تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ترس از بچه کوچیک زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ted mosby
آخرین ارسال:havva
پاسخ ها 6

ترس از بچه کوچیک

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام.من دختری بیست و یک ساله هستم که فرزند آخر خانواده میباشم و به نوعی اختلاف سنی زیادی با خواهر و برادر بزگترم دارم.با خواهرم هفت و با برادرم ده.مشکل اینه که خواهرم خرداد امسال بچه دار شد و برادرم هم همین اخیرا دو سه هفته پیش.مشکل من اینجاست که از بچه کوچیک خیلی میترسم.ما زیاد با کسی رفت و امد نداشتیم اما وقتی کسی وارد خونه میشه که بچه کوچیک داره من همش حواسم به این ور و اون وره که مبادا کاری کنه.اصلا استرسی میشم.میترسم بره یه کاری بکنه.همش دوس دارم روش کنترل داشته باشم که کلا سمت اتاق من نره یا وسایل خونه رو خراب نکنه.خیلی استرس دارم که سال آینده بچه های این دو تا راه بیفتن و پدر خونه زندگی ما رو دربیارن.به نظرتون راه حل مشکلم چیه/؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام.

    بنده مشاور نیستم و با اجازه از مشاوران عزیز.

     میتونم بهتون پیشنهاد بدم هر وقت بچه کوچیک اومد خونتون اگه عروسکی ماشینی تفنگ دارید بدید بازی کنند تا سر زده ب اتاقتون نرند و خونه رو بهم نریزند.خودتون هم بشینید باهاشون نقاشی بکشید حرف بزنید...


    کار با بچه اونقدرها هم سخت نیست.فقط کافیه کمی سنتون رو بیارید پائین و ب حرفای بچه گوش کنید.باهاش باشید.

    اگه دختره بشینید باهاش درمورد لباساش حرف بزنید کی میره مدرسه؟چندسالشه؟و...اسم مامان باباش چیه؟رنگارو بپرسید.خلاصه با بچه هیچ وقت آدم کم نمیاره.

    ما خودمون اطرافیان بچه کوچیک زیاد دارن و اتاقمون رو دیوار و کمد پره عروسک...هر سری میان 2.3 تا ریز و میزه هارو میدیدم بهشون بازی میکنند و طوریم هست هر جا ببینند مارو میشناسند و گرم میگیرن.و مادوتا رو ب اسممون میشناسن.زنگ میزنن یا مادرم خونشون تماس میگیره میگن مامانه ..و... هستش.
    امروز یکیشون اومده بود خونمون ی جعبه درآورد داخلش حیوانات مختلف داشت و اشکال هندسی رو بدن حیوانات کار شده بود.
    مثلا پلنگ بود و چون بدنش کشیده هستش مستطیل بودش.(برای بچه های ابتدایی ک محیط و مساحت میخونند هم خوبه چون پیش هر شکلی محیط و مساحت رو گفته بود.)
    یا طوطی بود و رو بدنش مثلث کار کرده بودند و ماهی رو بدنش دایره و...
    هم شکل حیوانات رو میتونه بکشه هم اشکال هندسی هم رنگارو یاد میگیره(چون رنگای مختلف و شادی بودش) هم اسم حیوانات.

    با وسایل ساده و ارزون قیمت هم میشه بچه ها رو سرگرم کرد.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام عزیزم..
    رفتارتون با بچه های کوچیک چطوری هستش؟
    تا به حال سعی کردید بهشون نزدیک بشید؟
    در مورد بچه های خواهر و برادرتون چه رفتار و احساسی دارید؟
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    خیلی ممنونم ازت تبسم جان بابت راهنمایی مفیدت.
    و اما در پاسخ به مشاور تالار باید بگم  ما کلا زیاد تا حالا با کسی رفت و آمد نداشتیم .به ندرت خونمون مهمون اومده چه برسه به این که بچه کوچیکم داشته باشه.از بچه کوچیک خیلی می ترسم و تا حالا هم سعی نکردم بهشون نزدیک بشم.در مورد بچه خواهر و بچه برادرم احساس خاصی ندارم ولی کلا از نزدیک شدن بهشون هم خیلی می ترسم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    شرایطت رو کاملا درک میکنم عزیزم...
    ولی حالا که خواهر و برادرت،صاحب بچه شدن سعی کن تو هم شرایطت رو باهاشون وفق بدی...
    اگه تا به حال مهمون زیادی به خونتون نیومده و این ترس و نگرانی باهاتون مونده که چطور با بچه ها رفتار کنید؛بدونید حالا شرایطتون عوض شده و دوتا بچه ی کوچولو به جمع خانواده ی شما اضافه شدن که اتفاقا نسبت خیلی نزدیکی با شما دارن و به محبت شما نیاز دارن...
    این کاملا طبیعی هستش که چون شما با بچه ها ارتباط نداشتید ازشونن بترسید،اما این ترس نباید تو وجود شما باقی بمونه چون شما خودتون هم قراره انشاءلله تجربه ی مادر شدن رو داشته باشید؛پس چه بهتر که ترستون رو از الان کنار بذارید...
    در قدم اول سعی کنید بتونید باهاشون با مهربونی و محبت صحبت کنید،از زیبایی های صورتش و کوچیکی اعضای بدنشون و لباس های کوچیکی که تنشون میکنن...(درسته که یه بچه ی چندماهه هیچ کدوم از حرفهای شما رو متوجه نمیشه اما فایده ی این کار این هستش که اولا ترس خودتون به مرور از بچه ها میریزه و ثانیا جایگاه خودتون رو به عنوان خاله و عمه ،همین اول کاری ثابت میکنید...)
    نیازی نیست تو قدم اول بغلشون کنید!!
    بعد از اینکه باهاشون صحبت کردید و تونستید باهاشون ارتباط برقرار کنید باهاشون بازیهایی رو بکنید که مناسب سنشون هستش.. دستاشونو بگیرید،لپ هاشو لمش کنید و کم کم بهش نزدیک و نزدیکتر بشید...
    مطمئن باشید بعد از اینکه روحیه ی لطیف بچه ها رو شناختید؛حتی ذره ای دوست ندارید ازشون دور بمونید...
    فقط حواستون باشه که نخواید یک شبه همه ی این مراحل رو پیش برید...
    کم کم و آروم آروم خودتونو رو به بچه ها نزدیک کنید عزیزم...

     
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    havva آواتار ها
    سلام دوست خوبم  
     بچه ها  اون ها موجودات ریز عجیب غریبی هستن که حتی نمیشه درکشون کرد اونا توی ناشناخته بودن با موجودات فضای یکسان هستند شلوغی میکنن این طرف اون طرف میدون برای اینکه کسی به حرفشون گوش بده پاشون به زمین میکوبن لج میکنن لگد میپرونن میتون با دست های کثیفشون میزها  رو لک کنن با وسایل ارایشی رو صورتشون و در دیوار نقاشی کنن ...... و هزاران کار بد دیگه 
    هی دوست داری دنبالشون بیفتی که کار بد نکنن  خراب نکنن کثیف نکنن مثلا موقع غذا خوردن همش چشت به اینه که نزنه لباسشو کثیف کنه اگه رفت حیاط میدوی ببینی نرفته باشه تو باغچه خودشو خاکی کنه....
    ولی چرا یادتون میره اون ها جدا موجودات فرازمینی نیستن اونا فقط بچه هستن نباید از اونا انتظار داشت که از اول ادم بزرگ باشن مثل یه دختر 21 سال هم فکر کن رفتار  خود تو اصلا بچه گی هات رو به یاد نداری؟ اگه نه برو پیش مامان بابات تا برات تعریف کنن خواهر برادراتم میتون خاطرات خوبی برات بگن موندم جدا خود تو از اول 21 ساله بودی اشتباه نداشتی ؟ شلوغی شیطنت نکردی؟ وسایل خراب نکردی  ؟
    کارهای نکردی که بعدش خجالت بکشی؟ یعنی میخوای بگی از روزی که یادته درک فهمت اندازه دختری 21 ساله بود  ؟

    من روانشناس نیستم  درست اما خدای به حرفام کمی فک کن بشین با خودت خلوت کن اون بچه ها همیشه بچه نمیمونن یه روز بزرگ و21 سالشون میشن
    باورکن اگه کمی ادم بزرگ بودن رو فراموش کنی به یاد بیاری که توهم بچه بودی راحتر میتونی  با موضوع کنار بیای چون خودتم یه روز قرار مادر بشی  من میدونم تو بهترین خاله و عمه جونی میشی که اونا به خودشون دیدن دلت پر میزنه برای اینکه ببینیشون و بوسشون کنی دوست داری بشینی اسمت بهشون یاد بدی و اونا وقتی نمیتونن تلفظ درستشو بگن میخوای قورتشون بدی 

    نکته : بچه خواهر برادر با بچه های فامیل کلی فرق داره اصلا خراب کاریاش به چشم نمیاد خدا شاهد انقدر عاشقشون میشی که خودت یه چیزی دست پا میکنی تا خراب کنن
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •