پای حرف های راشینچند روز پیش دم ظهر از خونه اومدم بیرون و اتفاقاتی دست به دست هم داد که خیلی اتفاقی سر از امامزاده محلمون درآوردم .امامزاده حمیده خاتون و سید جعفر خواهر و برادر امام رضا (ع). رفتم داخل و روبروی ضریح نشستم و همینطوری تو فکر و خیالای خودم غرق بودم نمیدونم چند ساعت گذشته بود که یدفه صدایی از پشت سرم شنیدم:  " من اولین باره اومدم به این امامزاده . " برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم. یه دختر جوون بیست و هفت هشت ساله خوشگل و خوشتیپ و البته تپل و با اون چادر سفیدای مخصوص امامزاده. دور و برمو نگاهی انداختم هیچکس نزدیک ما نبود. پس مخاطب اون جمله ی ناگهانی من بودم. دخترک بهم خندید من هم. بهش گفتم : " پس دعات مستجابه منو هم خیلی دعا کن. "سرشو برد بالا و با یه حالت معصومانه از ته دلش دعا کرد : " الهی هرچی از خدا میخوای هرچی به صلاحته همون بشه. " گفتم: " مرسی انشالله خدا حاجت تو رو هم بده. "بعد از کمی صحبت راجع به سن و سال و خانواده هامونو اینجور چیزا حرفمون رسید سر داستان زندگی خودش.حرفشو اینجوری شروع کرد : " من ۶ سال پیش عاشق یه پسری شدم. همه ی زندگیمو به پاش ریختم. میخواستیم باهم ازدواج کنیم. اومد خواستگاریم. اما پدرم به دلیل اینکه قبلا یه بار ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود مخالفت کرد. باهم تو یه شرکت واردات و صادرات کار میکردیم. اون زمان اون وضع مالی خوبی نداشت اما من حسابی وضعم خوب بود. سه بار به خاطرش ماشین فروختم تا وضعش سر و سامونی بگیره. وقتی دیدم پدرم هیچ جوره زیر بار ازدواج ما نمیره به بهونه تجارت رفتم دبی.بعد چند وقت کار مهدی ( جناب آقای دوست پسر محترمشون ) رو هم جور کردم تا بیاد دبی. نزدیک سه سال اونجا باهم زندگی کردیم. ( به صورت زندگی های فرنگی و در حالت نامحرمی )پرسیدم خب چی شد؟ گفت ولم کرد. وقتی خوردم به پیسی وقتی دیگه هیچی نداشتم و خیالش راحت شد که هرچقدر تونسته تیغم زده ولم کرد و برگشت ایران. گفت الان دو سال از اون جریان میگذره هنوز تو جریان کار و شرکت دورادور باهم درارتباطیم. گفت خیلی عذاب کشیدم چندبار خودکشی کردم. مدت طولانی افسردگی حاد داشتم و با مصرف قرص های قوی و خواب هم چاق شدم هم چندبار پشت هم دچار تشنج شدم که اللحمدالله الان خوب شدم. سعی کردم دوباره کار کنم. حالا که فهمیده دوباره وضعم خوب شده یا میاد و التماس میکنه یا مرتب  پیامک های رکیک و پر از فحش میفرسته. بهم میگه چاقی بو میدی. فحش های ناموسی میده . تهمت میزنه اما من فقط میخندم دیگه برام مهم نیست.گفتم حالا که از اون جریان گذشته چرا ازدواج نمیکنی؟ جوابی داد که من تا چند ساعت منگ بودم .گفت : من تو دبی دو بار سقط جنین کردم. نمیتونم ازدواج کنم. الانم هرکی دوروبرم هست بخاطر پولمه. همین.هنوز جمله اش تموم نشده بود که صدای اس ام اس گوشیش بلند شد. گفت ببخشید و چند لحظه سکوت. بعدش گفت البته الان با یکی آشنا شدم پسر خوبیه. ضربه ی بعدی به مغز من وارد شدم و اینجا بود که دیگه سردرد خیلی بدی گرفتم. آخه یه آدم چند بار باید از یه سوراخ گزیده میشد.دلم برای وضع و حالش میسوخت. گفتم : " دلت نمیخواد یه زندگی بدون دغدغه یه زندگی آروم و قانونی و حلال یه زندگی دور از فحش و توهین داشته باشی؟ " همینطوری داشتم جمله ها رو از گوشه کنار مغزم جمع و جور میکردم تا بهش آروم آروم بگم که یدفه با خونسردی سرشو برد بالا و گفت : نهخندیدم و گفتم : چرا؟ گفت الان من اعصاب اینکه با یکی دیگه باشمو ندارم. گفتم ولی الان که هستی.گفت : نه این فرق میکنه به خودشم گفتم رو من حساب جدی واسه ازدواج نکنه . منو علی فقط دوست معمولی هستیم. همین . برای اینکه تنها نباشم.گفتم : نمیترسی دوباره همون بلا سرت بیاد دوباره اینم مثله قبلی باشه بخاطر پولت تورو بخواد؟گفت : میدونم بخاطر پولم منو میخواد.گفتم : مامان بابات اتفاقایی که برات افتاده رو میدونن؟ گفت میدونن که با کسی در ارتباطم ولی حد رابطه مون رو نمیدونن.چیزی نداشتم بگم سکوت کردم تا خودش ادامه بده. گفت : بابای من هر ۵ تا نمازشو تو مسجد میخونه. نماز و روزش ترک نمیشه. دکترای روانشناسیه و استاد دانشگاهه. اما وقتی بچه بودم ماها رو با زور از خواب بیدار میکرد برای نماز صبح. روزگارمونو سیاه میکرد اگه یه قطره لاک رو ناخونمون میدید.همون لحظه ناخود آگاه چشمم افتاد به لاک قرمز رنگش انگار ذهنمو خونده باشه گفت : الان من برای چی لاک قرمز میزنم میام بیرون؟؟؟ اینم یه جور عقده اس دیگه... گفتم نماز میخونی؟ گفت : آره کامل میخونم ولی با لاک و اضافه کرد : من روش خودمو دارم.گفتم مامانت چی؟؟ گفت : اونم نماز خونه و حجابشم رعایت میکنه اما با بابام جوری باهم رفتار میکنن که فقط به عقاید هم احترام میذارن. جالب بود که اونم استاد دانشگاه بود.نمیدونستم چی بگم یکی دو جمله که الان اصلا یادم نیست برای خالی نبودن عریضه گفتم. ولی حس اون لحظم الان کاملا یادمه . انگار از یه جای دیگه داشتم به یه خرابه نگاه میکردم. خرابه ای که از مبنا اشتباه بوده و بوده و بوده. ویرونه ای که از هرجا میخواستی درستش کنی از یه جای دیگه میزد بیرون. شاید خود راشین که تو اون ویرونه بود به عمق قضیه پی نبرده بود. شاید منی که از بیرون بهش نگاه میکردم بیشتر میفهمیدم با زندگیش چیکار کرده.خیلی برام جالب بود. پدر مادرا باید بدونن کوچکترین رفتارشون تو دوران کودکی بچه ها میتونه چه عقده های بدخیمی رو تو دوران جوونیشون براشون بسازه و چقدر میتونه سرنوشت بچه ها رو تعیین کنه.وقتی اول حرفمون سر صحبت باز شده بود میخواستم لابه لای حرف در مورد حجابش و احتمالا نماز نصیحتش کنم. یه کم که حرف زده بودیم میخواستم درمورد روابط نادرستش نصیحتش کنم. وقتی که دیگه خداحافظی کرده بودیمو اون داشت میرفت و من به عمق فاجعه ی زندگیش پی برده بودم دیگه به فکر نصیحت نبودم چون نصیحت من دیگه جایی نداشت فقط نگاه میکردمش و دعا. از ته دل.

http://maabadsara.blogfa.com/post/91