تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اختلاف درباره محل سکونت زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:گيتار
آخرین ارسال:گيتار
پاسخ ها 30

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اختلاف درباره محل سکونت

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام ..اسمم زهراست...میشه راهنماییم کنین...؟من اهل تبریزم..م از یه خونواده ی اصیل و مذهبی...27 سالمه..و وقت ازدواجمه....همه ی دخترای فامیلمون ازدواج کردن و با موقعیت های بهتر...منظورم  اینکه که همسراشون ماشین و خونه و.....دارن..با اینکه تو خانواده ای بزرگ شدم که حلقه ی دخترای فامیل چند میلیونی باید باشه..ولی من خودم به این چیزا معتقد نیسم البته نمیگم بدمم می یاد..من 3سال پیش وقتی دانشجو بودم تو دانشگاهم با یه استاد پروازی..یعنی اینکه هفته ای یه بار می یومد آشنا شدم...و ایشون گفتن از حجاب من خوششون اومده..بگذریم حالا...ااهل تهران بود...و ایشونم از یه خانواده ی شدیدا مذهبی...با هم آشنا شدیم...روز به روز تماسامون بیشتر و بیشتر شد و تا امروز این رابطه ادامه داره...آقای مهندس بهترین فرد تو زندگیمه..همونی هست که آرزوشو داشتم..مغرور..سر به زیر..حساس..آقا.سنگین..نگرانم میشه..حواسش بهم هست..تا خالا نشده گوشیشو روم قط کنه یا وقتی ناراحته ازم جوابمو نده.. و خودش میگه تا الان با هیچ دختری به خاطر مذهبی بودنش آشناییتی نداشته..و اونروز از حجاب من خوشش آمده...و کاملا ایمان دارم که دوسم داره...و باور دارم که عشق اولشم..و چون عشق اولشم انقدر آقا مهندس وابستمه..راستی یه سال ازم بزرگتره..و  ما همیشه به قصد ازدواج حرف زدیم و تو این 3 سال یه بار هم بهم دوست نگفتیم..همیشه صدام زده خانومم .یعنی تو این 3 سال راجب همه چی حرف زدیم دیگه کاملا میشناسمش...میدونم چی عصبانیش میکنه و .....البته دعوا هم داشتیم اما قهر نمیکنیم...دعوا..بحث..با صدای بلند حرف زدن داشتیم  اما قهر نشدیم تو این 3 سال..دعواهامون سر شاغل بودن منه...میگه دوس نداره خانومم کار کنه و بعد از ازدواج اجازه ندارم...و اما مشکلمون.. 1 سال پیش مادرشون تماس گرفتن و به مادرم گفتن اگه دخترتون حاضره بیاد تهران من قدم جلو میزارم و گرنه اجازه نمیدم پسرم بیاد تبریز..  و گفتن من زیاد مایل نیسم...بعد از اونروز با آقا مهندس خیلی حرف زدیم و آخرش این شده که میگه من نموتونم دختری جز زهرازو خوشبخت کنم...و بهم میگه هر طور شده مادرشو راضی میکنه..چون نمیتونه بعد از سه سال ازم دل بکنه..و هر طور شده اگه منم نرم تهران انتقالی میگیره و میاد تبریز....نمیدونم چی کار کنم...دیشب پا شدم نماز شب خوندم و گفتم خدایا خودت سرنوشتمو میدونی اگه قسمتمه خودت جور کن ...من به زور نمیخام عروس یه خونواده ای شم..ببخشید خیلی طولانی شد...باید حرف میزدم...چیکار کنم؟
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    علت مخالفت مادرشون فقط  دور بودن مسیره یا اینکه علت دیگه ای هم هست که ایشون مخالفت میکنن؟!
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام..راستش گناه نباشه ها..من خیلی از آقا مهندس سرترم...از لحاظ خونوادگیم بازم سرتر..ولی هر دوتامون از خونواده ی اصیلی هستیم....آره علتش دوریه  راهه...وگرنه من خونواده دارم..دختره سنگین . با نجابتیم...راستش از قیافمم راضیم....با اینکه یه عروسشونم شیرازیه ..اما چون فامیلن ازدواج کردن....از یه جهتم تحت هیچ عنوانی حاضر نیسم  مادرش منو به زور بخان..اصلااااا
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ویونا شاکری آواتار ها
    آفرین دختر خوب وقتی مادرش راضی نباشه بعدها مشکل به وجود میاد خوبه که خودتم اینطوری راضی نیستی
    اما سوال بعدیم:
    خودت با رفتن به تهران مشکل داری؟!

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    من اگه شوهرمو دوس داشته باشم.اگه آرامش داشته باشم آره..عمم اینا اونجان.....میدونی خیلی فکرا به ذهنم میرسه....میگن حالا گیرم ازدواج کردیم..مادرش باهام بد رفتاری کنه چه خاکی تو سرم بریزم..اونجا هم خوب تنهام.....ابنارو به مهندس میگم ...میگه من پشتتم...میگم اگه تو یه سال دیگه عوض شدی چی؟میگه اگه میخاستم عوض شم تو این سه سال میشدم......میگه من نه زنمو پای مادرم میدم..و نه مادرمو پای زنم..هر دوتاتون حد خودتونو دارین.....
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ویونا شاکری آواتار ها
    خب نگرانیه تو کاملا طبیعیه و خاص این فرد و مادرش نیست و ممکنه برای هر خواستگارت این نگرانیو داشته باشی  یعنی دخترا به هرصورت به این چیزا فکر میکنن که نکنه مادر همسرم بعدها باهام بدرفتاری کنه و ...
    تو باید کاملا مطمئن بشی که مخالفت مادرش بخاطر دوریه راهه در این صورت با حل این مشکل جای نگرانیه دیگه ای باقی نمیمونه!
    بهشون بگید برای خواستگاری رسمی اقدام کنن، مادرشون وقتی از نزدیک با شما و خانوادتون آشنا بشن نظرشون ممکنه تغییر کنه
    و اینکه خب شمام باید تحقیقات لازم رو از هرجهت انجام بدید تا از سلامت اخلاقیه کامل خواستگارتون و خانوادش مطمئن بشید
    و همینطور نباید برای عقد رسمی سریع اقدام کنید چون بهرحال شما از دو شهر متفاوت هستید با فرهنگ های متفاوت پس قبلش رفت و آمد خانوادگی داشته باشید اینطوری شناختتون از هم کاملتر میشه
    تموم این چیزهارو در نظر بگیرید و با توکل به خدا قبول کنید 
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام..نمیدونم تا الان تاپیکام رو خوندین یا نه؟من تو سن ازدواجم ...از یه طرفی هم با یه آقا مهندسی آشناییت داشتم....الان که این موضوع رو مینویسم حالم خیلی بده...محل کارمم....دارم خفه میشم..میخام زود 2 شه و برگردم خونه......من با آقا مهندس کلی حرف زدم..از اونجایی که سن ازدواجمه و خواستگار دارم.ونمیتونم دیگه بگم نه به همشون...به آقای مهندس گفتم دیگه نمیخام باهات در ارتباط باشم ....هر وقت خاستین زنگ بزنین خونمون......الانم گوشیمو خاموش کردم.....میدونین دیگه نمیتونم هم به امید اینکه این آقا یه روز میاد خواستگاریم بشینم..هم جلو خواستگار در بیام......اما الن حس میکنم یه جورایی دل شکستم....حس میکنم یه روزی تقاص کارمو پس میدم...آقا مهندس از گوشی خاموش کردن متنفره اما من این کارو کردم...میدونم که الان شدیدا عصبانیه.....چی کار کنم؟تروخدا یه راهی بزارین جلو پام....نه میتونم دل بشکنم..نه میتونم به خواستگارام بگم نه.
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    کمکم کنین لطفا
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    یعنی کسی نیست راهنماییم کنه؟
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام عزیزم
    الان مشکلت دقیقا چیه با این آقای مهندس؟!
    همون مسافت طولانی؟!
     

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •