تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




طلاق زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mozhghan
آخرین ارسال:mozhghan
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

طلاق

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    شما در معرض انتخاب بین ماندن یا جدایی هستید. ظاهرا همسرتون هم قصدی برای بازگشت یا صحبت و حل مشکلات ندارند. البته نباید مساله رو هر کسی میفهمید. این خودش یه آسیب هست. مثلا دوستانش یا آقای س یا فامیلهای دور و نزدیک.

    هر کدوم از گزینه های شما، یعنی جدایی یا ماندن، هم براتون مسئولیت آوره و هم هزینه هایی رو براش باید متحمل بشید. همچنین هر یک از این انتخابها، مزایایی هم برای شما خواهد داشت.

    در شرایط فعلی، نیاز هست که مزایای هریک از انتخابهاتون، و هزینه ها و معایب این گزینه ها رو با دقت تمام بنویسید و براشون ضریب در نظر بگیرید.

    مثلا مزایای ماندن در این زندگی عبارتند از:

    1.

    2.

    3.
    ...

    همینطور هزینه هایی که باید برای ماندن بپردازید:

    1.

    2.

    3.

    همین کار رو برای جدایی هم انجام بدید. یعنی مزایا و معایبش رو بنویسید و ضریب تعیین کنید.

    هرچند که به نظر میرسه همسرتون تمایلی به صحبت و بازگشت نداشته باشند، اما باز هم برای ماندن خود، مواردی که بیان شد رو فهرست کنید.

    ببینید که کدوم انتخابتون، هزینه هاش بیشتر از مزایاش میشه، و اگر هزینه هردو بیشتر هست، ببینید هزینه کدام بیشتر از دیگری هست.

    برای انتخاب، مقاله های زیر رو با دقت مطالعه کنید:

    انتخاب و آرامش انسان

    انتخاب صحیح، شیوه حل تعارضهای ما

    پس از روشن شدن انتخابتون، تردید رو کنار بگذارید و مصمم پیگیری اش کنید.

    همچنین مهارتهایی رو لازمه فرابگیرید تا با هر یک از این انتخابها بتونید به شکل درست سازگار بشید.

    منتظر هستم تا کارهای بالا رو انجام بدید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    مژگان عزیزم از این همه اتفاقی که براتون افتاده خیلی ناراحت شدم آین آقا یه بار با آبروی شما بازی کرده از کجا معلوم دوباره همینکارو نکنه به این جور آدما اعتمادی نیس اگه برگرده راه فتن و بلده، به نظرمن ارزش نداره براش وقت بزاری بعد اون همه توهینی که به شما کردن.این آقا قدرشمارو ندونستن به خاطر محبتهایی که بهشون کردین شک برشون داشت فک کردن کی هستن حالا که شمارو ازدس دادن پشیمون شدن؟ شما که اینهمه تلاش یرای برگردوندنش کردین چرا اون موقع برنگشتن .عزیزم زمان همه چیو حل میکنه شاید الان براتون سخت باشه فراموش کردنش ولی به مرورزمان براتون عادی میشه به خودتون وبه سلامتیتون بیشتر برسین هیچیزو هیچ کس ارزش اینو نداره که بخاطرش سلامتیتون بخطر بیفته خودتونو به یه کاری مشغول کنید و یا کلاسی برین اینجوری وقتتون پر میشه فرصت فک کردن به این مسائل ندارین خودتونو نبازین.درمورد برگشتنش این نظر شخصیه منه آقای عزیزی بهتر میتونن کمکتون کنن.امیدوارم حالتون بهتر بشه به امید روزهای خوش توی زندگیتون
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    سلام زینب جون
    ازتون خیلی ممنونم که وقت گذاشتی درد دلامو خوندی خیلی ممنون
    قصد برگشتن ندارم چون چند بار رفت با هزار تا خواهش و تمنا برگردوندمش ولی این بار برنگشت هر چی هم پشیمون باشه مهر مطلقه خورد به من تموم شد
    دلم شسکسته سوخته تا ته ته دلم جزغاله شدم هیچ حسی بهش ندارم هیچی خنثی کامل
    برام دعا کن بتونم دوم بیارم دارم دق میکنم نمیتونم پیش بقیه گریه کنم مامانم مریضه نمیتونم صدامو در بیارم پیش مامانم بغض میکنم نمیخوام اشکامو ببینه فشار خون داره دیابت داره نمیتونم بهش بگم سعی میکنم متوجه حالم نشه ابرویی که با چنگ و دندون یه عمر نگه داشتم خیلی راحت ازم گرفتن
    تو رو خدا برام دعا کنید[hr]من یه مدتی مریض بودم نتونستم بیام اینجا الان هر کاری میکنم نمیزاره پیام بفرستم به مشاورین اگه راهنمایی ام کنید ممنون میشم در ضمن من ادرس ایمیل قبلیمو حذف کردم چون زحمت میکشید نامزدم میو مد ناسزا می نوشت واسه اینکه نبینم حذفش کردم
    مغزم هنگ کرده اگه راهنمایی ام کنید ممنون میشم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام مژگان خانم

    زندگی شما وارد مرحله تازه ای شده. هر تغییری در زندگی، برای انسانها فشارزاست. بیش از خود تغییر، این نوع نگرش انسان به تغییر هست که تعیین کننده میزان فشارزا بودن تحولات زندگی است. پس، دیدی که به جدایی دارید، بسیار مهمه. لازمه که توضیح بدم تا با مراحل روانی که پس از جدایی معمولا رخ می دهند، آشنا بشید.

    پس از هر فقدانی، افراد معمولا احساسات و حالات روانی خاصی رو تجربه می کنند. ممکنه ابتدا، رخ دادن اتفاق جدید رو انکار کنند. در مرحله بعد، غم و اندوه، ناراحتی و کسلی همراه فرد هست. گریه کردن، احساس بغض در گلو داشتن، جزء این مرحله هستند. ممکنه در مرحله بعدی، احساسات خشم به سراغ فرد بیان؛ احساس خشم نسبت به کسانی که میتونستن جلوی جدایی رو بگیرند(مثل خانواده ها)، یا حتی نسبت به خود. مرحله بعدی میتونه احساس گناه باشه که فرد نسبت به خودش داره و اینکه چرا کاری نکرده که جلوی جدایی رو بگیره. احساسات دیگری که در سه ماهه اول پس از جدایی طبیعی هستند، غم و ناراحتی و کناره گیری هست. همچنین اضطراب درباره شیوه زندگی جدید و سازگاری مجدد با شرایط

    ذکر این مراحل برای آشنایی شما بود و اینکه بتونید احساسات خودتون رو بهتر درک کنید. بسته به نوع دیدگاه شما و اینکه چطور با مساله مواجه بشید، سازگاری تون با شرایط جدید، طی زمان رخ خواهد داد. مثلا در مدت شش ماه

    اما اینکه الان چه باید بکنید؟

    در نخستین گام، به خودتون زمان بدید و احساسات خودتون رو ابراز کنید. میتونید بنویسید. پیشنهاد میکنم برای اینکه بتونید راحت تر گریه کنید، به امامزاده برید یا در خلوت خودتون گریه کنید. به خودتون فرصت بدید و بگذارید زمان بگذره و این دوره ها سپری بشه.

    در رابطه با جدایی، فاجعه سازی نکنید. فرصت زندگی برای شما هست، مطمئنا شما میتونید زندگی جدیدی رو آغاز کنید؛ به دلایلی که برای جداشدن داشتید، فکر کنید. همسرسابقتون هم نیازمند گذر زمان هستند. الان، زمان مناسبی برای بازگشت ایشون نیست. مدتی جدایی، برای هر دوی شما لازمه. حتی اگر هر دو تصمیم به بازگشت گرفتید، نیازمند فراگیری مهارتهایی برای زندگی مشترک هستید. پس، در شرایط حاضر، به خودتون زمان بدید و به همسر سابقتون هم بگید که فعلا درباره بازگشت صحبتی نکنند.

    پیامتون هم باز شد.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    ممنونم از راهنمایی هاتون
    اینکه فرمودید احساس بغض در گلو دارید احساس خشم همه رو دارم ولی خشمم نه واسه خودمه نه خانواده ام چون طی همه ی اینا سه یا چهار بار مادرم باهاش تماس نگرفت نیومد خودم کلی عذر خواهی کردم قبول نکرد فقط اصرار داشت من برم خونه ی پدر ایشون و جلو همه ی خانواده اش بگم اشتباه کردم که من این کار رو نکردم
    طرف مقابل من خودش بود خیلی مودبادنه و صمیمانه واسه پس دادن وسایل ها عذر خواهی کردم قبول نکرد
    گذر زمان چیزی رو حل نمیکنه ابرویی که چند سال حفظش کردم بهم پس نمیده
    گریه ام خیلی زیاده جوری که چشمام ضعیف شده رفتم دکتر گفتن نباید گریه کنی نمیدونم اسم مریضی روگفن یادم نموند توصیه کرد گریه  نکنم
    ولی نمیتونم به خدا نمیتونم هر چی گریه ام میکنم دلم خنک نمیشه اصلا هیچی ارومم نمیکنه
    یاد رفتار های گشته ام می افتم چقدر مراعات میکردم کسی پشت سرم حرف در نیاره الان اینجوری شدم دیونه میشم با ابروم بازی کرد مادرش خیلی میگفت دختر شما دو نامه میشه ماله من پسره به ارزوش رسید
    شبا دور از چشم خانواده ام تو رخت خواب بالشو میکنم تو دهنم صدام در نیاد گریه میکنم
    روزا کنار خانواده ام میشینم ولی  تا یه حدی میتونم خودمو نشون ندم خیلی ها از دور می بینن می فهمن
    راه برگشتی برام نزاشت دکتر ما بعدا فهمیدم جریانه شرکت ها هم دروغ بوده
    به ما گفته بود شرکت ضایعات لاستیک دارم شرکت خشکبار دارم خانواده ام میدونن دروغ گفته
    دروغ دیگه ای هم که گفته بود روز اخر واسه طلاق کپی شناسنامه خواستن متصدی تو اداره ی ثبت بهم گفت اسم یه پسر بچه تو شناسامه ی اقا هست
    میگه بچه ندارم اداره اشتباهی گفته بهت اخه تو رو خدا یکی نیست بگه این اداره به این بزرگی چرا باید یه چنین اشتباهی کنه چرا نگفتن من بچه دارم ؟
    میگه ندارم دروغه برید تحقیق کنید انتظار داره بعد تموم شدن دوباره برن واسه تحقیق
    دفعه ی اول که بابا و داداشام رفته بودن تحقیق تو شرکت دیده بودنش بعدا فهمیدم شرکت دوستش بوده اصلا سهمی نداره
    میخوام اونقدر گریه کنم کور بشم دنیای کثیف رو نبینم یا بمیرم راحت بشم یه بار مردن از روزی هزار بار با بغض خفه شدن بهتره
    بابت راهنمایی هاتون ازتون ممنونم ولی نمیدونم چرا هیچی ارومم نمیکنه نه امامزاده نه خلوت خودم الان بیشتر از یه ماه هست چون توافقی بود زود تموم شد
    میدونید خیلی سخته فامیل های خودم هزار بار بهم میگن اونقدر ارزش نداشتی براش حتی یه بار بهت زنگ نزد یه بار دنبالت نیومد زن دایی ام خیلی راحت نگا کرد تو چشمم گفت من خیلی خوشحالم تو طلاق گرفتی ارزشتو نداشت
    دارم دیونه میشم به خدا
    با صدای بلند گریه میکنم میرم امام زاده گریه میکنم تو تنهای گریه میکنم منو میکشتن تو خیابون گریه نمیکردم اون روز بچه های مهد از مدرسه میرفتن خونه شون دست ماماناشونو گرفته بودن به خدا همون جا زدم زیر گریه
    من ارزو بود دخترمو از مدرسه دستشو بگیرم باهام برگردیم خونه
    کل شهر برام خاطره است
    از هر مغازه یه وسایل واسه جهازم نشون کرده بودم قرار بود مهر عروسی بگیریم ماشین عروس می بینم دیونه میشم مغازه ها انگار بهم فش میدن کل تابستونو مربا درست کردم خورد و خوراک واسه زمستونم جمع میکردم  فریزم خالی نباشه مربا ها ترشی ها موند خونه ی اونا وسایل فریزهم دست خودم بود گذاشته بود فریز مامانم همه ریختم دور
    نمیدونید به خدا نمیتونید درک کنید دارم دیونه میشم




     [hr]تفلی مامانم دید خیلی ناراحتم چند بار بهش زنگ زد نیومد اخرین بارهم مادرش خیلی برخورد بدی با مامانم داشت دیگه خودم نزاشتم زنگ بزنه پیر زنه مریضه همه ی تلاششو کرد دیگه باید چیکار میکرد خشمم واسه خودمه که چرا اینقدر بهش ارزش دادم الان اخرم بشه این چرا با هیشکی دوست نشدم الان سرم این اومده ابروی رفته منو دیگه چی قادره برگردونه؟
    هیییییییییییییییییییییییی ییییییییچی هیییییییییییییییییییییییی چی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    مژگان جان 
    بابت اتفاقی که برات افتاده واقعا ناراحت شدم.ولی ببین عزیزدلم هر چقد هم الان بشینی غصه بخوری چیزی درست نمی شه فقط خودتو مادرتو اذیت می کنی ی خرده قوی باش.
    به نظر من زنداییت راست گفته این آقا اصلا لیاقت شما رو نداشت.فکر می کنی با این همه دروغی که بهت گفته می تونستی فردا باهاش زندگی کنی.بازم برو خدا رو شکر کن که تو زندگی باهاش نرفتی و بیشتر از این آسیب ندیدی باور کن اصلا ارزششو نداره که بخوای غصه بخوری.به خودت برس نذار فردا روزی اون و خانواده اش فکر کنن تو انقد ضعیف بودی که بعد اون نتونستی زندگیتو از نو بسازی.
    خدا خیلی بزرگتر از این حرفاست توکلت به خودش باشه از کجا معلوم که سرنوشت بهتری در انتظارت نباشه؟؟!
    خدا تو جیباش پسرای خیلی خوبی داره که اگه بخواد بهترینشو بهت هدیه می ده پس فقط به خودش توکل کن و بخواه که بهت آرامش بده.قربونش برم بزرگترین همدم واسه بنده هاشه.
    سعی کن خودتو مشغول کنی به ی مسافرت برو تا ی خرده حالت بهتر بشه
    امیدوارم به زودی مشکلاتت حل شه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    مرسی فاطمه جون خیلی لطف کردی ممنونم ازت مرسی عزیز دل
    من بابا و مامانم وقتی از هم جدا شدن کلی سر شکسته شدم با رفتنه بابام کمرم خرد شد میدونم روزی هزاران بار شکر میکنم که الان فهمیدم میرفتم خونه اش متوجه میشدم به خدا میمردم میدونم خدا خیلی دوستم داشت الان فهمیدم  اصلا نمیتونم تصورشو بکنم میرفتم خونه اش این اتفاقات می افتاد غیر قابله تصوره برام
    بار دوم بود کمرم شکست
    نمیخوام خدا همون پسرای خوبه نگه داره تو جیبش ما نخواستیم من بیجا میکنم از غلطا بکنم
    همه ی تنهایی چندین ساله ی منو خدا خودش پر کرد همیشه نزدیک ترین کسم بوده با اون گریه کردم با خودش اروم شدم ولی این بار خو خدام ارومم نمیکنه خیلی که دلم میگرفت سرمو میزاشتم رو شونه خدا گریه میکردم خودش اشکامو پاک میکرد درد ودلای بی پدریمو گوش میکرد به اروزهام گوش میکرد عین خون تو رگ هام با هر نفس عمیق کل وجودمو میگرفت ولی الان هر کاری میکنم اروم نمیشم
    نمیدونم چرا اینجوری شدم انگار اشکام تمومی نداره خشک نمیشه همه اش میاد  
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    lale آواتار ها
    سلام
    همه ی تلاشهای شما ومشاوران واطرافیان(کلا کساییکه صلاحتون رو میخوان)برا این تلاش میکردین که زندگی که شروع شده خراب نشه .حالا که ایشون قدرنشناسی کردن وباعث شدن این زندگی خراب شه،دیگه لزومی نداره  دوباره فکرتون رو به برقراری دوباره این زندگی سخت مشغول کنین.اگرم مشغول نمیکنین وتنها مشکلتون ناراحتی های بعد طلاقه!بدونین که طبیعیه.یه مدت براتون سخت میگذره.مجبورین تحمل کنین.زندگی هم فراز داره هم نشیب..شما الان تو نشیب زندگی هستین بعد این نشیب ،نوبت فرازه.بخدا توکل کنین.نذارین این دوره زمانی سخت تو روح وجسمتون عوارض بذاره.

     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'mozhghan' pid='30326' dateline='1382706567'
    ممنون لاله جان ازت خیلی ممنونم که به حرفام گوش میدی
    سعی خودمو میکنم برام دعا کنید از ته دل قلب دعا کن اشک چشمام تموم شه دعا کن دلم خنک بشه دعا کن دلم ارومم بگیره
    خیلی ازت سپاسگزارم  خیلی لطف کردی

     
    عزیزم برات از ته دل دعا میکنم.خدا خیلی بزرگه !دوستت داشته که تو رو قبل ازاتفاق افتادن خیلی چیزا...ازاون زندگی آورد بیرون.سعی کن همه چیزو فراموش کنی وبه روال عادی زندگیت برگردی.براهمین سخت مبارزه کن تا خم نشی...


     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    ممنون لاله جان ازت خیلی ممنونم که به حرفام گوش میدی
    سعی خودمو میکنم برام دعا کنید از ته دل قلب دعا کن اشک چشمام تموم شه دعا کن دلم خنک بشه دعا کن دلم ارومم بگیره
    خیلی ازت سپاسگزارم  خیلی لطف کردی[hr]قربونت برم  لاله جون مرسی که دعام میکنی خیلی به دعاهاتون احتیاج دارم
    ممنون فدات شم  [hr]من 26 شهریور جدا شدم تا مراحل قانونی طی بشه و بقیه کارا 17 مرداد شروع شد 26 کلا تموم شد
    اینکه اینقدر احساس خستگی میکنم میدونم نرماله
    اول بابا و مامانم الان واسه خودم اتفاق افتاد متاسفانه
    ولی دختر  مقاومی هستم اینو همه دوستام همه اطرافیانم بهم میگن
    از بابت اینکه واقعا تو محبت براش کم نزاشتم از بابت اینکه واسه حفظ زندگیم تلاشمو کردم وجدانم راحته
    هم خودم هم مادرم
    خودم بارها ازش عذر خواستم گفت نه نمیشه برو هیچی نخوا تموم کن حتی دو روز فاصله دادم باز پرسیدم مطمئنی برم گفت اره برو تموم کن حق طلاقو واسه این روزا دادم دیگه برو
    چند بار از دوست خودش خواهش کردم باهاش حرف بزنه قبول نکرد سه بارم مامانم زنگ بهش بار اخر مادرش با احترامی کامل جواب مادرمو داد
    هر چی خواستن بارم کردن هیچی نگفتم بهشون که هر چی باشه سنی از ش گذشته  اروم و بیسر صدا تموم کردم
    این همه دروغ این همه بی احترامی  واقعا جایی واسه گذشت نزاشت دیگه
    حتی دروغ هایی که در مورد کارش گفته بود واسه اینکه ابرومون نره سکوت میکردم به مادر م نگفته بودم بعد این بحث فهمیدن   مشاور دادگاه هم  جدا جدا باهمون حرف زد
    من نامه ای که به دادگاه نوشته بود این بود:
    اقا به دلیل بیکاری قدرت تامین خواسته های خانم رو نداره (منی که از حراجی لباس گرفته بودم ودر مقابل به وکیلم گفته بود  انتظاراتش بالاست طلای ان چنانی میخواد لباس انچنانی میخواد منی که واسه خاطر تنها 36 هزار تومن حلقه ای میخواستم گذاشتم سر جاش نگرفتم بعد گفتم چرا اینو گفتی گفت لیاقتت همون بود از حراجی برات لباس بگیرم)
    بعد مشاور نوشته بود اقا کاملا وابسته به خانواده اش هست و در مقابل بیحرمتی های که به خانم شده سکوت میکنه 
    بعد نوشته بود استانهی تحمل پذیری من کمه نمیدونم دلیل این چی بوده ولی انتظار داشت در مقابل هر چی بی احترامی میکنن  بمونم بهم گفت مشاور شوهر پیدا نمیشه تو این دوره و زمونه از دست نده اینو منم گفتم مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است مگفت مادر شوهرت بد و بیراه میگه به شوهرت نگو بزار بگه تو احترامشو نگه دار
    من به هیشکی به احترامی نکرده بودم و نمیکنم
    بعد نوشته بود اقا زود باور هست و خیلی ساده کجاش ساده بود این همه دروغ گفته بود بهمون گفته بود شرگت خشکبار دارم شرکت ضایعات دارم بابام رفته بود تو شرکت ضایعات دیده بود اینو بعد فهمیدم شرکت دوستشه این شده است؟
    قاضی اصلا به این نوشته ها نگا نکرد بار اول که کلا  حق طلاق رو رد کردن وکیل گفت دوباره دادخواست بدیم دوباره دادخواست دادیم افتاد یه شعبه ی دیگه رای رو صادر کرد رفتیم دفتر خونه تموم شد جمعا 39 روز طول کشید ولی خدا شاهده احدی از طرف اونا حتی به من زنگ نزد یا کسی دنبالم نیومد
    انگار خیلی راضی بودن همه چی تموم بشه الانم میره هر جا میگه منو دور زد اصلا نمیگه میلیارد ها بار ازم عذر خواهی کرد هزار بار ازم پرسید گفتم برو میگه منو دور زد
    اینا رو می شنوم دیونه میشم من هر چی باشم دروغ گو نیستم بی معرفت نیستم بد قول نیستم
    بهش گفته بود از حق طلاق استفاده نمیکنم مگه این که معتاد بشی
    زن بگیری
    یا عیاشی کنی دست بزن داشته باشی
    و اینکه خودت بهم بگی برو خودش گفت هزار بار ازش پرسیدم از اینو اون پیغام فرستادم قبول نکرد
    بعضی وقتا واقعا بغض خفه ام میکنه
     
     [hr]کوچکترین دروغی بهش نگفتم چون واقعا به این معتقد بودم دروغ خانمان سوزه نمیخواستم پایه ها ی زندگی با دروغ بنا بشه ولی اون کم نزاشت از  این بابت
    به وکیل میره میگه من میمرم براش بیاد مهریه رو رضایت بده خونه ی من که نیومده برگردیم زندگی کنیم خیلی بهم لطف داره نمیدونم این محبتشو چه جوری باید جبران کنم ب خاطر مهریه میخواد برگرده ولی اینو ازش میگیرم می ریزم حساب بهزیستی اینو قسم خوردم
    زندگی من سرنوشت من واقعا عوض شد دختری که جرات نداشت با مرد حرف بزنه یه مهر بهش زدن ابروشو بردن سر هیچ وپوچ  بعد مادرش با احترام کامل گفت تو دختری ابروی تو رفت ماله من پسره هیچی نمیشه عروس همسایه رو میگفت فرستادن خونه ی باباش اومد گفت منو جای سگ ببندین دم درتون ما هنوز واسه تو از این کارا نکردیم انتظار داشتم منم برم بگم
    بلوز کهنه اش اورد داد بهم گفت سه بار پوشیدم فقط الان اندازه ام نیست تو ببر بپوش اینم پا گشای من بود
    گرفتم ازش اومد در اتاقمو بستم یه دل سیر زدم زیر گریه به هیشکی نگفتم حتی خودش نمیدونست مادر اینو بهم گفته تو مراحل دادگاه گفتم بهش گفت مامانه من نمیگه دروغ میگی مادرشم زد زیرش
    میگن فراموش کنی راحتر زندگی رو ادامه میدی ولی نمیشه به خدا نمیشه  بعد 29 سال زندگی که از خدا گرفته بود واسه اولین بار به این اعتماد کردم که اینجوری شد 
    نمیبازم زندگی رو ادامه میدم یاد گرفتم وقتی زمین خوردم زخمامو خودم ببندم پاشم دوباره ادامه بدم
    میخوام واسه ارشد بخونم هر چی رفتم دنبال کار نبود شهر ما کوچیکه کارم نیست خودمو با کتابا با طراحی و نقاشی سرگرم میکنم بعضی زخما هیچ وقت خوب نمیشن همه خون ریزی دارن تا موقعه مرگ باهات میمونن حتی خوبم بشن ردی از خودشون به یادگاری میزارن
    اینم یادگاری دوم من بود

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    elnaz.t آواتار ها
    مژگان عزیزمیدونم جداشدن خییییییییییییلی سخته اماشماتحمل کنیدایابااینکه ایشون درموردتون اینجوربگن شما واقعااینجوربودید؟
    حداقل وجدانتون برای خودتون راحته که مقصرنبودیدودروغی نگفتید
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •