...
    سعی کن یه مدت سر خودت رو به چیزهای مختلف گرم کنی(البته نه به این صورت که از خودت غافل بشی) مطمئن باش زندگی بسیار آروم و ایده آلی برای خودت رقم میزنی!!
    اگر بازی با بچه ها رو دوست داری سعی کن برای مربی شدن در مهد کودک هم اقدام کنی...
    فکر میکنم کار کردن با بچه ها 180 درجه روحیه ی تو رو تغییر بده!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •