تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلزایمر-چه زیباست این حکایت! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ویونا شاکری
آخرین ارسال:فهیمه ص
پاسخ ها 2

آلزایمر-چه زیباست این حکایت!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    ویونا شاکری آواتار ها
    چه زیباست این حکایت ! 
     
     چمدانش را بسته بودیم
    با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
    یک ساک هم داشت با یک بسته کوچک،
    کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
    چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
    گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
    یک گوشه هم که نشستم
    نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
    گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
    گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
    آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
    اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
    گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
    همه چیزو فراموش می کنی
    گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
    تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
    خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
    و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
    اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
    و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
    زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
    و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
    بسته و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
    آبنات قیچی را برداشت
    گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
    دست های چروکید ه شو بوسیدم و گفتم:
    مادر جون ببخش،  فراموش کن
    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
    چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
    یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
    آخ چه اسمهایی می ذارن این دکترا، روی درد های مردم
    طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
    در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
    زیر لب میگفت:
    من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

     
     
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    کاش مادر بزرگ منم زنده بود.چقد دلم واسش تنگ شده
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •